چپتر 1663: جنگِ قلمرو
0سانی چند لحظه ساکت ماند و به نقشه خیره شد. سپس،دارد خندهای توخالی از اعماقِ کلاهخودِ سیاهش طنین انداخت؛ صدایی که درشاید تاریکیِ حاکم بر تالارِ خاموشِ معبد، کمی شوم به گوش میرسید.
«به راه انداختنِ جنگ تو گورِ خدا...خیلی چه دیوانگیِ وقیحانهای. آه، ولی خب ازحالا خاندانهای بزرگ کمتر از این هم انتظار نداشتم.»
آتشبانان با حس کردنِ رگهای از تحقیرسایه در صدای سردش، نگاهی به هم انداختند.چشم سرانجام یکی از آنها با لحنی خشک گفت:
«...ما هم نمایندهٔ یکیکینه از خاندانهای بزرگ هستیم،دلیلش میدونید که. سرورِ سایه.»
سانی تنها سر چرخاند و به او خیره شد. آتشبان زیرِ نگاهشجای لرزید و چشم از تاریکیِ نفوذناپذیری که در نقابِ کلاهخودِ عقیقی جا خوشبگن کرده بود، دزدید. انگار اصلاً کسی داخلِ آن زرهِ سیاه و ترسناک نبود.
اما نفیس فقط کنجکاویکدفعه به نظر میرسید. نگاهش کردگذشته و با صدایی یکنواخت پرسید:
«با خاندانهای بزرگ رابطهای داری؟»
خب، معلوم بود که کنجکاو میشود. منطق میگفت قدیسی مثل سانی نمیتوانست بدون اینکه دستکم با یکی از خاندانهای بزرگِ میراثدار سروکاربرگرداند داشته باشد، اینطور یکدفعه پیدایش شود. خیلی محتملتر بود که در گذشته مستقیماً به دلاوری، سرود یا شب خدمت کرده باشد. حالامیشه مستقل بود و به نظر میرسید از خاندانهای بزرگ کینه به دل دارد... هر کسی جای او بود کنجکاو میشد دلیلش را بداند.
سانی شانه بالا انداخت.
«رابطه؟ آره، یهجورایی.اینطور هرچند شاید بعضیها بهشخیلی بگن یه رابطهٔ یکطرفه.»
نگاهش را به نقشه برگرداند و سایهها را به حرکت درآورد. کوهها فروریختند، دریایچشم تاریکی ناپدید شد و اسکلتِ سیاه آنقدر بزرگ شد که به اندازهٔ یک انسانِترسناک معمولی رسید. همهچیزِ دیگر محو شد و تنها گورِ خدا و حوالیاش به چشم میآمد.
«خب، جنگ چطور شروع میشه؟»
نفیس لحظهای ساکتگذشته ماند، بعد او همخدمت رو به نقشه کرد.
«خاندانِ سرود از همین الان ساختِ جادهای به سمتِ دستِ راست رو شروع کرده. ازش استفاده میکنندارد تا از اسکلت بالا برن و روی شونهٔ راستش یه دژ بسازن. دلاوری هم داره نیروهاش روبرگرداند حرکت میده و هدفشون دستِ چپه. اونا به خاطر نیاز به ساختِ پل یه کم معطل میشن.»
بازوی چپِ جسدِ عظیمالجثه شکسته بود و فاصلهٔ زیادی استخوانهایآتشبان ساعد را از استخوانِ بازو جدا میکرد. اختلافِ ارتفاعِ چشمگیریبود هم وجود داشت، برای همین ساختِ پل کمی طول میکشید.
نفیس ادامه داد:
«ولی در نهایت فرقی نمیکنه. روی شونهٔ چپِ غول هم یه دژ ساخته میشه وبداند قفسهٔ سینهاش میشه میدونِ جنگ. البته، جنگیدن زیرِ آسمونِ باز... خطرناکه. اما گودالها چیزی نیستنحرکت که سربازای هیچکدوم از خاندانها بتونن از پسشون بربیان. حداقل نه تو مرحلهٔ اولیهٔ جنگ.»
سانی سر کج کرد.
«مرحلهٔ اولیه؟»
با آرامش سر تکانکینه داد و با دقتی عمیقبداند اسکلتِ سیاه را بررسی کرد.
«آره. مرحلهٔ اولیه شاملِ فتحِ کُندِ قلمرو و جنگِ موضعی میشه. گورِ خدا یه منطقهٔبداند مرگه، پس تصرفش آسون نیست. اما سقوطش حتمیه، چون ارادهٔ فرمانروایان اینه. ارتشها پیشروی میکنن ودرآورد شکافهای روی استخوان رو میبندن تا راهِ ظاهر شدنِ موجوداتِ کابوس روی سطح رو قطع کنن.»
نفیس لحظهای مکث کرد.
«ارتشِ قلمروِ شمشیر تو اون مرحله برتری داره... اولاً به این خاطر کهلرزید تجربهٔ بیشتری تو جنگیدن با عالمِ رؤیا داره. ثانیاً چون چند قدیس کهزرهِ دقیقاً به دردِ همین کار میخورن، در خدمتِ پادشاه هستن. مثلِ مدِ آسمان...»
سانی پشتِ نقابِ کلاهخودش اخم کرد. قدیس تایریس بر باد و ابرهایرابطه توفانزا تسلط داشت... سرشتِ او در گورِ خدا، جایی که پردهٔ ابرها تنهادرآورد حائلِ میانِ تمامِ موجوداتِ زنده و نابودیِ مطلق بود، واقعاً بینهایت ارزشمند میشد.
این بیشک اوگذشته را به یکسرود هدف تبدیل میکرد.
