چپتر 1714: شکارچیِ برتر
0دشمن مقابلش بود،جنونآمیز زانو زده ویادِ برای لحظهای آسیبپذیر.
کسی چه میدانست آن آسیبپذیری چقدرترس دوام میآورد؟ دیو بهاحتمالِ زیاد یکصدای تپشِ قلبِ بعد تعادلش را بازمییافت.
تمامِ وجودِ رین فریاد میزد که حمله کند، خودش را بهشمشیرِ جلو بیندازد و پیش از آنکه دیر شود، پلید را ازرفت پای درآورد. هرچه بود، اطمینان نداشت که بعداً فرصتِ دیگری نصیبش شود.
آدرنالین در خونش سرازیر شد و قلبشکرد دیوانهوار میکوبید. مردمکهایش گشاد شد؛ ذهنش غرقاونقدر در هیجان، ترس و اضطراری جنونآمیز بود.
اما همزمان، یادِجنونآمیز صدای مغرورِ معلمیادِ در گوشش پیچید:
«کبودی؟ منظورت چیه که کبودی به جا میذاره؟ گوش کن شاگرد... باید از معلمِ مهربونگوشش و دلسوزت ممنون باشی که اینقدر با لطافت بهت آموزش میده! آخرین باری که منلطافت همچین اشتباهی کردم، یه کوه روم پا گذاشت. اون بود که واقعاً کبودی به جا گذاشت!»
حفظِ خونسردی در میانهٔ شدیدترین نبردها، نشانهٔ یک جنگجوی ماهرنوکِ بود. از این رو، هیجانش را پس زد، ترسش راپهلویش نادیده گرفت و حسِ اضطرار را از خود دور کرد.
«طمع نکن... طمع به کشتنت میده. گناهه،کرد و فقط اونایی که اونقدر قویان که عواقبشقویان رو به دوش بکشن، حق دارن گناهکار باشن...»
رین احتیاط راجنونآمیز کنار نگذاشت ویادِ با آرامش حمله برد.
نوکِ شمشیرِ سیاهش درونِ درزِهیجان زرهِ سینهٔ شکارچی لغزید وهمزمان تا عمقِ پهلویش فرو رفت.
این بار مقاومتِ چندانی در کارکنار نبود. برخلافِ نیزهاش، تاچیِ تاریک تقریباًسیاهش بیهیچ زحمتی گوشتِ دیو را شکافت.
اما رین بهجای آنکه وزنِ خود را روی ضربهنکن بیندازد یا تیغه را بچرخاند تا آسیبِ بیشتری واردبکشن کند، بیدرنگ آن را بیرون کشید و عقب پرید.
و درست بهموقع.
با اینکه شکارچی لحظهای گیج به نظر میرسید و سلاحش نابود شده بود، اما مشتش با سرعتی خیرهکننده هواچیه را میشکافت. اگر رین کسری از ثانیه در عقبنشینی درنگ میکرد، سرش به خمیری خونین تبدیل میشد. اما حالاکردم فرصتِ کافی داشت تا با تاچیِ تاریک جلوی ضربه را بگیرد و آن ضربهٔ هولناک را روی تیغهاش دفع کند.
مثلِ عروسکیدارن پارچهای بهباشن عقب پرتاب شد.
این همان نتیجهٔ دلخواهش بود. اگر رین لجاجت به خرج میداد و سعی میکرداونقدر سرِ جایش بماند، بدنش بخشِ اعظمِ ضربه را جذب میکرد. اما با تسلیم شدنشمشیرِ به فشارِ ضربه و پرتاب شدن، بخشِ زیادی از نیروی آن را دفع کرد.
...ولی بازاضطراری هم دردشاما وحشتناک بود.
حس میکرد تکتکِذهنش استخوانهای بدنش درترس حالِ خرد شدن است.
اما خرد نشدند.
رین بارِ دیگر به درونِ آبِ کمعمق پرتاب شد وکشتنت روی گِلولای سُر خورد. آبِ یخزده عرقش را شست وگناهکار دردِ ضرباندارِ پهلویش را بیحس کرد؛ حسی که تقریباً دلپذیر بود.
«آه... باید بلند شم...»
این بار کمیذهنش بیشتر طول کشید تااضطراری خودش را جمعوجور کند.
رین با حسِ اینکه گِلولای دارد اونگذاشت را پایین میکشد، نالهای کرد و رویدرزِ شکم غلت زد؛ سپس تلوتلوخوران روی پاهایش ایستاد.
