---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1304: ماهیگیری در رودِ بزرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1304: ماهیگیری در رودِ بزرگ

0

پیرزن با‌فرو​ شنیدنِ سؤالش‌دوباره​ لبخند زد.

«این‌قدر نزدیک به بافت؟‌وقتی​ هوم... امیدوارم یه گنده‌دهان‌جذبِ​ باشه. گوشتشون خیلی نرمه.»

پیش از آنکه بتوانند بپرسند گنده‌دهان چیست، هن‌وهونی کرد و پلیدِ مرده را همراه‌سکوت​ با وزنه‌های سنگی از لبهٔ قایق به بیرون انداخت. با بازشدنِ کلافِ طناب، آنانکه‌بوی​ بی‌درنگ انتهای آن را با گرهی پیچیده به تیرکی چوبی در پاشنهٔ قایق بست.

طولی نکشید که لاشهٔ خونینِ موجودِ کابوس در فاصلهٔ نسبتاً زیادی پشتِ قایق کشیده‌کردند​ می‌شد و آرام در رودِ بزرگ فرو می‌رفت. پیرزن دوباره نیزه‌اش را برداشت، اما‌جوهرِ​ این بار آن را محکم‌تر در دست گرفت. با این حال، چهرهٔ آفتاب‌سوخته‌اش آرام بود.

پس از‌فرو​ چند دقیقه‌دوباره​ انتظار، آهی کشید.

«معمولاً یه گروهِ کاملِ ماهیگیری‌سرانجام​ به مصافِ اعماق می‌ره. اما...‌خون​ فقط من باقی موندم، برای همین...»

آنانکه لحظه‌ای‌خطا​ ساکت ماند و‌می‌گیرم​ سپس لبخند زد.

«نگران نباشین، سرورم و بانوی من. نیزه‌ام‌امروز​ تا حالا خطا نرفته. ماهی‌هایی هم که می‌گیرم‌سلاح‌هایشان​ هیچ‌وقت نتونستن منو ببلعن، و امروز هم نمی‌تونن.»

سانی و نفیس در سکوت‌نیزه‌اش​ به یکدیگر نگاه کردند و‌محکم‌تر​ سپس سلاح‌هایشان را احضار کردند.

اما نیازی‌کار​ به این‌وقتی​ کار نبود.

وقتی سرانجام چیزِ عظیمی که جذبِ بوی خون و عطرِ جوهرِ روح‌سانی​ شده بود از اعماق بالا آمد، آنانکه بی‌درنگ نیزه‌اش را آماده کرد،‌سرانجام​ به آب خیره شد و با یک حرکتِ قاطع آن را پرتاب کرد.

...طولی نکشید که داشتند گوشتِ یک هیولای فاسد‌شده را روی یک منقلِ برنزی کباب می‌کردند. معلوم شد «ماهی»ای‌کار​ که پیرزن گرفته بود، موجودِ کوسه‌مانندِ عظیمی است که بدنش با زرهِ استخوانیِ سختی پوشیده شده بود. با‌قاطع​ این حال، نیزه از تنها نقطهٔ ممکن از میانِ صفحاتِ استخوانی عبور کرده بود؛ درست بالای آبشش‌های پنهانِ موجود.

سانی نمی‌دانست سلاحِ آنانکه چه افسون‌هایی دارد، اما پس از اصابت به نقطهٔ ضعفِ پلید،‌آفتاب‌سوخته‌اش​ نیزه گنده‌دهان را با یک ضربه از پای درآورده بود. سپس هیولا را تکه‌تکه کردند‌باقی​ و گوشتِ لذیذش جعبهٔ چوبی و همچنین فضای ذخیره‌سازیِ بسیار بزرگ‌ترِ صندوقِ حریص را پر کرد.

پیرزن در حالی که‌وقتی​ به گوشتِ در حالِ‌جذبِ​ کباب‌شدن نمک می‌زد، آهی کشید.

«در گذشته چیزهای خیلی بیشتری ازش برمی‌داشتیم. پوست، فلس، استخوان، کیسهٔ شنا، نیش‌ها... هیچ‌چیز هدر نمی‌رفت.‌نگاه​ توی آب‌های پهناورِ رودِ بزرگ مصالحِ ساختمانیِ خیلی کمی پیدا می‌شه، برای همین نگهداری از یه‌روح​ شهر کارِ آسونی نیست. ما مردمِ رود یاد گرفتیم که از هر منبعِ در دسترسی استفاده کنیم.»

نوارِ بلندی از گوشت‌نتونستن​ را روی کباب‌پز گذاشت‌نمی‌تونن​ و سر تکان داد.

«ولی الان دیگه نیازی نیست این‌قدر صرفه‌جویی کنیم. همین‌بار​ الان هم بابتِ این روزی از رود سپاسگزارم. باهاش‌دقیقه​ می‌تونم سرورم و بانوی من رو سیر کنم... همین کافیه.»

سانی چند‌کار​ لحظه مکث کرد‌سرانجام​ و بعد پرسید:

«اما شکارِ فاسد‌شده‌ها به این روش خیلی خطرناک نیست؟ هرچی باشه، آدم‌سانی​ هیچ‌وقت نمی‌دونه قراره چی از اعماق بیرون بیاد. این بار یه هیولای فاسد‌شده‌چیزِ​ بود. دفعهٔ بعد ممکنه یه موجودِ اعظم باشه، یا یه چیزِ حتی ترسناک‌تر.»

آنانکه سر تکان داد‌نتونستن​ و همچنان روی آماده‌نمی‌تونن​ کردنِ غذایشان تمرکز داشت.

