---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1139: محدودیت‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1139: محدودیت‌ها

0

مبارزهٔ تمرینی با مورگان، سانی را با تنی کوفته و ذهنی‌احترامی​ درگیر به جا گذاشت. به لطفِ بدنِ عروج‌یافته‌اش و کفنِ غروب،‌جنگجوی​ کوفتگی به‌سرعت برطرف شد، اما آن حال‌وهوای سنگین دست از سرش برنداشت.

مدتی بعد، در دفترِ کوچکش نشسته بود‌عادی​ و بی‌اعتنا به فرم‌هایی که باید پر‌همان​ می‌کرد، بی‌هدف به دیوار خیره مانده بود.

مبارزه‌شان چندان روشنگر نبود،‌میراث‌دار​ اما جای فکرِ زیادی‌همچنان​ برایش باقی گذاشته بود.

پیش از هر چیز، سانی به یاد آورد که میراث‌دارانِ واقعی نمایندهٔ چه‌چیز هستند. در گذرِ سال‌ها، حسِ هیبت و احترامی را‌میراث‌دار​ که مردمِ عادی به خاندان‌های میراث‌دارِ دوردست و قدرتمند داشتند، از یاد برده بود؛ همان طبقهٔ جنگجوی سرسختی که بهترین و دلاورترین‌بسیاری​ قهرمانانِ بشریت را پرورش می‌داد. طبقه‌ای که تنها برای نبرد با طلسمِ کابوس به وجود آمده بود... یا دست‌کم قرار بود این‌طور باشد.

حرجی بر او نبود؛ سانی خودش بی‌نهایت قدرتمند شده بود و با انواع‌واقسامِ موجوداتِ قدرتمند سر و کار پیدا‌برده​ کرده بود، از قدیس‌های باستانی گرفته تا تایتان‌ها. حتی تنش به تنِ موجوداتِ ایزدیِ واقعی مثل بافنده، نِتِر و‌دست‌کم​ امید هم خورده بود. جای تعجب نداشت که در مقایسه با آن‌ها، آوازهٔ ترسناکِ میراث‌داران کمی رنگ باخته بود.

اما خاندان‌های میراث‌دار، به‌ویژه سه خاندانِ بزرگ، همچنان در زمینهٔ قدرتِ فردی و مهارتِ رزمی حرفِ اول را می‌زدند. آن‌ها به‌هیچ‌وجه‌بشریت​ از بیدارشدگانِ باستانیِ گذشته دست‌کمی نداشتند و در واقع به نظر می‌رسید از بسیاری جهات... آن هم مهم‌ترین جهات، برتر باشند.‌کار​ میراث‌داران — و در پیِ آن‌ها تمامِ بیدارشدگانِ امروزی — بسیار سرسخت‌تر، بسیار بی‌رحم‌تر و بسیار بهتر از گذشتگان آبدیده شده بودند.

دلیلش این بود که خاندان‌های میراث‌دار در دنیایی بسیار جهنمی‌تر شکل گرفته‌مهارتِ​ بودند. آن‌ها برای ایستادگی در برابر طلسمِ کابوس قد علم کرده بودند و‌می‌رسید​ زیرِ فشارِ وحشتناکِ آن، به نیرویی تبدیل شده بودند که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

مورگان همین‌تایتان‌ها​ را به سانی‌تنِ​ یادآوری کرده بود.

تصادفی نبود که خطرناک‌ترین آدم‌هایی که می‌شناخت — نفیس و‌هیبت​ موردرت — پروردهٔ فرهنگِ میراث‌داران بودند. در میانِ آن سه‌همان​ نفر، این سانی بود که وصلهٔ ناجور به حساب می‌آمد.

و همین او را به مسیرِ دومِ افکارش کشاند... قدرتِ خودش. سانی به خودش دروغ‌طبقهٔ​ می‌گفت اگر ادعا می‌کرد از شکستش ناراحت نیست. با اینکه می‌فهمید در راستای اهدافش یک‌وجود​ شکستِ به‌موقع بسیار مفیدتر است، اما هنوز بخشِ کوچک و غیرمنطقیِ ذهنش تشنهٔ پیروزی بود.

