---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 261: تکهٔ مهتاب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 261: تکهٔ مهتاب

0

مدتی بعد، سانی فرصت یافت تا به‌سنگینیِ​ دریای روح برود و نگاهی به خاطرهٔ‌ارادهٔ​ تازه‌ای که به دست آورده بود بیندازد.

سپری گرد و سنگین بود که از فولادِ تیره، کدر‌میان​ و مات ساخته شده بود. درونش، که تنها برای او مرئی‌بیشترِ​ بود، بافتِ پیچیده‌ای از رشته‌های اثیری با درخششی خیره‌کننده سوسو می‌زد.

خاطره: [تکهٔ غروب].

رتبهٔ خاطره: عروج‌یافته.

ردهٔ خاطره: ۲.

نوعِ خاطره: سلاح.

توصیفِ خاطره: [این سپر که از تکهٔ ستاره‌ای سقوط‌کرده ساخته شده، وزنِ آسمان‌ها را در خود دارد. بسته به قلبِ حاملش، می‌تواند به سبکیِ یک پر یا به سنگینیِ حسرت باشد.]

افسون‌های خاطره: [تسخیرناپذیر].

توصیفِ افسون: [تکهٔ غروب با پیروی از ارادهٔ اربابش، می‌تواند وزنش را تغییر دهد.]

سانی اخم کرد.

این افسون... در نگاهِ اول، بسیار ساده به نظر می‌رسید. آدم‌ها معمولاً فقط زمانی به وزنِ سلاحشان فکر می‌کردند که‌کرد​ می‌خواستند بسنجند برای استفاده از آن چقدر استقامت لازم دارند. از این نظر، هرچه سلاح سبک‌تر بود، بهتر بود؛ سلاحِ‌دارند​ سبک اجازه می‌داد فرد بدونِ خستگی مدتِ بیشتری بجنگد، و همین اغلب مرزِ میانِ پیروزی و شکست را رقم می‌زد.

اما وقتی پای بیدارشدگان در میان بود، اوضاع فرق می‌کرد؛ کسانی که اغلب قدرت و استقامتی‌استقامتی​ فراانسانی داشتند. سلاح‌های سبک جایگاهِ خود را داشتند، اما در بیشترِ مواقع، چیزی که واقعاً به‌تولید​ آن نیاز داشتی نیرویِ ضربه بود. و هرچه جسمی جرمِ بیشتری داشت، نیرویِ بیشتری تولید می‌کرد.

در گذشته، سانی سپر را تنها ابزاری دفاعی می‌دانست. اما پس از تماشای افی‌داشتی​ و قدیسِ سنگی که در نبرد از آن استفاده می‌کردند، فهمید سپر در دستانِ‌سنگی​ جنگجویی کارآزموده می‌تواند به اندازهٔ شمشیر مخرب و مرگبار باشد. گاهی حتی بسیار بیشتر.

صرفِ تصورِ اینکه افی با سپری چندصد کیلویی به کسی بکوبد، لرزه بر اندامش‌ضربه​ می‌انداخت. چه رسد به اینکه می‌شد وزنش را در لحظه تغییر داد؛ برای مانورِ‌فهمید​ سریع‌تر سبکش کرد و در لحظهٔ مناسب، آن را به دژکوبی بداهه تبدیل کرد.

اما حتی از نظرِ دفاعِ خالص هم، سپری که می‌شد آن را به‌پیروی​ دیواری واقعی تبدیل کرد بی‌قیمت بود. می‌توانست مجسم کند هیولایی مثلِ پیام‌آورِ مناره‌می‌رسید​ به آن برخورد می‌کند... و با صدای خردشدنِ استخوان‌هایش به‌سادگی به عقب پرتاب می‌شود.

...شاید.

البته سانی هرگز با سپر تمرین نکرده بود و‌بیشترِ​ شمشیرش هم برای استفادهٔ درست به دو دست نیاز‌جرمِ​ داشت. اما وقتی اراده‌ای باشد، راهی هم پیدا می‌شود.

سانی با لبخندی محو، تکهٔ غروب را احضار کرد. جرقه‌های نور همچون گردبادی‌نیرویِ​ دورِ بازویش چرخیدند. چند ثانیهٔ طولانی گذشت و شبحِ سپری گرد و بزرگ‌سنگی​ در واقعیت بافته شد. پس از چند ثانیهٔ دیگر، خاطره کاملاً شکل گرفت.

چه خو... ای گندش بزنن!

سانی با فریادی از سرِ غافلگیری تلوتلو خورد و‌بیدارشدگان​ به زمین افتاد. از بختِ خوبش روی سپرِ آهنیِ‌داشتند​ کدر افتاد؛ وگرنه ممکن بود زیرِ وزنش لِه شود.

این... خیلی سنگینه!

این چیزِ لعنتی سنگین‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. در‌نیاز​ واقع، احتمالاً آن‌قدر برایش سنگین بود که حتی نمی‌توانست بلندش کند، چه‌تماشای​ رسد به اینکه آن را با خود به این‌طرف و آن‌طرف بکشد.

اعضای دسته با چهره‌هایی گیج‌می‌تواند​ و مبهوت به سانی نگاه کردند‌تسخیرناپذیر​ که داشت برای ایستادن تقلا می‌کرد.

سانی دندان‌هایش را به هم فشرد، روی یک زانو بلند شد و‌فرق​ با ناشی‌گری سعی کرد سپر را از زمین بلند کند. با این‌واقعاً​ حال هرچه زور زد، تنها توانست آن را چند سانتی‌متر روی زمین بکشد.

«لعنت!»

«خیلی خب، اعتراف می‌کنم.‌داشتند​ این صاحاب‌مرده زیادی سنگینه! بذار‌چیزی​ وزنش رو یکم کم کنم...»

