---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 575: رویارویی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 575: رویارویی

0

سانی از سکوت، پوچی و وحشتِ خاموش خسته شده بود. ترس از ناشناخته‌ها‌چندان​ بدجوری روی دلش سنگینی می‌کرد. برای لحظه‌ای کوتاه، دلش می‌خواست این بلاتکلیفیِ طاقت‌فرسا تمام‌بزرگ​ شود؛ دیگر برایش مهم نبود رویاروییِ پس از آن چقدر خشن و خطرناک باشد.

اما بعد، دندان‌هایش را روی هم فشرد و به خودش یادآوری کرد که‌دست​ تسلیم شدن در برابر خشم و استیصال، راهی قطعی برای مردن است. تا‌شکی​ وقتی از گستردگیِ تهدید خبر نداشت، باید آرام می‌ماند و خونسردی‌اش را حفظ می‌کرد.

دستش که برای احضارِ سلاح دراز‌حدود​ شده بود، چند لحظه در هوا‌هرچند​ معلق ماند و بعد پایین افتاد.

سانی یکی از سایه‌هایش را جلو فرستاد و خیلی زود پیکرهای انسانی‌بجنگند​ را دید که از یکی از راهروها بیرون می‌آیند؛ بعضی می‌لنگیدند و بعضی‌داشتند​ دیگر برانکاردِ همراهانی را می‌کشیدند که آن‌قدر زخمی بودند که نمی‌توانستند راه بروند.

گمشده‌ها... آن‌ها نگهبانانِ باقی‌ماندهٔ معبدِ شب بودند. زنی با‌هرچند​ تونیکِ سیاه جلوی آن‌ها راه می‌رفت. موهای قرمزش کثیف و‌مشعل​ از عرق خیس بود و چهره‌ای عبوس و تاریک داشت.

«پس بازمانده هم هست...»

حدود دوازده جنگجو بودند که هنوز می‌توانستند بجنگند، هرچند به نظر نمی‌رسید اوضاعِ چندان روبه‌راهی داشته باشند. چند‌داشته​ نفر فانوس و مشعل به دست داشتند و شعله‌های نارنجی، تاریکیِ حاکم بر تالارِ بزرگ را پس می‌زد.‌شکی​ هنوز آن‌قدر دور بودند که متوجهِ سانی و کاسی نشوند، اما سانی شکی نداشت که به‌زودی پیدایشان می‌کنند.

«چی‌کار کنم، چی‌کار‌تاریک​ کنم... صبر کنم‌هست​ یا قایم شم؟»

لحظه‌ای بعد،‌هست​ این تصمیم‌دوازده​ برایش گرفته شد.

سانی نگاه می‌کرد که یکی از گمشده‌ها ناگهان به استاد‌نفر​ ولث نزدیک شد، چیزی در گوشش زمزمه کرد و بعد مستقیماً‌می‌زد​ به سایه‌ای اشاره کرد که از دلِ تاریکی آن‌ها را می‌پایید.

«گندش بزنن...»

سانی کم‌وبیش مطمئن بود که از پسِ یکی از شوالیه‌های عروج‌یافته برمی‌آید،‌بجنگند​ البته به شرطی که قدیس و مار کنارش باشند. اما با وجودِ‌دست​ دوازده گمشده‌ای که از حریف پشتیبانی می‌کردند... ترجیح می‌داد واردِ چنین مبارزه‌ای نشود.

به‌خصوص که الان بیشتر از‌جنگجو​ هر چیزی به اطلاعات نیاز‌نظر​ داشت و این بازمانده‌ها اطلاعات داشتند.

خیلی زود، یک نفر از گروهِ نگهبانانِ درهم‌شکسته جدا‌باشند​ شد و با قدم‌هایی شمرده و استوار به سمتشان آمد.‌تالارِ​ سانی به‌محضِ اینکه دید او کیست، چهره‌اش در هم رفت.

استاد پیرس... مرد درست مثلِ اولین دیدارشان خشن و جدی بود و چشمانِ فولادینش سرد و سخت. ته‌ریشِ روی‌باشند​ گونه‌هایش به ریشی کوتاه تبدیل شده بود و زرهِ پولکیِ کدرش در چند جا آسیب دیده بود، اما غیر‌پیدایشان​ از این، دقیقاً همان شکلی بود. انگار آن هفته‌های پر از وحشت و خون، هیچ تأثیری رویش نگذاشته بود.

