---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 314: ترکِ شهرِ تاریک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 314: ترکِ شهرِ تاریک

0

پس از آنکه همه‌چیز تمام شد‌نابودیِ​ و نفیس با شعله‌هایش بازماندگان را درمان‌گروهِ​ کرد، از راهِ دخمه‌ها به شهر بازگشتند.

شاید دلش می‌خواست ارتشِ هیولاهای نامرده را که حالا‌رفته​ تایرنتی برای بازگرداندنشان به زندگی نداشتند، از هم بدرد.‌آمدند​ اما در نهایت، با چیزی جز سکوت روبه‌رو نشدند.

انبوهِ اسکلت‌های درنده که زمانی چیزی نمانده بود جانِ سانی و بقیهٔ دسته را بگیرد، دیگر‌همه​ وجود نداشت. تونل‌های تاریکی که زیرِ ویرانه‌ها کشیده شده بودند، پر از کپه‌های استخوان بود که‌باید​ آرام‌آرام به غبار تبدیل می‌شدند. انگار به محضِ نابودیِ سرورِ مردگان، خادمانش هم از بین رفته بودند.

پس از مدتی، گروهِ انسان‌ها از برجِ‌دوردست​ فروریختهٔ فانوسِ دریایی بیرون آمدند و راهشان‌می‌کوبیدند​ را به سمتِ قلعهٔ روشن ادامه دادند.

قرار بود پیش از‌انگار​ ترکِ شهرِ تاریک، آخرین‌مردگان​ شبشان را آنجا بگذرانند.

در اتاقِ کوچکی در‌گرانیتی​ اعماقِ دژِ باستانی، هفت‌درونِ​ نفر دورِ میزی جمع شدند.

سانی، نفیس، کاسی،‌نفرین‌شده​ کاستر، افی، کای‌جایی​ و سیشان بودند.

بیرون از دیوارهای قلعه، تاریکیِ مطلقِ شب جهان را بلعیده‌بین​ بود. موجوداتِ کابوس در ویرانه‌های نفرین‌شده پرسه می‌زدند و جایی در‌راهشان​ دوردست، امواجِ سیاه به سطحِ گرانیتی و تسلیم‌ناپذیرِ دیوارِ شهر می‌کوبیدند.

درونِ اتاق، نورِ سردِ‌نابودیِ​ یک فانوسِ خاطره چهره‌هایشان‌بین​ را روشن کرده بود.

عجیب بود که همه ساکت بودند،‌دیوارِ​ انگار نمی‌دانستند چه بگویند. سرانجام، سانی‌خاطره​ با خمیازه‌ای بلند سکوت را شکست.

«می‌شه زودتر تمومش کنیم؟‌پرسه​ فردا روزِ طولانی‌ایه و بعضیامون‌سیاه​ باید به خوابِ زیباییشون برسن.»

نگاهی زیرچشمی به‌می‌شدند​ کای انداخت، کمی فکر‌سرورِ​ کرد و بعد گفت:

«راستش از امروز به بعد،‌سرورِ​ هر روز قراره طولانی باشه.‌مدتی​ پس بیاین فقط انجامش بدیم.»

نفیس چند لحظه به‌گرانیتی​ او خیره ماند، بعد‌درونِ​ حرفش را تکرار کرد:

«...انجامش بدیم.»

با این‌تبدیل​ حرف، خاطره‌هایشان‌انگار​ را احضار کردند.

یک تاچیِ ساده و‌نابودیِ​ یک خنجرِ شبح‌وار در‌بین​ دستانِ سانی ظاهر شد.

چکشِ جنگیِ ظریفی‌سطحِ​ با منقاری باریک در‌می‌کوبیدند​ دستانِ سیشان پدیدار گشت.

افی نیزهٔ برنزیِ زیبا‌پرسه​ و سپرِ گرد و‌امواجِ​ سنگینش را احضار کرد.

سرانجام، نوارِ فلزیِ ساده‌ای که با تک‌جواهری‌سرورِ​ تزئین شده بود، از نور بافته شد‌انسان‌ها​ و آرام روی سرِ ستارهٔ دگرگون نشست.

این‌ها خاطره‌های تکه بودند.

