چپتر 1304: ماهیگیری در رودِ بزرگ
0پیرزن باجذبِ شنیدنِ سؤالشخون لبخند زد.
«اینقدر نزدیک به بافت؟دوباره هوم... امیدوارم یه گندهدهاناین باشه. گوشتشون خیلی نرمه.»
پیش از آنکه بتوانند بپرسند گندهدهان چیست، هنوهونی کرد و پلیدِ مرده را همراهبالا با وزنههای سنگی از لبهٔ قایق به بیرون انداخت. با بازشدنِ کلافِ طناب، آنانکهکباب بیدرنگ انتهای آن را با گرهی پیچیده به تیرکی چوبی در پاشنهٔ قایق بست.
طولی نکشید که لاشهٔ خونینِ موجودِ کابوس در فاصلهٔ نسبتاً زیادی پشتِ قایق کشیدهوقتی میشد و آرام در رودِ بزرگ فرو میرفت. پیرزن دوباره نیزهاش را برداشت، اماخیره این بار آن را محکمتر در دست گرفت. با این حال، چهرهٔ آفتابسوختهاش آرام بود.
پس ازجذبِ چند دقیقهخون انتظار، آهی کشید.
«معمولاً یه گروهِ کاملِ ماهیگیرینیزهاش به مصافِ اعماق میره. اما...محکمتر فقط من باقی موندم، برای همین...»
آنانکه لحظهاینبود ساکت ماند وچیزِ سپس لبخند زد.
«نگران نباشین، سرورم و بانوی من. نیزهامنگاه تا حالا خطا نرفته. ماهیهایی هم که میگیرمسرانجام هیچوقت نتونستن منو ببلعن، و امروز هم نمیتونن.»
سانی و نفیس در سکوتعطرِ به یکدیگر نگاه کردند وآمد سپس سلاحهایشان را احضار کردند.
اما نیازیفرو به ایندوباره کار نبود.
وقتی سرانجام چیزِ عظیمی که جذبِ بوی خون و عطرِ جوهرِ روحروح شده بود از اعماق بالا آمد، آنانکه بیدرنگ نیزهاش را آماده کرد،فاسدشده به آب خیره شد و با یک حرکتِ قاطع آن را پرتاب کرد.
...طولی نکشید که داشتند گوشتِ یک هیولای فاسدشده را روی یک منقلِ برنزی کباب میکردند. معلوم شد «ماهی»ایجذبِ که پیرزن گرفته بود، موجودِ کوسهمانندِ عظیمی است که بدنش با زرهِ استخوانیِ سختی پوشیده شده بود. باروی این حال، نیزه از تنها نقطهٔ ممکن از میانِ صفحاتِ استخوانی عبور کرده بود؛ درست بالای آبششهای پنهانِ موجود.
سانی نمیدانست سلاحِ آنانکه چه افسونهایی دارد، اما پس از اصابت به نقطهٔ ضعفِ پلید،پرتاب نیزه گندهدهان را با یک ضربه از پای درآورده بود. سپس هیولا را تکهتکه کردندبدنش و گوشتِ لذیذش جعبهٔ چوبی و همچنین فضای ذخیرهسازیِ بسیار بزرگترِ صندوقِ حریص را پر کرد.
پیرزن در حالی کهدوباره به گوشتِ در حالِاین کبابشدن نمک میزد، آهی کشید.
«در گذشته چیزهای خیلی بیشتری ازش برمیداشتیم. پوست، فلس، استخوان، کیسهٔ شنا، نیشها... هیچچیز هدر نمیرفت.آماده توی آبهای پهناورِ رودِ بزرگ مصالحِ ساختمانیِ خیلی کمی پیدا میشه، برای همین نگهداری از یهگرفته شهر کارِ آسونی نیست. ما مردمِ رود یاد گرفتیم که از هر منبعِ در دسترسی استفاده کنیم.»
نوارِ بلندی از گوشتنفیس را روی کبابپز گذاشتکردند و سر تکان داد.
«ولی الان دیگه نیازی نیست اینقدر صرفهجویی کنیم. همینبالا الان هم بابتِ این روزی از رود سپاسگزارم. باهاشهیولای میتونم سرورم و بانوی من رو سیر کنم... همین کافیه.»
سانی چندفرو لحظه مکث کردنیزهاش و بعد پرسید:
«اما شکارِ فاسدشدهها به این روش خیلی خطرناک نیست؟ هرچی باشه، آدمروح هیچوقت نمیدونه قراره چی از اعماق بیرون بیاد. این بار یه هیولای فاسدشدهروی بود. دفعهٔ بعد ممکنه یه موجودِ اعظم باشه، یا یه چیزِ حتی ترسناکتر.»
آنانکه سر تکان دادنفیس و همچنان روی آمادهکردند کردنِ غذایشان تمرکز داشت.
