---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 590: میزبان • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 590: میزبان

0

دقیقاً همان‌طور‌سپس​ بود که‌وادار​ سانی فکر می‌کرد.

موردرت رازهای او را از تکه‌آینه‌ای که جانورش‌چندان​ به جا گذاشته بود، فهمیده بود. او واقعاً‌حساب​ چیزی از سرشتِ سانی نمی‌دانست... فقط بازتابش را می‌شناخت.

و آن بازتاب ناقص بود.

به همین دلیل بود که شاهزادهٔ مکار تصور می‌کرد می‌تواند با استفاده از نامِ راستینِ سانی، او را به بردگی‌حالا​ بکشد. البته موردرت محتاط بود و این احتمال را در نظر گرفته بود که «گمشده از نور» از قبل اربابی‌چرا​ داشته باشد... اما سانی نیم‌قدم جلوتر بود. او با آمادگی برای تظاهر به برده‌شدن، این احتیاط را از بین برده بود...

و بعد حمله کرد.

...«نگاهِ بی‌رحم» به جلو یورش برد، مماس با شمشیرِ دیوِ آینه‌ای‌زخمی​ رد شد و عمیق در گوشتش فرو رفت. تونیکِ سیاه و افسون‌شده‌خونِ​ را شکافت، بدنِ ولث را سوراخ کرد و از پشتش بیرون زد.

چهرهٔ موردرت در هم‌بین​ رفت و چشمانش پر‌کرد​ از بهت و درد شد.

البته سانی نمی‌توانست این را ببیند، چون هنوز برای‌موضوع​ درکِ محیطِ اطراف به حسِ سایه متکی بود. تنها چیزی‌می‌آمد​ که حس کرد، لرزشی بود که به جانِ دشمنش افتاد.

لحظه‌ای بعد، شاهزادهٔ هیچ‌وادار​ ناله‌ای کرد و جویِ‌وحشتناک​ خونی از دهانش بیرون زد.

سپس با شمشیرش حمله برد و سانی را وادار کرد تلوتلوخوران عقب بکشد. «نگاهِ بی‌رحم» از آن‌می‌آمد​ زخمِ وحشتناک بیرون کشیده شد و در مسیرِ برگشت آسیبِ بیشتری به بار آورد. سانی کمی سرخورده‌بگیرد​ شد که نتوانسته بود مبارزه را همان جا تمام کند، اما این موضوع چندان هم مهم نبود.

زخمی که زده بود در دم کشنده نبود، اما در هر حال مرگبار به حساب می‌آمد.‌دیوِ​ حالا کاری جز صبر از دستش برنمی‌آمد تا خونِ دشمن کشیده شود... حتی بدنِ یک استاد‌چشمانش​ هم آن‌قدر مقاوم نبود که جلوی سیلِ خونی را که او به راه انداخته بود، بگیرد...

انگار موردرت هم به همین نتیجه رسیده بود، چرا که‌چندان​ در تلاشی مذبوحانه به جلو یورش برد تا پیش از‌حالا​ آنکه خون‌ریزی او را از پا بیندازد، سانی را بکشد.

...یا دست‌کم‌سپس​ سانی این‌طور‌وادار​ فکر می‌کرد.

چی...

شاهزادهٔ هیچ به‌جای حمله با شمشیر، از آن برای کنار زدنِ‌جلو​ «نگاهِ بی‌رحم» استفاده کرد و به حرکتش رو به جلو ادامه‌تونیکِ​ داد، تا اینکه سرانجام با سانی گلاویز شد و گلویش را چسبید.

دیوونه شده؟!

در چنین فاصلهٔ نزدیکی، سانی دستِ بالا را داشت. موردرت نمی‌توانست با‌آسیبِ​ شمشیرش ضربه بزند، اما سانی به‌راحتی می‌توانست خنجرش را برای یک ضربهٔ‌چندان​ کشنده بالا بیاورد، آن هم خیلی پیش‌تر از آنکه کسی بتواند خفه‌اش کند.

