---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1399: ساحلِ مه‌آلود • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1399: ساحلِ مه‌آلود

0

سانی لحظه‌ای منتظر ماند،‌لبخندِ​ بعد آرام صاف ایستاد‌شمشیرش​ و نگاهی به اطراف انداخت.

زنجیرشکن با زاویه‌ای ناجور روی شن‌های سفید افتاده بود. سینهٔ صخره‌ای‌کوچکی​ سیاه را خرد کرده و حالا به آن تکیه داده بود؛ همین‌رنگ‌پریده‌تر​ مانع از واژگونیِ کشتی می‌شد. با وجودِ فرودِ کور، شانس آورده بودند.

مه هنوز همان‌جا بود و دنیا را می‌پوشاند، اما از غلظتش کم شده بود. سانی می‌توانست شبحِ‌دگرگون​ قدیس را ببیند که روی دماغهٔ کشتیِ به‌گل‌نشسته بی‌حرکت ایستاده بود؛ همچنین صخره‌های بیشتری را که تا بالای‌جوهرش​ سرشان قد کشیده بودند. انگار نفیس زنجیرشکن را به نوارِ شنیِ کوچکی در منتهی‌الیهِ جزیره هدایت کرده بود.

خودِ ستارهٔ دگرگون با تمامِ وزن به پاروهای هدایت تکیه داده بود. صورتش‌چه‌بسا​ از همیشه رنگ‌پریده‌تر بود و دیگر خبری از شعله‌های سفید در چشمانش نبود؛‌به‌زور​ برای عبور دادنِ کشتی از میانِ ورطهٔ تاریک، جوهرش را به‌کلی تمام کرده بود.

سانی چهره در هم کشید. در این شرایط، خالی شدنِ کاملِ جوهرِ‌تکان​ یکی از آن‌ها بدشانسیِ بزرگی بود. هیچ‌کس نمی‌دانست در آن ساحلِ مه‌آلود‌باید​ چه خطراتی انتظارشان را می‌کشد... چه‌بسا همین دقایقِ اول نقشی حیاتی پیدا می‌کردند.

هرچند چاره‌ای هم نداشتند.

«من خوبم.»

نفیس که متوجهِ نگاهش شد،‌بزرگی​ به‌زور لبخندِ کمرنگی زد و‌خطراتی​ دست روی قبضهٔ شمشیرش گذاشت.

«هنوز می‌تونم بجنگم.»

سانی سر تکان داد. هیچ شکی نداشت که با وجودِ این ضعف،‌منتهی‌الیهِ​ هنوز از پسِ مبارزه برمی‌آید. کُشنده‌ای کهنه‌کار بود. با این حال، باید مراقب‌خبری​ می‌بودند تا زخمی برندارند؛ مدتی طول می‌کشید تا نفیس دوباره بتواند درمانشان کند.

کاسی با کمکِ نورِ راهنما از روی عرشه بلند شد‌شنیِ​ و با نشستنِ مه روی پوستش، کمی لرزید. چهره‌اش نگران‌پاروهای​ بود. سانی با دیدنِ این حالت، خودش هم گارد گرفت.

«چی شده؟»

دخترِ نابینا شهودی داشت که حتی از شهودِ خودِ او هم‌بجنگم​ بسیار قوی‌تر بود. این شهود بارها جانشان را نجات داده بود،‌کهنه‌کار​ پس دیدنِ این حد از اضطراب در او اصلاً نشانهٔ خوبی نبود.

کاسی لحظه‌ای درنگ‌بیشتری​ کرد و بعد با‌انگار​ اخم سر تکان داد.

«مطمئن نیستم. فقط حسِ خیلی شومی‌کشیده​ دارم. اینجا، گلِ باد... تمامِ وجودم‌منتهی‌الیهِ​ داره فریاد می‌زنه که توی خطریم.»

