---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 517: طعمه‌گذاری برای هیولا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 517: طعمه‌گذاری برای هیولا

0

ناگهان انگار تمامِ دره به حرکت درآمده بود. زمین‌عزمی​ لرزید و به خروش افتاد و رفته‌رفته، پیچک‌های سبز‌بعد​ و قهوه‌ای همچون مارهای پست از دلِ خاک بیرون زدند.

عروسک‌های ملوانِ غول‌پیکر که چیزی نمانده بود بر سرِ آتش‌بانان آوار شوند، خشکشان‌بعد​ زد؛ انگار ترس وجودشان را فرا گرفته بود. سپس برگشتند و تلوتلوخوران دور شدند.‌بداند​ برخی هم صرفاً فروریختند، تلی از آوار شدند و خود را به مردن زدند.

حتی این جانورانِ سقوط‌کرده هم‌تماشا​ از موجودی که در قلبِ‌نمی‌توانست​ لاشهٔ باستانی لانه داشت، وحشت داشتند.

با این حال، کاسی و دسته‌اش آرامشِ خود را حفظ کردند. با قاطعیت و سرعت دست‌به‌کار شدند و مقدمات را‌جوانان​ فراهم کردند. تنها یک لحظه پس از آنکه پیشگوی نابینا شمشیرش را در زمین فرو کرد، آتش‌بانان تکه‌پارچه‌هایی را دورِ دهان‌بگذارد​ و بینیِ خود پیچیدند. اجسادِ عروسک‌های ملوانِ کشته‌شده را کشیدند تا حلقه‌ای دورشان بسازند و سپس آن‌ها را به آتش کشیدند.

طولی نکشید که دسته در محاصرهٔ حلقه‌ای از آتش‌های بلند قرار گرفت و امواجِ گرما آن هشت‌لحظه‌ای​ بیدارشده را در بر گرفت. پشت‌به‌پشت ایستادند؛ با سلاح‌های کشیده و چهره‌هایی سرشار از عزمی عبوس. تنها‌پشت‌سرگذاشتنِ​ شاکتی روی یک زانو نشسته و دستش را روی زمین گذاشته بود. لحظه‌ای بعد چیزی فریاد زد.

...سانی همچنان از میانِ سایه‌ها تماشا می‌کرد؛ با احساساتی درهم‌آشفته. هرچند نمی‌توانست این جوانان‌فریاد​ را دوستِ خود بداند، اما پس از پشت‌سرگذاشتنِ مصائبِ جنگِ داخلی در قلعهٔ روشن‌اما​ و هم‌سفری با آن‌ها، تا حدودی بهشان وابسته شده بود. این آتش‌بانان آدم‌های دوست‌داشتنی‌ای بودند.

دلش نمی‌خواست دست‌میانِ​ روی دست بگذارد و‌احساساتی​ مرگشان را تماشا کند.

اما نقشش در این نبرد همین بود... باید در پناهِ تاریکی‌همچنان​ پنهان می‌ماند تا توجهِ هیولای فاسد‌شده تمام‌وکمال معطوفِ دستهٔ کاسی شود‌بداند​ و آن‌وقت، با وارد کردنِ یک ضربهٔ قاطع کار را تمام کند.

هنوز وقتش نرسیده بود.

سانی، غرق در‌سرشار​ نارضایتیِ تاریکِ خود،‌شاکتی​ به تماشا ادامه داد.

با فریادِ شاکتی، یکی از آتش‌بانان ناگهان به کناری جهید. کسری از ثانیه بعد، ساقهٔ یک پیچکِ قهوه‌ای‌داخلی​ خزهٔ زیرِ پایش را شکافت. پیچک کورکورانه به این‌سو و آن‌سو شلاق زد و نتوانست کسی را در‌نبرد​ آغوشِ مرگبارش گرفتار کند، اما بعد انگار حضورِ حیات را حس کرد و به سمتِ نزدیک‌ترین انسان هجوم برد.

ضخامتِ پیچک به‌اندازهٔ بازوی یک‌دستش​ انسان بود و خارهای سیاهی‌سانی​ از سطحِ براقش بیرون زده بود.

یکی از آتش‌بانان با شمشیر ضربه‌ای به آن زد، اما تیغهٔ تیز بدونِ انداختنِ حتی یک خراش روی سطحِ پیچک، از روی آن‌سایه‌ها​ پس زده شد. دو نفرِ دیگر خود را روی آن انداختند و با سپرهایشان پیچک را به زمین چسباندند. همین زمانِ کافی را در‌بودند​ اختیارِ مردِ جوانی گذاشت که سرشتش اجازه می‌داد خاطره‌های سلاح‌گونه‌اش را تقویت کند، تا تبرِ درخشانش را فرود بیاورد و پیچک را قطع کند.

به‌محضِ این کار، ابری از غبارِ سمی از بریدگی بیرون زد و مردِ جوان را در بر گرفت. خوشبختانه می‌دانست که باید‌درهم‌آشفته​ نفسش را حبس کند و بی‌درنگ به عقب جهید. کاسی که شمشیرش را غلاف کرده و حالا عصای چوبیِ آشنایی در دست‌نمی‌خواست​ داشت، آن را به جلو گرفت و باد را احضار کرد. غبارِ سمی به سمتِ آتش‌ها رانده شد و شعله‌ها آن را بلعیدند.

«...اون تبر یه خاطرهٔ عروج‌یافته‌ست.»

واقعاً هم همین‌طور بود. در واقع انگار تمامِ آتش‌بانان‌فریاد​ تجهیزاتِ بسیار خوبی داشتند و چند تن از آن‌ها‌هرچند​ سلاح‌هایی بالاتر از رتبهٔ خود در دست گرفته بودند.

