چپتر 575: رویارویی
0سانی از سکوت، پوچی و وحشتِ خاموش خسته شده بود. ترس از ناشناختههاچندان بدجوری روی دلش سنگینی میکرد. برای لحظهای کوتاه، دلش میخواست این بلاتکلیفیِ طاقتفرسا تمامبزرگ شود؛ دیگر برایش مهم نبود رویاروییِ پس از آن چقدر خشن و خطرناک باشد.
اما بعد، دندانهایش را روی هم فشرد و به خودش یادآوری کرد کهدست تسلیم شدن در برابر خشم و استیصال، راهی قطعی برای مردن است. تاشکی وقتی از گستردگیِ تهدید خبر نداشت، باید آرام میماند و خونسردیاش را حفظ میکرد.
دستش که برای احضارِ سلاح درازحدود شده بود، چند لحظه در هواهرچند معلق ماند و بعد پایین افتاد.
سانی یکی از سایههایش را جلو فرستاد و خیلی زود پیکرهای انسانیبجنگند را دید که از یکی از راهروها بیرون میآیند؛ بعضی میلنگیدند و بعضیداشتند دیگر برانکاردِ همراهانی را میکشیدند که آنقدر زخمی بودند که نمیتوانستند راه بروند.
گمشدهها... آنها نگهبانانِ باقیماندهٔ معبدِ شب بودند. زنی باهرچند تونیکِ سیاه جلوی آنها راه میرفت. موهای قرمزش کثیف ومشعل از عرق خیس بود و چهرهای عبوس و تاریک داشت.
«پس بازمانده هم هست...»
حدود دوازده جنگجو بودند که هنوز میتوانستند بجنگند، هرچند به نظر نمیرسید اوضاعِ چندان روبهراهی داشته باشند. چندداشته نفر فانوس و مشعل به دست داشتند و شعلههای نارنجی، تاریکیِ حاکم بر تالارِ بزرگ را پس میزد.شکی هنوز آنقدر دور بودند که متوجهِ سانی و کاسی نشوند، اما سانی شکی نداشت که بهزودی پیدایشان میکنند.
«چیکار کنم، چیکارتاریک کنم... صبر کنمهست یا قایم شم؟»
لحظهای بعد،هست این تصمیمدوازده برایش گرفته شد.
سانی نگاه میکرد که یکی از گمشدهها ناگهان به استادنفر ولث نزدیک شد، چیزی در گوشش زمزمه کرد و بعد مستقیماًمیزد به سایهای اشاره کرد که از دلِ تاریکی آنها را میپایید.
«گندش بزنن...»
سانی کموبیش مطمئن بود که از پسِ یکی از شوالیههای عروجیافته برمیآید،بجنگند البته به شرطی که قدیس و مار کنارش باشند. اما با وجودِدست دوازده گمشدهای که از حریف پشتیبانی میکردند... ترجیح میداد واردِ چنین مبارزهای نشود.
بهخصوص که الان بیشتر ازجنگجو هر چیزی به اطلاعات نیازنظر داشت و این بازماندهها اطلاعات داشتند.
خیلی زود، یک نفر از گروهِ نگهبانانِ درهمشکسته جداباشند شد و با قدمهایی شمرده و استوار به سمتشان آمد.تالارِ سانی بهمحضِ اینکه دید او کیست، چهرهاش در هم رفت.
استاد پیرس... مرد درست مثلِ اولین دیدارشان خشن و جدی بود و چشمانِ فولادینش سرد و سخت. تهریشِ رویباشند گونههایش به ریشی کوتاه تبدیل شده بود و زرهِ پولکیِ کدرش در چند جا آسیب دیده بود، اما غیرپیدایشان از این، دقیقاً همان شکلی بود. انگار آن هفتههای پر از وحشت و خون، هیچ تأثیری رویش نگذاشته بود.
حالا دیگرعبوس اوضاع اصلاً بهبازمانده نفعِ سانی نبود.
با این حال، هنوزدوازده مطمئن بود که دستکم میتواندهرچند فرار کند. اگر لازم میشد...
استاد پیرس به سکوی مرکزی نزدیک شد، ایستاد وباشند با نگاهی سنگین سانی و کاسی را برانداز کرد. سانیتالارِ گلویش را صاف کرد و لبخندی لرزان و ساختگی زد.
«قـ... قربان پیرس! خدابازمانده رو شکر... مطمئن نبودیمجنگجو کسی زنده مونده باشه!»
سمتِ چپش، کاسی ناگهان خشکش زد. سانی که میدانست کاسی حتماً اتفاقاتِ چندهرچند ثانیهٔ آینده را حس کرده، خودش را برای بدترین حالت آماده کرد. با ایننارنجی حال، وقتی دید دخترِ نابینا بیحرکت مانده، او هم دست به کارِ عجولانهای نزد.
استاد پیرسهست با صدایی تاریکجنگجو و سنگین گفت:
«خب، خب. اینجا چی داریم...»
لحظهای بعد، گردبادی عظیم از جرقههای سفید دورِ سکو را گرفت. سانی در دل ناسزااوضاعِ گفت و نگاه کرد که چطور دَه پیکرِ انسانی از میانِ جرقهها ظاهر شدند وبزرگ محاصرهشان کردند. در یک چشم به هم زدن، تعدادِ دشمنانِ احتمالیشان تقریباً دو برابر شد.
اما این آدمها... بهزور جلوی لرزشِ تنش را گرفت. چشمانِ توخالیشان، سایههای توخالیشان...هرچند نه، اصلاً آدم نبودند. در عوض، ده پژواک با چهرههایی بیجان به او خیرهنارنجی شده بودند؛ هر کدام هالهای وهمآور، عمیقاً آزاردهنده و تهدیدآمیز از خود ساطع میکردند.