حالا که فکرش را می‌کرد، خودش هم حسش می‌کرد. فشارِ تاریک‌انتظارشان​ و نامرئی که از همه‌جای اطرافشان ساطع می‌شد. تمامِ غرایزش یک چیز‌خوبم​ می‌گفتند؛ اینکه شکارچیانِ مخوفی همین نزدیکی‌ها هستند. بسیار مخوف‌تر از خودِ او.

سانی اخم کرد.

«مگه ما‌صخره‌های​ همیشه توی‌بالای​ خطر نیستیم؟»

با وجودِ لحنِ بی‌تفاوتش، گناهِ تسلا را احضار کرد‌نوارِ​ و سایه‌هایش را فراخواند. قدیس، دیو و کابوس نزدیک‌تر‌تمامِ​ شدند و سه استاد را در آرایشی دفاعی احاطه کردند.

نفیس به لبهٔ عرشه رفته بود و حالا‌ساحلِ​ با چهره‌ای بی‌حالت درونِ مه را می‌کاوید. پس از‌حیاتی​ چند لحظه سکوت، رو به کاسی کرد و گفت:

«انجامش بده.»

مدت‌ها پیش دربارهٔ قدمِ بعدی‌شان صحبت کرده بودند. اولین کار —مگر اینکه بلافاصله پس از فرود به آن‌ها حمله می‌شد— استفاده از نورِ راهنما‌دیگر​ بود. هیچ‌کدام واقعاً نمی‌دانستند این یادگارِ ایزدی چطور کار می‌کند، اما فهمیده بودند که می‌تواند آن‌ها را نه تنها به سمتِ گلِ باد، بلکه‌بدشانسیِ​ به سوی افی نیز هدایت کند... یا دست‌کم، وقتی کسی عصا را در دست می‌گرفت و به او فکر می‌کرد، نوکِ آن روشن می‌شد.

با این حال، به جت همان‌کشیده​ واکنش را نشان نداد. این حقیقت...‌منتهی‌الیهِ​ منشأ افکارِ تاریکِ بسیاری برای سانی بود.

با نشستنِ کلاغ کلاغ روی‌بزرگی​ شانه‌اش، کاسی عصای چوبی را‌خطراتی​ محکم‌تر گرفت. سپس لحظه‌ای درنگ کرد.

«ها... عجیبه.»

سانی نگاهی به نورِ راهنما انداخت‌کشیده​ که هنوز به جایی در اعماقِ‌منتهی‌الیهِ​ مه اشاره می‌کرد، و ابرویی بالا داد.

«چی شده؟‌صخره‌های​ انگار داره‌بالای​ درست کار می‌کنه.»

دخترِ نابینا سر تکان داد.

«نه، چیزی نیست. فقط هنوز ازش نخواسته‌ام افی رو‌گذاشت​ پیدا کنه. نور باید هنوز به سمتِ گلِ باد‌پسِ​ اشاره کنه... فکر می‌کردم وقتی بهش برسیم ناپدید می‌شه.»

لحظه‌ای تمرکز کرد و سپس درخششِ بلورِ‌انگار​ افسون‌شده تغییرِ نامحسوسی کرد. هنوز به اعماقِ‌هدایت​ خشکی اشاره می‌کرد، اما با زاویه‌ای متفاوت.

سانی در دل آهِ آسودگی کشید. نمی‌دانست نورِ راهنما واقعاً‌شنیِ​ به خودِ افی اشاره می‌کند، به پیکرِ بی‌جانش، یا به چیزی‌صورتش​ کاملاً متفاوت. با این حال، دیدنِ درخششِ آن مایهٔ آسودگی بود.

«اون زنِ شکمو... بهتره‌بدشانسیِ​ زنده باشه. وگرنه... وگرنه‌ساحلِ​ خیلی از دستش شاکی می‌شم.»

اخم کرد‌نگاهش​ و یک‌لبخندِ​ قدم جلو رفت.

«پس بریم.»

