---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 210: سایهٔ گذشته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 210: سایهٔ گذشته

0

به‌لحاظِ فنی مرده؟ منظورش چیه؟

سانی نگاهی به دیگران انداخت و‌هیچ‌کس​ دید آن‌ها هم گیج شده‌اند. همه‌داده​ به جز کاستر که انگار چیزی می‌دانست.

چند لحظه در سکوتی پرالتهاب گذشت که‌خوشم​ با آهِ ستارهٔ دگرگون شکست. ستارهٔ دگرگون‌دیدنش​ با نگاه به آن‌ها، با لحنی یکنواخت گفت:

«مادرم یکی از تهی‌شدگانه. در واقع‌نگفت​ وقتی منو باردار بود تهی شد. برای‌سعی​ همین هیچ‌وقت واقعاً ندیدمش. فقط... بدنشو دیدم.»

نفیس ساکت شد.‌برگردم​ پس از مدتی، لبخندِ‌می‌رم​ عجیبی روی صورتش نشست.

«واقعاً خنده‌داره. وقتی مادربزرگم هنوز زنده بود، اصرار داشتم با اون‌قرار​ بدن فقط مثلِ یه جسد رفتار کنم. اما وقتی از دنیا‌مادر​ رفت و فقط ما دو تا موندیم... خب. دیدم یکم گیج شدم.»

نفیس شانه‌ای‌بازم​ بالا انداخت و‌تنها​ دوباره رو برگرداند.

«به هر حال، قبل از رفتن به کابوسِ اول، با اون پولِ کمی که از داراییمون مونده‌بزرگ‌شدن​ بود، یه جایگاهِ ویژه توی یه مرکزِ تخصصیِ مراقبت از تهی‌شدگان براش خریدم. خیلی خوب بهش می‌رسن.‌سرت​ اما بازم... از اینکه اونجا تنها باشه خوشم نمیاد. برای همین وقتی برگردم، همون کارو می‌کنم. می‌رم دیدنش.»

هیچ‌کس چیزی نگفت؛‌برگردم​ حرف‌هایش همه را به‌شدت‌می‌رم​ تحتِ‌تأثیر قرار داده بود.

سانی به ستارهٔ دگرگون خیره شد و سعی کرد تصور کند بزرگ‌شدن در کنارِ پوستهٔ بی‌روحِ‌تصور​ مادر چه حسی دارد. اینکه مرگ هر روز از درونِ آن چشمانِ خالی به تو خیره‌سایه‌ای​ شود و همیشه مثلِ سایه‌ای تاریک بالای سرت سایه بیندازد... هم بر گذشته و هم بر آینده‌ات.

شاید این بخشی از دلیلی‌تنها​ بود که نف تا این‌همون​ حد از طلسم نفرت داشت.

ستارهٔ دگرگون با حس‌کردنِ‌دیدنش​ فضای سنگین، نگاهی به آن‌ها‌تحتِ‌تأثیر​ انداخت و لبخندِ تلخی زد.

«چیه؟ اولین باره یه تهی‌زاد می‌بینین؟ خب، نمی‌تونم‌دیدنش​ سرزنشتون کنم. موجوداتی از نوعِ من خیلی کمیابن. در‌سعی​ واقع، حتی خودم هم تا حالا یکی دیگه‌شونو ندیدم.»

سپس آهی کشید و پاهایش‌دیدنش​ را دراز کرد و آن‌ها‌تحتِ‌تأثیر​ را به آتش نزدیک‌تر کرد.

«پس آره، این کار و رنگ‌کردنِ‌باشه​ موهام. اینا کاراییه که اول از‌می‌کنم​ همه تو دنیای واقعی انجام می‌دم.»

سانی پلک زد.

«...موهات رو رنگ کنی؟»

نفیس سر تکان داد.

چطور همچین چیزی تو اولویته؟

سانی که حس می‌کرد‌دیدنش​ چیزی را متوجه نشده،‌به‌شدت​ سرش را خاراند و پرسید:

«چرا؟»

نفیس با‌کارو​ تعجب به‌می‌رم​ او نگاه کرد.

