---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1702: دیدارِ افسانه‌ای • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1702: دیدارِ افسانه‌ای

0

سانی با قلعه ناآشنا نبود، چون هر بار که می‌خواست بدون جلبِ توجه‌نزدیکِ​ به جهانِ بیداری برگردد، باید به آنجا می‌آمد. اما معمولاً وقتِ زیادی تلف‌روییده​ می‌کرد تا از مسیرِ اصلی به برجِ مرکزی برسد؛ همان‌جا که گذرگاه قرار داشت.

این بار نفیس او را از راهِ کوتاه‌تری به سمتِ بالاترین نقطهٔ دژ برد؛ از‌حصار​ میانِ پله‌های باریک و درهای مخفیِ پشتی که سانی حتی از وجودشان خبر نداشت. نیازی‌ضخیم​ هم نبود در هر ایستِ بازرسی وقت تلف کنند، برای همین سرعتِ حرکتشان نسبتاً بالا بود.

چه کسی جرئت‌درست​ داشت جلوی دخترِ متعالیِ‌دستش​ یک فرمانروا را بگیرد؟

کمی بعد،‌چندانی​ سانی با‌استثنای​ کنجکاوی پرسید:

«راستی بانو‌اشاره​ نفیس... دقیقاً‌تفاوتِ​ داریم کجا می‌ریم؟»

می‌دانست قرار است قراردادی امضا کنند، اما خبر نداشت این‌دستش​ کار کجا انجام می‌شود. قرار بود با خاندانِ دلاوری معامله‌بقیه​ کند یا مستقیماً با آتش‌بانان؟ چه کسانیِ دیگری حضور داشتند؟

نفیس با کمی گیجی‌توضیح​ نگاهش کرد و بعد‌آورد​ ناگهان انگار خجالت کشید.

«اوه... ببخشید.‌چندانی​ یادم رفت‌استثنای​ درست توضیح بدم.»

با این حرف، دستش را بالا آورد و‌بزرگ​ به یکی از بلندترین برج‌های حصار اشاره کرد. برج‌طبقاتِ​ تفاوتِ چندانی با بقیه نداشت، جز یک استثنای بزرگ.

کشتیِ پرندهٔ ظریفی در آسمانِ نزدیکِ آن شناور بود‌حرف​ و با کابل‌های ضخیم به طبقاتِ بالاییِ برج پهلو‌تفاوتِ​ گرفته بود. درختِ زیبایی دورِ دکلِ اصلی‌اش روییده بود.

زنجیرشکن...

سانی بی‌اختیار سر بلند کرد و چشمش به‌ظریفی​ منظرهٔ زیبای جزیرهٔ عاج افتاد که در ارتفاعی‌پهلو​ بسیار بالاتر از دریاچه، در آسمان شناور بود.

«که این‌طور.»

نفیس لحظه‌ای درنگ کرد.

«آدمای خیلی کمی تا حالا به دژِ من اومدن،‌یکی​ اما لازم نیست نگران باشی. اونجا همه دوست و‌استثنای​ متحدِ قابل‌اعتمادن. ضمناً... کاملاً هم آرومه. کسی مزاحممون نمی‌شه.»

آره.

قرار نبود سانی هرگز پایش به برجِ‌استثنای​ عاج باز شده باشد، برای همین باید طوری‌کابل‌های​ رفتار می‌کرد که انگار همه‌چیز برایش تازگی دارد.

حالتِ تعجبِ کاملاً باورپذیری به چهره‌اش‌درست​ داد و البته حواسش بود که‌یکی​ وقارِ لازم را هم حفظ کند.

«خیلی وقته وصفِ زیباییِ‌توضیح​ برجِ عاج رو شنیده‌م. از‌یکی​ بختِ خوبمه که می‌تونم ببینمش.»

لبخندِ محوی‌چندانی​ روی لب‌های‌استثنای​ نفیس نشست.

«مطمئنم خوشت میاد.»

به راهشان ادامه دادند و خیلی زود به حیاطِ کوچک‌تری در‌آورد​ جلوی برج رسیدند. عدهٔ نسبتاً زیادی آنجا حضور داشتند، هرچند بیشترشان‌بزرگ​ با جمعیتی که در طبقاتِ پایین‌ترِ قلعه دیده می‌شدند فرق داشتند.

