چپتر 1450: عالمِ هفتم
0سانی از سیلابِ ناگهانیِ اطلاعاتِ ناممکنی که گلِ باد اینقدر راحت با او در میان گذاشتهمیشدن بود، هنوز گیج بود. رابطهٔ میانِ جهانِ بیداری و عالمِ رؤیا... نظریههای مبهم دربارهٔ طلسمِ کابوسجنگ که او و نفیس دربارهشان حرف زده بودند... تمامِ دانستههایش ناگهان زیر و رو شده بود.
مدتی ساکت ماند، بعد بااین بیحالی دستی بالا آورد، صندلیِپایان سایه را احضار کرد و نشست.
قدیسِ زیبا در حالیایزدان که نگاهش میکرد، سرش راچای کمی کج کرد و خندید.
«چه خاطرهٔ جالبی...»
از پنجره فاصله گرفت، صندلیای برای خودشوجود پیدا کرد، بعد قوریِ چینیِ ظریفی رافانی برداشت و در دو فنجان چایِ معطر ریخت.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«من... من فکر میکردم دنیای من — ماجرعهای بهش میگیم جهانِ بیداری — تنها جاییه کهاواخرِ به طلسمِ کابوس آلوده شده. البته، هیچوقت مطمئن نبودم.»
گلِ باد یکی ازکمی فنجانها را به سمتش هلفاصله داد و سر تکان داد.
«به نظر میرسه مردمِ تو نسبت به مردمِ من کمتر از گذشته خبر دارن. آه، البته ما هم تا حدودی بیخبربیرونِ بودیم. با این حال، میدونستیم که قبل از جنگِ پایان عالمهای زیادی وجود داشتن. بعضیها به هم وصل بودن، بعضیها همتوش خیلی از هم دور بودن. بعضیها عالمهای فانی محسوب میشدن و بعضیها ایزدی. هر کدوم از ایزدان عالمِ خودشون رو داشتن.»
به بیرونِ پنجرهبیخبر نگاه کرد وحال جرعهای چای نوشید.
«عالمهای فانی جایی بودن که جنگِ بین دیمونها و ایزدان توشونجایی درگرفت. اواخرِ جنگ، بیشترشون به گورستانهایی متروک تبدیل شده بودن. اونااونا الان هستهٔ عالمِ رؤیا شدن، جایی که تباهی توش حکمرانی میکنه.»
سانی به زور دستش را ثابت نگه داشت، فنجان راگرفت بالا برد و چایِ گلِ باد را چشید. دلپذیر وچایِ آرامبخش بود، اما رگهای از تلخی روی زبانش به جا میگذاشت.
البته... منطقی بود. عالمِ رؤیا همیشه مثلِ دنیایی چهلتکه به نظر میرسید؛ مناطقی مختلف که به طرزی غیرقابلتوضیحکدوم آسمانها، اجرامِ آسمانی و حتی قوانینِ متفاوتی داشتند. ساحلِ فراموششده، جزایرِ زنجیری، کوههای تهی، بیابانِ کابوس — اینهاتبدیل بیشتر شبیهِ دنیاهای متفاوتی بودند که با خشونت به هم کوبیده شدهاند، نه بخشهای طبیعیِ یک کلِ واحد.
نفسِ عمیقی کشید.
«...عالمهای ایزدی چطور؟»
قدیسِ زیبا لبخند زد.
«اونا از جنگ در امان موندن. حتی بعد از مرگِ ایزدان هم عالمهاشون پابرجا موند.محسوب اونا از عالمهای فانی و همینطور از همدیگه جدا بودن، برای همین از تباهیِ دردرگرفت حالِ گسترش در امان موندن... حداقل برای مدتی. طبیعتاً، شش تا از اونا وجود داشت.»
سانی چیزیحدودی نگفت و گلِاین باد ادامه داد:
«دنیایی که من ازش میام یکی از اون شش عالم بود. راستش شبیهِ رودِ بزرگه... دنیایاواخرِ زیبایی که سراسر پوشیده از آبه، با جزیرههای بیشماری که مثلِ جواهر از توش بیرون زدن.ثابت دنیای توفانها، بادها و ستارهها. خب... قبلاً اینطور بود. تا الان، حتماً دیگه عالمِ رؤیا اونو بلعیده.»
دستِ سانی بالاخره لرزید.
فنجان را به لبهایشپایان نزدیک کرد، لحظهای مکثداشتن کرد و بعد پرسید:
«منظورت... منظورت از بلعیدهشدن چیه؟»
گلِ باد بهکدوم پشتیِ صندلیاش تکیهبیرونِ داد و آهی کشید.
«از واکنشت معلومه که مردمِ تو هنوز بدترینپنجره قسمتش رو تجربه نکردن. رتبهٔ وحشتناکترین دروازهای کهچینیِ توی این جهانِ بیداریِ شما باز شده چیه؟»
اخم کرد.
«ردهٔ ۵...حدودی فکر کنم یهاین دروازهٔ کابوسِ اعظم.»
قدیسِ زیباایزدی با دلسوزیایزدان نگاهش کرد.
«میفهمم. پس بهزودی شروع میشه. وقتی تعدادِ بیشتری از اونا پیداشون بشه، تیکههایی از دنیای شما هم کمکم جذبِ عالمِ رؤیا میشه. تکهتکه، دنیاتونعمیقی در نهایت کاملاً بلعیده میشه و به بخشی از عالمِ رؤیا تبدیل میشه... درست همونطور که پنج عالمِ ایزدیِ دیگه تا الان بخشی ازگذشته اون شدن. برای همینه که گفتم دنیای شما آخرین دنیاییه که طلسم آلودهش میکنه. وقتی از بین بره، دیگه جایی برای گسترشش باقی نمیمونه.»
