چپتر 1569: آینهٔ ترکخورده
0«آه... کمکمراحتی دارم... تو ارزشِسرعتش کنجکاوی تجدیدنظر میکنم...»
با وجودِ اینکه در معرضِ وحشتِ دانشِ خلأ قرار داشت — دانشی که بهمعنای واقعی کلمهکردند میتوانست سانی را به موجودِ کابوس تبدیل کند — باز هم میلِ عجیبی در خود میدید کهکلیاش چشمانش را باز کند تا رازهایی را که دیمونِ هراس در مصب جا گذاشته بود، بیرون بکشد.
هرچه باشد، معمای وسوسهانگیزی بود. خلأ، موجوداتِ وصفناپذیری که در آنتوانِ میزیستند، و اینکه ایزدان چطور از آنها زاده شدند... تنها برای اینکهچیزی با همان هستیای که به الوهیتشان شکل داده بود، واردِ جنگ شوند.
کمی شبیهِ همان میلِ بهواردِ پریدنی بود که بعضیها وقتِپریدنی ایستادن لبهٔ صخرهای بلند حس میکردند.
البته کهراحتی چنین پرشیآنقدر بهمعنای مرگشان بود.
باز کردنِبردارد چشمانش هم بهمعنایبازتابِ پایانِ سانی بود.
پس آنها رااصلاً بسته نگه داشت وبازتابِ به رفتن ادامه داد.
اولش هر قدم چنان سنگین بود که انگار میخواست کوهی را جابهجا کند. امالبهٔ رفتهرفته و با عذابی جانکاه، به فشارِ خفهکنندهٔ رونهای مخوف عادت کرد. نه در حدیاولش که با آنها احساسِ راحتی کند، اما دستکم آنقدر بود که سرعتش را بالا ببرد.
با این حال، تنها دلیلی که اصلاً میتوانستاین قدم از قدم بردارد، آینهٔ حقیقت بود —نفیس و بازتابِ نفیس که در آن نقش بسته بود.
اگر توانِ [اشتیاق]ِ او را قرض نگرفته بود، همانتوانِ لحظه که رونها احاطهاش کردند روی زمین میافتاد و بهمیافتاد تودهای از... چیزی تبدیل میشد. شاید شاخک، یا تیغههای استخوانی.
از طرفی، شاهزادهٔ دیوانه ظاهرِ کاملاً انسانی داشت.نفیس پس شاید او هم ظاهرِ کلیاش را حفظرونها میکرد و تنها روحش در چنگِ تباهی گرفتار میشد.
در آن صورت سانی به تروری سقوطکرده تبدیل میشد؛ همان رتبهبعضیها و طبقهای که ترورِ سرخ در ساحلِ فراموششده داشت. این مقایسهکردنِ حسِ نوستالژیکی به او نمیداد، اما قطعاً به فکر فرو میبردش.
«همهچیز خیلی عوض شده، نه؟»
سانی حواسِ خود را از وحشتی که احاطهاش کرده بوداشتیاق پرت کرد و به رفتن ادامه داد. هراس، هراسِ مطلق... اصلاًچیزی انتظار داشت در قلبِ مقبرهٔ آریل چه چیزِ دیگری پیدا کند؟
تازه این نسخهٔ واقعیاش هم نبود. سانی از تصورِنقش اینکه مصبِ واقعی چقدر هولناکتر است، به خود لرزید.کردند آخر چه دیوانهای هوس میکرد پا به تالارهای وحشتناکش بگذارد؟
با این حال... کلیدِ آزادیاش جایی همانشوند جلوتر انتظارش را میکشید. در این خرابشدهلبهٔ چه چیزی میتوانست به او آزادی ببخشد؟
سانی نمیدانست، امادستکم مصمم بود دودستیبالا به آن بچسبد.
گناهِ تسلا ساکت بود و او هم حرفی نمیزد. زمان بهطرزِ عذابآوری کند، اما در عینِ حالروی بهشکلی باورنکردنی سریع میگذشت... در واقع، سانی همان لحظه که قدم به سرچشمه گذاشت، درکِ خود راحفظ از گذرِ زمان بهکلی از دست داده بود؛ برای همین هیچ تصوری نداشت که چقدر وقت گذشته است.
نفیس همان بیرونها بود؛ یا داشتحقیقت برای نبرد آماده میشد، یا همین الانقرض هم با دستههای پلیدهای آلوده درگیر بود.
سریعتر... باید سریعتر راه برم.
سانی دندان بهدستکم هم سایید وبالا همین کار را کرد.
