---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 253: بی‌ارباب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 253: بی‌ارباب

0

سایهٔ انسان در مه تنها ایستاده بود؛ به شکلی عجیب کناره‌گیر‌خویشاوند​ و بی‌حرکت. سانی که طنابِ طلایی را کشید تا به همراهانش دستورِ‌ایستاد​ توقف بدهد، سایه کمی جابه‌جا شد، رو برگرداند و دوباره بی‌حرکت ماند.

سانی حس کرد‌جهتی​ احساسی سرد و هولناک‌ایستاد​ در دلش رخنه کرد.

احتمالِ برخورد با انسانی دیگر در این مکانِ تاریک و ترسناک به‌خودی‌خود دلهره‌آور بود. حتی‌داشت​ یک ثانیه هم به ذهنش خطور نکرد که کسی از اعضایِ هیئتِ اکتشافیِ گمشده توانسته‌انگار​ باشد تمامِ این سال‌ها این پایین در تاریکی زنده بماند. مگر اینکه دیگر انسان نباشند.

اما دلیلِ آن سرما‌سال‌ها​ و هراسی که حس‌بماند​ می‌کرد، حتی این هم نبود.

دلیلِ اصلی هیچ ربطی به منطق نداشت و تماماً به‌به‌نوعی​ سرشتِ منحصربه‌فردش برمی‌گشت. به واسطهٔ آن، سانی حس می‌کرد که‌تصادفی​ چیزی در این سایه به‌شدت و از اساس غلط است.

حسی که از آن می‌گرفت، حسی وهم‌آور و سراسر غیرطبیعی بود. با این‌شده​ حال، خطرناک یا خصمانه به نظر نمی‌رسید. در عوض، گم‌گشته، تهی و... سوگوار‌دوید​ حس می‌شد. سایه لبریز از اندوه و عذابی بود که در کلمات نمی‌گنجید.

سانی در موردِ انسان‌ها چندان اهلِ همدلی نبود،‌رنجِ​ اما عجیب اینکه بی‌اختیار در رنجِ این سایهٔ‌تماشا​ تنها شریک می‌شد. شاید چون به‌نوعی خویشاوند بودند.

داشت سایه را تماشا می‌کرد و نمی‌دانست چه کند که‌اینکه​ سایه چند قدم در جهتی تصادفی برداشت، با تردید ایستاد‌ربطی​ و بی‌حرکت همان‌جا ماند. سپس برگشت و دوباره خشکش زد.

انگار سایه گم شده بود.

چند لحظه بعد، سانی سرانجام ماهیتِ آن حسِ‌همان‌جا​ عمیقِ غیرطبیعی را در سایهٔ تنها درک کرد. با‌ماهیتِ​ فهمیدنِ این موضوع، لرزِ سردی در تمامِ بدنش دوید.

دلیلِ عجیب و وهم‌آور بودنِ این سایه آن‌رنجِ​ بود که به کسی وصل نبود. هیچ انسانی آن‌نمی‌دانست​ را روی زمین نینداخته بود. دست‌کم حالا دیگر نه.

انسانی که سایه زمانی به او تعلق داشت از بین رفته بود؛ قدرتی ناشناخته‌سرما​ او را از صفحهٔ هستی محو کرده بود. سانی هیچ استخوانی هم در آن‌چیزی​ اطراف حس نمی‌کرد. انگار آن انسان کشته نشده بود، بلکه صرفاً... پاک شده بود.

و سایه مانده‌اهلِ​ بود تا ابد بی‌هدف‌شریک​ در مه پرسه بزند.

چه سرنوشتِ وحشتناکی...

اما سؤال همچنان پابرجا بود... حالا باید چه کار می‌کرد؟‌شاید​ سایه سرِ راهش بود. سانی یا باید از کنارش می‌گذشت‌قدم​ یا برمی‌گشت و می‌کوشید راهِ دیگری از میانِ هزارتو پیدا کند.

اما این موجودِ ترحم‌انگیز چه خطری می‌توانست داشته باشد؟ هر چه‌نباشند​ بود، فقط یک سایه بود. سایهٔ خودش هر چقدر هم زور می‌زد‌تماماً​ نمی‌توانست آزارش به یک مگس برسد. این یکی هم لابد همین‌طور بود.

سانی آهِ عمیقی کشید و آرام‌رنجِ​ به جلو قدم برداشت. با هر‌بودند​ قدم، سایهٔ تنها را بهتر حس می‌کرد.

...در یک لحظه،‌جهتی​ سایه هم او‌تردید​ را حس کرد.

سایه رو به سانی چرخید، چند لحظه مکث کرد و سپس‌چون​ با احتیاط نزدیک‌تر لغزید. سانی می‌توانست فورانِ احساساتِ خفه‌ای را حس‌تصادفی​ کند که از آن ساطع می‌شد: غافلگیری، امید... و بعد، یأسِ ناگهانی.

وقتی فهمید سانی‌تمامِ​ اربابِ مدت‌ها گمشده‌اش نیست،‌زنده​ خشکش زد. شانه‌هایش افتاد.

