---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 263: آغازِ پایان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 263: آغازِ پایان

0

سه ماه بعد، گروهی شش‌نفره از انسان‌های آسیب‌دیده از دریای مرجانِ سرخ بیرون آمدند و به طاقی سفید‌عاجی‌رنگِ​ و باشکوه نزدیک شدند. با دقتِ شکارچیانِ کارکشته حرکت می‌کردند. بی‌درنگ چند موجودِ گذری را که در سایهٔ‌مرتب​ عمیقِ سازهٔ باستانی پنهان شده بودند از پای درآوردند، گوشتشان را بریدند و به‌سرعت از طاق بالا رفتند.

در کمالِ ناباوری، دسته از‌کرده​ سفرِ بازگشت به شهرِ تاریک‌اعضای​ جان به در برده بود.

...هرچند به‌سختی.

سانی از بالای طاقِ مرمرین به شمال نگاه کرد‌روی​ و دیوارِ خاکستریِ دوردست را دید. نگاهش روی آن‌برگشته​ خیره ماند؛ نگاهی سرشار از خستگی، پیروزی و دلهره‌ای تاریک.

سرانجام، برگشته بودند.

سه ماهِ گذشته کابوسی خونین و بی‌پایان بود و وحشت‌ها و نبردهای بی‌شمار، ردِّ‌ستارهٔ​ خود را بر او جا گذاشته بود. با این حال، این سه ماه همچون‌موهای​ سندانی بود که روی آن محک خورد، آبدیده شد و در نتیجه‌اش قوی‌تر بیرون آمد.

سانی آینه‌ای نداشت، اما مطمئن بود ظاهرش‌دگرگون​ تغییرِ زیادی کرده است. این را فقط‌ترمیم‌کنندگیِ​ با نگاه کردن به دیگر اعضای دسته می‌فهمید.

زرهِ سفیدِ ستارهٔ دگرگون حالا پر از خراش‌ها و پارگی‌های بی‌شماری بود که حتی خاصیتِ ترمیم‌کنندگیِ دریای‌سرانجام​ روح هم نمی‌توانست آن‌ها را برطرف کند. موهای نقره‌ای‌اش بلندتر شده بود و به وسطِ کمرش می‌رسید.‌محک​ چهرهٔ عاجی‌رنگِ رهبرشان لاغر شده بود و حلقه‌هایی تیره زیرِ چشمانِ خاکستری، نافذ و سوزانش به چشم می‌خورد.

کاستر حتی از او هم بیشتر تغییر کرده بود. دیگر خبری از آن جوانِ اشراف‌زادهٔ مرتب و باوقار‌عاجی‌رنگِ​ نبود؛ در عوض، مردی با موهای ژولیده و ریشی کوتاه و نامرتب جای او ایستاده بود که چهره‌ای‌مرتب​ تاریک و عبوس داشت. گاهی سانی حس می‌کرد حتی می‌تواند یکی‌دو تارِ موی خاکستری در میانِ موهای پرپشتش ببیند.

کای هنوز زیبا و باوقار بود، اما بیشترِ جذابیتش زیر لایه‌لایه خاک، غبار و خونِ خشک‌شده پنهان شده بود.‌بی‌شماری​ زرهِ شیکی که به تن داشت مدت‌ها پیش از بین رفته و در یکی از نبردهای بی‌رحمانه‌شان نابود شده بود.‌تیره​ حالا جای آن را لباسِ نه‌چندان جذابی گرفته بود که به نظر می‌رسید از جلبک‌های دریاییِ آبی‌رنگ بافته شده است.

کاماندار کمانِ جدیدی هم در دست داشت؛ کمانی بلند و قدرتمند که از دو شاخِ منحنی‌نمی‌توانست​ ساخته شده بود، شاخ‌هایی متعلق به موجودی که سانی ترجیح می‌داد اصلاً به آن فکر نکند.‌زیرِ​ همین‌قدر کافی است که بگوییم این خاطره از ردهٔ ۵ و به‌معنای واقعی کلمه مرگبار بود.

افی هم تغییرِ چندانی نکرده بود، جز اینکه حتی لاغرتر شده بود و روی عضلاتِ تنومندش حتی یک گرم چربی‌گذشته​ هم به چشم نمی‌خورد. دخترِ شکارچی دو خاطرهٔ تکه در دست داشت که هر دو ده‌ها موجودِ کابوس را به‌آینه‌ای​ کامِ مرگ فرستاده بودند. زرهِ برنزی و باستانی‌اش همه‌جا فرورفتگی داشت، اما هرطور که بود هنوز از هم نپاشیده بود.

کاسی از همهٔ آن‌ها کوچک‌تر بود، برای همین تغییراتی که کرده بود شاید از بقیه بیشتر به چشم می‌آمد. حالا دیگر‌حلقه‌هایی​ بیشترِ لطافتِ کودکانه‌اش را از دست داده و به زنِ جوان و زیبایی تبدیل شده بود که به نظر می‌رسید در‌ریشی​ آستانهٔ بزرگسالی است. او حالا سه پژواکِ متصل به هسته‌اش داشت؛ یکی را نفیس به او داده بود و دیگری را کای.

کاسی با کمکِ پژواک‌هایش و بالِ تاریک،‌فقط​ حالا می‌توانست طوری حرکت کند و در‌ستارهٔ​ نبردها شرکت کند که انگار اصلاً کور نیست.

...تقریباً.

و بعد نوبت به خودِ سانی می‌رسید. او شاید از بقیه‌شان هم‌نگاهی​ بیشتر کتک خورده و درب‌وداغان بود؛ کفنِ عروسک‌گردان تقریباً داشت از درزهایش پاره‌نبردهای​ می‌شد. موهایش بلند و به‌هم‌ریخته بود و به‌شدت به شستشوی حسابی نیاز داشت.

