چپتر 1702: دیدارِ افسانهای
0سانی با قلعه ناآشنا نبود، چون هر بار که میخواست بدون جلبِ توجهنزدیکِ به جهانِ بیداری برگردد، باید به آنجا میآمد. اما معمولاً وقتِ زیادی تلفروییده میکرد تا از مسیرِ اصلی به برجِ مرکزی برسد؛ همانجا که گذرگاه قرار داشت.
این بار نفیس او را از راهِ کوتاهتری به سمتِ بالاترین نقطهٔ دژ برد؛ ازحصار میانِ پلههای باریک و درهای مخفیِ پشتی که سانی حتی از وجودشان خبر نداشت. نیازیضخیم هم نبود در هر ایستِ بازرسی وقت تلف کنند، برای همین سرعتِ حرکتشان نسبتاً بالا بود.
چه کسی جرئتدرست داشت جلوی دخترِ متعالیِدستش یک فرمانروا را بگیرد؟
کمی بعد،چندانی سانی بااستثنای کنجکاوی پرسید:
«راستی بانواشاره نفیس... دقیقاًتفاوتِ داریم کجا میریم؟»
میدانست قرار است قراردادی امضا کنند، اما خبر نداشت ایندستش کار کجا انجام میشود. قرار بود با خاندانِ دلاوری معاملهبقیه کند یا مستقیماً با آتشبانان؟ چه کسانیِ دیگری حضور داشتند؟
نفیس با کمی گیجیتوضیح نگاهش کرد و بعدآورد ناگهان انگار خجالت کشید.
«اوه... ببخشید.چندانی یادم رفتاستثنای درست توضیح بدم.»
با این حرف، دستش را بالا آورد وبزرگ به یکی از بلندترین برجهای حصار اشاره کرد. برجطبقاتِ تفاوتِ چندانی با بقیه نداشت، جز یک استثنای بزرگ.
کشتیِ پرندهٔ ظریفی در آسمانِ نزدیکِ آن شناور بودحرف و با کابلهای ضخیم به طبقاتِ بالاییِ برج پهلوتفاوتِ گرفته بود. درختِ زیبایی دورِ دکلِ اصلیاش روییده بود.
زنجیرشکن...
سانی بیاختیار سر بلند کرد و چشمش بهظریفی منظرهٔ زیبای جزیرهٔ عاج افتاد که در ارتفاعیپهلو بسیار بالاتر از دریاچه، در آسمان شناور بود.
«که اینطور.»
نفیس لحظهای درنگ کرد.
«آدمای خیلی کمی تا حالا به دژِ من اومدن،یکی اما لازم نیست نگران باشی. اونجا همه دوست واستثنای متحدِ قابلاعتمادن. ضمناً... کاملاً هم آرومه. کسی مزاحممون نمیشه.»
آره.
قرار نبود سانی هرگز پایش به برجِاستثنای عاج باز شده باشد، برای همین باید طوریکابلهای رفتار میکرد که انگار همهچیز برایش تازگی دارد.
حالتِ تعجبِ کاملاً باورپذیری به چهرهاشدرست داد و البته حواسش بود کهیکی وقارِ لازم را هم حفظ کند.
«خیلی وقته وصفِ زیباییِتوضیح برجِ عاج رو شنیدهم. ازیکی بختِ خوبمه که میتونم ببینمش.»
لبخندِ محویچندانی روی لبهایاستثنای نفیس نشست.
«مطمئنم خوشت میاد.»
به راهشان ادامه دادند و خیلی زود به حیاطِ کوچکتری درآورد جلوی برج رسیدند. عدهٔ نسبتاً زیادی آنجا حضور داشتند، هرچند بیشترشانبزرگ با جمعیتی که در طبقاتِ پایینترِ قلعه دیده میشدند فرق داشتند.
هرچه به بالاترین نقطهٔ دژ نزدیکتر میشدند، از تعدادِ آدمهایبلندترین عادی کاسته میشد. در این نقطه، سانی کسی جز بیدارشدگانکشتیِ را نمیدید و استادهای زیادی هم میانشان به چشم میخوردند.
با این حال، نگاههاییاستثنای که به سمتش دوخته میشدآسمانِ اصلاً دوستانهتر از قبل نبود.
خب، طبیعی هم بود. هرچهچندانی باشد او غریبه بود وپرندهٔ مردم از غریبهها حذر میکردند.
درست پیش از ورود به برج، مردِ قدبلندی کهحرف رنگهای خاندانِ دلاوری را به تن داشت—و از ظاهرش پیداچندانی بود شوالیه است—به آنها نزدیک شد و تعظیمِ غرایی کرد.
«قدیس نفیس، اگهدرست ممکنه یک دقیقهحرف وقتتون رو بگیرم...»
نفیس کمی اخم کرد.
«چی شده؟»
شوالیه لحظهای مکثببخشید کرد و بعددرست با لحنی باوقار گفت:
«مشکلِ کوچکی در تدارکاتِ درخواستیِ شما پیش اومده. بهموقع تحویلبلندترین داده شدن، اما مشخصاتشون... متأسفانه باید شخصاً بررسیشون کنید. اگهکشتیِ همهچیز مرتب بود، دستور میدم فوراً توی زنجیرشکن بارگیری بشن.»
موضوع به مسائلِ داخلیِ خاندانِبزرگ دلاوری مربوط میشد، برای همیننزدیکِ پیشِ سانی مبهم حرف میزد.
نفیس کمی ساکتبرج ماند، بعد نگاهیبقیه به او انداخت.