هرچه به بالاترین نقطهٔ دژ نزدیک‌تر می‌شدند، از تعدادِ آدم‌های‌بلندترین​ عادی کاسته می‌شد. در این نقطه، سانی کسی جز بیدارشدگان‌کشتیِ​ را نمی‌دید و استادهای زیادی هم میانشان به چشم می‌خوردند.

با این حال، نگاه‌هایی‌استثنای​ که به سمتش دوخته می‌شد‌آسمانِ​ اصلاً دوستانه‌تر از قبل نبود.

خب، طبیعی هم بود. هرچه‌چندانی​ باشد او غریبه بود و‌پرندهٔ​ مردم از غریبه‌ها حذر می‌کردند.

درست پیش از ورود به برج، مردِ قدبلندی که‌حرف​ رنگ‌های خاندانِ دلاوری را به تن داشت—و از ظاهرش پیدا‌چندانی​ بود شوالیه است—به آن‌ها نزدیک شد و تعظیمِ غرایی کرد.

«قدیس نفیس، اگه‌درست​ ممکنه یک دقیقه‌حرف​ وقتتون رو بگیرم...»

نفیس کمی اخم کرد.

«چی شده؟»

شوالیه لحظه‌ای مکث‌ببخشید​ کرد و بعد‌درست​ با لحنی باوقار گفت:

«مشکلِ کوچکی در تدارکاتِ درخواستیِ شما پیش اومده. به‌موقع تحویل‌بلندترین​ داده شدن، اما مشخصاتشون... متأسفانه باید شخصاً بررسی‌شون کنید. اگه‌کشتیِ​ همه‌چیز مرتب بود، دستور می‌دم فوراً توی زنجیرشکن بارگیری بشن.»

موضوع به مسائلِ داخلیِ خاندانِ‌بزرگ​ دلاوری مربوط می‌شد، برای همین‌نزدیکِ​ پیشِ سانی مبهم حرف می‌زد.

نفیس کمی ساکت‌برج​ ماند، بعد نگاهی‌بقیه​ به او انداخت.

سرانجام گفت:

«لطفاً کمی منتظرم بمونین، استاد سانلس.‌حرف​ باید به این مسئله رسیدگی کنم...‌حصار​ عذر می‌خوام. ده دقیقهٔ دیگه برمی‌گردم.»

سانی لبخند زد.

«مشکلی نیست.»

شک نداشت به‌محضِ رفتنِ نفیس، حتماً کسی پیدا می‌شود تا مزاحمش شود، اما این‌برج‌های​ موضوع اصلاً برایش مهم نبود. مگر اینکه خودِ آنویل تصمیم می‌گرفت بیاید و دردسر‌شناور​ درست کند، وگرنه سانی مطمئن بود که می‌تواند هر مزاحمِ احتمالی را بی‌سروصدا دست‌به‌سر کند.

نفیس چند لحظه مکث کرد،‌بدم​ بعد سرش را کوتاه تکان داد‌برج‌های​ و با شوالیهٔ بلندقامت دور شد.

سانی تنها ماند و با‌بزرگ​ خود فکر کرد فرصتِ خوبی‌نزدیکِ​ است تا به اعصابش مسلط شود.

با لبخندی محو به سمتِ باروهای رو به دریاچهٔ حیاطِ کوچک‌تر رفت و‌نزدیکِ​ به دوردست خیره شد. می‌توانست شهرِ جوان را ببیند که در دوردست در‌روییده​ امتدادِ ساحل کشیده شده بود؛ غرق در نورِ خورشید و سرشار از سرزندگی.

دریاچه آرام و‌ببخشید​ درخشان بود. منظرهٔ‌درست​ زیبایی به چشم می‌خورد.

سانی که از‌درست​ منظره و نسیمِ گرم‌دستش​ لذت می‌برد، آهی کشید.

حس کرد دو‌بقیه​ سایه دارند از پشت‌پرندهٔ​ به او نزدیک می‌شوند.

چه زود.

برگشت و دو مرد را دید که چند سالی از او کوچک‌تر‌یکی​ بودند و داشتند به سمتش می‌آمدند. یکی با قدم‌های محکم راه می‌رفت،‌پرندهٔ​ در حالی که دیگری با چهره‌ای مضطرب سعی داشت جلویش را بگیرد.

