---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1392: ویرانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1392: ویرانی

0

با ازهم‌پاشیدنِ جزیره، طولی نکشید که بقایایش در اعماقِ رودِ بزرگ ناپدید‌استعاره‌ای​ شد. سانی، نفیس و کاسی روی عرشهٔ زنجیرشکن ایستاده بودند و جان‌کندنِ‌عدهٔ​ این بخشِ گمشده از لطفِ سقوط‌کرده را در سکوتی غم‌انگیز تماشا می‌کردند.

آبِ روان می‌جوشید و می‌خروشید و به کفِ سفید تبدیل می‌شد. جریانِ آب بقایای خاکستریِ باغِ تاریک را‌بیهودگیِ​ با خود به پایین کشید و اعماقِ رود آن را بلعید. اما در مدتی که بسیار کوتاه به‌حالا​ نظر می‌رسید، سطحِ رود دوباره آرام و زلال شد و هیچ اثری از آن کشتی‌جزیرهٔ عظیم به چشم نمی‌خورد.

سانی آرام آه کشید.

نابودیِ این جزیرهٔ مصنوعی صحنهٔ به‌شدت غم‌انگیزی بود. گویی استعاره‌ای از بیهودگیِ وجودِ انسان بود... شمارِ بی‌نهایتی از مردمِ رود برای ساخت‌شکوفا​ و نگهداری‌اش زحمت کشیده بودند و عدهٔ بیشتری هم عمرشان را با قدم زدن روی خاکِ آن گذرانده بودند. اما حالا نابود‌ربعِ​ شده بود و در عرضِ چند دقیقه طبیعت آن را بلعید. و هر رد و نشانی از آن از صفحهٔ روزگار پاک شد.

چیزی نمی‌گذشت که بافت هم به همین شکل نابود می‌شد. شهرهای‌گویی​ کاهنه‌ها پیش‌تر ناپدید شده بودند... تنها لطفِ سقوط‌کرده باقی مانده بود که‌کشیده​ سرنوشتش کم‌وبیش رقم خورده بود. مقبرهٔ آریل روزگاری خاستگاهِ تمدنی شکوفا بود...

اما حالا،‌زلال​ چیزی جز‌اثری​ یک کابوس نبود.

سانی که ناگهان در خود فرورفته بود، سر تکان داد. آیا شهرهای جهانِ بیداری هم روزی‌فرورفته​ از بین می‌رفتند؟ روزگاری حتی خبر نداشت که دنیایی بیرون از گسترهٔ بی‌پایانِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ‌پایتختِ​ شمالی وجود دارد. تصور اینکه مکانی چنین پرجمعیت و بی‌کران بتواند از بین برود، دشوار بود.

...اما از طرفی، جهانِ بیداری همین حالا هم دنیایی ویرانه بود. شهرهای پررونقِ بسیاری از‌رقم​ روی نقشه‌هایش پاک شده بودند—در واقع، بیشترشان. قاره‌هایی کامل متروک، عاری از حیات و خالی‌جهانِ​ از سکنه رها شده بودند. حتی خودش شاهدِ انقراضِ یکی از همین قاره‌های خالی بود.

امروز حالم‌چشم​ حسابی به‌نابودیِ​ هم ریخته‌ست.

اصلاً چه جای ناراحتی بود؟ آن جزیره چیزی نبود جز لانهٔ یک پلیدِ‌به‌شدت​ خطرناک. به ساحلش پا گذاشته بودند، پلید را کشته بودند و با غنائمی‌نگهداری‌اش​ ارزشمند گریخته بودند. کاسی حتی یک تکه‌چوبِ قشنگ هم به‌عنوانِ جایزه گیرش آمده بود.

در واقع، باید‌سرنوشتش​ از تهِ دل‌خورده​ احساسِ خوشحالی می‌کرد.

