چپتر 278: نقابِ بافنده
0سانی به نقابِ سیاه و تاریکیِ پنهان در چشمانش نگاه کرد. خطوطداشته چهرهاش بیشتر از آنکه در هم کشیده باشد، ذاتاً ترسناک بود. همزماندارم ترسناک و عبوس، حیوانی و شاهانه بود. گویی در مرزِ همهچیز قرار داشت.
اما بیش از همه،خاطرههای این نقابِ چشمگیر هالهایتهِ از رازآلودی ساطع میکرد.
دندانهای نیشِ وحشیانه، شاخهای پیچخورده، چوبِ سیاهِبیرون لاکیاش... بار دیگر، شهودش خاموش بود. هیچ حسییکی به نقابِ سیاه نداشت؛ انگار اصلاً وجود نداشت.
چقدر عجیب.
سانی چند لحظه صبر کرد،میدانست بعد نقاب را برداشت و جلویروح صورتش آورد تا دقیقتر نگاهش کند.
اما درست لحظهای پس از آنکه انگشتانش سطحِ صیقلیِ چوب را لمس کرد، نقاب ناگهان ازبذار هم پاشید و به انبوهی از جرقههای سفید تبدیل شد. جریانِ نور همچون آب به سمتِغیرعادی سینهٔ سانی سرازیر شد، به درونِ بدنش راه یافت و در اعماقِ تاریکِ هستهٔ سایهاش ناپدید شد.
صدای طلسمفکر ناگهان طنین انداخت،خاطرهها بلندتر از همیشه:
[خاطرهای به دست آمد.]
سانی چند ثانیه بیحرکتبرخی ماند و به اتفاقی کهروح تازه افتاده بود فکر کرد.
دیگر میدانست که برخی خاطرههاافتاده میتوانند بیرون از هستههای روح وجودبیرون داشته باشند، درست مثلِ خاطرههای «تکه».
نقابِ سیاه هم یکیفکر از آنها بود؟ تهِمیتوانند دلش حس میکرد اینطور نیست.
اصلاً چرا دارم حدسخاطرههای میزنم؟ بذار... بذار فقطتهِ یه نگاه بهش بندازم.
دلیلِ درنگش، سنگینیِ موقعیت بود. سانی هیچچیز دربارهٔ نقابِ مرموز نمیدانست، اما باور داشت که این یادگارِتهِ گذشته واقعاً غیرعادی است. شرایطی که به کشفِ آن ختم شده بود بیش از حد خارقالعاده بوددربارهٔ و مکانی که در آن پنهانش کرده بودند چنان وهمانگیز بود که نمیشد طورِ دیگری فکر کرد.
پس دلهرهاش کاملاً منطقی بود.
سانی با کمی تنش به درونِ دریای روحش شیرجه زد و بهداشته گویهای نوری که دورِ خورشیدِ سیاهِ هستهٔ سایه شناور بودند نگاه کرد.دارم گویِ تازهای آنجا بود که بسیار درخشانتر از بقیه به نظر میرسید.
آن را پایین احضار کرد و لحظهای بعد، داشت به چشمانِ نقابِ تاریکی نگاه میکرد که روبهرویشفقط شناور بود. انگار روبهروی شخصِ نامرئیِ ایستاده بود که نقاب را به چهره داشت. سانی که معذبشرایطی شده بود، کمی جابهجا شد، نگاهش را پایین آورد و به زیرِ چوبِ سیاهِ لاکی نگاه کرد.
لحظهای بعد مجبور شدبرخی میلِ غیرارادیاش برای پوشاندنِ چشمهاروح با دست را سرکوب کند.
درونِ نقابِ سیاه، هفت شرارهٔ درخشان با چنان شدتی میسوختند کهبیرون چیزی نمانده بود کورش کنند. دورتادورشان، رشتههای اثیریِ بیشماری در الگوییدلش چنان وسیع و پیچیده بافته شده بودند که بیکران به نظر میرسید.
هفت لنگر... خدایان!
سانی که از دیدنِ بافتِ طلسمِ نقاب مبهوت شده بود،اینطور کمی مکث کرد و رونهای توصیفکنندهاش را فراخواند. با دیدنِدلیلِ آنها، یک قدم عقب رفت و نفس در سینهاش حبس شد.
خاطره: [نقابِ بافنده].
رتبهٔ خاطره: ایزدی.
ردهٔ خاطره: ۷.
نوعِ خاطره: ابزار.
توصیفِ خاطره: [بافنده باور داشت که دانش سرچشمهٔ قدرت است و از این رو همیشه پشتِ دروغهای بیشمار پنهان میشد و آنها را همچون ردایی بر تن میکرد. هیچکس از افکارِ بافنده، چهرهٔ بافنده و قلبِ بافنده خبر نداشت. حتی ایزدان هم نمیتوانستند آنچه را پشتِ نقاب پنهان بود ببینند.]
افسونهای خاطره: [ردای دروغها]، [؟؟؟]، [حقهٔ ساده].
سانی مجبور شدتهِ لحظهای نگاهش را بگیردچرا تا نفسی تازه کند.
«خاطرهٔ ایزدیبعد از ردهٔبرداشت ۷... یا خدا!»
