چپتر 1662: پلسازان
0سانی چشمانش را گشود، کلاهخودِ ردایِ عقیقی را احضار کرد و چهرهاش را پوشاند. نقابِ کلاهخودداره به اندازهٔ نقابِ بافنده درنده و وهمانگیز نبود، اما ترسناک بود. سایههایی ژرف در شکافِ نقاببرگهای لانه کرده و چشمانش را پوشانده بودند، و پَرِ سیاه کلاهخودِ عقیقی در باد تکانِ خفیفی میخورد.
لحظهای بعد، نوریمیکرد ملایم تاریکیِ حیاطمبهمی را پس زد.
سانی از جایش تکان نخورد وخوبی منتظر ماند تا نفیس نزدیک شود.امتحان البته داشت از میانِ سایهها تماشایش میکرد.
ناگهان دردِعوض مبهمی بهمنبعِ قلبش چنگ زد.
«...عوض شده.»
منبعِ نور خودِ نفیس بود؛ گویِ شعلهورِ سفیدی که روی کفِ دستش میرقصید. یادش آمدشعلهورِ که پیشتر، پس از بازگشت از کابوسِ دومش، از چند خاطره برای ایجادِ آتش وایجادِ نور استفاده میکرد... تا از دردِ فراخواندنِ سرشتش در امان بماند. اما انگار دیگر اینطور نبود.
نفیس به او رسید و چند لحظه ساکت ماند.گرما با اخمی کمرنگ به درختِ نحیف نگاه میکرد. طولی نکشیدسرشتِ که نگاهش کمی رنگِ سردرگمی گرفت و بعد شفاف شد.
«این... یه درختِ معمولیه؟»
سانی سر تکان داد.
«همینطوره. متأسفانه... اینجا تویناگهان عالمِ رؤیا حالوروزِ خوبی نداره.عوض دور از گرما و نور.»
البته راههای زیادی را امتحان کرده بودنداره تا با جادو جای خالیِ هر دوجای را پر کند، اما چندان موفق نبود.
نفیس لحظهای ساکت ماند.
«سرشتِ یکی از افرادم، شاکتی،خالیِ به پرورشِ گیاهان ربط داره. میتونمافرادم ازش بخوام یه نگاهی بهش بندازه.»
سانی سرش را کمیناگهان چرخاند و با چشمانِچنگ خودش به او خیره شد.
«ممنون میشم.»
نفیس لبخندِ محویشده زد و بهخودِ برگهای پژمرده نگاه کرد.
«ولی باید اعتراف کنم، هیچوقتخالیِ فکر نمیکردم کسی مثل تو برایافرادم یه درخت احساساتی بشه، سرورِ سایه.»
سانی سر کج کرد.
«کسی مثلِ من؟»
نفیس سر تکان داد.
«کسی که ترجیح میده وسطِخالیِ یه منطقهٔ مرگِ بیجان تنها زندگیافرادم کنه و با پلیدهای گرسنه بجنگه.»
سانی چند لحظه بهناگهان او خیره ماند وچنگ بعد شانه بالا انداخت.
«این تنها درخت توی این منطقهٔخوبی مرگِ بیجانه که تا حالا سعیامتحان نکرده منو بخوره. معلومه که احساساتی میشم.»
با این حرف،شده از جا برخاست وگویِ با لحنی سرد پرسید:
«پس آمادهای؟»
حالا که آن دو به توافقِ اولیه رسیده بودند، نفیس باید به حصار برمیگشت تا موضوع راروی به بزرگانِ خاندانِ دلاوری گزارش دهد. با این حال، قرار نبود نفیس و آتشبانان سفرِ طولانی و پرخطرِامان گورِ خدا را دوباره تکرار کنند؛ در عوض، بسیار راحتتر بود که لنگرهایشان را در معبدِ بینام بگذارند.
با بازگشت به محلِ بندشان در جهانِ بیداری، قدیسِ دیگری آنها را بهجادو حصار میبرد. وقتی هم کارشان در حصار تمام میشد، نفیس آنها را بهداره جهانِ بیداری برمیگرداند. از آنجا، همگی میتوانستند به لنگرهایشان در معبدِ بینام بازگردند.
این روند تاشده حدودی دردسر داشت،خودِ اما مؤثر بود...
البته بهشرطی که سانیجای اجازه میداد لنگرشان راموفق در معبدِ بینام بیندازند.
اما چنین اجازهای نداده بود.
آتشبانان فکر میکردند دلیلش این است که هنوز به آنها اعتماد ندارد. اماجادو نفیس بهاحتمال زیاد حدس میزد که او نمیخواهد قدیسی دیگر، یا هر کسیداره که به یک قلمرو سوگند خورده، دژش را به اقتدارِ آنویل آلوده کند.
حقیقتِ ماجرا این بود که سانی صرفاً نمیخواستشعلهورِ به دلاوری دسترسیِ آسانی به معبدش بدهد. هرچهپیشتر رسیدن به آنجا برایشان سختتر میشد، کمتر مزاحمش میشدند.