با این حال، سانی بیشتر احساسِ خستگی می‌کرد و تمامِ بدنش کوفته‌مانده​ بود. نبرد با غرق‌شدگان کوتاه بود، اما با این وجود شدتِ بالایی داشت.‌ناگهان​ با اینکه آسیبِ چندان جدی‌ای ندیده بود، اما لت‌وپار و کبود شده بود.

«رفت! رفت!»

سانی برگشت و نگاهی به کرو کرو انداخت؛ پرنده با هیجان روی نرده بالا و‌بود​ پایین می‌پرید و با حالتی کنجکاو به فضای خالیِ به‌جامانده از جزیره خیره شده بود.‌بیشتری​ پرندهٔ کوچک درگیرِ هیچ‌گونه فکرِ سنگینی نبود. در واقع، اصلاً هیچ فکری در سر نداشت...

هر چه‌مانده​ بود، یک‌کم‌وبیش​ پژواک بود.

اما حالا که جزیره‌بافت​ نابود شده بود، این پژواک‌پیش‌تر​ کاری برای انجام دادن داشت.

سانی تماشا می‌کرد که چطور کاسی به پرندهٔ سیاه نزدیک شد‌گویی​ و آن را به‌آرامی در دستانش گرفت. دخترِ نابینا چیزی گفت،‌زحمت​ کفِ دستانش را باز کرد و گذاشت کلاغ پرواز کند و برود.

پیش از آنکه پژواکِ جت‌کشتی‌جزیرهٔ​ در دوردست ناپدید شود، آخرین‌جزیرهٔ​ چیزی که شنیدند قارقارهای خشمگینانه‌اش بود:

«گیر کرده! گیر کرده!»

کرو کرو مأموریتِ ساده‌ای داشت: باید به ساکنانِ لطفِ سقوط‌کرده خبر می‌داد که کاهنهٔ آلوده مرده است‌مقبرهٔ​ و بعد راهش را به سمتِ کشتی پیدا می‌کرد. آن سه استاد نمی‌دانستند نجات دادنِ افی و جت‌حتی​ چقدر زمان می‌برد، برای همین می‌خواستند مطمئن شوند که در غیابشان، آخرین شهر به پایین‌دستِ رود مهاجرت می‌کند.

امیدوار بودند تا زمانِ‌نابودیِ​ بازگشتشان، وضعِ مردمِ نحیفِ‌به‌شدت​ رود بسیار بهتر شده باشد.

پس این‌زلال​ کار هم‌اثری​ تموم شد.

سانی نگاهی به عصای چوبیِ در دستانِ‌مقبرهٔ​ کاسی و سپس به بادبان‌های زنجیرشکن انداخت.‌نبود​ لحظه‌ای درنگ کرد و بعد با خستگی پرسید:

«باید راه بیفتیم؟»

پس از‌چشم​ لحظه‌ای سکوت، نفیس‌جزیرهٔ​ سر تکان داد.

«شب داره می‌رسه و همه‌مون خسته‌ایم.‌عظیم​ ترجیح می‌دم تا فردا فقط با جریانِ‌به‌شدت​ آب پیش بریم. کمی استراحت ضرری نداره.»

سانی از‌مانده​ شنیدنِ این‌کم‌وبیش​ حرف خوشحال شد.

...چیزی نگذشت که در عرشهٔ غذاخوری در پاشنهٔ کشتی دورِ هم جمع شدند. ساکنانِ لطفِ سقوط‌کرده تمامِ بخش‌های‌آریل​ آن را از آوار پاک‌سازی و تعمیر کرده بودند، اما آن سه استاد به بیشترشان زیاد سر نمی‌زدند،‌خبر​ چون نیازی نبود. آن‌ها بیشترِ وقتشان را در عرشهٔ بالایی، اقامتگاهشان یا در عرشهٔ غذاخوری نزدیکِ آشپزخانه می‌گذراندند.