«البته... خیلی خطرناکه. ماهیگیرای زیادی می‌میرن. اما یادتون باشه که ما قبلاً خیلی قوی‌تر بودیم. ریش‌سفیدهایی هم‌چند​ بودن که رهبری‌مون می‌کردن. موجوداتِ واقعاً ترسناک هم خیلی کم از رود پایین می‌آن... وقتی هم پیداشون‌لحظه‌ای​ می‌شد، معمولاً از قبل خبردار می‌شدیم و کلِ شهر برای مبارزه باهاشون جمع می‌شد. بافت این‌طوری دوام آورد.»

...تا اینکه دیگر دوام نیاورد.

سانی آهی کشید و به تمدنِ در حالِ مرگِ رودِ بزرگ فکر‌سانی​ کرد. احتمالاً تنها یک شهرِ انسانی در مقبرهٔ آریل باقی مانده بود:‌سرانجام​ لطفِ سقوط‌کرده. چطور قرار بود مسیرِ تاریخ را عوض کنند و نجاتش دهند؟

آنانکه افکارِ تاریکش را به هم‌ببلعن​ زد؛ تکه‌گوشتِ آبداری را در بشقابی گذاشت‌نگاه​ و با لبخند به او تعارف کرد.

در یک جایی از‌دوباره​ مسیر، دندان‌های پیرزن محکم‌این​ و سفید شده بود.

«سرورم! بفرمایید، نوش جان.»

انگار سرحال بود.

سانی با دیدنِ‌هیچ‌وقت​ پیرزنِ خندان، او‌ببلعن​ هم نتوانست عبوس بماند.

دو روز بعد، سرانجام چیزی در افق پدیدار شد. در ابتدا نقطه‌ای‌جوهرِ​ درخشان بود، اما هرچه قایق نزدیک‌تر می‌شد، می‌شد شکلِ یک فانوسِ دریاییِ‌هیولای​ دوردست را دید که نورِ خورشید از منارهٔ برنزی و صیقلی‌اش بازتاب می‌یافت.

این اولین سازهٔ دستِ بشری بود که سانی و نفیس در کابوس می‌دیدند. تماشایش‌سکوت​ قلبشان را پر از احساسات کرد... به‌ویژه نفیس با حالتی غایب به فانوسِ دریایی‌بوی​ نگاه می‌کرد. درخششِ آن در چشمانش بازتاب می‌یافت و اعماقِ وصف‌ناپذیرشان را روشن می‌کرد.

سانی جابه‌جا شد و به‌منو​ سمتِ آنانکه برگشت که هنوز‌نفیس​ پاروی هدایت را در دست داشت.

«رسیدیم به بافت؟»

پیرزن چند لحظه مکث کرد.

«به مرزش، بله.»

پیرزن پس از آن ساکت شد‌ببلعن​ و سانی پیشِ نفیس برگشت. با‌یکدیگر​ دیدنِ حالتِ غایب و تقریباً غمگینش پرسید:

«داری به‌فرو​ کابوسِ اولت‌دوباره​ فکر می‌کنی؟»

نفیس آرام سر تکان داد.

سانی با آهی دستش را روی شانهٔ نف گذاشت و او را‌سانی​ نزدیک‌تر کشید تا بتواند کمی به او تکیه کند. چیزی نگفت، نفیس‌سرانجام​ هم چیزی نگفت. با هم نزدیک‌تر شدنِ فانوسِ دریایی را تماشا کردند.

طولی نکشید که قایق‌نتونستن​ آن‌قدر نزدیک شد که‌نمی‌تونن​ بتوانند جزئیات را ببینند.

فانوسِ دریایی روی جزیرهٔ کوچکی قرار داشت. اما آن جزیره طبیعی نبود؛ در عوض، انگار از زرهِ یک‌دقیقه​ هیولای دریایی ساخته شده بود و روی آب شناور بود و تالارِ بزرگ و باابهتی از سنگِ تاریک‌ماند​ را روی خود نگه می‌داشت. فانوسِ دریایی از دلِ تالار بالا رفته بود و برجِ آن محسوب می‌شد.

اسکله‌ای چوبی و طولانی هم به داخلِ آب‌های روانِ رودِ بزرگ‌عطرِ​ پیشروی کرده بود. اما عجیب‌ترین بخش این بود که جزیره انگار‌داشتند​ با جریانِ آب حرکت نمی‌کرد. در عوض، محکم سرِ جایش ایستاده بود.

جزئیاتِ تکان‌دهندهٔ دیگر این بود که فانوسِ‌نتونستن​ دریاییِ تاریک با آن منارهٔ درخشانش... اصلاً فانوسِ‌یکدیگر​ دریایی نبود. در واقع، یک آسیابِ بادی بود.

پره‌های بلندش با فشارِ باد آرام‌ببلعن​ می‌چرخیدند و پارچهٔ سفیدشان در حینِ چرخش‌نگاه​ میانِ زمین و آسمان کمی موج برمی‌داشت.

جزیره کاملاً فراواقعی به نظر می‌رسید، به‌خصوص پس از هفته‌ها که‌دست​ چیزی جز آبِ روان ندیده بودند. اما حتماً در شب بسیار‌معمولاً​ زیبا می‌شد، وقتی از پایین با درخششِ شیری‌رنگِ رود روشن می‌شد.

سرانجام آنانکه به‌نبود​ حرف آمد، با‌چیزِ​ صدایی کمی آرام:

«اینجا... خانهٔ وداعه.»

ناولها | novelha.net