«تبدیل بشه...قبل به بخشی...پایان از عالمِ رؤیا؟»
تنِ سانی لرزید.
گلِ باد چطور دنیایش را توصیف کرده بود؟ دنیایی ازنوشید توفان، باد و ستاره. آیا این شبیهِ دریای توفان نبود،متروک همان منطقه از عالمِ رؤیا که در کنترلِ خاندانِ شب بود؟
آیا دریای توفان هم روزگاری دنیایی شبیهِ زمین بود، جایی که مردمِبرای عادی در آن زندگی و تقلا میکردند و یک روز طلسم درعمیقی آن ظاهر شده بود تا آنها را بهزور در راهِ عروج قرار دهد؟
دنیایی که در نهایت مغلوبِ موجِ دروازههای کابوس شد ووصل از بین رفت تا به یکی دیگر از جهنمهای متروکِ عالمِبیرونِ رؤیا تبدیل شود... درست مثلِ چهار دنیای دیگر پیش از آن؟
آیا دنیای سانیبیخبر هم به همینحال سرنوشت دچار میشد؟
سرش را تکان داد.
«اما... چرا؟ چرا داره این اتفاق میافته؟ چرا طلسم دنیاهایگرفت مختلف رو آلوده میکنه و چرا عالمِ رؤیا داره اونا رومعطر میبلعه؟ دروازههای کابوس از کجا میان؟ چطور میتونیم جلوش رو بگیریم؟»
گلِ باد جرعهایجنگِ از چایش نوشیدزیادی و لبخند زد.
«سانلس... اگه جوابِ این سؤالا رو میدونستم، فکر میکنی الان اینجاعالمهای نشسته بودم، زندانی توی یه رؤیا تو یه جزیرهٔ نفرینشده، درمیشدن حالی که همهٔ مردمم از بین رفتن و دنیام نابود شده؟»
خندید.
«مسیرِ پیروزی هرچی که باشه... مردمِ من از قبل باختن. حداقل شما هنوز شانس دارین. حتی شانسی بهتربرداشت از ما — از چیزی که من دیدم، دنیای شما خیلی قویتر از دنیای من بوده. وگرنه، یهمطمئن عروجیافتهٔ ساده مثلِ تو هیچوقت نمیتونست پدرم رو بکشه، مهم نیست چقدر به خاطرِ تباهی از دست رفته بود.»
قدیسِ زیبا نگاهش را برگرداندعالمهای و لحظاتی مکث کرد. سرانجام، رگهایبودن از اندوه در صدای شیرینش خزید:
«...آخرش چطور مرد؟»
سانی حرفی نزد تاایزدان اینکه دردِ نقص اوجرعهای را مجبور به پاسخ کرد.
آدم چطور دربارهٔ کشتنِ پدرِ کسی به او حرف میزد؟ سانی باملاحظهترین آدمِخودش دنیا نبود، اما حتی او هم میفهمید که نباید سعی کند صدایش رافکر نرم و دلسوزانه کند. بیتفاوتی نسبت به کلِ ماجرا هم درست به نظر نمیرسید.
آهی کشید.
«تا جایی که میدونم، بعد از اینکه گرگومیش از دست رفت، اون دیوونه شد. وقتی با هم روبهرو شدیم، مثلِ یه جانورِ هار بود... اما حتی همون موقع هم بینشونچای یه پادشاه بود. تماشا کردم که با خیلی از موجوداتِ کابوس که خیلی قویتر از خودش بودن جنگید، با این حال، هیچکدوم نتونستن پدرت رو شکست بدن. بعد از مدتی...اما بهشدت زخمی و ضعیف شد. من از اون فرصت برای حمله استفاده کردم و بعد از یه نبردِ وحشیانه پیروز شدم. حتی با این وجود هم اگه همراهم نبود، منم میمردم.»
مکث کردایزدی و بعد باخودشون احترام اضافه کرد:
«برای اینمیکرد فقدان متأسفم،کمی بانو گلِ باد.»
گلِ باد مدتیجنگِ ساکت ماند وزیادی نگاهش را برگرداند.
تماشای نیمرخِ ظریفشبیخبر هم غمانگیز بودحال و هم زیبا.
...سرانجام، گلِ باد لبخند زد.
«نباش. تأسف خوردن چه فایدهای داره؟ اون فقط یه کپی بود،صندلیای درست مثلِ من. مطمئنم که پدرِ واقعیام توی مقبرهٔ آریلِ واقعی پایانِنفسِ خیلی باشکوهتری داشته. کی میدونه؟ شاید حتی از اونجا فرار کرده باشه.»
گلِ باد سرش راپایان تکان داد و باداشتن لبخند به او نگاه کرد.
«اما تو و همراهانت با من فرق دارین،قبل سانلس. شما اینجایین تا به مصافِ کابوس برین.وصل خب... گفتی که میخوای از جزیرهٔ آلتیا فرار کنی؟»
برقی ازایزدی سرگرمیِ تاریک درخودشون چشمانِ لاجوردیاش درخشید.
«کمکت میکنم. هرچی باشه، هدفِخندید اصلیِ منم کمک به داوطلباگرفت برای فتحِ این کابوس بود...»