پس، بهجای اینکه به آتشبانان اجازه دهد لنگرهایشان را اینجا بگذارند،افرادم خودش نقشِ قایقران را بازی میکرد. آنها را به جهانِ بیداری میرساندسرش و سپس در زمانی توافقشده همانجا به ملاقاتشان میرفت تا برشان گرداند.
اینگونه، سانی تنها کسی بود کهمبهمی دسترسی به دژش — و در نتیجه،خودِ گورِ خدا — را در اختیار داشت.
با این حال، پیش از رفتن، نفیس و آتشبانان میخواستند دربارهٔزیادی کلیاتِ اتحادشان با او صحبت کنند. هرچه بهتر میدانستند باید انتظارِشاکتی چه چیزی را داشته باشند، میتوانستند پیشنهادِ دقیقتری از حصار بیاورند.
«بریم.»
طولی نکشید که آن دو از یکی ازموفق راهروهای کناری واردِ تالارِ اصلیِ معبد شدند. آتشبانانداره از قبل همراه با فانوسهای رویِ اعصابشان آنجا بودند.
سانی پشتِتماشایش نقابِ کلاهخودشناگهان آهی کشید.
آه... اینجاتوی قبلاً چقدر تاریکحالوروزِ و آروم بود...
گذشته از آن چند روزِ کوتاه در سالِشعلهورِ پیش که عدهای از خفتگانِ وحشتزده در معبدِپیشتر بینام اقامت داشتند، زندگیاش در اینجا نسبتاً آرام بود.
قرار نبودامتحان این آرامشجای خیلی دوام بیاورد.
سانی دستش را تکان داد و سایهها از کفِ زمین برخاستند ونور نقشهٔ سهبعدیِ دقیقی از بخشِ شناختهشدهٔ عالمِ رؤیا ساختند. آتشبانان چند لحظه بهکابوسِ آن خیره ماندند، سپس سرفهای کردند و نقشهٔ کاغذیِ خودشان را کنار گذاشتند.
سانی به نقشهٔ تاریکرؤیا نزدیک شد و چنددور لحظه به آن چشم دوخت.
کوههای تهی همچون نیشهایی تیز از کفِ مرمرین سر برآورده بودند. در دوردستهای جنوب، قلعهای سیاه وسطِ دریاچهای سیاه به چشمخاطره میخورد. پلی بزرگ قلهای بلند را به آتشفشانی مهیب وصل میکرد و کاخِ سیاه و زیبایی در یک سرِ آن جا خوشنگاهش کرده بود. پایینِ همهٔ اینها، کشتیِ سیاهی در دریایی از تاریکی شناور بود. دژهای کوچکِ بسیاری هم اینجا و آنجا پراکنده بودند.
اما او داشت به چیزِ دیگریکند نگاه میکرد: اسکلتی سیاه که سرششاکتی در حاشیهٔ کوههای تهی آرمیده بود.
نفیس هم نقشه راناگهان برانداز کرد و سپس آهیعوض کشید که بهسختی شنیده میشد.
سرانجام با لحنی یکنواخت گفت:
«جنگ بین قلمروِ شمشیر و قلمروِ سرود اجتنابناپذیره. هیچ راهِ خشکیای بین این دویادش نیست و خاندانِ شب هم با وجودِ تلاشهای مستأصلانهٔ هر دو خاندانِ بزرگ برای اتحاد،بماند سفتوسخت به بیطرفیاش چسبیده. این یعنی... باید یه پلِ ارتباطیِ خشکی ساخته بشه، و میشه.»
به اسکلتِ سیاه اشاره کرد.
«اون پلِ خشکی گورِ خداست. خاندانِ بزرگی که زودتر فتحش کنه، میتونه به خاکِ دشمن حمله کنه. حتی اگه بهخاطرِمیرقصید استحکاماتِ قویِ دشمن یه حملهٔ همهجانبه غیرممکن باشه، جناحی که کنترلِ گورِ خدا رو دست داره میتونه حریف رو آزاررسید بده، خطوطِ تدارکاتی رو مختل کنه، دژهای ضعیفتر رو بگیره و قلمروِ خودش رو قویتر و اون یکی رو ضعیفتر کنه.»
نفیس به سانی نگاه کرد.
«پس، سرورِعوض سایه... باید بفهمینور این یعنی چی.»
چند لحظه ساکتجادو ماند و سپسکند با بیتفاوتیِ سردی گفت:
«یعنی هیچکدوم از طرفین نمیتونه اجازه بده دشمن گورِ خداشده رو بگیره. پس این منطقهٔ مرگ یه پلِ خشکی برایمیرقصید شروعِ جنگ نیست، بلکه همون میدانِ نبردیه که جنگ توش درمیگیره.»
و در نتیجه...عالمِ زندگیِ آرامش عملاًخوبی به پایان رسیده بود.