---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 960: دشتِ ارِبوس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 960: دشتِ ارِبوس

0

حدود یک ساعت بعد، سانی به نقطه‌ای رسید که قرار بود کاروان‌داد​ در آنجا بزرگراه را ترک کند و به سمت خشکی بپیچد، و‌سخت‌تر​ دوباره از کوه‌ها بالا برود تا در نهایت به دشتِ ارِبوس برسد.

از میان تمام پایتخت‌های محاصره در مرکزِ قطبِ جنوب، تنها اولین و بزرگ‌ترینِ آن‌ها — فالکون اسکات — نزدیک‌عجیب​ آب قرار داشت. حتی در آنجا هم، بندرِ اصلی دژی مجزا و تک‌افتاده بود که با شبکه‌ای از آسانسورهای‌فهمید​ صنعتی به شهرِ بالای سرش وصل می‌شد. بقیهٔ پایگاه‌های انسانی دور از اقیانوس، در حاشیهٔ کوه‌ها ساخته شده بودند.

بنابراین، بخشِ آخرِ مسیر قرار بود کاروان را‌بخشِ​ از ساحل دور کند... البته اگر آن‌ها به‌برنامه‌ریزی​ مسیری که سانی برایشان برنامه‌ریزی کرده بود، ادامه می‌دادند.

در تلاش برای رسیدن به افرادش، چند موجودِ کابوسِ دیگر را هم کشته بود و جسدهایی که اخیراً‌صعودشان​ به آن‌ها برمی‌خورد، تازه‌تر به نظر می‌رسیدند. تا جایی که سانی می‌توانست تشخیص دهد، ستونِ کاروان حالا خیلی‌آورد​ از او جلوتر نبود. اگر خوش‌شانس بود، حتی می‌توانست پیش از رسیدن به دشتِ ارِبوس، دوباره به کاروان بپیوندد.

پایتختِ محاصره حتماً با حلقه‌ای از درگیری‌های فعالِ‌کردن​ جنگی محاصره شده بود، بنابراین سانی واقعاً امیدوار‌صعودشان​ بود که پناهندگان را در آن آشفته‌بازار همراهی کند.

«پس وقتِ تلف کردن ندارم.»

به کابوس دستور داد به شرق بپیچد. چیزی‌بخشِ​ از شروعِ صعودشان از کوه‌ها نگذشته بود که انگار‌کرده​ بارشِ برف شدت گرفت و دیدن را سخت‌تر کرد.

اما یک‌جنگی​ جایِ آن‌امیدوار​ برف عجیب بود.

«این بوی چیه؟»

سانی با اخم دستش را بالا آورد و چند دانهٔ برف را کفِ دستش گرفت. با اینکه‌اما​ می‌توانست در تاریکی ببیند، تشخیصِ رنگ‌ها به این شکل نقطهٔ قوتش نبود. با این حال، سانی فوراً‌نقطهٔ​ فهمید یک جای کار می‌لنگد، چون دانه‌های سفیدِ برف آن‌طور که باید با فلزِ عقیقیِ دستکشش تضاد نداشتند.

در واقع، اصلاً سفید نبودند.

سرش را کمی کج کرد، بعد دانه‌های‌همراهی​ برف را روی کفِ دستش مالید. چیزی‌داد​ که باقی ماند، ردی از دودهٔ سیاه بود.

«...خاکستره.»

با نگاه به آسمان، چهره در هم کشید. بارشِ شدیدِ برف اصلاً‌شدت​ برف نبود. در عوض، داشت خاکستر می‌بارید. دانه‌های خاکستریِ بی‌شماری از بالا‌دستش​ می‌باریدند، در باد می‌رقصیدند و رفته‌رفته دنیا را در مهی غلیظ پنهان می‌کردند.

«این اصلاً خوب نیست.»

سانی پر از‌واقعاً​ دلشوره‌های بد، کابوس‌آشفته‌بازار​ را به چهارنعل واداشت.

آن‌ها در امتدادِ جادهٔ پیچ‌درپیچ، عمیق‌تر به دلِ کوه‌ها رفتند. تا الان، بافتِ خون بیشترِ سم را دفع کرده‌بارشِ​ بود و زخم‌هایش از قبل در حالِ بهبودی بودند. جوهرش هم داشت به‌آرامی بازیابی می‌شد، بنابراین در مجموع، سانی‌تاریکی​ وضعیتِ نسبتاً خوبی داشت. هنوز آن‌قدر خوب نبود که بتواند با چیزی واقعاً هولناک روبه‌رو شود، اما داشت بهتر می‌شد.

«کاروانِ من کدوم گوریه؟»

درست همان‌موقع که این فکر از سرش گذشت، سایه‌های پیشاهنگ متوجهِ چیزی در جلو شدند. کمی مانده به مرتفع‌ترین نقطهٔ نزدیک‌ترین‌برای​ گردنهٔ کوه، در پناهِ صخره‌های بلند و در امان از باد، گروهی از وسایلِ نقلیهٔ آسیب‌دیده به‌شکلِ دایره پارک شده بودند‌جلوتر​ و سربازانِ خسته دورشان نگهبانی می‌دادند. متوجهِ بل شد که روی سقفِ یکی از نفربرها نشسته بود و شمشیری در دست داشت.

حسِ آسودگیِ‌جنگی​ عمیقی قلبِ سانی‌پناهندگان​ را فرا گرفت.

«...حالشون خوبه!»

نفسِ سنگینی بیرون‌داد​ داد و از‌شروعِ​ کابوس خواست تندتر برود.

چند دقیقه بعد، قامتِ سوارکاری جهنمی که زرهِ سیاه و ترسناکی‌ساحل​ به تن داشت، واردِ حلقهٔ نورِ کاروانِ متوقف‌شده شد. سربازان یکه خوردند‌افرادش​ و تفنگ‌هایشان را بالا آوردند و آن شبحِ ترسناک را نشانه گرفتند.