تاچیِ سیاه را بالا آورد ودور در گاردِ حمله گرفت؛ قطراتِ آبِفقط کثیف از روی تیغه به اطراف پاشید.
«چقدر کاری زخمیش کردم؟»
باید زخمِ بسیار وحشتناکی میبود... شمشیرِ سیاهی که معلمش ساخته بود، حتیصدای از چیزی که تصور میکرد هم تیزتر، کشندهتر و بسیار ترسناکتر بود. اگرمهربون شکارچی انسان بود، تا الان با قلبی شکافته از تیغهٔ تاریک، مرده بود.
اما انسان نبود... او یک شوالیهٔ جامنگذاشت بود؛ دیوی از ملازمانِ تایتانی باستانی کهدرزِ هزاران سال در این سرزمینها پرسه میزد.
بنابراین، با وجودِ اینکه رین زخمِ هولناکیکرد به او زده بود، اما قطعاً برایاونقدر از پا درآوردنِ آن پلید کافی نبود.
با این حال،جنونآمیز کارِ به همانیادِ اندازه مهمی کرده بود.
تبرش را نابود کردهغرق و عملاً آن دیوِجنونآمیز هولناک را خلعسلاح کرده بود.
رین سرش راگناهکار بالا آورد وکنار به شکارچی خیره شد.
پلید هنوز زانو زده بود و دستانش در گِلولای فرو رفته بود. خونِاونایی متعفنی از درزهای زرهِ سوختهاش بیرون میریخت. پوزهٔ حیوانیِ کلاهخودِ غرانش حالا حتیبرد ترسناکتر به نظر میرسید و مایعی تاریک از میانِ نیشهای سبزش جاری بود.
«یالا...»
خلعسلاح کردنِ شکارچی، بهخودیِخود اهمیتِ چندانی نداشت. درست بود که بدونِ آن تبرِ جنگیِ بزرگ، بُردِ حملاتش کم میشد و به رین اجازه میداد درمهربون نبردِ تنبهتن با پلید درگیر شود، اما او آنقدر قوی و درنده بود که بتواند رین را با دستانِ خالی تکهتکه کند. رین میتوانست چندجنگجوی ثانیه دوام بیاورد و از چند ردوبدلِ ضربه جانِ سالم به در ببرد، اما تلاش برای مبارزهٔ نزدیک با دیو، ناگزیر به مرگش ختم میشد.
اما...
شوالیههای جام پلیدهای سادهای نبودند.خود این جنگجویانِ زرهپوش و غولپیکرِ روزگارِگناهه کهن، رازی هولناک در سینه داشتند.
رین این راز را از همکلامی با بیدارشدگانی که به دلِ جنگل زده و با فرمانروای ترسناکششاگرد روبهرو شده بودند، یاد نگرفته بود. در عوض، این چیزی بود که همه در قلبِ زاغ میدانستند...کوه چیزی که او از همان روزی که سیشان، دخترِ ملکه سونگ، رهبرِ وحشتناکِ شوالیههای جام را کشت، میدانست.
داستانهای آن نبرد در همهجای قلمروِ سرود پیچیده بود.اما گذشته از آن، وقتی تالارِ شهر مأموریتهای پاکسازی رامنظورت صادر میکرد، اطلاعاتِ دقیقی دربارهٔ پلیدهای بازمانده ارائه میداد.
کلاهخودِ جانورسانِ شکارچی صرفاً جنبهٔ تزئینیکنار نداشت. بلکه به ماهیتِ واقعیاش اشارهسیاهش میکرد... چون تمامِ شوالیههای جام دگرپیکر بودند.
جانوری هار در درونِ هر یک از آنها زندگینکن میکرد و وقتی این جنگجویانِ باستانی با دشمنی قدرتمندبکشن روبهرو میشدند یا در خطر میافتادند، آن جانور بیرون میزد.
دیوِ مخوفی که او با چنینیادِ استیصالی با آن میجنگید، هنوز حتی گسترهٔمنظورت واقعیِ قدرتِ هولناکش را نشان نداده بود.
اما حالا... حالا که تبرشهیجان نابود شده بود و خونش دریادِ گلولای میریخت، این کار را میکرد.
و این بهترینگناهکار فرصتِ رین برایکنار کشتنِ او بود.
آن بیرون، در مقابلش، شکارچیِ زانوزده غُرشیکرد خشن سر داد. دستوپایش طوری جمع شداونقدر که انگار دچارِ تشنجی دردناک شده باشد.