این حمله هیچ منطقی نداشت...

اما در لحظهٔ‌احتیاط​ بعد، حس کرد‌بعد​ یک جای کار می‌لنگد.

و بعد، انفجارِ‌سرخورده​ کورکننده‌ای از درد‌همان​ سینه‌اش را سوراخ کرد.

سانی فریادی کشید و تلوتلوخوران عقب رفت و روی زمین‌مسیرِ​ افتاد. به‌نحوی، برخلافِ هر منطقی، شاهزادهٔ هیچ دوباره صحیح و سالم‌تمام​ به نظر می‌رسید و شکافِ خونینِ روی تنه‌اش ناپدید شده بود.

در عوض، انگار سانی شمشیر را در بدنِ خودش‌مهم​ فرو کرده بود. با اینکه سطحِ «زنجیرِ نامیرا» دست‌نخورده باقی‌کاری​ مانده بود، می‌توانست زخمِ عمیقی را در سینه‌اش حس کند.

لـ... لعنت...

با غلبه بر درد غلت زد و شمشیرِ در حالِ فرود‌مهم​ را جاخالی داد. از بختِ خوبش، موردرت تعقیبش نکرد و در‌صبر​ عوض تصمیم گرفت به سمتِ کاسی و تلهٔ آینه‌ای یورش ببرد.

ولثِ... ولثِ لعنتی!

با اینکه سانی دقیقاً نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و چطور سینه‌اش سوراخ شده،‌کشنده​ اما حدس‌هایی می‌زد. انگار سرشتِ ولث بر پایهٔ گرفتنِ قدرتِ دشمن و تقویتِ قدرتِ‌استاد​ خود استوار بود... چیزی شبیه به انتقالِ آن. یک استاد سه توانِ سرشت داشت...

آیا توانِ سومِ او قادر‌برده​ بود زخم‌ها را از بدنِ‌بی‌رحم​ خودش به دیگران منتقل کند؟

اگر این‌طور بود...‌سرخورده​ آیا قرار بود با‌تمام​ شمشیرِ خودش کشته شود؟

نه... نه، این اتفاق نمی‌افتاد.

برخلافِ موردرت، سانی قرار نبود بر اثرِ خون‌ریزی بمیرد. در واقع، تقریباً هیچ‌کشنده​ خونی از او نمی‌رفت. بدنش سوراخ شده و آسیبِ شدیدی دیده بود، اما خوشبختانه،‌استاد​ خون‌ریزی یکی از آن دو عاملِ مرگی بود که عملاً در برابرشان مصونیت داشت.

و دیگری شکستگیِ استخوان‌ها.

بافت‌های تکامل‌یافتهٔ‌کمی​ بدنش اجازه نمی‌دادند‌مبارزه​ چنین اتفاقی بیفتد.

«آآآخ!»

سانی با ناله‌ای از سرِ درد بلند شد و کمی تلوتلو خورد. حالش اصلاً‌حال​ خوب نبود... در واقع، حسابی داغان بود. هر نفس برایش شکنجه بود و ضربانِ‌آن‌قدر​ قلبش عجیب و نامنظم می‌زد. با هر تپش، موجی از درد در بدنش می‌پیچید.

طوری نیست... بدتر از‌بین​ این رو هم از‌کرد​ سر گذروندم... فکر کنم...

سانی با اراده‌اش تکهٔ نیمه‌شب‌مبارزه​ را احضار کرد و سعی‌چندان​ کرد اوضاعِ اطرافش را بسنجد.

موردرت دیگر به کاسی رسیده بود و شمشیرش به سمتِ گردنِ او‌آسیبِ​ پایین می‌آمد. دخترِ نابینا با مهارتی بالا جلوی حمله‌اش را گرفت و رقصندهٔ‌مهم​ خاموش با دفعِ تیغهٔ دشمن، صدای زنگ‌دارِ واضحی داد. دخترِ نابینا زنده ماند...