سانی دستی بالا برد.

«شلیک نکنین،‌امیدوار​ عوضی‌ها! این دیگه‌همراهی​ چه وضعشه، شورشه؟!»

سربازان چند بار پلک زدند‌چیزی​ و با چشمانِ گردشده به او‌برف​ خیره ماندند. سپس، کسی فریاد زد:

«سروانه! برگشته!»

«خدایان رو شکر!»

«یکی به اهریمن‌ها خبر بده!»

اما نیازی نبود به نامنظم‌ها خبر بدهند. بل اولین‌انگار​ کسی بود که متوجهِ او شد و چند لحظه بعد،‌عجیب​ کلِ دسته از اردوگاه بیرون آمدند تا به استقبالش بروند.

سانی از پشتِ کابوس پایین پرید، ضربهٔ‌بنابراین​ آرامی به شانهٔ اسب زد و بعد‌مسیری​ مرخصش کرد. سپس رو به افرادش کرد.

کیم اولین‌جنگی​ کسی بود که‌پناهندگان​ به حرف آمد:

«سروان! شما زنده‌اید! من...‌آشفته‌بازار​ یعنی، البته که زنده‌اید. اگه‌ندارم​ می‌مردید اون سنگتون غیب می‌شد...»

لاستر نیشخند زد.

«دیدی، بهت گفتم!»

کوئنتین نگاهی به‌واقعاً​ او انداخت و با‌همراهی​ لبخند سر تکان داد.

«واقعاً نباید به سروان شک می‌کردیم. اما راستش رو بخواید قربان... هیچ‌کدوممون باور‌شرق​ نمی‌کردیم که بتونید جلوی یه تایتانِ سقوط‌کرده رو بگیرید، چه برسه به اینکه زنده‌جایِ​ بمونید و تعریفش کنید. اون هم دست‌تنها. این واقعاً باورنکردنیه! آخه چطور زنده موندید؟»

سانی چند لحظه با‌شرق​ چهره‌ای بی‌حالت به او خیره‌انگار​ ماند و بعد خونسرد گفت:

«نموندم.»

اعضای دسته با چشمانِ گردشده‌پناهندگان​ به او نگاه می‌کردند. سانی پشتِ‌ندارم​ سرش را خاراند و اضافه کرد:

«...البته مردن هم اون‌قدرها که می‌گن آشِ دهن‌سوزی نبود،‌ندارم​ واسه همین به روی خودم نیاوردم. بگذریم، نفربرِ خالی‌انگار​ رو توی بزرگراه پیدا کردم. چه اتفاقِ لعنتی‌ای افتاده بود؟»

نامنظم‌ها نگاهی به هم‌شرق​ انداختند. دورن آهی کشید‌نگذشته​ و به کاروان اشاره کرد.

«وسطِ جاده خراب شد، قربان. مجبور شدیم توقف کنیم و آواره‌ها رو به سه تا ماشینِ دیگه منتقل کنیم. البته پلیدها نذاشتن‌رسیدن​ با خیالِ راحت این کار رو بکنیم... درگیریِ وحشتناکی بود، اما در نهایت تونستیم همه رو سالم سوار کنیم، از بینِ جمعیتِ‌خوش‌شانس​ موجوداتِ کابوس راه باز کردیم و فرار کردیم. ما... چندتا سرباز رو از دست دادیم، اما هیچ‌کدوم از غیرنظامی‌ها آسیبِ جدی ندیدن.»

سانی آهِ سنگینی کشید.

«پس آدمای بیشتری مردن.»

لحظه‌ای چشمانش را بست.

«پس الان وضعیت چطوره؟»

چهرهٔ دورن در هم رفت.

«نفربرهای باقی‌مونده وضعشون خرابه و به‌شدت‌وقتِ​ پر شدن، قربان. فکر نمی‌کنم بتونن‌داد​ خیلی بیشتر از این راه برن.»

این قابلِ‌دستور​ پیش‌بینی بود. سانی‌چیزی​ دستی تکان داد.

«حداقل تا دشتِ ارِبوس دوام میارن؟‌بودند​ راستی، چرا توقف کردین؟ بینِ ما و‌اگر​ دروازهٔ شهر تعدادِ زیادی موجودِ کابوس هست؟»

هیچ‌یک از اعضای‌واقعاً​ دسته جوابی ندادند... که‌همراهی​ همین به‌خودی‌خود عجیب بود.

اما چیزی که‌پناهندگان​ سانی را واقعاً نگران‌تلف​ می‌کرد، چهره‌های وارفته‌شان بود.

«...چی شده؟»

دورن کمی ساکت ماند‌ساخته​ و بعد سرش را‌بخشِ​ به سمتِ گردنهٔ کوه چرخاند.

«اگه خودتون ببینید راحت‌تره، قربان.»

از میانِ اردوگاه گذشتند و به بالای شیبِ گردنه‌ندارم​ رسیدند. از آنجا، سانی دیدِ واضحی به دشتِ ارِبوس داشت‌بارشِ​ که قرار بود شش کیلومتر جلوتر در سمتِ شمال باشد.

...قرار بود.

سانی با چهره‌ای خشک‌شده، از میانِ خاکستری که‌بخشِ​ می‌بارید به منظرهٔ هولناکِ پایین نگاه کرد. چشمانِ‌برنامه‌ریزی​ گودافتاده‌اش در سایه‌هایی تاریک و ژرف پنهان شده بود.

«لعنت به همه‌چی.»

دشتِ ارِبوس...‌امیدوار​ دیگر در‌آشفته‌بازار​ کار نبود.

ناولها | novelha.net