سرانجام گفت:
«لطفاً کمی منتظرم بمونین، استاد سانلس.حرف باید به این مسئله رسیدگی کنم...حصار عذر میخوام. ده دقیقهٔ دیگه برمیگردم.»
سانی لبخند زد.
«مشکلی نیست.»
شک نداشت بهمحضِ رفتنِ نفیس، حتماً کسی پیدا میشود تا مزاحمش شود، اما اینبرجهای موضوع اصلاً برایش مهم نبود. مگر اینکه خودِ آنویل تصمیم میگرفت بیاید و دردسرشناور درست کند، وگرنه سانی مطمئن بود که میتواند هر مزاحمِ احتمالی را بیسروصدا دستبهسر کند.
نفیس چند لحظه مکث کرد،بدم بعد سرش را کوتاه تکان دادبرجهای و با شوالیهٔ بلندقامت دور شد.
سانی تنها ماند و بابزرگ خود فکر کرد فرصتِ خوبینزدیکِ است تا به اعصابش مسلط شود.
با لبخندی محو به سمتِ باروهای رو به دریاچهٔ حیاطِ کوچکتر رفت ونزدیکِ به دوردست خیره شد. میتوانست شهرِ جوان را ببیند که در دوردست درروییده امتدادِ ساحل کشیده شده بود؛ غرق در نورِ خورشید و سرشار از سرزندگی.
دریاچه آرام وببخشید درخشان بود. منظرهٔدرست زیبایی به چشم میخورد.
سانی که ازدرست منظره و نسیمِ گرمدستش لذت میبرد، آهی کشید.
حس کرد دوبقیه سایه دارند از پشتپرندهٔ به او نزدیک میشوند.
چه زود.
برگشت و دو مرد را دید که چند سالی از او کوچکتریکی بودند و داشتند به سمتش میآمدند. یکی با قدمهای محکم راه میرفت،پرندهٔ در حالی که دیگری با چهرهای مضطرب سعی داشت جلویش را بگیرد.
هر دو استاد بودند و زرهِ افسونشده بهآورد تن داشتند، اما هیچکدام رنگهای خاندانِ دلاوری را نپوشیدهبقیه بودند. پس باید از اشرافزادگانِ خاندانهای میراثدارِ دستنشانده باشند.
میراثدارها...
طولی نکشید کهبرج آن دو اشرافزادهبقیه به او رسیدند.
اونی که قدمهایش محکم بودرفت به سانی چشمغره رفت و باآورد صدایی پر از خشمِ متکبرانه گفت:
«من تریستانِ عروجیافته از خاندانِ سپرِحرف گلسرخ هستم. ایشون هم مرسیِ عروجیافتهحصار از خاندانِ داگونته. شما کی باشین؟»
سانی چند باربقیه پلک زد وکشتیِ با تفریح نگاهشان کرد.
وایستا، امکان نداره... یعنی این همونبقیه برخوردِ افسانهای با اربابزادهٔ مغروره؟ همونه،آسمانِ مگه نه؟ خدایان، افسانهها واقعیت دارن!
به خودشاوه یادآوری کردیادم که خونسرد بماند.
خونسردیت رو حفظدرست کن. مؤدب باش.حرف دردسر درست نکن.
سانی مؤدبانه لبخند زد.
«من سانلسِ عروجیافتهبرج هستم. چطور میتونمبقیه کمکتون کنم آقایون؟»
استاد تریستان اخم کرد.
«سانلسِ عروجیافته؟ از کدوم خاندان؟»
سانی لحظهای ساکت ماند. آخهبزرگ چرا همه اینقدر اصرار داشتندنزدیکِ نامِ خاندانشان را به رخ بکشند؟
«...از هیچ خاندانی.»
مردِ جوان پوزخند زد،یادم در حالی که دوستش سعیحرف داشت او را عقب بکشد؛
«تریستان، بیخیال...رفت بیا بریم، برایبدم تمرین دیرمون میشه...»
به نظر میرسید استاد مرسی از خاندانِ داگونت حداقل کمی عقل تویکابلهای کلهاش باشد. اما اشرافزادهٔ خاندانِ سپرِ گلسرخ نمیخواست گوش بدهد. با اخمِ غلیظیبیاختیار یک قدم به سانی نزدیکتر شد و با صدایی خشن و تحکمآمیز پرسید:
«انگار استاد سانلسِ بیخاندان با بانو ستارهٔ دگرگون کاریکشتیِ داره. اما این بهت حق نمیده که... که... فکربالاییِ نکن نفهمیدم داشتی با اون چشمای هرزهت دیدش میزدی، عوضی!»
...کدوم چشما؟ هان؟
میراثدارِ دوم نگاهی عذرخواهانه به سانی انداخت و سعی کردبلندترین با زورِ بیشتری دوستش را عقب بکشد. کلافه به نظرکشتیِ میرسید، انگار که استاد تریستان عادت داشت حرفهای نسنجیده بزند.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
مؤدب باش.اشاره دردسر درستتفاوتِ نکن. مؤدب باش...
خودش را آرامببخشید کرد، بعد دهاندرست باز کرد و گفت:
«آخه احمقی مثل تو از کجا این اعتمادبهنفس رو آورده که دهنش رو باز کنه وچندانی چرتوپرت بگه؟ اگه بیمغز به دنیا اومدی، حداقل اینقدر شعور داشته باش که خفهخون بگیری. اصلاًدرختِ بهتره کلاً گورت رو گم کنی. فکر نکن نفهمیدم بچگی با سر انداختنت زمین، احمقِ کودن...»
قبلی
بعدی