---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1781: پیام‌آور را نکشید • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1781: پیام‌آور را نکشید

0

در یکی از گاری‌ها جیرهٔ غذایی بود، اما بانو تامار هم صبح یک هیولای‌خواب​ بیدارشده کشته بود. رین وقتِ کافی داشت تا پیش از آنکه تیمِ نقشه‌برداری به‌درش​ سفرش ادامه دهد، تکه‌گوشتِ بزرگی ببُرد، پس حالا آماده بود تا شامِ لذیذی بپزد.

با اینکه تیم بزرگ نبود، جداییِ آشکاری میانِ افراد به‌نگاه​ چشم می‌خورد. بیدارشدگان بیشتر سرشان به کارِ خودشان بود، متخصصانِ‌ورقه‌های​ نقشه‌برداری هم همین‌طور، و باربرها هم معمولاً پیشِ هم می‌ماندند.

الان دورِ آتشی جمع شده بودند‌چشمانی​ و با چشمانی درخشان به رین‌می‌کردند​ که داشت گوشت کباب می‌کرد نگاه می‌کردند.

«صبر کنین، همه‌نگاهِ​ صبر کنین... الان آماده‌پیر​ می‌شه! امشب ضیافت داریم!»

لبخندی زد و ورقه‌های آبدارِ گوشت‌انداخت​ را برگرداند که باعث شد چربیِ آب‌شده‌داشتی​ جلزولز کند. عطرِ لذیذی در هوا پیچید.

یکی از کارگرها خندید.

«رانی، بچه... اگه سی سال جوون‌تر‌چشمانی​ بودم، همین‌جا و همین الان باهات‌می‌کردند​ ازدواج می‌کردم. بی‌هیچ حرف و حدیثی.»

یکی از زنانِ‌نگاهِ​ سرسختِ گروهِ جاده‌سازی نگاهِ‌پیر​ تحقیرآمیزی به او انداخت.

«بزِ پیر، چی باعث شده‌تحقیرآمیزی​ فکر کنی لیاقتِ ازدواج با رانیِ‌لیاقتِ​ ما رو داشتی؟ تو خواب ببینی!»

دستش را‌جمع​ حامیانه دورِ‌بودند​ شانهٔ رین انداخت.

«حالا که حرفش شد... من خوب‌چشمانی​ می‌دونم که یه بطری عرق تو‌می‌کردند​ کوله‌ت قایم کردی. یالا، درش بیار...»

فضا صمیمی و گرم بود. رین جوان‌ترین کارگرِ جمع‌کنی​ بود، برای همین با کمی محبت با او رفتار‌حرفش​ می‌کردند. مخصوصاً زن‌ها سعی می‌کردند مثلِ خاله‌هایی نگران مراقبش باشند.

پس غذا دادن به‌نگاهِ​ آن‌ها در آن روز،‌پیر​ راهی برای جبرانِ لطفشان بود.

در حالی که مرد رفت تا بطریِ عرقِ دست‌ساز‌می‌کرد​ را از کوله‌اش بیرون بیاورد، زن رین را رها کرد‌لبخندی​ و با گرسنگی به گوشتِ در حالِ جلزولز چشم دوخت.

سپس با لحنی گیج گفت:

«ولی باید‌جاده‌سازی​ بگم... ماهیتابهٔ‌تحقیرآمیزی​ عجیبی داری، رانی.»

رین لبخندی زد.

«آره؟ این‌طور فکر می‌کنی، خاله؟»

خب، حقیقت داشت. هرچه باشد،‌بودند​ داشت از تیغهٔ تبرِ شکارچی‌می‌کرد​ به‌عنوانِ ماهیتابه‌ای موقت استفاده می‌کرد.

آن شیء برای استفاده در نبرد بیش از حد سنگین بود و برای دور انداختن بیش از‌شانهٔ​ حد ارزشمند. با این حال، دقیقاً به‌اندازه‌ای بزرگ بود که روی آتش قرار بگیرد... فلزِ سبزرنگ دیر‌برای​ داغ می‌شد، اما گوشت را عالی می‌پخت. برای همین، اغلب برای پختنِ غذاهایش از آن استفاده می‌کرد.

رین نوچی کرد.

«قبلاً سلاحِ یه دیو بوده. چیزِ به درد بخوریه‌می‌کرد​ — زنگ نمی‌زنه، راحت شسته می‌شه و هم‌زمان می‌تونم‌داریم​ باهاش هیزم بشکنم. خیلی خوش‌شانس بودم که پیداش کردم!»

کارگرها خندیدند.

تا وقتی که اولین بخشِ گوشت آماده شد، حتی متخصصانِ نقشه‌برداری‌رانیِ​ هم با حسرت به آن‌ها نگاه می‌کردند. رین ورقه‌های گوشت را‌عرق​ بینِ بقیه پخش کرد و بخشِ دوم را روی تبرِ سبز گذاشت.

غذا، کمی الکل و آتشی گرم به راه بود. سه ماه در آسمانِ‌داشتی​ شب به زیبایی می‌درخشیدند و انسان‌های عادی در حلقهٔ نور دورِ هم جمع شده‌یالا​ بودند و سعی می‌کردند با گفتگو، خود را از ترسِ طبیعتِ وحشی دور کنند.

«هی، پیل... تو تازه دو روز قبل‌گوشت​ از اینکه از اردوگاهِ اصلی راه بیفتیم از‌می‌شه​ قلبِ زاغ رسیدی، مگه نه؟ قبلش چی‌کار می‌کردی؟»

مردِ ریش‌داری با‌جمع​ چشمانِ خشن پشتِ‌چشمانی​ سرش را خاراند.

