---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 134: قلعهٔ روشن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 134: قلعهٔ روشن

0

با گذشتن از دروازه‌های پرنقش‌ونگار، تالارِ بزرگی پیشِ رویشان باز شد. سانی با شنیدنِ صدای‌روبه‌رو​ خش‌خشِ عجیبی از بالا، سرش را بلند کرد و پنجره‌های بلندی با شیشه‌های رنگی دید‌متوجهِ​ که تا سقفِ دوردست امتداد داشتند. روزها، تالار حتماً غرق در پرتوهای آبشاریِ نوری زیبا می‌شد.

اما در حالِ حاضر، چند زنِ جوان چابکانه از پنجره‌ای به پنجرهٔ‌عظیم​ دیگر می‌رفتند و آن‌ها را با پارچه‌هایی ضخیم و زمخت می‌پوشاندند. نردبان‌های چوبیِ‌ناگهان​ دست‌سازشان غژغژ می‌کرد و با هر ترق‌توروق، صدایی عجیب و تقریباً آهنگین می‌ساخت.

انگار پارچه‌ها را طوری محکم می‌کردند که شب‌ها حتی کوچک‌ترین سوسوی نوری‌میلهٔ​ هم نتواند از قلعه به بیرون درز کند. سانی حدس می‌زد تمامِ‌روبه‌رو​ پنجره‌های این دژِ مرمرین در حالِ حاضر به همین شکل پوشانده می‌شوند.

درست وقتی این فکر از ذهنش گذشت، صدای بلندی پشتِ سرشان طنین انداخت. برگشت و دید که دروازه‌های‌کند​ پرنقش‌ونگار دارند بسته می‌شوند. دو نگهبانی که بیرون دیده بودند، داشتند کلونِ آهنیِ سنگینی را در شکاف‌هایش می‌انداختند و‌انداخت​ صورتشان از شدتِ فشار سرخ شده بود. وزنِ آن میلهٔ عظیم حتماً از وزنِ جفتشان روی هم بیشتر بود.

حالا قلعه از دنیای بیرون‌جفتشان​ مهروموم شده و آماده بود تا‌آماده​ با هجومِ تاریکیِ نفرین‌شده روبه‌رو شود.

ناگهان، سانی حس کرد‌صورتشان​ مثلِ حیوانی است که‌شده​ در قفس گیر افتاده.

برای اینکه خودش را آرام کند، نگاهی به اطراف انداخت و متوجهِ میزِ چوبیِ مجللی شد که‌حالا​ اصلاً به این تالارِ باشکوه نمی‌خورد. حتماً آن را از بخشِ دیگری از این دژِ مرمرین به‌اینکه​ اینجا کشیده بودند. پشتِ میز، مردِ جوانِ تکیده‌ای با چشمانی مضطرب داشت چیزی روی تکه‌ای پوست می‌نوشت.

کلِ این صحنه شباهتِ عجیبی به میزِ پذیرشِ یک هتلِ مجلل‌حتی​ داشت... یا بهتر است بگوییم، به چیزی که سانی از چنین‌این​ میزی تصور می‌کرد. البته او هرگز پایش را در هتل نگذاشته بود.

چند لحظه مکث کرد،‌عظیم​ به سمتِ میز رفت و‌دنیای​ رو به مردِ جوان گفت:

«هی. راستش... بهمون‌می‌انداختند​ گفتن یکی این‌فشار​ داخل میاد پیشمون.»

مسئولِ پذیرشِ قلعه از جا پرید و نگاهش را از روی کاغذ گرفت؛‌عظیم​ ترسی در چهره‌اش نمایان شد. اما وقتی فهمید چه کسی دارد با او‌ناگهان​ حرف می‌زند، ترسش از بین رفت و لبخندی مردد جای آن را گرفت.

مردِ جوان صورتی لاغر و رنگ‌ورویی پریده و بیمارگونه داشت. گرسنه و ضعیف به نظر می‌رسید و‌درز​ بیشتر شبیه به آن بیچاره‌های سکونتگاهِ بیرونی بود تا کسی که در قلعه زندگی می‌کند. با این‌پشتِ​ حال، لباس‌هایش تمیز و مرتب بود و هیچ نشانی از کهنگی و پارگیِ لباسِ آدم‌های بیرون نداشت.

«آه، مهمون! ببخشید، یه لحظه ترسوندی‌م. خوش اومدین،‌حالا​ به قلعهٔ روشن خوش اومدین. واو، دقیقاً به‌موقع رسیدین.‌ناگهان​ یکی دو دقیقه دیرتر می‌رسیدین، دروازه‌ها بسته شده بود.»

با گفتنِ این حرف،‌صورتشان​ نگاهِ مضطربی به دو نگهبان‌بود​ انداخت و سریع چشم برداشت.

«به هر حال، اسمِ من هارپره. امروز‌فشار​ مسئولِ اسکانِ مهمون‌هام. بذارین ببینم... اوه! انگار شماها‌روی​ رو نمی‌شناسم. اولین باره که میاین خراج بدین؟»

سانی چند ثانیه به او خیره‌پارچه‌ها​ ماند، حس کرد کاسی شانه‌اش را‌کوچک‌ترین​ کمی محکم‌تر فشار داد، و بعد گفت:

«بله.»

هارپر لبخند زد.