پیرس با سردی نگاهشان کرد.
«میبینم جفتتون هنوز زندهاید.»
سانی نگاهی به اطراف انداختهست و در تبوتاب بود تا راهیبجنگند برای تغییر دادنِ اوضاع پیدا کند.
«آه... در اون مورد...»
پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، متوجه شد کاسی سرشنظر را کمی چرخاند و به نقطهای پشتِ سرِ او نگاهدست کرد. اخمِ کوچکی بر چهرهاش نشست. همان لحظه فهمید کسی آنجاست.
...و این عجیب بود، چون سانی به لطفِداشته سایهها همیشه از پشتِ سرش خبر داشت، امانارنجی الان نه چیزی میدید و نه چیزی حس میکرد.
اما لحظهای بعد ثابت شد که حق باجنگجو دخترِ نابیناست؛ چیزِ سردی گردنش را لمس کرد وروبهراهی صدایی خشدار و تا حدی آشنا در گوشش گفت:
«تکون نخور.»
سانی خشکش زد.
«این صدا... همون زنِ نگهبانی کهچندان روزِ ورودمون دمِ دروازه بود؟ چرامشعل نمیتونم ببینمش، یا سایهاش رو حس کنم؟»
جوابش کاملاً روشن بود...بازمانده زن حتماً به لطفِجنگجو سرشتش میتوانست بهنوعی نامرئی شود.
عجب توانِ لعنتیای بود...
وانمود کرد که میلرزد.
«باشه، باشه! تکون نمیخورم!»
چند لحظه کسی حرفیبازمانده نزد. سپس کاسی رو بههنوز استادِ ترسناک کرد و گفت:
«جناب پیرس... ممنون میشم اگه بهمون پناه بدید و توضیح بدید چه خبره. مانظر بهزور از قفسی که ما رو توش انداخته بودید جونِ سالم به در بردیم، وحاکم اصلاً فکر نمیکردیم وقتی دوباره آدمهای دیگه رو پیدا میکنیم با چنین دشمنیای روبهرو بشیم.»
پیرس کمیهست نگاهش کرد وجنگجو بعد پوزخند زد.
«بهتون پناه بدم؟ شوخیِ قشنگیاوضاعِ بود. عوضش یه دلیل برامنفر بیار که جفتتون رو نکشم.»
کاسی اخم کرد، اما هیچ ترسی از خودجنگجو نشان نداد. در عوض، چند ثانیه ساکت ماندچندان و بعد با صدایی آرام و یکنواخت گفت:
«...میتونید امتحان کنید. حتماً هم موفق میشید. اما بدونِ پرداختِ بها نخواهد بود.هرچند من و بیدارشده سانلس شاید عروجیافته نباشیم، اما این القاب رو الکی بهمون ندادن.نارنجی فکر میکنید چند نفر از آدمها و پژواکهاتون رو با خودمون به جهنم میبریم؟»
لحظهای مکثهست کرد ودوازده بعد افزود:
«...چند نفرهرچند رو میتونیدنمیرسید فدا کنید؟»
استاد پیرس دهان باز کرد تا چیزی بگوید،جنگجو اما ولث که از پشت نزدیک شده بودچندان حرفش را برید. دومین عروجیافته با صدایی خسته گفت:
«کافیه. ما نمیتونیم هیچکس یا هیچچیزی رو فدا کنیم.جنگجو من این رو میدونم و تو هم میدونی، پیرس.روبهراهی این دو نفر قویان... به کارمون میان. با خودمون میبریمشون.»
پیرس چهرههست در همدوازده کشید و غرید:
«اگه اون موجودنظر توی یکی از ایناروبهراهی قایم شده باشه چی؟»
بانو ولث نگاهی بهبازمانده سانی و کاسی انداختجنگجو و سر تکان داد:
«اینا هفتههاست که توی اون سلولِ کوچیکتر زندانی بودن... بینِ همهٔ ما، احتمالِهرچند تسخیر شدنِ این دو نفر از همه کمتره. گذشته از این، ما تازهشعلههای ظرفِ قبلیش رو نابود کردیم. توی تالارِ بزرگ هم هیچ آینهای نیست، پس...»
آهِ سنگینی کشیدحدود و بعد روهنوز به کاسی کرد:
«بیاید. اینجا... امن نیست.نمیرسید باید هر چه زودترداشته به خلوتگاهِ درونی برگردیم.»
پیرس دندان به همبازمانده سایید، غُرغُری کرد وجنگجو پژواکها را مرخص کرد.
همزمان، سانی حس کرد تیغهٔ سرد از گردنش دورجنگجو شد. لحظهای بعد، نگهبانِ آشنا در حالی که خنجرِروبهراهی تیزی در دست داشت، از دلِ هوا کنارش ظاهر شد.
لبخندی زدهست و بهدوازده او چشمک پراند.
«...شانس آوردی.هرچند خب، شایدنمیرسید دفعهٔ بعد.»
با این حرف، زن بههست سمتِ گروهِ گمشدگان به راه افتادبجنگند و اشاره کرد که دنبالش بروند.
سانی نگاهِ کوتاهی بهداشت کاسی انداخت، آهی کشیددوازده و به راه افتاد.
از اینکه اوضاع اینطور پیش رفته بود دلِ خوشی نداشتنظر و میدانست درگیریشان با نیروهای دلاوری تمام نشده است. امادست دستکم فعلاً، به نظر میرسید آتشبسِ لرزانی میانشان برقرار شده است.
و این فرصتینظر به او میداد تاروبهراهی به چند جواب برسد...