رقصندهٔ خاموش نیز تنها پژواکِ در اختیارشان نبود. همین که تاکِ دیگری با ساقهٔ سوخته و آسیب‌دیده‌اش از‌بعد​ میانِ شعله‌ها بیرون آمد، ناگهان هیکلی آشنا از جرقه‌های نور در آن‌سوی حلقهٔ آتش بافته شد و روی آن‌داخلی​ جَست زد. موجودی بود شبیه به آخوندکی عظیم که تنش از شیشه و خاکِ رسِ خون‌رنگ ساخته شده بود.

سانی یادش آمد که‌عزمی​ در محاصرهٔ منارهٔ سرخ‌زانو​ این موجودات را دیده بود.

دو داس روی تاک فرود آمد و عمیق در آن‌نمی‌توانست​ فرو رفت. لحظه‌ای بعد، آخوندک با سرعتی باورنکردنی دور شد‌روشن​ تا در خارهای سیاه و دندانه‌دار گرفتار نشود و تکه‌تکه نگردد.

با وجودِ این شروعِ موفق، هر لحظه تاک‌های بیشتری به سمتِ حلقهٔ آتش می‌خزیدند و چند تاکِ‌درهم‌آشفته​ دیگر هم از زیرِ زمینِ داخلِ حلقه بیرون زدند. هر لحظه که می‌گذشت، اندازهٔ تاک‌هایی که به‌شده​ آتش‌بانان حمله می‌کردند نیز ناگزیر بزرگ‌تر می‌شد. هرچه از لاشهٔ کشتی دورتر بودند، تاک‌ها نازک‌تر و ضعیف‌تر می‌شدند.

اما نزدیکِ کشتیِ باستانی، تاک‌هایی واقعاً غول‌پیکر به حرکت درآمده بودند و با نیتی مرگبار‌دستش​ به اطراف گسترش می‌یافتند. انگار هیولا داشت به‌آرامی اندام‌های درازش را باز می‌کرد... اتفاقی که‌جوانان​ هم مرگِ دستهٔ بیدارشدگان را رقم می‌زد و هم دقیقاً همان چیزی بود که می‌خواستند.

سانی تنها زمانی می‌توانست دست به کار شود که تاک‌های اصلی آن‌قدر از بدنهٔ اصلیِ موجود‌همچنان​ دور شوند که نتوانند در دم برگردند. پس از آن، یا موفق می‌شد و با پایان‌داخلی​ دادن به کلِ نبرد، جانِ آتش‌بانان را از سیلابِ تاک‌ها نجات می‌داد... یا همگی با هم می‌مردند.

آن لحظهٔ‌همچنان​ سرنوشت‌ساز به‌سرعت‌سایه‌ها​ نزدیک می‌شد.

کاسی و دسته‌اش در برابرِ هجومِ بی‌امانِ تاک‌ها تمامِ تلاششان را برای مقاومت به کار بستند. تاک‌هایی را که‌نمی‌توانست​ آتش آن‌قدر به آن‌ها آسیب زده بود که سلاح‌هایشان کارگر بیفتد قطع می‌کردند و برای بقیه، چند نفر با‌دلش​ هم روی یک تاک متمرکز می‌شدند. اما هرچه می‌جنگیدند، طولی نکشید که کفهٔ ترازو به نفعِ هیولای فاسد‌شده سنگینی کرد.

آرایششان در آستانهٔ فروپاشی بود و حرکاتشان که در ابتدا‌عبوس​ کاملاً هماهنگ بود، رفته‌رفته رنگ‌وبوی استیصال و آشفتگی می‌گرفت. پژواکِ آخوندکِ‌همچنان​ خون‌رنگ با وجودِ سرعتِ وحشتناکش، سرانجام در چنگِ تاک‌ها گرفتار شد.

بدنِ شیشه‌ای‌اش در دم تکه‌تکه شد و تنها‌زانو​ واکنشِ سریعِ اربابش که آن را درست به موقع‌میانِ​ مرخص کرد، موجود را از نابودیِ کامل نجات داد.

...در همین لحظه بود‌سایه‌ها​ که تاک‌های اصلی سرانجام‌درهم‌آشفته​ به حلقهٔ آتش رسیدند.

سانی نگاهِ آخرش را به آتش‌بانانی انداخت که‌بعد​ مستأصلانه می‌جنگیدند. نگاهش چند لحظه روی کاسی که‌احساساتی​ با خنجرِ بلندش جلویِ دسته می‌جنگید، ثابت ماند.

سپس روی‌بیدارشده​ برگرداند و در‌سلاح‌های​ سایه‌ها قدم گذاشت.

ثانیه‌ای بعد، سانی از درونِ سایهٔ‌شاکتی​ تاریکِ روی بدنهٔ کشتیِ باستانی بیرون‌لحظه‌ای​ آمد؛ بسیار دورتر از هرج‌ومرجِ نبرد...

و بسیار نزدیک به‌سایه‌ها​ موجودِ وحشتناکی که سرچشمهٔ‌درهم‌آشفته​ تمامِ آن وحشت بود.

سانی نگاهِ بی‌رحم را احضار کرد، نفسش‌لحظه‌ای​ را در سینه حبس کرد و به‌تماشا​ درونِ تاریکیِ لانه‌کرده در شکافِ دندانه‌دارِ بدنه پرید.

وقتش رسیده بود‌پشت‌به‌پشت​ که نقشِ خودش‌کشیده​ را بازی کند.

ناولها | novelha.net