هیچ‌کس از باخت خوشش نمی‌آمد و سانی به‌ویژه از فکرِ باختن به یکی‌رزمی​ از اعضای خاندان‌های بزرگ بیزار بود. هرچه بود، کینهٔ عمیقی از آن‌ها به‌بسیاری​ دل داشت... شکست خوردن از کسی که خوارش می‌شمرد، برایش سخت و تلخ بود.

اما به‌ناچار آن را پذیرفت.

تظاهر به ضعف در برابرِ مورگان یک چیز بود، اما حقیقتِ ماجرا این بود که او بی‌نهایت قدرتمند بود؛ حتی سانیِ‌طبقهٔ​ کنونی با تمامِ برتری‌هایش هم در یک رویاروییِ مستقیم برای مقابله با آن سطح از قدرت به دردسر می‌افتاد. و با اینکه‌خودش​ سانی چاره‌اندیش بود و راه‌هایی برای پرهیز از چنین رویارویی‌هایی داشت، مورگان هم تمامِ منابعِ بی‌کرانِ خاندانِ دلاوری را پشتِ سرش داشت.

پس حتی از‌حسِ​ این نظر هم تهدیدی‌عادی​ جدی به شمار می‌رفت.

سانی حرفی را به یاد‌به‌ویژه​ آورد که سال‌ها پیش، جت‌قدرتِ​ یک بار به او زده بود...

«هیچ‌کس توی‌تایتان‌ها​ عالمِ رؤیا‌تنش​ تنهایی زنده نمی‌مونه.»

حرف‌هایش همیشه درست درآمده بود، اما حالا به‌طورِ ویژه‌ای تلخ و گزنده بود. سانی‌خاندان‌های​ قدرتمند شده بود؛ بسیار قدرتمندتر از چیزی که حتی در تصورش می‌گنجید. اما هنوز فقط‌می‌داد​ یک نفر بود. در برابرِ تشکیلاتی مثلِ یک خاندانِ بزرگ، قدرتِ فردی‌اش ناچیز جلوه می‌کرد.

بدتر از آن، این تشکیلات دروازه‌بانِ رسیدن به قدرتِ بیشتر‌دوردست​ بود. هیچ‌کس حتی نمی‌توانست بدونِ اجازهٔ آن‌ها قدیس شود؛ مگر‌قهرمانانِ​ اینکه می‌خواست به تاوانِ این نافرمانی، شکار و کشته شود.

...با این حال، راه‌هایی‌میراث‌دار​ هم بود که بدونِ رسیدن‌زمینهٔ​ به رتبهٔ متعالی قدرتمندتر شد.

آخرین چیزی که مبارزهٔ تمرینی با مورگان او را به فکر واداشت، خودِ‌نداشت​ دوئل بود. مبارزه را آرام در ذهنش مرور کرد و سنجید که چه‌همچنان​ کارهایی را می‌توانست بهتر انجام دهد و از چه اشتباهاتی می‌شد پرهیز کرد.

این فهرست هم بی‌پایان بود و هم بی‌فایده. با‌حسِ​ نگاه به گذشته همه‌چیز آسان‌تر می‌شد؛ رسیدن به بهترین‌داشتند​ نتیجه در همان لحظه بود که کارِ سختی بود.

با این حال،‌حسِ​ مرورِ عملکردِ خودش و‌عادی​ دشمنش کارِ مفیدی بود.

سانی مدتی به‌باخته​ دیوار خیره ماند و‌بزرگ​ به دوئل فکر کرد.

«جیان انتخابِ خوبی برای اون ضربه نبود... اینجا لازم نبود‌امید​ اون دسته از عضلات رو با جوهر اشباع کنم، فقط‌رنگ​ هدر دادنِ جوهر بود... باید تأثیرِ لگد رو بهتر پیش‌بینی می‌کردم...»

