چپتر 1517: ابرنواختر
0در خیابانهای مخروبهٔ گرگومیش، موجودِ کابوسِ کریهی داشت دیگری را با دندانهای نیش خودتکهپارهشان پارهپاره میکرد و همزمان بارانی از شمشیر و نیزه بر پوستِ سختش میریخت. با هرفرار ضربه، جویهایی از خونِ متعفن از زخمهای هولناک بیرون میزد، اما پلیدها هیچ اعتنایی نمیکردند.
آه... درد داره.
موردرت که کالبدِ موجودِ کابوس را تسخیر کرده بود، اصلاً اوضاعِ خوبی نداشت. نهتنها ظرفهایانگار آن غاصب داشتند او را میبریدند و لتوپاره میکردند، بلکه نفس کشیدن هم برایش سختبرای شده بود. هوا پر از دود بود و ساختمانهای اطرافش در مقطعی آتش گرفته بود.
اما خیلی نزدیک بود...
سرانجام، پلیدهایی که داشت وحشیانه تکهپارهشان میکرد، لرزیدند و جاننزدیک دادند. جریانِ اثیریِ قدرتی به درونِ روحش سرازیر شد. او بهدرونِ درونِ بازتابها گریخت و از تیغههای بیرحمِ ظرفهای توخالی فرار کرد.
با ظاهر شدن در چند صد متریِ جمعیتِ تعقیبکننده، کالبدِ در حالِ مرگِپلیدهایی موجودِ کابوسِ لتوپاره را ترک کرد و به کالبدِ خودش برگشت. طولی نکشیدگریخت که دردِ آشنایی روحش را از هم شکافت و نالهٔ موردرت را درآورد.
چرا... باید... اینقدر عذابآور باشه؟
هستهٔ تازهای در اعماقِ روحشهستهٔ داشت متولد میشد. بارِ دیگربارِ داشت به هیولا تبدیل میشد.
این یههوا کم بهم فرصتِاطرافش نفس کشیدن میده.
سیلِ انسانی از همین حالا محاصرهاش کرده بود؛ سیلیگرفته که انگار پایانی نداشت. پیش از آنکه عروسکهای روحدزد دوبارهجریانِ به او حمله کنند، موردرت تنها چند ثانیه مهلت داشت.
ادراکش تا دوردستها گستردهتبدیل شد و برای تماشای جهان،سیلِ میانِ بازتابهای بیشمار پرش میکرد.
سرودِ سقوطکردگاناینقدر را دید؛باشه جادوگرِ کور.
غولی از جنسِ سایه را هم دید کهگرفته شمشیرِ یشمی در دست، در برابرِ اژدهایی هولناکجان میجنگید... سانلسِ دیوانه داشت با سرورِ هراس میجنگید.
بلبل هم آنجاهوا بود؛ کنارِ گودالِاطرافش آبی زانو زده بود.
در آن لحظه، چشمانِتبدیل موردرت برقی زد و فکرِسیلِ شومی به ذهنش خطور کرد.
میتونم؟
لحظهای مردد ماند.دود اما بعد، لبخندِمقطعی شومی روی لبهایش نشست.
خب، حتیشده اگه شکستدود بخورم، حداقل سرگرمکنندهست.
موردرت به راه افتاد و در اینفرصتِ فکر بود که چقدر جوهر برایش باقی ماندهانگار است. رسیدن به دژِ دوردست کارِ سختی بود...
اما چیزی حواسشعذابآور را از اینتازهای محاسبات پرت کرد.
چون چیزِ دیگری دید.
موردرت رو بههوا قلبِ شهر چرخیداطرافش و لحظهای خشکش زد.
چشمانش کمی گشاد شد.
کاسی به دیوارِ شکستهای تکیه داد و گردنِ لتوپارهاشخیلی را چسبید. زرهش از خون لیز شده بود وجریانِ احساسِ ضعف میکرد. چهرهٔ زیبایش خسته و رنگپریده بود.
«برو.»
پژواکِ کاهنهٔ کشتهشده در هوا شناور شد و دور رفت؛ لبهٔهمین پیراهنِ سرخش روی سنگفرشها معلق بود. میرفت تا برای فرارِ اربابشحمله کمی زمان بخرد و بعد، در سیلِ جنگجویانِ چشمتوخالی غرق شود.
کاسی با آهی خودش را از دیوار جدا کرد و به فرار ادامهتبدیل داد. از دستِ موجوداتِ کابوسی که از میانِ خرابهها به سمتش یورش میبردند جاخالیآنکه میداد و میگریخت، بیآنکه زحمتِ تلافی کردن به خود بدهد. وقتِ این کارها نبود.