«البته... خیلی خطرناکه. ماهیگیرای زیادی میمیرن. اما یادتون باشه که ما قبلاً خیلی قویتر بودیم. ریشسفیدهایی همگوشتِ بودن که رهبریمون میکردن. موجوداتِ واقعاً ترسناک هم خیلی کم از رود پایین میآن... وقتی هم پیداشونپوشیده میشد، معمولاً از قبل خبردار میشدیم و کلِ شهر برای مبارزه باهاشون جمع میشد. بافت اینطوری دوام آورد.»
...تا اینکه دیگر دوام نیاورد.
سانی آهی کشید و به تمدنِ در حالِ مرگِ رودِ بزرگ فکرروح کرد. احتمالاً تنها یک شهرِ انسانی در مقبرهٔ آریل باقی مانده بود:فاسدشده لطفِ سقوطکرده. چطور قرار بود مسیرِ تاریخ را عوض کنند و نجاتش دهند؟
آنانکه افکارِ تاریکش را به همیکدیگر زد؛ تکهگوشتِ آبداری را در بشقابی گذاشتنبود و با لبخند به او تعارف کرد.
در یک جایی ازخون مسیر، دندانهای پیرزن محکمشده و سفید شده بود.
«سرورم! بفرمایید، نوش جان.»
انگار سرحال بود.
سانی با دیدنِسانی پیرزنِ خندان، اویکدیگر هم نتوانست عبوس بماند.
دو روز بعد، سرانجام چیزی در افق پدیدار شد. در ابتدا نقطهایگرفت درخشان بود، اما هرچه قایق نزدیکتر میشد، میشد شکلِ یک فانوسِ دریاییِکاملِ دوردست را دید که نورِ خورشید از منارهٔ برنزی و صیقلیاش بازتاب مییافت.
این اولین سازهٔ دستِ بشری بود که سانی و نفیس در کابوس میدیدند. تماشایشبالا قلبشان را پر از احساسات کرد... بهویژه نفیس با حالتی غایب به فانوسِ دریاییکباب نگاه میکرد. درخششِ آن در چشمانش بازتاب مییافت و اعماقِ وصفناپذیرشان را روشن میکرد.
سانی جابهجا شد و بهسکوت سمتِ آنانکه برگشت که هنوزاحضار پاروی هدایت را در دست داشت.
«رسیدیم به بافت؟»
پیرزن چند لحظه مکث کرد.
«به مرزش، بله.»
پیرزن پس از آن ساکت شدیکدیگر و سانی پیشِ نفیس برگشت. باکار دیدنِ حالتِ غایب و تقریباً غمگینش پرسید:
«داری بهجذبِ کابوسِ اولتخون فکر میکنی؟»
نفیس آرام سر تکان داد.
سانی با آهی دستش را روی شانهٔ نف گذاشت و او راروح نزدیکتر کشید تا بتواند کمی به او تکیه کند. چیزی نگفت، نفیسفاسدشده هم چیزی نگفت. با هم نزدیکتر شدنِ فانوسِ دریایی را تماشا کردند.
طولی نکشید که قایقنفیس آنقدر نزدیک شد کهکردند بتوانند جزئیات را ببینند.
فانوسِ دریایی روی جزیرهٔ کوچکی قرار داشت. اما آن جزیره طبیعی نبود؛ در عوض، انگار از زرهِ یکهیولای هیولای دریایی ساخته شده بود و روی آب شناور بود و تالارِ بزرگ و باابهتی از سنگِ تاریکتنها را روی خود نگه میداشت. فانوسِ دریایی از دلِ تالار بالا رفته بود و برجِ آن محسوب میشد.
اسکلهای چوبی و طولانی هم به داخلِ آبهای روانِ رودِ بزرگدست پیشروی کرده بود. اما عجیبترین بخش این بود که جزیره انگارمعمولاً با جریانِ آب حرکت نمیکرد. در عوض، محکم سرِ جایش ایستاده بود.
جزئیاتِ تکاندهندهٔ دیگر این بود که فانوسِجذبِ دریاییِ تاریک با آن منارهٔ درخشانش... اصلاً فانوسِآمد دریایی نبود. در واقع، یک آسیابِ بادی بود.
پرههای بلندش با فشارِ باد آرامیکدیگر میچرخیدند و پارچهٔ سفیدشان در حینِ چرخشنبود میانِ زمین و آسمان کمی موج برمیداشت.
جزیره کاملاً فراواقعی به نظر میرسید، بهخصوص پس از هفتهها کهآماده چیزی جز آبِ روان ندیده بودند. اما حتماً در شب بسیاربرنزی زیبا میشد، وقتی از پایین با درخششِ شیریرنگِ رود روشن میشد.
سرانجام آنانکه بهمیرفت حرف آمد، بابرداشت صدایی کمی آرام:
«اینجا... خانهٔ وداعه.»