در حینِ تحلیلِ مبارزه‌شان، افکارش ناگزیر‌هستند​ به این سمت کشیده شد که چه‌عادی​ کارهایی را می‌شد طورِ دیگری انجام داد.

«برام جای سؤاله که اگه‌احترامی​ از پوستهٔ سایه استفاده می‌کردم،‌دوردست​ مورگان چطور می‌تونست جلوم وایسه...»

سانی سعی کرد چنین مبارزه‌ای را در ذهنش تجسم کند؛ خودش‌فردی​ را با نسخه‌ای سه متری و چهار دست جایگزین کرد. آیا‌نداشتند​ مورگان باز هم برتری‌اش را حفظ می‌کرد؟ مسلماً نه در قدرتِ بدنی.

با این حال، مطمئن نبود که نتیجه تفاوتی می‌کرد یا نه... هر چه باشد،‌مقایسه​ میراث‌داران پیش از هر چیز پلیدکُش بودند. دخترِ آنویل از کودکی آموزش دیده بود تا‌فردی​ با انواعِ موجوداتِ کابوس روبه‌رو شود. یک دیوِ چهار دست اصلاً خم به ابرویش نمی‌آورد.

«...پوسته‌های دیگه چطور؟»

سانی در حالِ حاضر تنها به یک شکل محدود بود: سایه‌زاد؛ چون آن را از همه‌جنگجوی​ بهتر می‌شناخت. اما روی کاغذ، می‌توانست پوستهٔ هر موجودی را بسازد. فقط باید آن موجود را به‌قرار​ اندازهٔ کافی خوب می‌شناخت... در واقع، کاملاً و بی‌نقص. و رسیدن به چنین شناختی اصلاً آسان نبود.

اخمی متفکرانه بر چهره‌اش نشست.

«ولی واقعاً درسته؟‌حتی​ اینکه می‌تونم پوستهٔ‌ایزدیِ​ هر موجودی رو بسازم؟»

روی کاغذ درست بود، اما این فرضیه در مواجهه با واقعیت در دم فرو می‌پاشید.‌میراث‌دارِ​ مثلاً مورگان را در نظر بگیرید، یا هر انسانِ دیگری... ساختنِ پوستهٔ یک انسان باید‌طبقه‌ای​ آسان‌تر می‌بود، چون سانی خودش هم انسان بود و کاملاً می‌دانست بدنِ انسان چطور کار می‌کند.

اما این اصلاً چطور ممکن بود؟ پوستهٔ سایه‌زاد جواب می‌داد‌دوردست​ چون آن دیوِ چهار دست بسیار بزرگ‌تر از سانی بود و‌بشریت​ در نتیجه می‌توانست بدنِ او را پیرامونِ بدنِ خودش شکل دهد.

اما انسان‌های دیگر، به جز مواردِ‌خاندانِ​ نادر، کم‌وبیش هم‌اندازهٔ او بودند. هیچ‌مهارتِ​ فضایی برای شکل‌گیریِ پوستهٔ انسانی وجود نداشت.

موجوداتی کوچک‌تر از انسان‌ها هم وجود داشتند. مثلاً همین‌نِتِر​ دیوِ سیری‌ناپذیرِ فعلی؛ حتی اگر سانی مدتی سایه‌اش را بررسی‌کمی​ می‌کرد، باز هم نمی‌توانست پوسته‌ای از این جانورِ کوچک بسازد.

پس در واقعیت،‌واقعی​ پوستهٔ سایه در خلقِ‌گذرِ​ دوبارهٔ موجودات محدودیت داشت.

...ناگهان حالتِ‌سال‌ها​ عجیبی بر‌هیبت​ چهرهٔ سانی نشست.

چند بار پلک زد.

«مگه اینکه...»

ناولها | novelha.net