هر دو استاد بودند و زرهِ افسون‌شده به‌آورد​ تن داشتند، اما هیچ‌کدام رنگ‌های خاندانِ دلاوری را نپوشیده‌بقیه​ بودند. پس باید از اشراف‌زادگانِ خاندان‌های میراث‌دارِ دست‌نشانده باشند.

میراث‌دارها...

طولی نکشید که‌برج​ آن دو اشراف‌زاده‌بقیه​ به او رسیدند.

اونی که قدم‌هایش محکم بود‌رفت​ به سانی چشم‌غره رفت و با‌آورد​ صدایی پر از خشمِ متکبرانه گفت:

«من تریستانِ عروج‌یافته از خاندانِ سپرِ‌حرف​ گلسرخ هستم. ایشون هم مرسیِ عروج‌یافته‌حصار​ از خاندانِ داگونته. شما کی باشین؟»

سانی چند بار‌بقیه​ پلک زد و‌کشتیِ​ با تفریح نگاهشان کرد.

وایستا، امکان نداره... یعنی این همون‌بقیه​ برخوردِ افسانه‌ای با ارباب‌زادهٔ مغروره؟ همونه،‌آسمانِ​ مگه نه؟ خدایان، افسانه‌ها واقعیت دارن!

به خودش‌اوه​ یادآوری کرد‌یادم​ که خونسرد بماند.

خونسردیت رو حفظ‌درست​ کن. مؤدب باش.‌حرف​ دردسر درست نکن.

سانی مؤدبانه لبخند زد.

«من سانلسِ عروج‌یافته‌برج​ هستم. چطور می‌تونم‌بقیه​ کمکتون کنم آقایون؟»

استاد تریستان اخم کرد.

«سانلسِ عروج‌یافته؟ از کدوم خاندان؟»

سانی لحظه‌ای ساکت ماند. آخه‌بزرگ​ چرا همه این‌قدر اصرار داشتند‌نزدیکِ​ نامِ خاندانشان را به رخ بکشند؟

«...از هیچ خاندانی.»

مردِ جوان پوزخند زد،‌یادم​ در حالی که دوستش سعی‌حرف​ داشت او را عقب بکشد؛

«تریستان، بی‌خیال...‌رفت​ بیا بریم، برای‌بدم​ تمرین دیرمون می‌شه...»

به نظر می‌رسید استاد مرسی از خاندانِ داگونت حداقل کمی عقل توی‌کابل‌های​ کله‌اش باشد. اما اشراف‌زادهٔ خاندانِ سپرِ گلسرخ نمی‌خواست گوش بدهد. با اخمِ غلیظی‌بی‌اختیار​ یک قدم به سانی نزدیک‌تر شد و با صدایی خشن و تحکم‌آمیز پرسید:

«انگار استاد سانلسِ بی‌خاندان با بانو ستارهٔ دگرگون کاری‌کشتیِ​ داره. اما این بهت حق نمی‌ده که... که... فکر‌بالاییِ​ نکن نفهمیدم داشتی با اون چشمای هرزه‌ت دیدش می‌زدی، عوضی!»

...کدوم چشما؟ هان؟

میراث‌دارِ دوم نگاهی عذرخواهانه به سانی انداخت و سعی کرد‌بلندترین​ با زورِ بیشتری دوستش را عقب بکشد. کلافه به نظر‌کشتیِ​ می‌رسید، انگار که استاد تریستان عادت داشت حرف‌های نسنجیده بزند.

سانی نفسِ عمیقی کشید.

مؤدب باش.‌اشاره​ دردسر درست‌تفاوتِ​ نکن. مؤدب باش...

خودش را آرام‌ببخشید​ کرد، بعد دهان‌درست​ باز کرد و گفت:

«آخه احمقی مثل تو از کجا این اعتمادبه‌نفس رو آورده که دهنش رو باز کنه و‌چندانی​ چرت‌وپرت بگه؟ اگه بی‌مغز به دنیا اومدی، حداقل این‌قدر شعور داشته باش که خفه‌خون بگیری. اصلاً‌درختِ​ بهتره کلاً گورت رو گم کنی. فکر نکن نفهمیدم بچگی با سر انداختنت زمین، احمقِ کودن...»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net