چپتر 1706: فروشندهٔ خاطره
0سانی به دنبالِ نفیس از برجِ بلند بالا رفت و سرحسادتآمیزی از بالکنِ وسیعی درآورد که نقشِ اسکلهٔ زنجیرشکن را داشت. هیچکداماستاد حرفی از دوئل نزده بودند و این کاملاً بابِ میلش بود.
در هر حال، باید اعتراف میکرد که رفتارش کمی شیطنتآمیز بود. میتوانست با کمی کرنشعجیبی کردن اوضاع را آرام کند، اما در عوض تصمیم گرفته بود بیهیچ دلیلِ موجهی باروبهرو آن میراثدارِ پرفیسوافاده دربیفتد. توضیح دادنِ سیرِ اتفاقات به نفیس کمی خجالتآور بود، برای همین...
سانی پیشدستی کردهمگی و بیشرمانه این مسئولیتافتاد را انداخت گردنِ کاسی.
شاید بعضیها این کار راحسادتآمیزی ناشایست میدانستند، اما خودش ترجیحنثارش میداد اسمش را بگذارد... تفویضِ اختیار!
زنجیرشکن چند متر دورتر در هوا شناور بود و تختهچوبِ پهنی میانِ عرشهٔ آن و بالکنِنثارش سنگی قرار داشت. به نظر میرسید چند تن از آتشبانان تازه بارگیریِ تعدادی جعبهٔ چوبی بهروزبهخیر داخلِ انبارِ این کشتیِ زیبا را تمام کردهاند و حالا زیرِ شاخههای درختِ مقدس استراحت میکردند.
با دیدنِشاخههای نفیس، همگیمقدس از جا برخاستند.
سپس، نگاهشان به سانی افتاد.
آتشبانان — بهخصوص آنخصومتِ دو زن — واکنشِ کمیقلعه عجیبی به حضورش نشان دادند.
«اینا چشونه...»
با توجه به ارادتِ شدیدِ آتشبانان به نفیس،همگی انتظار داشت با نسخهٔ شدیدتری از همان خصومتِحضورش حسادتآمیزی روبهرو شود که ساکنانِ قلعه نثارش کرده بودند.
با این حال،همگی بیشتر مبهوت بهنگاهشان نظر میرسیدند تا دشمنخو.
«ا... استادشدیدتری سانلس؟ شماخصومتِ اینجا چیکار میکنین؟»
بهزور لبخندِچشونه مؤدبانهای زدارادتِ و گفت:
«روزبهخیر. اوه... اومدم یه قرارداد امضا کنم.دیدنِ فکر کنم از این به بعد زیادواکنشِ با هم کار کنیم، پس هوامو داشته باشین.»
آتشبانان آرامدیدنِ به سمتِبرخاستند نفیس برگشتند.
سپس، ناگهان لبخندِهمان پهنی رویِ لبِروبهرو آن دو زن نشست.
«بانو نفیس... ممنون!»
«عالیه!»
سانی بادیدنِ گیجی بهبرخاستند آنها خیره شد.
«چرا دارنشدیدتری با انگشتِخصومتِ شست تأییدش میکنن؟»
آتشبانان بهخاطرِ دوستی با آیکو زیاد به تجارتخانهٔ درخشانهمان رفتوآمد داشتند. شاید واقعاً از دستپختش خوششان آمده بودبیشتر و خیال میکردند قرار است بهعنوانِ آشپز استخدام شود؟
«یعنی وضعِشاخههای غذا تو جزیرهٔاستراحت عاج اینقدر خرابه؟»
نفیس سرفهای کرد.
«آه... بله. من استاد سانلسحسادتآمیزی رو به برج دعوت کردم.نثارش لطفاً برای صعود آماده بشین.»
آنها رویِ عرشه به آتشبانان ملحق شدند. تختهچوب بهسرعتهمان برداشته شد، کابلهای مهار را باز کردند و کمتربیشتر از یک دقیقه بعد، کشتیِ پرنده آرام به حرکت درآمد.
با اوج گرفتنِ زنجیرشکن در آسمان، برگهای درختِ مقدسبرخاستند به خشخش افتاد. سانی سرش را بالا گرفت ودادند مدتی بررسیاش کرد؛ نگاهش رویِ میوههای طلایی ثابت ماند.
«اگه این میوههاهمگی رو بدم ریننگاهشان بخوره چی میشه؟»
در حالِ حاضر، رین داشت آماده میشد تا یک دیوِ بیدارشده را شکار کند؛ میخواست مقداری از جوهرش را جذب کند و جوهرِلبخندِ خودش را بهسمتِ بیداری سوق دهد. این همان مسیری بود که بیشترِ مردمانِ باستان طی کرده بودند؛ شکل دادن به سرنوشتِ خود در کورهٔعالیه نبرد. میوههای درختِ مقدس هم حاویِ جوهر بود، بنابراین وجودش بسیار ارزشمندتر از آن چیزی بود که حاملانِ طلسم حتی بتوانند تصورش را بکنند.