مدتی چیزی تغییر نکرد و حضورِ رونهاینقش منزجرکننده همچنان ذهنش را در هم میکوبید.رونها اما بعد... صدای نامحسوسی به گوشش رسید.
زمزمهٔ آرامِ آبیاصلاً بود که ساحلیحقیقت سنگی را میشست.
سانی که حس کرد جرقهای از امید در دلش روشنپریدنی شده، سطحِ آینهٔ حقیقت را لمس کرد. وقتی فهمید حالا تقریباًمرگشان سراسرِ آینه پوشیده از ترک است، عرقِ سردی روی کمرش نشست.
خاطرهٔ شگفتانگیزراحتی خیلی زودآنقدر خرد میشد.
اما هنوز خیلی دور بود...
سانی نمیتوانست ریسک کند و سایههایش را از خود جدا کند، یا به سایهای سریع تبدیل شود و به جلوزمین سُر بخورد — آخرین چیزی که میخواست این بود که روحش را در معرضِ دردِ بیشتری قرار دهد. غشکردن درتباهی میانِ تشنج کارش را تمام میکرد، پس در عوض فقط نفسِ عمیقی کشید و بدنِ منگش را وادار به دویدن کرد.
آینهٔ حقیقتالوهیتشان زیرِ انگشتانشداده مدام ترک برمیداشت.
سپس آن ترکها به هم پیوستند و صدایی آرام امادلیلی کرکننده به وجود آوردند. آینهٔ شگفتانگیز خرد شد و ازاشتیاق هم پاشید و تکههای تیزش در گردبادی از جرقه محو شدند.
شنید که طلسم زمزمه کرد:
[خاطره نابود شد.]
همزمان، سانی پایش را جلو گذاشت و زیرش خالی شد.دلیلی تعادلش را از دست داد، پایین افتاد و روی صخرههایاشتیاق تیز غلت زد و خیلی زود بدنش پر از کبودی شد.
خوشبختانه... چند لحظه بعد، فشارِبازتابِ رونهای هولناک از بین رفتاشتیاق و توانست نفسِ عمیقی بکشد.
سُرخوردن از شیبِ سنگیِ تیز بینهایتحقیقت کمتر از محاصرهشدن در میانِ نوشتههایاشتیاق مخوفِ آریل، دیمونِ هراس، شکنجهآور بود.
با این حال، سانیداده پیش از باز کردنِ چشمانششبیهِ چند ثانیهٔ دیگر همانجا ماند.
بدنش واقعاً از شیبِ تندِ دیگری پایین غلتیده بود، شیبی که به دریاچهای پهناور و آرام... یا شاید یکتوانِ دریا، یا اقیانوس ختم میشد. سانی نمیتوانست انتهایش را ببیند، برای همین اندازهاش را نمیدانست. تنها چیزی که میدانستشاهزادهٔ این بود که آب در تاریکی فرو رفته و آرام بود، و بینوریِ آرامِ روحِ خودش را به یادش میآورد.
پشتِ سرش، ورودیِ تونل مثلِ زخمی عمودی و بینهایت در تودهایقرض از سنگِ سیاه قد برافراشته بود. سقفِ غارِ عظیمی که درمیشد آن قرار داشت دیده نمیشد، البته اگر اصلاً سقفی وجود داشت.
سانی نفسِ عمیقی کشید وآینهٔ با چهرهای بیزار به دریاچهٔاگر آرامِ آبِ تاریک خیره شد.
آب... خدایان،الوهیتشان چرا بازمداده باید آب باشه؟
سانی هرگز با پهنهٔ آبِ عمیقیبالا روبهرو نشده بود که پلیدِ ترسناکیبردارد را در خود پنهان نکرده باشد.
امیدوار بود...بردارد این بارحقیقت فرق کند.
اینطور فکر کرد، اما باز هم تصمیم گرفت در دریاچه شیرجهتوانِ نزند. در عوض، از تاجِ گرگومیش استفاده کرد و روی سطحِ آبچیزی قدم گذاشت و طوری رویش راه رفت که انگار زمینی جامد است.
سطحِ آب وزنش را تحمل کرد و کفشهای ابریشمی و ظریفش را بهسختیایستادن خیس کرد. سانی پیش از این راهرفتن روی آب، دویدن روی آب ورفتن حتی جنگیدن روی آب را تجربه کرده بود... پس این برایش چیزِ جدیدی نبود.
با این حال، دریاچهٔ آرامی که در اعماقِاین قلبِ مقبرهٔ آریل، در مصبِ رودِ بزرگ پنهاننفیس شده بود، حسِ شگفتی را در دلش شکوفا کرد.
نکنه این... چاهِ آرزوها باشه؟