«یعنی چی چرا؟‌اینکه​ بهش عادت ندارم و‌خوشم​ عجیبه. دلیلِ دیگه‌ای می‌خوام؟»

سانی با چهره‌ای سردرگم به او خیره شد.‌به‌شدت​ ستارهٔ دگرگون با دیدنِ این حالت، اخم کرد‌کند​ و با رگه‌ای از سرگرمی در صدایش پرسید:

«سانی... نکنه فکر‌برگردم​ می‌کردی رنگِ موی‌می‌کنم​ طبیعیِ خودم اینه؟»

سانی مدتی ساکت ماند،‌می‌رم​ بعد دهانش را باز‌حرف‌هایش​ کرد و دوباره بست.

«...نیست؟»

نفیس مدتی با حالتی عجیب‌هیچ‌کس​ به او نگاه کرد و‌قرار​ بعد ناگهان زد زیرِ خنده.

خنده‌اش آهنگین، خالص و برای گوش بسیار‌می‌رم​ دلنشین بود. سانی با حسرت متوجه شد که‌داده​ تا به حال صدای خنده‌اش را نشنیده بود.

سانی آرزو کرد کاش زندگی‌شان جورِ دیگری بود،‌حرف‌هایش​ تا آدم‌ها می‌توانستند بیشتر صدای خندهٔ نفیس را‌تصور​ بشنوند. اما این‌طور نبود و احتمالاً هرگز هم نمی‌شد.

پس از مدتی،‌اینکه​ نفیس نگاهی به او‌خوشم​ انداخت و لبخند زد.

«سانی، محضِ رضای‌می‌رم​ طلسم، موهام نقره‌ایه. کی‌حرف‌هایش​ موی طبیعیِ نقره‌ای داره؟»

خوشبختانه در آن‌برگردم​ لحظه کای ناگهان‌می‌کنم​ به دادش رسید:

«راستش منم فکر‌می‌کنم​ می‌کردم طبیعیه. آه... خیلی‌نگفت​ بهتون میاد، بانو نفیس.»

ستارهٔ دگرگون با چهره‌ای کاملاً‌تنها​ غافلگیرشده به او برگشت. سپس با‌کارو​ سؤالی بی‌صدا نگاهی به افی انداخت.

شکارچی سر تکان داد.

«آره، منم همین‌طور. منظورم اینه‌کارو​ که... کی می‌دونه شما میراث‌دارها‌نگفت​ اصلاً از چی ساخته شدین؟»

نفیس چند بار پلک‌می‌رم​ زد و بعد با‌حرف‌هایش​ گیجی سرش را تکان داد.

«خب... نه، طبیعی‌اینکه​ نیست. بعد از‌باشه​ کابوسِ اولم این‌طوری شد.»

کای با‌می‌کنم​ کنجکاوی به‌دیدنش​ جلو خم شد:

«واقعاً؟ قبلش‌نمیاد​ موهات چه‌همون​ رنگی بود؟»

شانه بالا انداخت.

«سیاه. یه رنگِ عادیِ انسانی.»

کماندارِ جذاب به‌می‌رم​ او خیره شد‌نگفت​ و بعد لبخند زد:

«اونم خیلی بهتون‌برگردم​ میاد، بانو نفیس. آه،‌می‌رم​ قشنگ می‌تونم تصورش کنم.»

اما سانی نمی‌توانست. تصورِ ستارهٔ دگرگون بدونِ آن موهای نقره‌ایِ‌تحتِ‌تأثیر​ گیرا و چشم‌گیرش اصلاً در کتش نمی‌رفت. چه برسد به‌پوستهٔ​ اینکه مومشکی بوده باشد! آخه چطور چنین چیزی ممکن بود؟

خیلی ناجور می‌شه! مگه نه؟

خب... ظاهراً‌می‌کنم​ زندگی پر‌دیدنش​ از شگفتی بود.

امروز دربارهٔ کسی که فکر می‌کرد بیشتر‌می‌رم​ از همه در دنیا می‌شناسد، نه یک،‌قرار​ بلکه دو چیزِ کاملاً تازه فهمیده بود.