اما به عقب‌مبارزه​ رانده شد و از‌موضوع​ تلهٔ آینه‌ای فاصله گرفت.

به‌محضِ اینکه دستش سطحِ جعبهٔ چوبی را رها‌کرد​ کرد و جریانِ جوهرِ روح قطع شد، درخششِ الگوی‌آینه‌ای​ حکاکی‌شده سوسو زد، کم‌نور شد و سپس خاموش گشت.

موردرت آهی کشید.

«...بد نبود‌سپس​ بچه‌ها. واقعاً‌وادار​ تلاشِ دلاورانه‌ای بود.»

نگاهی به تلهٔ آینه‌ای انداخت و سپس شمشیرش را‌مهم​ روی آن فرود آورد و جعبه را به کپه‌ای‌حالا​ از تراشه‌های چوب و ورقه‌های نقره‌ایِ له‌شده تبدیل کرد.

سانی به خود لرزید.

«...گندش بزنن.»

شاهزادهٔ هیچ، رها از آن بار و بازگشته به تمامِ‌مسیرِ​ قدرتِ کالبدِ دزدیده‌شده‌اش، نفسِ عمیقی کشید و چهره‌اش غرق در‌همان​ لذت شد. سپس رو به سانی کرد و دوستانه لبخند زد.

«خب، اول‌نتوانسته​ باید سراغِ‌همان​ کی برم...»

در آن لحظه، تاچیِ ساده سرانجام ظاهر شد. افسونِ [درهم‌نشکسته] فعال شد‌یورش​ و او را از قدرتی تازه سرشار کرد. تأثیرش به اندازهٔ زمانی‌افسون‌شده​ که فقط یک خفته بود شگفت‌انگیز نبود، اما همچنان کاملاً به چشم می‌آمد.

سانی تکهٔ نیمه‌شب را در یک دست و نگاهِ بی‌رحم را‌مهم​ در دستِ دیگر گرفته بود. اراده کرد تا تیغهٔ آینه‌ای با‌صبر​ نورِ خیره‌کنندهٔ شعلهٔ ایزدی گُر بگیرد و چهره در هم کشید.

«بیا جلو، اعلی‌حضرت.‌شمشیرش​ می‌تونم قول بدم‌عقب​ که زود می‌کشمت.»

موردرت، در حالی که‌همان​ سانی پیشِ رویش و‌چندان​ کاسی پشتِ سرش بود، خندید.

«چقدر بامزه... آه،‌احتیاط​ چه حیف. واقعاً دلم‌حمله​ برات تنگ می‌شه، سانلس...»

با این حرف، تصویرش تار شد‌همان​ و ناگهان در یک‌قدمی‌اش ظاهر گشت؛‌نبود​ شمشیرِ باریکش با سرعتی وحشتناک فرود آمد.

آن دو با هم درگیر شدند؛ یکی حمله می‌کرد‌کشیده​ و دیگری ناامیدانه می‌کوشید دفاع کند. صدای برخوردِ فولاد‌نتوانسته​ به یک صدای کرکننده تبدیل شد. سانی ناسزا گفت...

هرچند انگار ابدیتی گذشته بود، اما در واقع تنها یک‌نبود​ ثانیه سپری شده بود. رقصندهٔ خاموش حتی فرصت نکرده بود‌صبر​ از آن سرِ سالن به آن‌ها برسد تا کمک کند.

...و او‌برده‌شدن​ واقعاً، واقعاً به‌برده​ کمک نیاز داشت.

شاید اگر زخمی نبود و تحتِ تأثیرِ ناتوان‌کنندهٔ سرشتِ ولث قرار نداشت، سانی‌زخمی​ می‌توانست در برابرِ شاهزادهٔ مرگبار مقاومت کند. با سه سایه‌ای که دورِ بدنش‌دشمن​ پیچیده بودند و موهبتِ [درهم‌نشکسته]، مهارتِ رزمی‌اش تفاوتِ چندانی با یک استاد نداشت.