با اینکهباشد جواب را میدانست،پیدایش باز هم پرسید:
«مرحلهٔ اول کِی تموم میشه؟»
نفیس باحالا چهرهای گرفته بهدارد او نگاه کرد:
«وقتی اونقدر از گورِ خدا گرفته بشه که هر دو ارتش بتوننجای یه دژ پیدا کنن و فتحش کنن. مرحلهٔ دوم فتحِ دژهای بیشتره.بهش و مرحلهٔ آخر بیرون راندنِ دشمنِ درهمشکسته از روی اسکلت و تصاحبِ کاملشه.»
بیشک پس از آن دورهایپیدایش از تثبیت و تهاجمی اجتنابناپذیر بهدلاوری قلمروِ ضعیفشدهٔ دشمن در پی میآمد.
آتشبانان بهشکلِ عجیبی ساکت بودند. انگار میدانستند جنگی درچرخاند راه است... با این حال، شاید اولین بار بودخوش میشنیدند کسی اینطور بیپرده دربارهٔ این اتفاقِ اجتنابناپذیر حرف میزند.
نفیس لحظهای مکث کرد.
«میفهمین چرا فتحِگذشته اون دژِ اولسرود اینقدر مهمه، سرورِ سایهها؟»
حالِ سانی ناگهان گرفته شد.
«میفهمم.»
دلیلش این بود که لحظهای که یکی از ارتشها دژی را میگرفت... قلمروِ فرمانروایشان هم واردِ گورِ خدابهش میشد. و این به آن فرمانروا اجازه میداد تمامِ قدرتِ خود را در منطقهٔ وسیعی اطرافِ دژ اعمال کند.همهچیزِ با رخدادنِ این اتفاق، عبور از گودالهای پیشتر غیرقابلدسترس دیگر آنقدرها هم ناممکن نبود و ماهیتِ جنگ تغییر میکرد.
هرچه تعدادِ بیشتری از این پایگاههاسرود فتح میشد، قلمروها گستردهتر میشدند وجای در نهایت تمامِ این منطقه را میبلعیدند.
آنوقت دیگر فقط بیدارشدگان،یکدفعه عروجیافتگان و قدیسها نبودند کهگذشته خونشان روی استخوانهای باستانی میریخت...
آنویل و کی سونگ کاملاً ممکن بودسایه مستقیم با هم درگیر شوند، آسمانها راچشم بشکافند و زمین را در هم بشکنند.
سانی رگهای از هراس حس کردجای و لبخندی تاریک زد؛ از آنرابطه حسِ نیمهفراموششده به هیجان آمده بود.
نفیس انگار متوجهِ تکانِ خفیفِ سایههاییسرود شد که تالارِ بزرگ را در خودمیشد غرق کرده بودند. سرش را تکان داد.
«پس، سرورِ سایهها... باید درک کنین که حفظِ بیطرفیِ معبدتون سخت خواهد بود. درحالا اختیار داشتنِ یه دژ در همون ابتدای جنگ مزیتِ خیلی بزرگیه. بزرگانِ خاندانِ منشاید هر خواستهٔ دیگهای هم که داشته باشن، روی این مورد بیشتر از همه پافشاری میکنن.»
سانی خندید.
«اوه؟ نه... راستشمستقل فکر میکنم اصلاًجای هم سخت نباشه.»
کمی سرش را کج کرد.
«هرچقدر هم که برای گرفتنِ دژِ من حریص باشن، خیلی بیشتر از این میترسن که به دستِ دشمنجای بیفته. پس اگه نخوان با پیشنهادهای من موافقت کنن... خب، راحت میتونم برم و خدماتم رو به سرودحرکت پیشنهاد بدم. دخترای ملکه ممکنه خیلی بیشتر از بزرگانِ شما راه بیان. اوه، تازه خیلی هم خوشبرورو هستن...»
یکی از آتشبانان سرفه کرد وسرورِ سانی را به این فکر انداختنگاهش که نکند ریههایش مشکلی پیدا کرده.
نفیس سرش را کج کرد وجای به او خیره شد، به احتمالِ زیادآره داشت این تهدیدِ آشکار را سبکسنگین میکرد.
پس از مدتی تأمل، پرسید:
«و من نیستم؟»
سانی خشکش زد.
«چی؟»
نفیس نگاهی متفکرانه داشت.
«گفتی دخترای کی سونگ ممکنه بیشتر راه بیان و خوشبرورو هستن، و اشاره کردی که هر دوی این عواملمیشد مزیتهایی هستن که خاندانِ سرود نسبت به دلاوری داره. اما من هم دخترِ پادشاه آنویلم. یعنی... از این نظرکوهها در مضیقهام. داری اشاره میکنی که خاندانِ دلاوری بهخاطرِ ظاهرِ نهچندان خوبِ من باید تو مذاکرات امتیازاتِ بیشتری بده؟»
حالا سانی حس میکرد ریههای خودش مشکلی پیداتنها کرده. با استیصال سرفهاش را فروخورد و سختنقابِ تلاش کرد ظاهری سرد و بیتفاوت به خود بگیرد.
لعنت... دوباره از اون حالتهادارد بهش دست داده؟! نه، حتماًشانه داره سَربهسَرم میذاره... مگه نه؟!
وقتی بهمحتملتر حرف آمد، صدایشدلاوری کمی گرفته بود:
«...نه. زیباییِ شما درخشانیکدفعه و خیرهکنندهست، بانو نفیس.محتملتر من چنین جسارتی نمیکنم.»
چند لحظه بهنمایندهٔ او نگاه کرد،سرورِ سپس لبخند زد:
«واقعاً؟ پس خوبه... اوه، ولی اگهجای ترجیح میدین، میتونم از بزرگان بخوامرابطه دفعهٔ بعد مورگان رو بفرستن اینجا...»