چپتر 1084: تعقیبِ تایرنت
0طیِ چند روزِ بعد، سانی و جت مخفیانه هزارپای جمجمه را تعقیب کردند. این روزها طولانی، پرتنش و پرخطر بود؛شوم نهتنها باید به دلِ طبیعتِ وحشی میزدند، بلکه باید پابهپای آن پلیدِ مخوف پیش میرفتند، بیآنکه دیده شوند یا حضورشانروی را حس کند. چند بار چیزی نمانده بود لو بروند و در آخرین لحظه بهسختی توانسته بودند اوضاع را جمع کنند.
سانی مطمئن نبود اگر موجود پیدایشان میکرد چه میشد. با پشتیبانیِ قدیس از درونِ سایهها، این دواما پیشاهنگ دستکم شانسِ اندکی برای از پای درآوردنِ تایرنت داشتند... اما چنین نبردی شوم و هولناک میشد. ازپشت آن نبردهایی میشد که مجبور بود همهچیزش را وسط بگذارد و فقط با چنگودندان جان به در ببرد.
سانی در گذشته نبردهای اینچنینیِ زیادی را پشت سر گذاشته بود. آنقدر به راه رفتن روی مرزِ باریکِ مرگ و زندگیاحتیاطی عادت کرده بود که دیگر چنین چیزهایی به نظرش غیرعادی نمیآمد. این بندبازیِ دیوانهوار صرفاً بخشی از کار بود... با این حال،حدِ خوب میدانست که تا ابد در جبههٔ برندهها نمیماند. اگر مدام همهچیزش را به خطر میانداخت، بالاخره یک روز شانسش ته میکشید.
پس از فالکون اسکات، طرز فکرش نسبت به همهچیزفالکون تغییر کرده بود. سانی حالا بسیار باتجربهتر بود وباتجربهتر این تجربه، احتیاطی سرد و حسابگرانه به همراه داشت.
شانسش برای شکست دادنِ هزارپای جمجمه و ارتشِ پلیدهای استخوانیاش، با پشتیبانیِ دو گروهانِ کامل از بیدارشدگان بسیارچنین بیشتر میشد. از این رو، مصمم بود در میدانِ نبردی که خودش انتخاب میکرد به مصافِ این دشمنگذاشته برود؛ جایی که تا حدِ امکان و تا جایی که شرایط اجازه میداد، کفّهٔ ترازو به نفعش سنگینی کند.
جت هم همین نظر را داشت.درونِ آنها طبقِ نقشه پیش رفتند وبرای تمامِ تلاششان را کردند تا پنهان بمانند.
هزارپا روی دشتهای پهناورِ قطبِ جنوبِ شرقی میخزید و هرچه را سرِ راهش بود از هم میدرید. به دیگر موجوداتِ کابوساحتیاطی هیچ رحمی نداشت و دستههایشان را مثل مورچههایی بیدفاع قتلعام میکرد. پس از هر کشتار، این پلیدِ عظیم اجسادِ طعمههایش راجایی میبلعید، بدنش را به شکلِ گودالی هولناک از جمجمهها حلقه میکرد، سپس به خود میپیچید و دیوهای استخوانیِ بیشتری بیرون میداد.
با پیشروی در دلِ طبیعتِ وحشی، ارتشِ هزارپا مدامفالکون بزرگتر میشد. روزبهروز سانی و جت ناامیدتر میشدند... اوایلباتجربهتر تشخیصش سخت بود، اما حالا دیگر جای انکاری وجود نداشت.
مسیرِ تایرنت، او را مستقیماً به سمتِ یکی از پایتختهای تحتِ محاصره در قطبِ جنوبِ شرقی میبُرد.اما هر پایگاهِ انسانی در این قاره، در محاصرهٔ تودههای عظیمی از موجوداتِ کابوسِ دیوانه و شمارِ بهمراتبزیادی بیشتری از اجسادشان بود. تلهای بلندی از اجساد، میدانهای کشتار را پوشانده بود و هر روز بزرگتر میشد.
اگر هزارپای جمجمه فرصت مییافت به یکی از پایتختهای تحتِ محاصره حمله کند، اوضاعدرآوردنِ بهخودیِخود فاجعهبار میشد. اما اگر میتوانست به تمامِ آن اجساد دسترسی پیدا کند... قدرتِچنگودندان ارتشش بهطور تصاعدی بالا میرفت و ابعادِ تهدیدِ این موجود سر به فلک میکشید.
در آن صورت، تنها مداخلهٔ یک قدیس میتوانست جلوی فاجعه را بگیرد.طرز اما قدیسها همین حالا هم سخت درگیر بودند؛ بیوقفه از نقطهای به نقطهٔداشت دیگر میشتافتند و بدونِ استراحت، بحرانی را پس از بحرانِ دیگر حل میکردند.
به همین دلیل مهممیانداخت بود که هرچه زودترمیکشید جلوی آن پلید را بگیرند.
