چپتر 208: چیزی مفید
0سانی به سمتِ کای رفت، گلویش را صاف کرد و به زور جلوی خودشجاهای را گرفت تا چشمانش را نپوشاند. کماندارِ لعنتی زیادی خیرهکننده بود. بدونِ پیراهن بودنشکسِ در مکانهای شلوغ، در دنیای واقعی واقعاً باید بهعنوانِ یک خطرِ عمومی دستهبندی میشد.
اگر اینطورجادویی نبود، کوتاهیِ بزرگیعمراً صورت گرفته بود.
«برام سؤاله که چطوری ساخته شده. احتمالاً توی یه آزمایشگاهِبرای مخفیِ دولتی یا یه جور دیگِ جادویی. منظورم اینه کهکند عمراً این یارو با من از یه گونه باشه... مگه نه؟»
سانی چند ثانیه بیحالتکردنش به او خیره ماند.جاهایی سپس کای مؤدبانه لبخند زد:
«امم، سانی؟ چیزی میخواستی؟»
سانی جاجادویی خورد واینه چشمانش را پوشاند.
«آه! به من لبخند نزن!»
کای پلک زد.
«...باشه.»
سانی نفسنفسزنان به اواینه چشمغره رفت و آرامگونه دستش را پایین آورد.
«اینطوری بهتره.کفنِ و آره،داشت یه چیزی میخواستم.»
کای ناگهان سرحالپنهان شد و بهدستکم سینهٔ او اشاره کرد.
«اون چیه؟ یه وسیلهٔ زینتیه؟»
«داره چی...»
سانی نگاهش را پایین آورددریای و متوجهِ کلیدِ مرموزی شد کهپنهان از نخی دورِ گردنش آویزان بود.
واقعاً دلش نمیخواست آن را به کسی نشان بدهد، اماآنها با توجه به اینکه کفنِ عروسکگردان داشت در دریای روحببیند خودش را ترمیم میکرد، جاهای زیادی برای پنهان کردنش نداشت.
دستکم هیچکدام ازبدهد جاهایی که حاضر بودکفنِ از آنها استفاده کند...
بهعلاوه، قرار نبود کسِ دیگری بتوانداین نورِ ایزدی را ببیند، بنابراین برای آنهابیحالت فقط شبیهِ یک کلیدِ آهنیِ کوچک بود.
سانی اخم کرد.
«وسیلهٔ زینتی نیست. یه کلیده.»
کای مکث کرد.
«اوه. چی رو باز میکنه؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«من از کجا بدونم؟»
کماندارِ جذابنشان کمی گیجاما به نظر میرسید.
«ولی اگه نه وسیلهٔ زینتیه واین نه چیزی رو باز میکنه، چراثانیه با خودت اینور و اونور میبریش؟»
سؤالاتش داشتکفنِ خستهکننده میشد.داشت سانی آهی کشید.
«معلومه دیگه، برایپنهان اینکه یه چیزیدستکم رو باز کنم!»
کای بینیاش را خاراند.
«ولی الان گفتیمنظورم که نمیدونی چیاین رو باز میکنه.»
سانی دندانقروچه کرد.
«این یه کلیدِ لعنتیه، مگه نه؟! پس باید یه چیزیآنها رو باز کنه! فقط با خودم میبرمش تا شاید چیزی پیدابنابراین کنم که با این کلیدِ صاحابمرده باز بشه! کجای این سخته؟!»
کماندارِ زیبارونشان نگاهِ عجیبیاما به او انداخت.
«اوه... فهمیدم. قطعاً منطقیه.»
«لعنت! قرارکفنِ نبود اینطوریداشت بهش نزدیک بشم...»
سانی بیدرنگ حالتِ چهرهاش رانداشت تغییر داد و با لبخندیآنها گشاد به کای نگاه کرد.
...این تغییرِنشان ناگهانی تااما حدی ترسناک بود.
«امم، چیزی که میخواستم بگم، نایت، دوستِ عزیزم... ما که باچند هم دوستیم، مگه نه؟ بههرحال، میخواستم بگم امیدوارم این جواب کنجکاویتخورد رو برطرف کرده باشه. این چیزیه که یه دوست میگه... مگه نه؟»
مردِ جوانِکفنِ جذاب نگاهِ مشکوکیدریای به او انداخت.
«فکر کنم؟»
سانی لبخندش را گشادتراما کرد؛ حس میکرد صورتشعروسکگردان کمی درد گرفته است.
«عالیه! پس ما دوستیم. خب، خیلیا ممکنه بگن امروز روزِ شانسِ توئه،ثانیه رفیق. چون امروز — و احتمالاً فقط امروز! — تجارتخانهٔ مجللِ سانی یهپلک پیشنهادِ ویژهٔ دوستی به مشتریاش میده. فقط برای دوستای این مؤسسه. خوششانس نیستی؟»
کای ناگهان سرفه کرد.
«...دفعهٔ پیشبرای تجارتخانهٔ درخشانِکردنش سانی نبود؟»
سانی پلک زد.
«بود؟ خب، مهممنظورم نیست. پیشنهاد هنوزاین پابرجاست. مایلی یا نه؟»
کماندار چند لحظهعروسکگردان مکث کرد وروح سپس با احتیاط گفت:
«ولی سانی... هنوز بهم نگفتی این پیشنهاد دقیقاً شاملِ چی میشه. این یه پیشنهادقرار برای مشتریاییه که دوستِ خودت میدونی، یا داری سعی میکنی "دوستیِ" خودت رو بهنیست من بفروشی؟ یا وایسا، میخوای دوستیِ من رو بخری؟ یا هر دو؟ آه، گیج شدم.»