کی فکرش‌کارو​ را می‌کرد‌می‌رم​ چنین اتفاقی بیفتد؟

...انگار این قسمت‌های ساحلی غیر‌تنها​ از مایوهای تنگ چیزای دیگه‌ای‌همون​ هم توشون پیدا می‌شه، هان؟

پس از آن، مدتی را به استراحت و‌دیدنش​ گفتگوی تنبلانه با یکدیگر گذراندند. با این حال،‌خیره​ خیلی زود حوصلهٔ همه سر رفت و بی‌قرار شدند.

برای مقابله با این‌می‌رم​ وضعیت، سانی پیشنهاد داد‌حرف‌هایش​ یک بازیِ ورزشی بکنند.

...انگیزه‌اش اصلاً این نبود که مخفیانه دلش بخواهد یک مشت جوانِ بی‌نهایت جذاب‌می‌رم​ را در حالی که لباس‌های بسیار مختصری به تن دارند، در حالِ پریدن‌کند​ و گلاویز شدن با هم ببیند. نه، حتی یک ذره هم این‌طور نبود.

اما اوضاع آن‌طور که تصور می‌کرد پیش نرفت. خیلی زود،‌قرار​ سانی به خودش که آمد داشت فحش می‌داد و در‌بی‌روحِ​ یک مسابقهٔ خشمگینانهٔ طناب‌کشی، با ناامیدی طنابِ طلایی را می‌کشید.

...خب، قرار بود خشمگینانه باشد. اما چیزی که در واقعیت رخ می‌داد این بود که افی با بی‌خیالی طناب را با یک دست‌پوستهٔ​ نگه داشته بود، در حالی که آن چهار نفر — سانی، کاسی، کای و کاستر — سعی می‌کردند او را از جایش تکان‌دلیلی​ دهند و هیچ نتیجهٔ ملموسی هم نمی‌گرفتند. پس از مدتی، شکارچی خیلی راحت طناب را کشید و کلِ تیمشان را به زمین انداخت.

این... این تقلبه!

افی با پوزخندی حاکی از رضایت جلو آمد‌نمیاد​ و دست‌به‌کمر بالای سرش قد علم کرد. مستقیم به‌حرف‌هایش​ سانی که پایین بود نگاه کرد و پوزخند زد.

«ضعیفی. کِی‌می‌کنم​ این‌قدر بی‌عرضه‌دیدنش​ شدی، کوتوله؟»

سپس چشمکی‌نمیاد​ زد و با‌کارو​ لحنی شیطنت‌آمیز گفت:

«اون موقع تو کلیسا‌می‌رم​ عملکردت بهتر بود. تازه‌حرف‌هایش​ بیشتر هم دووم آوردی...»

سانی سرخ شد‌اینکه​ و دندان‌هایش را‌باشه​ به هم سایید:

«خفه شو!‌می‌کنم​ بقیه بد‌دیدنش​ متوجه می‌شن!»

شکارچی با‌نمیاد​ چهره‌ای شوکه به‌کارو​ او نگاه کرد.

«بد... بد‌کارو​ متوجه می‌شن؟‌می‌رم​ داری چی... اوه!»

سپس وانمود کرد که‌اونجا​ وحشت کرده است و دهانش‌برگردم​ را با یک دست پوشاند.

«تو... تو دیگه چه‌دیدنش​ منحرفی هستی؟! تمرین! منظورم‌به‌شدت​ موقعِ تمرین کردنت بود!»

در حالی که سانی با دهانی باز و در ناباوریِ مطلق به او‌تحتِ‌تأثیر​ خیره شده بود، افی پوزخندی زد، سپس رویش را برگرداند و از خنده منفجر‌دارد​ شد. شکارچیِ پرشور سرش را تکان داد، برای آخرین بار خندید و دور شد.

...دیگه بازیِ ورزشی بی‌بازی!‌می‌رم​ هیچ‌وقت! اون دردسرسازِ لعنتی‌حرف‌هایش​ به‌هرحال تو همه‌شون برنده می‌شه!

باید یاد می‌گرفت‌اینکه​ چطور ایده‌های بهتری‌باشه​ به ذهنش برسد...

ناولها | novelha.net