---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1613: پیشنهادِ معقول • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1613: پیشنهادِ معقول

0

«نمی‌گم. ولی‌می‌دانست​ می‌تونی سایه‌خودش​ صدام کنی.»

صدای مردی که خود را سایه می‌نامید در معبدِ بی‌نور پیچید، چنان‌که‌استخوان‌های​ گویی خودِ تاریکی به سؤالش جواب داده بود. آن صدای به‌طرز عجیبی‌شانس​ گریزپا، سرد و بی‌تفاوت بود و هیچ احساسی در آن به چشم نمی‌خورد.

با این حال،‌تجدیدنظر​ رگه‌ای از غرور‌معدود​ در آن حس می‌شد.

نفیس نامحسوس اخم کرد.

حالا که معارفه تمام شده بود، وقتش بود که هدفِ دیدارش را اعلام‌راز​ کند. اما او در موضعِ ضعف قرار داشت. اربابِ معبدِ تاریک انگار همه‌چیز‌دوباره​ را دربارهٔ او می‌دانست، در حالی که خودش تقریباً هیچ‌چیز از او نمی‌دانست.

حتی کاسی که نگاهش می‌توانست در‌عادیِ​ بی‌شمار راز رخنه کند، انگار در‌استخوان‌های​ برابرِ وجودِ سرورِ سایه‌ها کاملاً کور بود.

...البته، نفیس‌نظرش​ حدس‌هایی دربارهٔ‌صرفاً​ هویتِ واقعی‌اش می‌زد.

تاریکی دوباره به‌فراتر​ سخن درآمد و‌قدرت​ صدایش همچنان بی‌احساس بود:

«افتخارِ حضورِ بانو ستارهٔ‌خودش​ دگرگون رو مدیونِ چی‌ام؟‌حتی​ با من چی‌کار داری؟»

نفیس لحظه‌ای درنگ‌مثلِ​ کرد و به‌عادیِ​ فکر فرو رفت.

او را فرستاده بودند تا قدیسی قدرتمند را متقاعد کند‌تعاریفِ​ که زیرِ پرچمِ پادشاهِ شمشیرها برود. اما با رسیدن به دژِ‌آغوشِ​ او، نفیس مجبور شد در نظرش دربارهٔ سرورِ سایه‌ها تجدیدنظر کند.

او صرفاً قدرتمند نبود... نه، او‌قدرت​ از آن معدود کسانی بود، مثلِ خودش،‌هولناکِ​ که فراتر از تعاریفِ عادیِ قدرت بودند.

حالا که نفیس گسترهٔ پهناورِ تاریکیِ غیرقابل‌توضیح، استخوان‌های پلیدهای هولناکِ پنهان در آغوشِ تاریکش، عمارتِ باوقارِ معبدِ تاریک‌سایه‌ها​ و موجوداتِ محافظش را دیده بود، می‌دانست که سرورِ سایه‌ها از روی شانس در گورِ خدا زنده نمانده‌دگرگون​ است، یا صرفاً به این دلیل که سرشتش به‌طورِ خاص برای زندگی در این محیطِ طاقت‌فرسا مناسب بوده است.

بلکه با قدرتِ‌مثلِ​ خودش در اینجا‌عادیِ​ دوام آورده بود.

...و همین‌نظرش​ موضوع او‌صرفاً​ را مطلوب‌تر می‌کرد.

البته، هنوز مجهولاتِ زیادی دربارهٔ این قدیسِ مرموز وجود داشت. نفیس نمی‌توانست مطمئن باشد که قدرت‌های او واقعاً چیست.‌موجوداتِ​ موجوداتِ درنده‌ای که به او خدمت می‌کردند نه پژواک بودند و نه موجودِ کابوس... پس ممکن بود زادهٔ سرشتش‌بوده​ باشند، مثلِ بازتاب‌های شنیعِ شاهزادهٔ هیچ، یا مثلِ آن پلیدهایی که جانورسالار بر آن‌ها فرمان می‌راند، تحتِ انقیاد درآمده باشند.

معلوم نبود خودِ این مرد چقدر قوی است، یا اینکه سرشتش هیچ کاربردی در نبردِ تن‌به‌تن‌وجودِ​ دارد یا نه. همچنین مشخص نبود از کجا آمده است و چطور توانسته بدونِ اینکه هیچ‌افتخارِ​ ردی از خود در هیچ‌یک از این دو جهان به جا بگذارد، به یک قدیس تبدیل شود.