حالا دیگر‌عبوس​ اوضاع اصلاً به‌بازمانده​ نفعِ سانی نبود.

با این حال، هنوز‌دوازده​ مطمئن بود که دست‌کم می‌تواند‌هرچند​ فرار کند. اگر لازم می‌شد...

استاد پیرس به سکوی مرکزی نزدیک شد، ایستاد و‌باشند​ با نگاهی سنگین سانی و کاسی را برانداز کرد. سانی‌تالارِ​ گلویش را صاف کرد و لبخندی لرزان و ساختگی زد.

«قـ... قربان پیرس! خدا‌بازمانده​ رو شکر... مطمئن نبودیم‌جنگجو​ کسی زنده مونده باشه!»

سمتِ چپش، کاسی ناگهان خشکش زد. سانی که می‌دانست کاسی حتماً اتفاقاتِ چند‌هرچند​ ثانیهٔ آینده را حس کرده، خودش را برای بدترین حالت آماده کرد. با این‌نارنجی​ حال، وقتی دید دخترِ نابینا بی‌حرکت مانده، او هم دست به کارِ عجولانه‌ای نزد.

استاد پیرس‌هست​ با صدایی تاریک‌جنگجو​ و سنگین گفت:

«خب، خب. اینجا چی داریم...»

لحظه‌ای بعد، گردبادی عظیم از جرقه‌های سفید دورِ سکو را گرفت. سانی در دل ناسزا‌اوضاعِ​ گفت و نگاه کرد که چطور دَه پیکرِ انسانی از میانِ جرقه‌ها ظاهر شدند و‌بزرگ​ محاصره‌شان کردند. در یک چشم به هم زدن، تعدادِ دشمنانِ احتمالی‌شان تقریباً دو برابر شد.

اما این آدم‌ها... به‌زور جلوی لرزشِ تنش را گرفت. چشمانِ توخالی‌شان، سایه‌های توخالی‌شان...‌هرچند​ نه، اصلاً آدم نبودند. در عوض، ده پژواک با چهره‌هایی بی‌جان به او خیره‌نارنجی​ شده بودند؛ هر کدام هاله‌ای وهم‌آور، عمیقاً آزاردهنده و تهدیدآمیز از خود ساطع می‌کردند.

پیرس با سردی نگاهشان کرد.

«می‌بینم جفتتون هنوز زنده‌اید.»

سانی نگاهی به اطراف انداخت‌هست​ و در تب‌وتاب بود تا راهی‌بجنگند​ برای تغییر دادنِ اوضاع پیدا کند.

«آه... در اون مورد...»

پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، متوجه شد کاسی سرش‌نظر​ را کمی چرخاند و به نقطه‌ای پشتِ سرِ او نگاه‌دست​ کرد. اخمِ کوچکی بر چهره‌اش نشست. همان لحظه فهمید کسی آنجاست.

...و این عجیب بود، چون سانی به لطفِ‌داشته​ سایه‌ها همیشه از پشتِ سرش خبر داشت، اما‌نارنجی​ الان نه چیزی می‌دید و نه چیزی حس می‌کرد.

اما لحظه‌ای بعد ثابت شد که حق با‌جنگجو​ دخترِ نابیناست؛ چیزِ سردی گردنش را لمس کرد و‌روبه‌راهی​ صدایی خش‌دار و تا حدی آشنا در گوشش گفت:

«تکون نخور.»

سانی خشکش زد.

«این صدا... همون زنِ نگهبانی که‌چندان​ روزِ ورودمون دمِ دروازه بود؟ چرا‌مشعل​ نمی‌تونم ببینمش، یا سایه‌اش رو حس کنم؟»

جوابش کاملاً روشن بود...‌بازمانده​ زن حتماً به لطفِ‌جنگجو​ سرشتش می‌توانست به‌نوعی نامرئی شود.

عجب توانِ لعنتی‌ای بود...

وانمود کرد که می‌لرزد.

«باشه، باشه! تکون نمی‌خورم!»

چند لحظه کسی حرفی‌بازمانده​ نزد. سپس کاسی رو به‌هنوز​ استادِ ترسناک کرد و گفت:

«جناب پیرس... ممنون می‌شم اگه بهمون پناه بدید و توضیح بدید چه خبره. ما‌نظر​ به‌زور از قفسی که ما رو توش انداخته بودید جونِ سالم به در بردیم، و‌حاکم​ اصلاً فکر نمی‌کردیم وقتی دوباره آدم‌های دیگه رو پیدا می‌کنیم با چنین دشمنی‌ای روبه‌رو بشیم.»