از روی نرده پرید، پایین رفت و روی شن‌ها فرود آمد. لحظه‌ای بعد، نفیس‌هدایت​ کنارش بود. قدیس و دیو با سروصدایی کمی بیشتر از آن دو فرود آمدند و‌برای​ در نهایت، کابوس با کاسی که سوار بر پشتش بود، از عرشهٔ کشتی پایین پرید.

هر شش نفرشان چند‌بدشانسیِ​ لحظه بی‌حرکت ماندند و به‌مه‌آلود​ سکوتِ گلِ باد گوش سپردند.

هیچ صدایی در اطرافشان نبود، هیچ حرکتی به چشم نمی‌خورد. فقط شن‌های نرمِ سفید بود و صخره‌های‌ضعف​ سیاهی که در مه محو دیده می‌شدند. تکه‌سنگی از صخرهٔ شکسته‌ای افتاد و پایین غلتید؛ مه صدایش‌درمانشان​ را هم خفه می‌کرد و هم بلندتر به گوش می‌رساند. صدا در فضا پیچید و مضطربشان کرد.

سانی نفسِ عمیقی کشید. مه دیدش را مسدود کرده بود و عجیب اینکه، حسِ‌هدایت​ سایه‌اش نیز همین وضعیت را داشت. کاملاً از کار نیفتاده بود، اما بُردش به اندازهٔ‌برای​ همان میدانِ دیدش محدود بود. فراتر از آن، سایه‌ها مبهم و نامطمئن به نظر می‌رسیدند.

اصلاً از‌صخره‌های​ این حد‌بالای​ آسیب‌پذیری خوشش نمی‌آمد.

دست‌کم خودِ مه خطرناک به نظر نمی‌رسید.‌نمی‌دانست​ البته که مایهٔ دردسر بود، اما با‌دقایقِ​ وحشتِ بی‌دلیلِ مه‌های کوه‌های تهی فاصلهٔ زیادی داشت.

«لعنت بهش...»

سانی با‌صخره‌های​ اخم یک‌بالای​ قدم جلو رفت.

...همان لحظه، ناگهان پیکرِ‌بالای​ انسانی از میانِ پردهٔ‌نفیس​ کدرِ مه نمایان شد.

یکه خورد و خودش‌بدشانسیِ​ را سفت کرد، آمادهٔ حمله‌مه‌آلود​ شد، اما بعد خشکش زد.

چشمانی سیاه، پوستی مثلِ‌لبخندِ​ چینی... گناهِ تسلا داشت‌شمشیرش​ با تمسخر نگاهش می‌کرد.

«چیه، ترسوندمت؟ آه، چقدر خسته‌کننده.»

همان شبحِ لعنتی بود.

سانی دندان به هم سابید،‌بزرگی​ از کنارِ شبحِ شمشیر گذشت‌خطراتی​ و یکراست به سمتِ صخره‌ها رفت.

هم‌زمان، سه سایه از پنج سایه‌اش را‌قبضهٔ​ به جهت‌های مختلف فرستاد و دستور داد‌هیچ​ با احتیاط مسیرِ پیشِ رو را شناسایی کنند.

«آهسته و‌صخره‌های​ پیوسته... آهسته‌بالای​ و پیوسته...»

افی و جت بیش از یک سال بود که در این جزیره حضور داشتند. حالا باید چند‌دگرگون​ ساعت یا حتی چند روزِ دیگر هم صبر می‌کردند. اگر سانی، نفیس و کاسی بیش از حد‌تاریک​ عجله می‌کردند و بی‌گدار به آب می‌زدند، چه‌بسا پیش از پیدا کردنِ اعضای گمشدهٔ دسته کشته می‌شدند.

قصد نداشت‌یکی​ خطراتِ گلِ باد‌بزرگی​ را دست‌کم بگیرد.

...اما هر طور‌به‌زور​ که بود، دوستانش‌دست​ را پیدا می‌کرد.

«جای هیچ اشتباهی نیست...»

ناولها | novelha.net