با این‌کسانی​ حال، نفیس‌فراتر​ ظنِ قوی‌ای داشت.

بیدارشدگانی که با سایه‌ها پیوند داشتند بی‌نهایت کمیاب بودند، چه رسد‌عادیِ​ به آن‌هایی که واقعاً قدرتمند باشند. از طرفی... انسان‌ها پیش از‌تاریکش​ این پنج مورد از شش تبارِ ایزدی را به دست آورده بودند.

خاندانِ شعلهٔ جاودان وارثِ ایزدِ خورشید بودند، دلاوری وارثِ ایزدبانوی‌غیرقابل‌توضیح​ جنگ بود، سرود وارثِ ایزدبانوی جانوران بود، شب وارثِ ایزدبانوی‌محافظش​ توفان بود و در نهایت، آستریون تنها وارثِ ایزدِ دل بود.

تنها یک تبار باقی‌خودش​ مانده بود که کسی‌حتی​ به دستش نیاورده بود.

هیچ‌کس نتوانسته بود خونِ‌فراتر​ ایزدِ سایه را پیدا‌گسترهٔ​ کند و وارثش شود.

پس... این مرد، قدیسی با قدرتِ‌معدود​ عظیم که از ناکجا پیدایش شده‌قدرت​ بود و بر سایه‌ها اقتدار داشت.

یعنی او گواهِ این بود‌عادیِ​ که آخرین تبارِ ایزدی بالاخره‌غیرقابل‌توضیح​ خود را نشان داده است؟

اگر این‌طور بود...‌حالی​ چرا الان؟ این‌هیچ‌چیز​ چه معنایی داشت؟

یک چیز روشن بود. نفیس باید رویکردش را عوض می‌کرد، چون ثابت شده بود تصوراتِ پیشینش‌آغوشِ​ اشتباه است. در این معبدِ تاریک، قدرت و جایگاهِ والایش چندان معنایی نداشت، چون مردی که می‌خواست‌خاص​ متقاعدش کند قدرتِ برابری داشت و اگر اراده می‌کرد، می‌توانست همان جایگاه را از آنِ خود کند.

باید با سرورِ‌تجدیدنظر​ سایه‌ها... مثلِ یک‌معدود​ هم‌تراز رفتار می‌کرد.

نفیس لبخندِ محوی زد.

«پس، سرورِ سایه.‌حالی​ حاشیه نمی‌رم... پرسیدی‌هیچ‌چیز​ چی می‌خوام؟ ساده‌ست.»

لحظه‌ای مکث کرد‌مثلِ​ و بعد با همان‌قدرت​ لحنِ بی‌تفاوتِ همیشگی‌اش افزود:

«تو رو می‌خوام.»

صدای جابه‌جا شدنِ آتش‌بانان را پشتِ سرش می‌شنید. حتی انگار نفسِ یکی‌شان‌پلیدهای​ بند آمد و در سکوتِ مرگبارِ معبدِ تاریک با صدای بلند به‌گورِ​ سرفه افتاد. سرفه‌اش تا حدی فضای سنگینِ پیشنهادِ جدیِ او را خراب کرد.

سرورِ سایه‌می‌دانست​ هم بی‌درنگ‌خودش​ جواب نداد.

«خب، معلومه. حتماً داره با دقت‌عادیِ​ مزایا و معایبِ وفاداری به قلمروِ‌استخوان‌های​ شمشیر رو می‌سنجه. انتظارِ دیگه‌ای هم نداشتم.»

با این حال، سکوت‌صرفاً​ بیشتر از چیزی که‌مثلِ​ انتظار داشت طول کشید.

«که این‌طور. حتماً‌فراتر​ داره خیلی عمیق‌قدرت​ بهش فکر می‌کنه.»

نفیس تجسمِ صبر بود. پس با حوصله‌نمی‌دانست​ منتظر ماند و به قدیسِ مرموز زمان‌رخنه​ داد تا تصمیمش را جدی سبک‌سنگین کند.