سانی که انگار منتظرِاما همین جواب بود، باعروسکگردان انرژی سر تکان داد.
«آره! خوشحالم که پرسیدی. راستش، یه جنسِ باورنکردنی دارم که میخوام بفروشمش. اونقدربیحالت محشره که حتی دلم نمیاد ازش دل بکنم. اما چون تو دوستمی، حاضرم ازشچشمغره بگذرم. تقریباً مجانی. تخفیفِ کاملِ رفاقتی، فقط برای تو. واقعاً نیازی به تشکر نیست.»
بقیه که با این سروصدا توجهشان جلب شده بود، کارشان را رها کردندنداشت و حالا به آن دو خیره شده بودند. حواسِ افی از آماده کردنِنورِ گوشت پرت شد و حالا با نیشخندی مشتاق این سیرک را تماشا میکرد.
کای که فهمیدپنهان حالا مرکزِ توجهدستکم است، آهی کشید.
«خیلی خب، بگو ببینم.اما اون جنسِ باورنکردنی کهعروسکگردان میخوای بهم بفروشی چیه؟»
سانی چند لحظهمنظورم ساکت ماند و بعدیارو ناگهان لبخندش محو شد.
«اوه، فقط یه چیزیه که تو دریای روحممیکرد داشت خاک میخورد. یه خاطرهست که میتونه منبعِ بیپایانِحاضر تیر باشه. البته تا وقتی که تیرت خطا نره.»
چشمانِ کماندارِ زیبارو ناگهانکردنش برق زد. نگاهی بهجاهایی تیردانش انداخت و گفت:
«صبر کن...نشان واقعاً؟ واقعاًاما همچین خاطرهای داری؟»
سانی پس از مدتها فکر کردن، تصمیم گرفته بود تیرِمگه خون را به کای بدهد. مسلح بودنِ کماندارِ دستهشان بهچیزی این خاطره، خیلی چیزها را در طولِ این سفر آسانتر میکرد.
شاید خودش هم در آینده کمانی به دست میآورد و طرزِ استفاده از آن را یاد میگرفت، اما به اینکند زودیها اتفاق نمیافتاد. علاوه بر این، با توجه به خطراتِ افسونهای تیرِ خون، چیزی جز مهارتِ کامل جواب نمیداد. و رسیدنمیکنه به مهارتِ کامل زمانِ زیادی میبُرد؛ زمانی که او نداشت. پس دادنِ آن به کماندارِ ماهری مثلِ کای تصمیمِ بهتری بود.
برخوردهای اخیرشان با عنکبوتهای آهنین،نداشت سانی را بیشتر مطمئن کردآنها که این کارِ درستی است.
اما قرارنشان نبود آناما را مجانی بدهد.
«آره، همچین خاطرهای دارم.»
سپس با بیخیالی اضافه کرد:
«اوه، یادم رفت بگم؟ میتونه منبعِدستکم بیپایانی از تیر باشه و ضمناًکند همهٔ اون تیرها از رتبهٔ عروجیافته هستن.»
سکوتی سنگیننشان بر طاقِاما مرمرین حاکم شد.
«تو... توجادویی یه خاطرهٔاینه عروجیافته داری؟»
این سؤال را کاستر پرسید.دریای نیازی نبود کای بپرسد، چونبرای خودش میدانست سانی حقیقت را میگوید.
چشمانش کمی گشاد شد.
در ساحلِ فراموششده، خاطرههای عروجیافته بهشدت کمیاب بودند؛ آن هم به دلیلی واضح. خفتهها تنها با شکستکردنش دادنِ یک موجودِ کابوسِ سقوطکرده میتوانستند یکی از آنها را به دست بیاورند و افرادِ زیادی از پسِفقط چنین کاری برنمیآمدند. علاوه بر آن، هر کشتنی هم خاطره به همراه نداشت. در واقع، بیشترشان خاطرهای نمیدادند.
به دست آوردنِ یکیاینه از آنها، رؤیای هر یکباشه از ساکنانِ شهرِ تاریک بود.
سانی شانهای بالا انداخت.
«اوه، دوبرای تا دارم.کردنش چطور مگه؟»
...اون یکی زرهِ عقیقی بود. کهاینکه شکسته و بیمصرف شده بود. اماترمیم راستش نیازی نبود این رو بدونن.
نیشخند زد.
«فقط بهترین اجناس تو تجارتخانهٔ حیرتانگیزِ سانیترمیم پیدا میشه! صبر کن، اِ... حیرتانگیز بود؟دستکم آخ، کی اهمیت میده. منظورم رو که فهمیدین.»
کاستر سر تکان داد.
«چطور یهنشان خاطرهٔ عروجیافته بهتوجه دست آوردی؟ تو؟»
نیشخند روی صورتِ سانی خشک شد. وقتی چند لحظهباشه بعد به حرف آمد، اثری از شوخی در صدایشلبخند نمانده بود و جایش را به سردی داده بود.
«خب، اگه حتماً باید بدونی. با کشتنِ یه جانورِ سقوطکرده بهپنهان دستش آوردم. قبل از اینکه بپرسی... این بار نیازی نبود انگشتمقرار رو تکون بدم یا تف کنم. فقط بهش نگاه کردم و مُرد.»
سپس سرش راپنهان چرخاند و مستقیمدستکم به کاستر نگاه کرد:
«میدونی، مننشان تو کشتناما خیلی ماهرم.»