البته این فقط یک سؤالِ فرضی بود. اگر سانی صرفاً میخواست رین بیدار شود، او را غرق در خردههای روح میکرددشمنخو و قالِ قضیه را میکند. اما چیزی که میخواست، این بود که او را آنقدر قوی کند که در صورتِ لزومهوامو بتواند رویِ پایِ خودش بایستد و زنده بماند... از این رو، میانبُر زدن بیشتر به ضررش تمام میشد تا به نفعش.
به همین دلیل بود که خاندانهای میراثدار بهجایِ آنکه با دسترسی به دروازهٔ یک فرمانروا، فرزندانشان را پیشاپیشدادند و در امنیتِ کامل به عالمِ رؤیا بیاورند، مدام آنها را میفرستادند تا با انقلابِ زمستانی روبهرو شوند.بیشتر سانی اغلب با میراثداران درگیر میشد، اما باید اعتراف میکرد که خیلی از کارهایشان درست و اصولی بود.
«آه. کاش همهٔ میراثدارایبرخاستند جوون بهجایِ تریستانِ بیدارشده،بهخصوص مثلِ تِلِ بیدارشده بودن...»
لحظهای تردیدشدیدتری کرد، بعدخصومتِ به نفیس نگریست.
آن دو در سینهٔ زنجیرشکن تنها بودند و به منظرهٔ نفسگیرِ قلعه، دریاچهشود و شهری که در امتدادِ ساحلش پهن شده بود، چشم دوخته بودند. فضاچیکار کاملاً رمانتیک بود، اما متأسفانه هیچ وقتی برای یک گفتگوی درستوحسابی وجود نداشت.
جزیرهٔ عاج در آسمانِ بالایِ دریاچه شناور بود وبرخاستند چیزی نمانده بود سایهاش رویِ دیوارهای باستانیِ حصار بیفتد. تنهااینا چند دقیقه طول میکشید تا کشتیِ پرنده به آن برسد.
و واقعاً هم پیش از آنکه سانی بتواند بهواکنشِ حرفی برای گفتن فکر کند، زنجیرشکن بهنرمی رویِ آبهای دریاچهٔانتظار کوچکتری فرود آمد که در میانِ چمنهای زمردینِ جزیره میدرخشید.
«لطفاً از این طرف.»
نفیس او را به سمتِ برجِ عاج برد، اما انگارخصومتِ عجلهای نداشت. در راه، بیشترِ جزیره را گشتند؛ نفیس همهجا رادشمنخو نشانش داد و توضیح داد که دژ چگونه سازماندهی شده است.
درست همانقدر زیبا و آرام بود که سانی به یاد داشت. در چهاربهخصوص سالِ گذشته تغییراتِ اندکی رخ داده بود؛ جزیره بسیار آبادتر شده بود وشدیدتری بیشتر به آن رسیدگی میشد. با این حال، جوهرهٔ آن مکان همان مانده بود.
چمنِ زمردین، دریاچهٔ زلال، بیشهٔ درختانِ باستانی، استخوانهای آفتابخوردهٔواکنشِ اژدهای عظیم... و پاگودای بزرگ از سنگِ سفیدِ دستنخورده کهانتظار مانندِ کاخی آسمانی بر فرازِ همهٔ اینها قد برافراشته بود.
سانی آخرین بار تقریباً بلافاصله پس از کشتنِ جانورِ زمستاننثارش از جزیرهٔ عاج دیدن کرده بود. آن زمان، در سایهها میخزیدمیکنین و برای رفتن عجله داشت، و نمیخواست کسی متوجهِ حضورش شود.
قدم زدن روی چمنهای سرسبزشدیدِ در فضای باز بسیار دلپذیرترخصومتِ بود، آن هم در کنارِ نف.
لبخندی روی صورتشدرختِ نشست — لبخندیمیکردند واقعی، نه اجباری.
سرانجام، راهشان را به داخلِ برج پیدا کردند و از پلههایش بالا رفتند تا به اقامتگاهِتوجه کاسی در یکی از طبقاتِ بالاتر رسیدند. پیشگوی نابینا چند اتاق در اختیار داشت؛ یکی ازمبهوت آنها اتاقخوابش بود، یکی دفترِ کارش، و یکی هم سالنی برای پذیرایی از مهمانان و برگزاریِ جلسات.
آن دو واردِ دفتر شدند.
اتاق غرق در نورِ خورشید بود؛ مبلمانِ چوبیِ باسلیقهای با فاصله از هم روی کفِقلعه سنگی چیده شده بود. خودِ کاسی پشتِ میزی نشسته بود و موهایش کمی آشفته بود.مؤدبانهای حالتی جدی در چهرهاش دیده میشد و تمرکزی عمیق در چشمانِ آبی و زیبایش موج میزد.
با اینشاخههای حال... بوی عجیبیاستراحت در دفتر میآمد.
سانی با گیجی اخم کرد.