متأسفانه پوستش هنوز مثل جسد رنگ‌پریده‌روح​ و بی‌جان بود. حتی نمی‌توانست کمی‌نقره‌ای‌اش​ ته‌ریش دربیاورد، چه برسد به ریشِ واقعی.

اما، خب... چرا‌تغییرِ​ باید غصهٔ این‌است​ چیزهای کوچک را می‌خورد؟

سانی با احضارِ رون‌ها،‌زرهِ​ خوشهٔ خاصی را پیدا کرد‌خراش‌ها​ و به آن نگاهی انداخت.

رون‌ها در‌نگاه​ گرگ‌ومیشِ شبِ‌دیوارِ​ پیش‌رو سوسو زدند.

قطعه‌های سایه: [۹۳۸/۱۰۰۰].

لبخندِ تاریکی روی لب‌هایش نشست.

تقریباً.

در سه ماهِ گذشته، سانی در نبردهای بی‌شماری شرکت کرده بود. مسئولیتِ اصلی‌اش پیشاهنگی بود‌دگرگون​ و به همین دلیل، بخشی از نیروی ضربتِ اصلیِ دسته محسوب نمی‌شد. اما حتی با این‌وسطِ​ وجود، با بیش از صد موجودِ کابوس روبه‌رو شده و آن‌ها را از پای درآورده بود.

در واقع،‌اعضای​ نزدیک به‌زرهِ​ دویست تا.

در میانِ آن‌ها جانوران، هیولاها و همچنین چند دیو و حتی یکی دو اهریمن هم‌پیروزی​ به چشم می‌خورد. سانی بقایای سایه‌هایشان را جذب می‌کرد و از سهمِ خرده‌های روحش برای‌این​ معاوضهٔ خاطره‌ها با دیگر اعضای دسته استفاده می‌کرد تا آن‌ها را به خوردِ قدیسِ سنگی بدهد.

و حالا، فاصلهٔ‌حتی​ چندانی با اشباعِ‌روح​ کاملِ هستهٔ سایه‌اش نداشت.

توانمندی و فیزیکِ بدنی‌اش هم به‌طرزِ چشمگیری ارتقا یافته بود. در جایی از این مسیر، سانی‌حالا​ از مرزِ توانمندی‌های بشری عبور کرده و حالا استوار در وادیِ قدرت‌های غیرانسانی قدم گذاشته بود. سریع‌تر،‌می‌رسید​ قوی‌تر و مقاوم‌تر از آن بود که هیچ انسانِ معمولی‌ای حتی بتواند رؤیایش را در سر بپروراند.

سایه‌اش هم بسیار قدرتمندتر شده‌سفیدِ​ بود، چرا که ارتقای آن‌پارگی‌های​ متناسب با قدرتِ خودش افزایش می‌یافت.

...یا شاید هم برعکس بود؟

در هر صورت، سانی حس می‌کرد حالا وقتی سایه دورِ بدنش‌موهای​ می‌پیچد، تقریباً هم‌سطحِ یک بیدارشدهٔ واقعی می‌شود. خفته‌های انگشت‌شماری در ساحلِ فراموش‌شده‌زیرِ​ پیدا می‌شدند که بتوانند از نظرِ قدرتِ خام با او رقابت کنند.

البته، همهٔ آن‌ها‌تغییرِ​ توان‌های سرشتِ مرگبارِ‌است​ خودشان را داشتند.

...و چند تن از مرگبارترین خفته‌های میانِ آن‌ها،‌حالا​ درست همین‌جا پیشِ او بودند؛ داشتند اردوگاه را‌نمی‌توانست​ برپا می‌کردند و آماده می‌شدند تا برایش غذا بپزند.

سانی مطمئن نبود، اما حدس می‌زد که افی و کاستر از قبل هسته‌های روحشان را کاملاً اشباع کرده و از‌گذشته​ او پیشی گرفته بودند — زنِ شکارچی به خاطرِ سال‌هایی که صرفِ شکارِ هیولاها در خیابان‌های شهرِ تاریک کرده بود،‌آینه‌ای​ و آن میراث‌دار به خاطرِ خرده‌های روحی که خاندانش باید پیش از اولین سفرش به عالمِ رؤیا در اختیارش گذاشته باشند.

نفیس... سانی مطمئن نبود. منطق حکم می‌کرد که او باید پیش از سانی به نقطهٔ اشباع‌می‌رسید​ رسیده باشد، اما سانی هنوز هم می‌دید که او بعد از هر نبرد خرده‌های روح را‌تغییر​ جذب می‌کند. بنابراین یا به اشباع نرسیده بود، یا سرشتش استفاده‌های دیگری برای جوهرِ روحِ مازاد داشت.

یا شاید هم‌تغییرِ​ فقط داشت نمایشی‌است​ پرهزینه راه می‌انداخت.

کای و کاسی از نظرِ مقدارِ جوهرِ انباشته‌شده از او‌پارگی‌های​ عقب‌تر بودند، اما نه خیلی زیاد. حالا هر کدام از آن‌ها‌نقره‌ای‌اش​ درست مثلِ بقیهٔ اعضای دسته، یک نیروی قدرتمند به حساب می‌آمدند.

سانی با نگاه به آدم‌هایی که خودشان‌دید​ را با کارهای پیش‌پاافتادهٔ برپاییِ اردوگاه سرگرم‌خستگی​ کرده بودند، نفسِ عمیقی کشید و لبخند زد.

«آه. عجب‌بی‌شماری​ جمعِ تماشایی‌ای‌خاصیتِ​ هستیم، نه؟»

ناولها | novelha.net