پیرس کمی‌هست​ نگاهش کرد و‌جنگجو​ بعد پوزخند زد.

«بهتون پناه بدم؟ شوخیِ قشنگی‌اوضاعِ​ بود. عوضش یه دلیل برام‌نفر​ بیار که جفتتون رو نکشم.»

کاسی اخم کرد، اما هیچ ترسی از خود‌جنگجو​ نشان نداد. در عوض، چند ثانیه ساکت ماند‌چندان​ و بعد با صدایی آرام و یکنواخت گفت:

«...می‌تونید امتحان کنید. حتماً هم موفق می‌شید. اما بدونِ پرداختِ بها نخواهد بود.‌هرچند​ من و بیدارشده سانلس شاید عروج‌یافته نباشیم، اما این القاب رو الکی بهمون ندادن.‌نارنجی​ فکر می‌کنید چند نفر از آدم‌ها و پژواک‌هاتون رو با خودمون به جهنم می‌بریم؟»

لحظه‌ای مکث‌هست​ کرد و‌دوازده​ بعد افزود:

«...چند نفر‌هرچند​ رو می‌تونید‌نمی‌رسید​ فدا کنید؟»

استاد پیرس دهان باز کرد تا چیزی بگوید،‌جنگجو​ اما ولث که از پشت نزدیک شده بود‌چندان​ حرفش را برید. دومین عروج‌یافته با صدایی خسته گفت:

«کافیه. ما نمی‌تونیم هیچ‌کس یا هیچ‌چیزی رو فدا کنیم.‌جنگجو​ من این رو می‌دونم و تو هم می‌دونی، پیرس.‌روبه‌راهی​ این دو نفر قوی‌ان... به کارمون میان. با خودمون می‌بریمشون.»

پیرس چهره‌هست​ در هم‌دوازده​ کشید و غرید:

«اگه اون موجود‌نظر​ توی یکی از اینا‌روبه‌راهی​ قایم شده باشه چی؟»

بانو ولث نگاهی به‌بازمانده​ سانی و کاسی انداخت‌جنگجو​ و سر تکان داد:

«اینا هفته‌هاست که توی اون سلولِ کوچیک‌تر زندانی بودن... بینِ همهٔ ما، احتمالِ‌هرچند​ تسخیر شدنِ این دو نفر از همه کمتره. گذشته از این، ما تازه‌شعله‌های​ ظرفِ قبلیش رو نابود کردیم. توی تالارِ بزرگ هم هیچ آینه‌ای نیست، پس...»

آهِ سنگینی کشید‌حدود​ و بعد رو‌هنوز​ به کاسی کرد:

«بیاید. اینجا... امن نیست.‌نمی‌رسید​ باید هر چه زودتر‌داشته​ به خلوتگاهِ درونی برگردیم.»

پیرس دندان به هم‌بازمانده​ سایید، غُرغُری کرد و‌جنگجو​ پژواک‌ها را مرخص کرد.

هم‌زمان، سانی حس کرد تیغهٔ سرد از گردنش دور‌جنگجو​ شد. لحظه‌ای بعد، نگهبانِ آشنا در حالی که خنجرِ‌روبه‌راهی​ تیزی در دست داشت، از دلِ هوا کنارش ظاهر شد.

لبخندی زد‌هست​ و به‌دوازده​ او چشمک پراند.

«...شانس آوردی.‌هرچند​ خب، شاید‌نمی‌رسید​ دفعهٔ بعد.»

با این حرف، زن به‌هست​ سمتِ گروهِ گمشدگان به راه افتاد‌بجنگند​ و اشاره کرد که دنبالش بروند.

سانی نگاهِ کوتاهی به‌داشت​ کاسی انداخت، آهی کشید‌دوازده​ و به راه افتاد.

از اینکه اوضاع این‌طور پیش رفته بود دلِ خوشی نداشت‌نظر​ و می‌دانست درگیری‌شان با نیروهای دلاوری تمام نشده است. اما‌دست​ دست‌کم فعلاً، به نظر می‌رسید آتش‌بسِ لرزانی میانشان برقرار شده است.

و این فرصتی‌نظر​ به او می‌داد تا‌روبه‌راهی​ به چند جواب برسد...

ناولها | novelha.net