در روزِ چهارمِ تعقیب، هزارپا با گلهٔ بزرگی از موجوداتِ کابوس درگیر شد، صدها تن از آنها را تکهتکه کردشوم و بقیه را فراری داد. جثهٔ عظیمش را به میدانِ نبرد کشاند و سپس مشغولِ کارِ هولناکِ بلعیدنِ تمامِ اجسادِروی لتوپاره شد. پلیدهای مرده یکی پس از دیگری در دهانِ عظیمش ناپدید میشدند و تایرنتِ مخوف آنها را بیاحساس فرومیداد.
سانی و جت میانِ دو تختهسنگِ عظیم پنهان شده بودند و از فاصلهای امن این روند را تماشا میکردند.نبردی روی زمینِ بینشان چند لاشهٔ خونآلود افتاده بود؛ خودشان هم چند دقیقه پیش با دستهای از موجوداتِ کابوس درگیریِراه کوتاه و هولناکی داشتند. حالا که پناهگاهِ مناسبی پاکسازی شده بود، میتوانستند چند ساعتی با خیالِ راحت استراحت کنند.
سانی اخم کرد.
«این دفعه خیلیها رو کشت. با توجه به اینکهفالکون ساختنِ یه سربازِ استخوانی چقدر طول میکشه... میگم یهباتجربهتر روزِ کامل اینجا گیر میافتیم. ارتشِ تایرنت خیلی بزرگ میشه.»
جت شانه بالا انداخت.
«هرچی بیشتر لفتشمیشد بده، بهتره. فرماندهی ارتشسایهها وقت میکنه آماده بشه.»
چند لحظه به هزارپای غولپیکر که داشت قربانیانش را میبلعید نگاهاسکات کرد، بعد چند قدم عقب رفت و با قرارگاه تماس گرفت تاحسابگرانه گزارش بدهد. کمی بعد، چشمانِ آبی و یخیِ دروگرِ روح ناگهان درخشید.
«مفهومه.»
رابطش را قطعمیشد کرد و با نیشخندسایهها به سانی نگاه کرد.
«داره شروع میشه. کمیتهٔ استقبال همین الانسایهها رسیده. باید از این هیولا جلو بزنیم، باهاشونتایرنت قرار بذاریم و بساطِ جشن رو آماده کنیم.»
سانی آهِ آسودگی کشید.
«بالاخره.»
ترتیب دادنِ شکاری مثلِ این آسان نبود. در این مقطع، صرفِ اعزامِ نیرو به بیرون از پایتختِ محاصره کارِ خطرناکیشوم به شمار میرفت؛ بیابان پر از موجوداتِ کابوس بود و نیروی اعزامی خطرِ غرق شدن در گلهای از آنها راروی پیش از رسیدن به هدفِ موردنظر به جان میخرید. مسیریابی در قلمروِ دشمن به شجاعت و مهارتِ زیادی نیاز داشت.
اگر هدف در حالِ حرکت بود، این کار به همان نسبت سختتربرای هم میشد. خوشبختانه این بار فرماندهی ارتش موقعیتِ موجود را بهطورِ مداومهمهچیزش از سانی و جت دریافت میکرد، در نتیجه ردیابیِ مسیرش آسانتر شده بود.
و حالا، بالاخره تقریباً همهچیز سرِ جای خودش بود. تنهافالکون چیزی که باقی مانده بود این بود که پیشاهنگها بهتجربه نیروی حمله بپیوندند و تله را برای تایرنتِ تهدیدآمیز فعال کنند.
سانی لبخند زد.
«پس بریم.»
بیصدا پناهگاهشان را ترک کردند و دایرهٔ بزرگی دورِ موقعیتِ هزارپایاندکی جمجمه زدند، سپس با بیشترین سرعتی که میتوانستند دور شدند، بیآنکهنبردهایی خطرِ جلبِ توجهِ گلههای مهاجرِ موجوداتِ کابوس را به جان بخرند.
نیم روز بعد، سانی و جت به ساحلِ رودخانهای پهناور رسیدند. وضعیتِطرز زمین بهگونهای بود که تا کیلومترها جای زیادی برای عبور از آنهمراه وجود نداشت و تنها یک گدار از پراکندگیِ تختهسنگهای غولپیکر شکل گرفته بود.
وقتی با پریدن از سنگی به سنگِ دیگرمیکشید از رودخانه میگذشتند، رابطِ سانی ناگهان به صداحالا درآمد. صدایی آشنا از میانِ پارازیتها به گوش رسید.
«...خب اینمیکرد که... قورباغه...پشتیبانیِ خوش اومدی...»
بخشی از آن درپشتیبانیِ پارازیتها گم شد، اما تشخیصِدستکم کلمهٔ آخر بسیار راحت بود:
«...خنگول...»
سانی لحظهای ایستاد و به ساحلِروز مقابلِ رودخانه نگاه کرد، جایی کهفکرش ناگهان هیکلی بلندقامت از روی زمین برخاست.
افی دستمیکرد تکان دادپشتیبانیِ و نیشخند زد.
«آه، استاد سانلسِ عالیمقام!پشتیبانیِ چقدر لطف کردین کهپیشاهنگ به ما سر زدین!»