ها... چرا بوی پاپکورن میاد؟
البته اهمیتی هم نداشت.
سانی این فکرِ بیهوده رااستراحت از ذهنش بیرون کرد، مؤدبانه تعظیمنگاهشان کرد و با لحنی محترمانه گفت:
«قدیس کاسیا.»
کاسی سر تکان داد.
«استاد سانلس. لطفاً بفرمایید بنشینید.»
سانی و نفیس روبهروی میزش نشستند. پس از آن، پیشگویسپس نابینا دستهای کاغذ به او داد که مفادِ قرارداد باچشونه خطِ پیوستهٔ تمیز و زیبایی روی آنها نوشته شده بود.
حتماً از یکی از آتشبانان خواسته بود هنگامِبهخصوص نوشتن چشمِ او باشد، چون در غیرِ اینتوجه صورت، آن دستخطِ مرتب کجومعوج و ناخوانا میشد.
کاسی لبخند زد.
«حرفهای زیادی برای گفتنارادتِ هست... اما لطفاً. اول قراردادهمان رو بخونید و امضا کنید.»
سانی نگاهِشاخههای طولانیای بهمقدس او انداخت.
...شانس آوردیدیدنِ که خطِبرخاستند پیوسته بلدم!
هر کسی که آموزشِ درستی دیده بود این خط را بلد بود، اما سانیمیرسیدند پیش از آمدن به آکادمی فقط تایپ کردن را یاد گرفته بود. خطِ پیوسته راقرارداد بعداً یاد گرفته بود، پس از بازگشت از ساحلِ فراموششده و گرفتنِ جایگاهِ دستیارِ پژوهشی.
اما البته،چشونه هیچکس از اینشدیدِ موضوع خبر نداشت.
آه عمیقی کشید، قرارداد را از نظردیدنِ گذراند و آن را امضا کرد. درواکنشِ این حین، نفیس با دقت تماشایش میکرد.
لحظهای که امضایش روی کاغذسپس نشست، گوشهٔ لبِ نفیس کمیعجیبی به سمتِ بالا متمایل شد.
سانی لبخند زد.
خب، همین که خوشحاله کافیه.
«معامله با شما باعثِ افتخاره.»
و اینگونه... سانیهمگی به تأمینکنندهٔ خاطرهنگاهشان برای آتشبانان تبدیل شد.
اما بیآنکه خودش بداند، درشدیدِ همان حال که قرارداد را امضاحسادتآمیزی میکرد، اتفاقِ دیگری در جریان بود.
خبرِ دوئلِ سانی با تریستان از سپرِ گلسرخ بابرخاستند سرعتِ آتشسوزیِ جنگل در حصار میپیچید. البته با هر باراینا بازگو شدن، شاخوبرگِ بیشتری میگرفت و عجیبتر و اغراقآمیزتر میشد.
مردم دردیدنِ سراسرِ شهربرخاستند دربارهاش حرف میزدند.
«شنیدین؟ یه استادِ ناشناسخصومتِ سرور تریستان رو شکست داده.قلعه اونم فقط با یه ضربه!»
«میگن سرِچشونه عشقِ ستارهٔ دگرگونشدیدِ با هم میجنگیدن...»
«چند شوالیهٔ دلاوری و دهها بیدارشدهمیکردند توی حیاط بودن، اما هیچکس حتیافتاد سعی نکرد جلوی دوئل رو بگیره...»
«دهها شوالیهٔ دلاوری توی حیاط بودن و سعیبهخصوص کردن جلوش رو بگیرن، اما قبل از اینکهتوجه بکوبه تو صورتِ سرور تریستان، همهشون رو شکست داد!»
«صدتا شوالیهٔ دلاوری توی حیاط بودن و سعی کردن جلوشنثارش رو بگیرن، اما راحت همهشون رو شکست داد. و بعدچیکار با یه ضربه سرِ سرور تریستان رو از تنش جدا کرد!»
«اون استادِچشونه ناشناس خیلیارادتِ ترسناکه! خیلی ظالمه!»
«عجب هیولایی!»
اگر سانیدیدنِ این زمزمهها راسپس میشنید، رنگش میپرید.
و احتمالاًشدیدتری چیزی شبیهِخصومتِ این میگفت...
«اوه، نه.چشونه اوه، نه!ارادتِ دوباره نه!»
اما تاشاخههای صبحِ روزِمقدس بعد چیزی نشنید.
...وقتی که آیکو با عصبانیتسپس واردِ آشپزخانهٔ تجارتخانهٔ درخشان شدعجیبی و روزنامهای را روی میز انداخت.
«رئیس... این دیگه چه وضعشه؟!»
سانی با اخم روزنامهارادتِ را برداشت و تیترِشدیدتری صفحهٔ اول را خواند.
تیتر این بود:
«دوئلی برای قلبِ یک قدیس!سپس ولگردِ پست، استاد س، نجیبترینعجیبی شوالیه، سرور ت را شکست داد!»
دستش لرزید.