جانِ افی و جت به مویی بند بود... آنها بهنزدیک معنای واقعی کلمه از گردنش آویزان بودند؛ پنهان در آویزیقدرتی آهنین. آن آویز با وزنِ یک کوه روی سینهاش سنگینی میکرد.
حق نداشت هیچ اشتباهی بکند.
باید فرار کنم.
پیچِ دیگری راعذابآور رد کرد وتازهای مقابلِ محوطهای ویران ایستاد.
پشتِ سرش موجِ جنگجویانِ تعقیبکننده بودمقطعی که همگی با آن چشمانِ توخالیپلیدهایی و وهمآورشان به او خیره شده بودند.
پیشِ رویش... دروازههای شکستهٔ گرگومیشساختمانهای بود. فراتر از آنها، چیزیخیلی جز آبِ راکد به چشم نمیخورد.
جای دیگری برای فرار نبود.
کاسی آهی آرام کشید.
چرخید، دستِ خونینش را پایین آورد و رقصندهٔ خاموش رانزدیک از غلاف بیرون کشید. شمشیرِ باریک در نورِ سپیدهدم درخشید؛قدرتی نوکش به سمتِ عروسکهای روحدزد که نزدیک میشدند نشانه رفته بود.
دندانهایش را روی هم سابید.
«پس بیاید.»
وقتشه.
...در قلبِ گرگومیش،هوا نفیس سرانجام بهاطرافش کاخِ شاهِ مار رسید.
دیگر کاخی در کار نبود. در مقطعیفرصتِ فرو ریخته و به ویرانهای پهناور تبدیلسیلی شده بود. خون میانِ سنگهای خردشده جریان داشت.
سرورِ هراس اینجاعذابآور نبود. سانی همتازهای هیچکجا دیده نمیشد.
دیر کرده بود.
آهِ سنگینیشده از میانِدود لبانش بیرون آمد.
پشتِ سرِ نفیس، گرگومیش در شعلههای سفید پیچیده بود.سیلِ پیشِ رویش، دوازده جنگجو بیحرکت ایستاده بودند و پیکرِآنکه هیولاواری را با ردای شنگرفیِ پارهپاره احاطه کرده بودند.
اگر چشمانِ آینهمانندش نبود،باشه موردرتِ دلاوری... روحدزد رامتولد نمیشناخت. کالبدِ اصلیاش را.
نفیس در سکوت بهساختمانهای هیولا خیره ماند؛ خلأییگرفته ملتهب از چشمانش میتابید.
سپس یکشده قدم بهدود جلو برداشت.
زرهش خیلی وقت پیش فروریخته بود. تونیکِ سفیدش پارهپاره و چاکخورده بودحالا و درخششِ ملایمِ پوستش را نمایان میکرد. حتی شمشیرش هم پوشیده ازتنها شبکهای از ترکها بود، آماده تا به گردبادی از جرقه خرد شود.
خسته بود.
«پیدات کردم.»
نفیس به سمتِ روحدزد راه افتاد و پیکرهای اطرافش برای مقابلهنزدیک با او به حرکت درآمدند. همزمان، هزاران هزار ظرفِ انسانی ازدرونِ خیابانهای شعلهور سرازیر میشدند و او را محاصره میکردند. تمامی نداشتند.
خیلیها را کشته بود...تبدیل اما هرچه میکشت، سیلِ جسدهاسیلِ بند نمیآمد. فقط بیشتر میشد.
من...
اولین پیکر بهدود او رسید ومقطعی نیزهٔ بلندی احضار کرد.
نفیس شمشیرش را بالا برد و ضربهاش را دفع کرد. دومیننزدیک پیکر همان لحظه از پهلو یورش برد... سومی، چهارمی... سعی کرددرونِ جلوی ضربه را بگیرد، جاخالی بدهد و همه را دفع کند.
چند لحظه بعد، شمشیرش شکست.
با این حال، نفیس همچنان به جلواعماقِ رفت. قدمبهقدم، زخمبهزخم، آهسته و با زجریاین جانکاه راهش را به سمتِ روحدزد باز کرد.
چیزی نماندههوا بود بهساختمانهای او برسد.
حالا تنها چند متر بین اواطرافش و آن موجودِ هیولاوار فاصله بود... اماپلیدهایی همان چند متر مثلِ پرتگاهی عبورناپذیر بود.