سانی با حسِ چاهِ عمیقِ‌بی‌اختیار​ تنهایی، عذاب و اندوهی که‌به‌نوعی​ در برابرش بود، سر کج کرد.

سپس بی‌اختیار دستش‌جهتی​ را به سمتِ‌تردید​ سایه دراز کرد:

بیا... دستم رو‌انسان‌ها​ بگیر. دیگه مجبور‌همدلی​ نیستی تنها باشی.

سایه لرزید، گویی دعوتِ خاموشش را شنیده بود. سپس چند لحظه‌نباشند​ درنگ کرد و با تردید به او نزدیک شد. سرانجام دستش‌نداشت​ را بالا آورد و با احتیاط در دستِ سایهٔ خودِ سانی گذاشت.

لحظه‌ای بعد، ناپدید شد.

سانی آه کشید.

[سایه قوی‌تر می‌شود.]

به درونِ دریای روح شیرجه زد و از میانِ‌چون​ ردیفِ سایه‌های خاموشی که روی سطحِ آبِ آرام ایستاده بودند‌جهتی​ گذشت. همان‌جا، درست همان‌طور که انتظار داشت، سایهٔ تازه‌ای دید.

سایهٔ زنِ جوان و باوقاری میانشان ایستاده بود؛ بی‌حرکت‌سپس​ و ساکت مثلِ بقیه. عذاب، اندوه و تنهایی‌اش از‌حسِ​ بین رفته بود. سایه سرانجام به آرامش رسیده بود.

سانی با دلی‌انسان‌ها​ سنگین چند لحظه‌همدلی​ نگاهش کرد. سرانجام گفت:

«خوش اومدی. حالا‌تمامِ​ استراحت کن. کابوس...‌تاریکی​ کابوست دیگه تموم شد.»

با این حرف، دریای‌همدلی​ خاموش را ترک کرد‌شاید​ و دوباره آه کشید.

سانی با چشمانِ‌جهتی​ بسته در تاریکی ایستاد‌ایستاد​ و مدتی بی‌حرکت ماند.

سپس طنابِ طلایی را‌چندان​ کشید و دسته را‌رنجِ​ جلوتر به درونِ مه برد.

سانی نمی‌دانست چقدر در آن هزارتوی تاریک پرسه زدند. بارها به بن‌بست خورده بود‌سرما​ و مجبور شد دنبالِ مسیرِ دیگری بگردد. سخت بود که در میانِ آن‌همه پیچ‌وخمِ تونل‌ها‌به‌شدت​ مسیر را گم نکند، اما هرطور که بود توانسته بود راه را درست پیش برود.

در راه، سه سایهٔ دیگر‌بی‌اختیار​ هم پیدا کرد. هرکدام درست‌به‌نوعی​ مثلِ اولی، گمشده و تنها بودند.

و درست مثلِ اولی، سرانجام دستش را گرفتند و جذبِ دریای روحش شدند. حالا‌لحظه​ هر چهار نفرشان — یک زنِ جوان و سه مرد — ساکت کنارِ هم‌وصل​ ایستاده بودند؛ دوباره به هم پیوسته بودند، هرچند اربابانشان مدت‌ها پیش از بین رفته بودند.

...دیدنشان در کنارِ هم کمی‌اهلِ​ به سانی تسلی می‌داد، هرچند‌شاید​ که این دلخوشی بی‌اساس بود.

دورِ آتشِ اردوگاهی که گروهِ اکتشافیِ گمشده به جا گذاشته بود، پنج سنگ‌دلیلِ​ چیده شده بود؛ نشانه‌ای از اینکه پنج نفر به آن معدنِ باستانی پا‌برمی‌گشت​ گذاشته بودند. چهار نفرشان سرانجام در این مکانِ تاریک و وهم‌انگیز جان باخته بودند.

اما سانی هرچه‌اهلِ​ گشت، نتوانست سایهٔ‌رنجِ​ پنجم را پیدا کند.

خودِ سرورِ اول اینجا نبود.

آیا توانسته بود هرطور‌چندان​ که شده زنده بماند و‌شریک​ از هزارتوی مه خارج شود؟

در میانِ راه، سانی حس کرد کسی طنابِ طلایی را می‌کشد. برگشت،‌اما​ چند قدم عقب رفت و نزدیکِ کاسی ایستاد. دخترِ نابینا با حسِ نزدیک‌منحصربه‌فردش​ شدنِ او، دستش را بالا آورد و به یکی از تونل‌ها اشاره کرد.

سانی با فهمیدنِ‌اهلِ​ منظورش، دسته را‌رنجِ​ به همان سمت برد.

طولی نکشید که‌جهتی​ صدای جریانِ تندِ‌تردید​ آب به گوشش رسید.

مدتی بعد،‌موردِ​ به ساحلِ رودخانهٔ‌اهلِ​ زیرزمینیِ دیگری رسیدند.

به مرزِ دوم رسیده بودند.

ناولها | novelha.net