پس از مدتی، سرورِ سایه‌ها‌تعاریفِ​ دوباره به حرف آمد و صدای‌غیرقابل‌توضیح​ گریزانش کمی بی‌روح به گوش رسید:

«دقیقاً... منظورت چیه؟»

نفیس کمی جا خورد،‌تعاریفِ​ اما ماهرانه سردرگمی‌اش را پنهان‌تاریکیِ​ کرد. مگر حرفش واضح نبود؟

«پس بذار روشنش کنم. من، ستارهٔ دگرگون، ازت دعوت می‌کنم به اتحادِ‌بی‌شمار​ جنگجویانِ متعالی بپیوندی و زیرِ پرچمِ پادشاهِ شمشیرها خدمت کنی؛ تا به‌عنوانِ یکی‌می‌زد​ از قهرمانانش، قلمروِ انسان‌ها رو در عالمِ رؤیا حفظ کنی و گسترش بدی.»

لحظه‌ای درنگ‌کسانی​ کرد و‌فراتر​ بعد افزود:

«گمان نکنم لازم باشه مزایای وفاداری به کسی رو که به رتبهٔ مطلق رسیده، بشمرم. به‌هرحال‌غیرقابل‌توضیح​ بعداً می‌شه دربارهٔ این جزئیات حرف زد. منابع، کمک، خاطره‌ها و پژواک‌های قدرتمند، خرده‌های روح... هیچ‌چیز‌زنده​ غیرممکن نیست. کسی تو رو دست‌کم نمی‌گیره، سرورِ سایه. به‌هرحال، هیچ‌کس تو عالمِ رؤیا تنهایی زنده نمی‌مونه.»

چند لحظه سکوت حاکم شد‌عادیِ​ و بعد صدای سرد بارِ‌غیرقابل‌توضیح​ دیگر از دلِ تاریکی طنین انداخت:

«آه. ممنون بابتِ توضیحت.»

نفیس کمی سر کج کرد.

«فکر می‌کرد‌نظرش​ منظورم چی‌صرفاً​ می‌تونه باشه؟»

باز هم‌مثلِ​ حرفِ عجیبی‌تعاریفِ​ زده بود؟

«نه، نباید این‌طور باشه.»

نفیس کمی اخم کرد.

با خودش فکر‌تجدیدنظر​ می‌کرد که کارش را‌کسانی​ نسبتاً خوب انجام داده...

مشکل احتمالاً این بود که فرستادهٔ سرود هم همین چیزها‌غیرقابل‌توضیح​ را، اگر نه بیشتر، به سرورِ سایه‌ها پیشنهاد داده بود.‌محافظش​ و با این حال، دستِ رد به سینه‌شان خورده بود.

در همان حال که غرقِ فکر بود، خنده‌ای سرد‌کاسی​ در معبدِ تاریک طنین انداخت و مثلِ باد در‌سایه‌ها​ تالارِ بزرگ پیچید. آتش‌بانان لرزیدند و سلاح‌هایشان را محکم‌تر چسبیدند.

چند لحظه بعد، صدای سایه از‌عادیِ​ دلِ تاریکی به گوش رسید که بالاخره‌پلیدهای​ رگه‌ای از احساس در آن پیدا بود:

«اوه؟ پس می‌خوای برای منفعتِ بشریت با خاندانِ بزرگِ دلاوری متحد بشم؟ که این‌طور... پس حتماً نیتت خالصه. لابد هیچ ربطی هم به جنگِ‌باوقارِ​ قریب‌الوقوعِ پادشاهِ شمشیرها و ملکهٔ کرم‌ها نداره. لابد دلیلش این نیست که جبههٔ شما می‌خواد از من به‌عنوانِ سلاح تو این جنگ استفاده کنه.‌دوام​ و لابد... هیچ قصدی هم نداری که با کمکِ من گورِ خدا رو فتح کنی تا کنترلِ میدانِ نبردِ آینده رو به دست بگیری.»

اربابِ معبدِ تاریک دوباره خندید و‌قدرت​ بعد، در حالی که صدای شومش‌پلیدهای​ از قبل هم سردتر می‌شد، گفت:

«نکنه قصد داری‌حالی​ منو فریب بدی،‌هیچ‌چیز​ بانو ستارهٔ دگرگون؟»

هم‌زمان، موجودِ عظیمی که در تاریکی پنهان‌قدرت​ شده بود کمی جابه‌جا شد و تالارِ بزرگ‌پنهان​ را از صدای مورمورکنندهٔ خش‌خشِ فلس‌ها پر کرد.

ناولها | novelha.net