غذای تازه‌ای روی میز بود که بوی آشنا و لذیذِ دست‌پختِ نفیس را می‌داد. صندوقِ حریص‌شمارِ​ با درِ باز ایستاده بود و دندان‌هایش در نورِ گرمِ فانوس برق می‌زد. سانی فنجانِ چایی‌نابود​ را در دست گرفته بود و به چند لوحِ سنگی که جلویش گذاشته بودند نگاه می‌کرد.

اما راستش را بخواهید، هیچ حوصله‌عظیم​ نداشت رازهایشان را کشف کند. فقط‌صحنهٔ​ می‌خواست شکمش را سیر کند و بخوابد.

با آهی لوح‌ها را کنار زد و بشقابش‌آریل​ را جلوتر کشید. با قورت دادنِ اولین لقمه‌فرورفته​ از حلیمِ گوشتِ معطر، چشمانش را از لذت بست.

نفیس هم غرقِ غذا خوردن بود. اما کاسی انگار غذا را از یاد‌سرنوشتش​ برده بود؛ در عوض داشت با اسباب‌بازیِ براق و جدیدش بازی می‌کرد. خردهٔ‌فرورفته​ روح بر نوکِ عصای مقدس نور می‌تاباند و شدتش هر از گاهی عوض می‌شد.

سانی کمی به‌نمی‌خورد​ او خیره ماند‌مصنوعی​ و بعد پرسید:

«داری چی‌کار می‌کنی؟»

دخترِ نابینا‌مانده​ حواس‌پرت جرعه‌ای‌کم‌وبیش​ چای نوشید.

«دارم سعی می‌کنم بفهمم چطور کار می‌کنه. عجیبه... انگار افسونش به همه‌چیز واکنش نشون نمی‌ده.‌رقم​ به تو، نفیس، افی و کای اشاره می‌کنه... اما به جت یا اون شخص، موردرت،‌جهانِ​ نه. به لطفِ سقوط‌کرده هم واکنشی نشون نمی‌ده. ولی به گلِ باد واکنش نشون می‌ده.»

سانی ابرویی بالا انداخت، سپس ادراکش را تغییر داد و به زیرِ‌استعاره‌ای​ سطحِ نورِ راهنما خیره شد. همان‌طور که انتظار داشت، هیچ بافتی آنجا نبود.‌بیشتری​ هیچ رونی هم وجود نداشت... فقط میدانی از درخششِ کورکننده به چشم می‌خورد.

وقتی به چاقوهای ساختهٔ ایزدِ خورشید نگاه کرده بود هم چیزِ مشابهی دیده بود.‌غم‌انگیزی​ درونِ هر کدام هیچ‌چیز نبود جز اقیانوسی درخشان از چیزی — شاید جوهرِ روح —‌عدهٔ​ و یک ریسمانِ تنهایِ تقدیر که به خودش گره خورده بود و بی‌وقفه حلقه می‌زد.

جادوی ایزدان این‌گونه بود؛ کاملاً‌رقم​ غیرمنطقی و خالی از هرگونه‌خاستگاهِ​ منطقی که او بتواند درک کند.

بی‌وقفه حلقه می‌زد...

ذهنِ خسته‌اش درگیرِ این کلمات شد،‌مصنوعی​ اما درست در همان لحظه با صدای‌بیهودگیِ​ عجیب و خفهٔ نفیس حواسش پرت شد:

«پیداش کردم.»

سانی که از افکارش‌کم‌وبیش​ بیرون پریده بود، برگشت‌آریل​ و به او نگاه کرد.

نفیس قاشقی در دهان داشت و یکی از لوح‌هایی‌پیش‌تر​ را که سانی کنار زده بود، با هر دو دست‌روزگاری​ نگه داشته بود. سانی از این منظره کمی خنده‌اش گرفت.

«...چی پیدا کردی؟»

چند بار پلک زد، بعد با‌عظیم​ دستپاچگی قاشق را از دهانش درآورد‌صحنهٔ​ و با آن به لوح اشاره کرد.

«گلِ باد.‌مانده​ امم... درست‌کم‌وبیش​ همین‌جا توصیف شده.»

ناولها | novelha.net