«تبریک می‌گم! شاید باورتون نشه، اما من هم یه زمانی جای شما بودم.‌عظیم​ در واقع، همین چند ماه پیش بود. اما از وقتی سرور گانلاگ لطفش رو‌مثلِ​ شاملِ حالم کرد، توی امنیتِ قلعه زندگی می‌کنم. مطمئنم شما هم عاشقِ اینجا می‌شید.»

«...آره حتماً.»

سانی نمی‌دانست مردِ جوان در قدردانی‌اش از مستبدِ محلی‌دنیای​ صادق است یا این حرف‌ها را فقط برای این‌مثلِ​ می‌زند که نگهبان‌ها بشنوند، و راستش، برایش مهم هم نبود.

اما چیزی که توجهش را جلب کرد این بود: به نظر نمی‌رسید هارپر به اندازهٔ‌بیشتر​ افی از زمانِ ورودشان به شهرِ تاریک جا خورده باشد. اما بعد فهمید مردمی که‌گیر​ در قلعه زندگی می‌کنند، احتمالاً خبر ندارند چه کسی و کِی به سکونتگاهِ بیرونی می‌آید.

احتمالاً پیشِ خودشان فکر می‌کردند او و کاسی جایی نزدیکِ ویرانه‌ها واردِ عالمِ رؤیا شده‌اند و دو‌حالا​ ماهِ گذشته را به دربه‌دری دنبالِ خرده‌های روح گشته‌اند تا هزینهٔ ورودشان به قلعه را جور کنند.‌اینکه​ دانستنِ این موضوع به دردش می‌خورد، چون سانی فعلاً قصد نداشت حدِ واقعیِ توانایی‌شان را جار بزند.

با توجه به اینکه افی از عبورشان‌طوری​ از میانِ هزارتو چقدر حیرت کرده بود، این‌قلعه​ کار فقط توجهِ بیجای زیادی را جلب می‌کرد.

گوشهٔ لبش‌وزنِ​ به پوزخندی‌عظیم​ باز شد.

«خب، الان باید چی‌کار کنیم؟»

هارپر قلم‌پرش را‌شکاف‌هایش​ برداشت و دفترِ کلِ‌فشار​ بزرگی را باز کرد.

«خیلی ساده‌ست. فقط اسمتون رو می‌خوام تا زمانِ پرداختِ باجتون‌شب‌ها​ رو ثبت کنم، و تقریباً همین. اینجا اتاقِ خالی زیاد داریم،‌تمامِ​ مخصوصاً توی برجِ غروب. خیلی ساکته، نظرتون چیه اونجا مستقرتون کنم؟»

برقی از‌وزنِ​ اضطراب در‌عظیم​ چشمانش دیده می‌شد.

«برجِ غروب... احتمالاً یعنی توی بخشِ غربیِ‌سرخ​ قلعه‌ست و روبه‌روی منارهٔ سرخ. جای تعجب‌روی​ نیست که کسی نمی‌خواد اونجا زندگی کنه.»

اما برای سانی، آدمِ کمتر‌صورتشان​ یعنی خطرِ کمتر. به مردِ‌بود​ جوان و تکیده سر تکان داد.

«باشه. مشکلی نیست.»

هارپر لبخند زد.

«عالیه! خیلی‌شکاف‌هایش​ عالیه! اِهم،‌صورتشان​ خب اسمتون...»

سانی حرفش را‌شکاف‌هایش​ قطع کرد تا جلوی‌فشار​ سؤال‌های خطرناک را بگیرد:

«من سانلسم،‌تقریباً​ و ایشون‌می‌ساخت​ هم کاسیا.»

مردِ جوان اسمشان را نوشت و تاریخِ ورودشان‌حالا​ را ثبت کرد. سانی به دست‌خطِ مرتبِ او‌شود​ خیره شد؛ چشمانش روی رشته‌اعدادِ کوتاه قفل شده بود.

پس... در واقع دقیقاً ۷۷ روز از شبی که به ساحلِ فراموش‌شده رسیده بودند‌روی​ می‌گذشت. هر سه‌نفرشان تا مدتی با دقتِ تمام حسابِ زمان را نگه داشته بودند، اما‌قفس​ پس از تجربهٔ هولناکشان با روح‌خوار، حسابِ دقیقِ روزها از دستِ سانی در رفته بود.

آن بیرون در دنیای‌می‌انداختند​ واقعی، بهار داشت آغاز می‌شد.‌شده​ یک فصلِ تمام گذشته بود.

...انگار یک عمر گذشته بود.

هارپر بی‌توجه به توفانی که در دلِ‌بیشتر​ سانی به پا شده بود، دفتر را‌نفرین‌شده​ بست و لبخندِ مؤدبانه‌ای به آن‌ها زد.

«تموم شد. حالا دیگه نگرانی‌هاتون رو بذارید‌سرخ​ کنار و دنبالم بیاید. بینِ این دیوارها‌روی​ کاملاً در امانید. هیچ‌چیز بهتون آسیب نمی‌زنه!»

لحنش شاد بود، اما نگاهِ گذرایی‌شدتِ​ که هارپر به نگهبان‌های تهدیدآمیزِ کنارِ دروازهٔ‌عظیم​ بسته‌شده انداخت، از چشمِ سانی دور نماند.

ناولها | novelha.net