اما چند‌بسته​ ثانیه بعد، حالتِ‌می‌تواند​ چهره‌اش خشک شد.

«...امکان نداره. عمراً!»

با این‌کسانی​ حال، انکارِ‌استقامتی​ حقیقت دشوار بود.

اصلاً نمی‌توانست‌استقامتی​ وزنِ تکهٔ غروب‌سلاح‌های​ را تغییر دهد.

افسونی که قرار بود این امکان را به سانی بدهد سر‌تسخیرناپذیر​ جایش بود، اما برای دسترسی به آن باید جوهرِ روح —‌اول​ که در موردِ او جوهرِ سایه بود — را آگاهانه هدایت می‌کرد.

قدرتمندترین افسون‌ها همه همین‌طور بودند. هرچه‌اما​ رتبهٔ خاطره‌ای بالاتر می‌رفت، احتمالِ اینکه‌فرق​ افسون‌هایش واقعاً قدرتمند باشند بیشتر می‌شد.

مشکل اینجا بود که‌استقامتی​ خفته‌ها هیچ راهی برای مهار‌بیشترِ​ و هدایتِ جوهرِ روحشان نداشتند.

سانی نمی‌دانست بخندد یا گریه کند. چقدر احتمال داشت نه یکی، نه دو تا، بلکه‌جسمی​ سه خاطرهٔ عروج‌یافتهٔ کامل به دست بیاورد... و تازه بفهمد دو تایشان کاملاً بلااستفاده‌اند و‌جنگجویی​ برای سومی هم باید به نحوی به استادِ تیراندازی تبدیل می‌شد تا از خون‌ریزی نمیرد؟

«لعنت! لعنت به همه‌چیز!‌حاملش​ ولی بیشتر از همه لعنت‌باشد​ به اون صفتِ مقدّرِ لعنتی!»

سانی داشت از خشم دندان‌قروچه می‌کرد که افی نزدیک شد و از آن قدِ بلندش‌قدرت​ به پایین نگاهی انداخت. سپس به جلو خم شد، لبهٔ تکهٔ غروب را گرفت و‌جرمِ​ آن را — به همراه سانی — ظاهراً بدون زحمتِ چندانی از زمین بلند کرد.

«پس همینه؟ همون‌قدرت​ خاطره‌ای که از‌داشتند​ اون عوضیِ رنگ‌پریده گرفتی؟»

سرانجام با کمکِ زنِ شکارچی روی پا‌بیشترِ​ ایستاد. مدتی طولانی با چهره‌ای ناخوانا به‌ضربه​ او خیره ماند. سپس ناگهان لبخند زد:

«آره. راستی افی، ما با هم دوستیم،‌سنگینیِ​ مگه نه؟ راستش دیدم که خاطرهٔ سپرت‌ارادهٔ​ تو اون مبارزهٔ آخر نابود شد. نظرت چیه...»

افی چشمانش را چرخاند.

«صبر کن، نگو که...‌استقامتی​ تجارتخانهٔ مشکوکِ سانی دوباره‌جایگاهِ​ شروع به کار کرده؟»

سانی چند بار‌فراانسانی​ پلک زد و‌جایگاهِ​ بعد نیشخندی زد:

«معلومه که‌بسته​ آره! از‌حاملش​ کجا فهمیدی؟»

زنِ شکارچی نگاهی به سپرِ‌رقم​ سنگین انداخت، چشمانش را ریز‌میان​ کرد و با لحنی محتاطانه گفت:

«خب... در ازاش چی می‌خوای؟»

سانی کمی فکر کرد.

«اون کیسهٔ بی‌انتهات‌قلبِ​ رو. با دو‌سبکیِ​ تا خاطرهٔ بیدارِ دیگه.»

اما پیش از آنکه افی بتواند تصمیم بگیرد، نفیس‌بیدارشدگان​ میانِ حرفشان پرید. نزدیک‌تر آمد، اول نگاهی به زنِ‌داشتند​ شکارچی، بعد به سانی و در آخر به سپر انداخت.

سرانجام پرسید:

«نظرت چیه در ازای یه خاطرهٔ‌جایگاهِ​ عروج‌یافتهٔ دیگه بدیش به افی؟ خاطره‌ای‌داشتی​ که بیشتر به سبکِ مبارزه‌ت بخوره.»

سانی تکهٔ غروب را مرخص کرد و کمی مردد‌باشد​ ماند؛ با شک به ستارهٔ دگرگون نگاه کرد. نکند‌دهد​ این ترفندش بود تا خاطرهٔ تکه را از چنگش درآورد؟

اگر تمامِ این مدت خاطره‌ای عروج‌یافته‌اما​ داشت، چرا پنهانش کرده بود؟ و‌فرق​ اصلاً از کجا گیرش آورده بود؟

پس از مدتی گفت:

«نمی‌دونم. خاطره رو‌فراانسانی​ نشونم بده تا‌جایگاهِ​ بعد تصمیم بگیریم.»

نفیس در سکوت نزدیک‌تر رفت و دستِ‌سنگینیِ​ او را گرفت. سپس جرقه‌ای از انرژی‌ارادهٔ​ از بدنِ دختر به بدنِ او منتقل شد.

طلسم زمزمه کرد:

[خاطره‌ای دریافت شد.]

سانی نگاهی مشکوک به نفیس انداخت، رون‌ها‌سنگینیِ​ را احضار کرد و نامِ خاطرهٔ دریافتی‌اش‌ارادهٔ​ را یافت. سایه‌اش با تعجب سر کج کرد.

رشته‌ای از رون‌ها‌پیروزی​ که در هوا روبه‌رویش‌وقتی​ سوسو می‌زدند، چنین می‌گفت:

خاطره: [تکهٔ مهتاب].

ناولها | novelha.net