سپس، غُرششاضطراری به نعرهایاما کرکننده بدل شد.
زرهِ دیو ترک خورد... نه، این استخوانهایش بود کهاما زیرِ زره ترک میخورد. ستونِ فقراتش خم شد ومنظورت ناگهان خزِ تیرهای از درزهای زرهِ زنگزده بیرون زد.
چنگالهای بلندیدارن فلزِ دستکشهای زرهیاشاحتیاط را پاره کردند.
دگردیسی آغاز شده بود.
هولناک به نظر میرسید و بهطرزِ چندشآوری دردناک. عمیقاً ترسناک هم بود — نه فقط بهگوش این خاطر که رین میدانست جانورِ رهاشده بهراحتی او را تکهتکه میکند و میبلعد، بلکه صرفاًاشتباهی به این دلیل که تماشای تبدیلشدنِ ناگهانیِ چیزی انساننما به چیزی غیرانسانی، بهطرزِ وحشتناکی تکاندهنده بود.
با این حال،ذهنش هیچکدام از اینهاترس برایش اهمیتی نداشت.
چیزی که برای رین اهمیت داشت این بود که، تانوکِ جایی که میدانست، دگردیسیِ شوالیههای جام کمی زمان میبُرد. حتی اگرفرو فقط چند ثانیه بود... در نبرد، آن ثانیهها مثلِ ابدیت بودند.
او تمامِ این مدتاضطرار منتظر بود تا جانش رانکن روی آن ابدیت گرو بگذارد.
با پیچیدنِ نعرهٔ جانورسانِاما شکارچی در مردابِ سوزان،مغرورِ رین به جلو خیز برداشت.
قدمهایش سبک و سریع بود.
پیش از آنکه دیو بتواند شکلِکنار واقعیاش را به خود بگیرد، پیش ازدرونِ آنکه بازتابِ نعرهاش در سایهها بلعیده شود...
به پلیدِ زانوزدهحسِ رسید و شمشیرِدور سیاهش را تاب داد.
تیغهٔ تاریک در حالیاما که جهان را میشکافت،مغرورِ صدای هیسِ سردی داد.
و همینطور گردنِ شکارچی را.
غُرشش ناگهان قطع شد. تاریکیِ جاخوشکرده در شکافِ نقابش در سکوتشمشیرِ به او خیره ماند. کلاهخودِ جانورسان به هوا پرتاب شد ورفت حینِ چرخیدن، فوارهای از خونِ تیره بهشکلِ مارپیچ از آن بیرون ریخت.
برشی تمیز بود. ضربهٔ افقی با فرمی بینقصطمع اجرا شد، که به لطفِ هزاران ضربهٔ تمرینی بوددوش که زیرِ نظر و راهنماییِ استادانش انجام داده بود.
سرِ قطعشدهٔ شکارچی در آبهمزمان افتاد و با ایجادِ موجیگوشش کوچک در مرداب فرو رفت.
پیکرِ غولپیکرشگشاد بهآرامی تلوتلو خوردهیجان و سپس فروریخت.
...رین هم تلوتلو خورد و کنارِکنار آن در گلولای افتاد. تنش از بدنشدرونِ بیرون رفت، اما تمامِ توانش هم همینطور.
خسخسکنان نفس میکشیدحسِ و به آسمانِدور دوردست خیره شده بود.
شعلهها داشتند فروکش میکردند،اما اما او هنوز درمغرورِ محاصرهٔ گرمایی وحشتناک بود.
«خب... خوبه.گشاد حداقل فعلاً ازهیجان سرما یخ نمیزنم...»
در سکوتِ دودآلودی که در پی آمد،نگذاشت ناگهان صدایی طنینانداز شد که در ایندرزِ صحنهٔ جهنمی بهطرزِ غیرقابلتوصیفی نابجا به نظر میرسید.
صدای تشویق بود.
رین با خستگی سرش را چرخاند وصدای به معلمش خیره شد، کسی که بالاخرهچیه لازم دانسته بود از سایهاش بیرون بخزد.
صدایش بیشگشاد از حدغرق بلند بود.
«آفرین! دیوی ازگناهکار رتبهٔ بیدارشده کشتهکنار شد: شوالیهٔ جام!»
لبخندی زد و با صداییخود آرامتر، در حالی که لحنشکشتنت گرم شده بود، اضافه کرد:
«...کارت عالی بود.»