«قبلش؟ آه، خب... توی قطبِ جنوب تکنسینِ تصفیهٔ هوا بودم.‌لیاقتِ​ البته توی عالمِ رؤیا نیازی به تصفیهٔ هوا نیست، واسه همین‌بطری​ چند سالِ گذشته رو فقط این‌ور و اون‌ور کارِ ساختمانی می‌کردم.»

لحظه‌ای مکث کرد‌جاده‌سازی​ و با لبخندی‌انداخت​ خجالت‌زده ادامه داد:

«من و زنم می‌خواستیم یه کم پول جمع کنیم، بعد بریم جنوب و توی یکی از شهرهای کوچیک‌تر، قبل‌لبخندی​ از اینکه حسابی پیشرفت کنن، یه مغازه باز کنیم. چقدر عالی می‌شد که یه مغازه تو مرکزِ شهر داشته باشیم؟‌همین‌جا​ اما پس‌انداز کردن آسون نیست. واسه همین تو گروهِ جاده‌سازی ثبت‌نام کردم. حقوقش اینجا اون‌قدر شیرینه که نمی‌شه ازش گذشت.»

بقیه خندیدند.

«من تو‌جاده‌سازی​ قطبِ جنوب‌تحقیرآمیزی​ مهندسِ عمران بودم.»

«من یه‌گروهِ​ کارخونهٔ کوچیکِ پی‌تی‌ویِ‌تحقیرآمیزی​ لوکس رو می‌چرخوندم.»

«حرومزاده‌های پولدار، من تو یه‌چشمانی​ تأسیساتِ زیرزمینی تو حاشیهٔ پایتختِ‌نگاه​ محاصرهٔ ربعِ شمالی نظافتچی بودم.»

«تو چی، رانی؟»

رین چشمانش را‌نگاهِ​ گرد کرد و مژه‌هایش‌پیر​ را به هم زد.

«من؟ اوه... من می‌رفتم مدرسه.»

کارگران چند لحظه به‌بودند​ او خیره ماندند و‌کباب​ بعد دوباره زدند زیرِ خنده.

«خدایان، این یه بچه‌ست...»

«چطور یه همچین‌نگاهِ​ دخترِ نازنینی سر‌بزِ​ از گروهِ جاده‌سازی درآورده؟»

«منظورت چیه، رانیِ ما‌نگاهِ​ خیلی سرسخته... حداقل از‌پیر​ جمعِ ما که سرسخت‌تره!»

وقتی خنده‌ها فروکش کرد، زنی که پیش‌تر‌گوشت​ او را بغل کرده بود، به تازه‌وارد،‌همه​ پیل، نگاه کرد و با کنجکاوی پرسید:

«راستی، تازه‌ترین‌آتشی​ خبرا تو‌شده​ قلبِ زاغ چیه؟»

در عالمِ رؤیا هیچ رابطی در کار نبود، در‌کنی​ نتیجه مردمِ عادی راهی برای دریافتِ سریعِ اخبار نداشتند. سرگرمیِ‌خوب​ چندانی هم پیدا نمی‌شد و همه از بی‌حوصلگی کلافه بودند.

از آنجا که پیل به‌تازگی‌تحقیرآمیزی​ از پایتختِ قلمروِ سرود رسیده بود،‌لیاقتِ​ طبیعتاً در مرکزِ توجه قرار داشت.

با این حال، با‌بودند​ وجودِ این شرایط، چندان‌کباب​ هیجان‌زده به نظر نمی‌رسید.

مردِ ریش‌دار آهِ‌جمع​ سنگینی کشید و‌چشمانی​ سر تکان داد.

«راستش... اوضاع الان خیلی‌تحقیرآمیزی​ خوب نیست. اصلاً نمی‌دونم چی‌کنی​ بگم. انگار همه دیوونه شدن.»

کارگران با‌گروهِ​ گیجی به‌نگاهِ​ او نگاه کردند.

«چی؟ چرا؟ چی شده؟»

رین هم‌آتشی​ با علاقه‌شده​ گوش می‌داد.

پیل چند لحظه مکث کرد.

«حتماً شنیدین که یه روانی سعی کرده بانو ستارهٔ دگرگون رو بکشه،‌رانیِ​ نه؟ همون‌قدرش هم به‌اندازهٔ کافی وحشتناک بود، اما الان... باورتون نمی‌شه... اون‌کوله‌ت​ آشغالای قلمروِ شمشیر دارن سعی می‌کنن این‌طور القا کنن که ملکه دستورشو داده.»

ناگهان سکوت حاکم شد.

کارگران به مردِ ریش‌دار خیره‌بودند​ شدند؛ حالتِ چهره‌شان آمیزه‌ای از‌می‌کرد​ گیجی، ناباوری و خشم بود.

«نه... امکان نداره. مگه‌تحقیرآمیزی​ دیوونه‌ن؟ چرا اعلی‌حضرت باید بخواد‌کنی​ بانو ستارهٔ دگرگون رو بکشه؟»

«آخه تو‌گروهِ​ قلمروِ شمشیر‌نگاهِ​ چه خبره؟»

«جدی که نمی‌گی، نه؟»

پیل آهِ دیگری کشید.

«آره، می‌فهمم. مسخره‌ست. راستش،‌تحقیرآمیزی​ همه تو قلبِ زاغ‌فکر​ از این موضوع عصبانی‌ان.»

چند لحظه مکث‌جاده‌سازی​ کرد و بعد‌انداخت​ لب‌هایش را جمع کرد.

«اما حقیقته. اونا واقعاً این‌قدر پررو بودن که‌کباب​ درخواست کردن قدیس ردیابِ خاموش و استاد دار‌امشب​ از خاندانِ مهارانا بهشون تحویل داده بشن. برای «بازجویی».»

ناولها | novelha.net