نفیس زیرِ فشار به زانو درآمد. هفت نیزه بدنِ درخشانش را سوراخ کرده وسیلی او را به زمین میخکوب کرده بودند. تا وقتی نیزهها سرِ جایشان بودند نمیتوانستدوردستها این زخمها را التیام ببخشد، اما نیزهداران هیچ قصدی برای بیرون کشیدنِ سلاحهایشان نداشتند.
نفیس که به سیخباشه کشیده شده و گیرمتولد افتاده بود، نمیتوانست تکان بخورد.
با حسِ حرکتی در روبهرو، سرش را بلندگرفته کرد و به هیولایی که نزدیک میشد نگاهجان کرد. تصویرِ درخشانش در چشمانِ آینهمانندِ او بازتاب مییافت.
روحدزد در چند قدمیاش ایستاد واطرافش با نگاهی تهی به او خیره شد.پلیدهایی لبانِ رنگپریدهاش به لبخندی عجیب کج شد.
«خوا... هر...»
صدای غیرانسانیاشاینقدر مثلِ تکههایباشه شیشهٔ شکسته بود.
نفیس به پایین نگاه کرد.
درخششی که پوستش را فراساختمانهای گرفته بود، کمی رنگ باخت. آهینزدیک دردآلود از میانِ لبانش فرار کرد.
زانوزده... درستدیگر مثلِ پایانِ کابوسِاین دوم... نفیس گفت:
«من به اینعذابآور دنیا اومدم... مثلِتازهای یه تیغهٔ تیز...»
سرش را کمی بالا آورداطرافش و با نگاهی خسته بهنزدیک آن موجودِ هیولاوار خیره شد.
«اما با هرهوا قدمی که برداشتم،اطرافش لبهام کندتر شد.»
چهرهاش رفتهرفته بیتفاوت وتبدیل از هر احساسی تهی شد.سیلِ صدایش مثلِ یک زمزمه بود.
«کوتاه اومدم، یاد گرفتم چطورهستهٔ عاقلانه رفتار کنم، و خودم رودیگر مجبور کردم با خویشتنداری حرکت کنم.»
نفیس نفسِهوا عمیقی کشید واطرافش لحظهای ساکت ماند.
وقتی دوباره به حرف آمد، صدایشاطرافش محکم و بلند شده بود. رگهای ازپلیدهایی احساسی وصفناپذیر در چشمانِ درخشانش پدیدار شد.
با نگاهیدیگر غضبآلود به آناین موجودِ هیولاوار گفت:
«...از کوتاه اومدنعذابآور خستهم. از عاقل بودناعماقِ خستهم. از خویشتنداری خستهم.»
نفیس به چشمانِ روحدزدساختمانهای نگاه کرد؛ شعلههایی خشمگین درخیلی اعماقِ چشمانِ خودش زبانه کشید.
«من... ستارهٔشده دگرگون ازدود خاندانِ شعلهٔ جاودانم.»
نگاهش ناگهان پر ازتبدیل تحقیری سرد شد. لحنِمیده یکنواختش از شوری سوزان لرزید.
«کی جرئت داره جلومو بگیره؟»
با به زبان آوردنِ ایناطرافش کلمات، درخششِ ملایمِ روی پوستشنزدیک با نوری خیرهکننده منفجر شد.
بادی توفانی برخاست و آتشی را که خیابانهای گرگومیش را میبلعید،نزدیک شعلهورتر کرد. هفت نیزهای که نفیس را به زمین میخکوب کردهدرونِ بودند آتش گرفتند و در حرارتِ سفید و سوزانش ذوب شدند.
هرچند محال به نظر میرسید، اما نورِفرصتِ کورکنندهای که از پیکرِ ملتهبش ساطع میشد شدتانگار گرفت، چنانکه نگاه کردن به آن تحملناپذیر شد.
اگر سانی آنجا بود تا نفیستازهای را ببیند، میدید که شش هستهٔهیولا روحِ درخشانش از نوری خشمگین متورم میشوند.
همچنین میدید که یکیساختمانهای از آنها با شبکهایگرفته از ترکهای آتشین پوشیده میشود.
...روحدزد تکانی خورد ودود دستش را جلو برد، اماگرفته دیگر خیلی دیر شده بود.
لحظهای بعد، تمامِ شعلههایی که دربهم خرابههای گرگومیش میسوختند، ناگهان جذبِ پیکرِ ملتهبیمحاصرهاش شدند که پیشِ رویش زانو زده بود.
برای کسری ازعذابآور ثانیه، دنیا ساکنتازهای و خاموش شد.
زمزمهای به گوش رسید.
و سپس،شده همهچیز در درخششیساختمانهای سفید محو شد.