کلمات برای توصیفِ حیرتش کافی نبود. با این حال، از اینکه دید نقاب فقط سه افسونآنها دارد، جا خورد. سانی انتظار داشت چنین خاطرهٔ قدرتمندی دهها افسون داشته باشد — با توجهموقعیت به اینکه بافتِ آن تا چه حد بیکران و دیوانهوار پیچیده بود، دستِکم باید همینقدر میداشت.
آخه این سه افسون چهلحظه بودند که برای پشتیبانیشان بهجلوی بیشمار رشتهٔ الماسی نیاز بود؟
با برگشتن به رونها،دلش روی افسونها تمرکز کرددارم و ادامه را خواند:
افسون: [ردای دروغها].
توصیفِ افسون: [هویتِ اربابش را پنهان میکند.]
این توصیف بسیار ساده به نظر میرسید، اما سانی با نگاه کردن بهانگشتانش بافتِ طلسمِ نقابِ سیاه، میفهمید که این افسون اصلاً ساده نیست. در واقع،همچون چنان وسیع و قدرتمند بود که ذهنش حتی از درکِ مقیاسِ آن عاجز میماند.
این افسون واقعاً برای محافظت از هویتِ کسی که نقاب را به چهره میزد در برابرِ چشمانِ فضولدلش طراحی شده بود، اما معنای واقعیاش این بود که هر شکلی از ردیابی در برابرش بیاثر است. ونمیدانست سانی گمان میکرد در این مورد کلمهٔ «هر» یک آرایهٔ ادبی نیست، بلکه صرفاً بیانِ یک واقعیت است.
برای مثال، توانِ سرشتِ کاسی که به او اجازه میداد صفتهایصورتش یک شخص را ببیند، روی کسی که نقاب را زده بود کارناگهان نمیکرد. توانهای مشابهِ بیشماری میانِ بیدارشدگان بود... که هیچکدامشان هم کارساز نبود.
«فکر کنم همین توضیح میده چرا شهودم دربارهٔ زندانیحدس و خودِ نقاب ساکت بود. هر جور حسِ ششمِ مربوطهیچچیز به تقدیری که دارم هم با اون چیز خنثی میشه.»
ترسناکتر این بود که افسون فقط بیدارشدگان را هدف نگرفته بود. در توصیفِ نقابِسطحِ بافنده آمده بود که حتی ایزدان هم نمیتوانستند ورای آن را ببینند، و اینسینهٔ حقیقتی محض بود. هیچچیز نمیتوانست در موانعِ ردای دروغها رخنه کند، حتی نگاهِ یک ایزد.
سانی آبِفکر دهانش رابرخی قورت داد.
«...ترسناکه.»
اما با این حال، این افسونِ باورنکردنی و ترسناکحدس حتی یکدهمِ حجمِ رشتههای الماسیِ اثیری را که زیرِموقعیت سطحِ نقابِ سیاه و صیقلی پنهان شده بودند، اشغال نمیکرد.
افسونِ دومبعد هم تا حدِجلوی زیادی همینطور بود.
نامش [؟؟؟] بود، که با آنمیتوانند طلسم به سانی میگفت قرار نیستمثلِ چیزی دربارهاش بگوید. توصیفش هم خالی بود.
با این حال، سانی فقط با نگاه کردن به بافت میفهمید که بهدقیقتر بینایی ربط دارد. همچنین میتوانست تشخیص دهد که این یک افسونِ منفعل نیست،جرقههای بلکه فعال است، یعنی در حالِ حاضر نمیتوانست به آن دسترسی داشته باشد.
معمولاً این بدان معنا بود که وقتی به یک بیدارشدهٔ واقعی تبدیل میشد میتوانست این کار راسنگینیِ بکند، اما در این مورد، مقدارِ جوهرِ روحی که برای فعال نگهداشتنِ افسون بیش از کسری ازمکانی ثانیه نیاز بود، آنقدر عظیم بود که هیچ بیدارشدهای از پسش برنمیآمد. شاید فقط یک قدیس میتوانست.
با این حال، سانی مطمئن نبود که حتی اگر تواناییاش را هم داشت بخواهدسطحِ امتحانش کند. چیزهایی که بافنده دیده بود میتوانست موجوداتِ نامقدس را دیوانه کند، بنابراین عاقلانهسرازیر بود که در آینده از نزدیک شدن به آن افسون خودداری کند... به احتمالِ زیاد.
...اما بیشترِ بافتِ طلسمِ نقابِ بافنده به افسونِ سوم اختصاص داشت،باشند افسونی که «ترفندِ ساده» نامیده میشد. هرچند با توجه به پیچیدگیِ گیجکنندهٔحدس الگویی که آن را ممکن میکرد، آن ترفندِ بافنده اصلاً ساده نبود.
این عجیبترین، پیچیدهترین وچند مبتکرانهترین چیزی بود که سانیبرداشت تا به حال دیده بود.
با کنجکاوی نگاهی بهدلش توصیف انداخت... و خشکشدارم زد، چشمانش گشاد شد.
رونهایی کهبعد در هوا میدرخشیدندجلوی چنین نوشته بودند:
افسون: [ترفندِ ساده].
توصیفِ افسون: [تأثیرِ نقصِ فرد را وارونه میکند.]
قبلی
بعدی