اما در شرایطِ فعلی، مبارزه با موردرت مثلِ تلاش برای دفعِ یک گردباد بود. به‌زحمت توانست ضرباتِ کشنده را‌مبارزه​ دفع کند، اما در برابرِ باقیِ بارانِ ضرباتِ بی‌رحمانه کاری از دستش برنمی‌آمد. شاهزادهٔ هیچ با مهارت و هدفی‌برنمی‌آمد​ وحشتناک می‌جنگید و هیچ فرصتی برای تلافی به سانی نمی‌داد... خب، از وارثِ ایزدبانوی جنگ چه انتظارِ دیگری می‌رفت؟

این حروم‌زاده‌نتوانسته​ واقعاً برازندهٔ‌همان​ تبارش بود...

زنجیرِ نامیرا فعلاً دوام آورده بود،‌بعد​ اما سانی می‌دانست که دیگر نمی‌تواند‌یورش​ مدتِ زیادی از او محافظت کند.

حتی وقتی رقصندهٔ خاموش‌نتوانسته​ هم به نبرد پیوست،‌کند​ اوضاع تغییرِ چندانی نکرد.

سانی با تب‌وتاب فکر می‌کرد و می‌کوشید ترفندی بیابد؛ راهی برای‌برگشت​ زنده ماندن و پیروز شدن. اما هرچه تلاش کرد، چیزی به‌کند​ ذهنش نرسید که بتواند با آن در این مبارزه پیروز شود.

همه‌چیز ناامیدکننده به نظر می‌رسید.

آرام‌آرام، ترسی خزنده در دلش جا خوش کرد. سانی آن را نادیده گرفت، دردِ‌مماس​ وحشتناکی را که در سینه‌اش لانه کرده بود نادیده گرفت، دندان‌هایش را روی هم‌سوراخ​ سایید و با تمامِ توان، تمامِ زیرکی و تمامِ اراده‌اش به مقاومت ادامه داد.

در همان لحظه،‌سرخورده​ ناگهان صدای کاسی‌همان​ به گوشش رسید:

«چشماتو باز کن!»

به خود لرزید‌مبارزه​ و ناگهان حسِ دژاووی‌موضوع​ وحشتناکی را تجربه کرد.

«چی... عقلشو از دست داده؟»

«چشماتو باز‌کمی​ کن... بازشون‌نتوانسته​ کن، سانی!»

کاسی دچارِ حملهٔ عصبی شده بود یا‌زخمِ​ قصد داشت او را بکشد؟ وگرنه چرا‌بار​ باید چنین توصیهٔ احمقانه‌ای به او می‌کرد؟

سانی نتوانست حتی یک‌همان​ دلیلِ منطقی برای گوش دادن‌مهم​ به حرفِ او پیدا کند.

...در نهایت، همه‌چیز‌احتیاط​ به مسئلهٔ اعتمادِ‌بعد​ کورکورانه ختم می‌شد.

آهی کشید، سپس به‌نتوانسته​ پلک‌های سوخته‌اش فشار آورد و‌موضوع​ آرام چشمانش را باز کرد.

پیکرِ موردرت واضح شد؛ حالتی‌تلوتلوخوران​ از تعجب و شادی در‌مسیرِ​ چهرهٔ دزدیده‌شده‌اش نقش بسته بود.

سانی بازتابِ خودش را در چشمانِ ولث دید که در‌نبود​ فولادِ تیرهٔ زنجیرِ نامیرا پوشیده شده بود. نه... نه، خودش نبود.‌دستش​ بازتابِ دیگری حتی عمیق‌تر پنهان شده بود، تقریباً گم‌شده در تاریکی...

...و بعد، ناپدید شد.

چیزی سرد و بیگانه از‌مبارزه​ طریقِ بازتاب واردِ وجودش شد و‌مهم​ در اعماقِ تاریکِ روحش فرو رفت.

لحظه‌ای بعد، دنیا ناپدید شد.

ناولها | novelha.net