سپیده‌دم، اوج،‌سیاه​ غروب، نیمه‌شب،‌گرانیتی​ آفتاب، مهتاب...

...و ستاره.

آخرین خاطره، شنلِ سفیدِ کوتاه و روانی بود که‌خادمانش​ روی شانه‌های افی افتاد. این همان تکه‌ای بود که‌دریایی​ پس از کشتنِ سرورِ مردگان به دست آورده بود.

چند لحظه‌انگار​ کسی تکان نخورد.‌سرورِ​ بعد افی گفت:

«خب، اِ... حالا چی؟»

نفیس سرش را کمی کج‌می‌زدند​ کرد و بعد اخم کرد.‌سطحِ​ سرانجام پس از مدتی گفت:

«بیاین نزدیک‌تر.»

وقتی نزدیک شدند، اتفاقِ غیرمنتظره‌ای افتاد. سانی حس کرد قبضهٔ سلاح‌هایش ناگهان داغ‌برجِ​ شد و خیلی زود، هر دو تکهٔ نیمه‌شب و مهتاب شروع به ساطع‌پیش​ کردنِ نوری شبح‌وار و اثیری کردند. همین اتفاق داشت برای تکه‌های دیگر هم می‌افتاد.

هفت پرتوِ نور به سمتِ مرکزِ اتاق شلیک شدند و به‌سردِ​ هم برخورد کردند. سپس در هم آمیختند و خیلی زود، هفت‌بلند​ شیء از آن نور بافته شدند و در هوا معلق ماندند.

کلیدهایی بودند ساخته‌شده از فلزی‌می‌زدند​ درخشان، که هفت ستارهٔ تابان‌سطحِ​ روی سطحشان حک شده بود.

این تجلیِ همان سوگندِ وحشتناکی بود که هزاران سال پیش‌بین​ آن هفت قهرمان یاد کرده بودند. کلیدهایی که برای مهر‌آمدند​ و موم کردنِ نفرینِ تاریکیِ بلعنده در زیرِ زمین استفاده می‌شدند.

ناگهان، هفت کلید به جریان‌هایی از نور‌خادمانش​ بدل شدند و به سوی هر هفت نفری‌فانوسِ​ که در اتاق جمع شده بودند، پرتاب شدند.

پرتویی به سینهٔ سانی‌گرانیتی​ خورد و ناپدید شد؛‌درونِ​ در هسته‌اش جذب شده بود.

صدای طلسم در گوشش پیچید:

[...کلیدِ سوگند به دست آمد.]

سانی لرزید. اصلاً‌سطحِ​ نمی‌خواست کاری با آن‌می‌کوبیدند​ سوگندِ شوم داشته باشد.

...اما در‌ویرانه‌های​ نهایت، چارهٔ‌پرسه​ دیگری نداشت.

ستارهٔ دگرگون نگاهی به بقیهٔ‌محضِ​ افرادِ حاضر در اتاق انداخت،‌بین​ لحظه‌ای درنگ کرد و گفت:

«ما آماده‌ایم.»

در نورِ کم‌جانِ سپیده‌دم، دروازه‌های قلعه برای آخرین بار باز‌سطحِ​ شدند. صفی طولانی از انسان‌ها از میانشان گذشتند و دژِ‌چهره‌هایشان​ باستانی را که مدت‌ها به آن‌ها پناه داده بود، ترک کردند.

از زیرِ جمجمه‌هایی که تاب می‌خوردند گذشتند، بی‌آنکه هیچ توجهی‌بین​ به آن‌ها بکنند. پس از آن همه درگیری، کسی به خودش‌راهشان​ زحمت نداده بود آن چیزهای مخوف را از زنجیرهایشان باز کند.

حتی اگر جمجمه‌ها را هم برمی‌داشتند، باز هم کسی نمی‌توانست صدها‌گروهِ​ جانی را که در این مبارزه از دست رفته بود و‌روشن​ هزاران مرگی را که پیش از آن رخ داده بود، فراموش کند.

پانصد نفر از تپه پایین آمدند و به شهرِ تاریک‌نورِ​ پا گذاشتند. چند موجودِ کابوس سعی کردند به آن‌ها حمله‌سرانجام​ کنند، اما پیش از آنکه بتوانند آسیبی برسانند، تکه‌پاره شدند.

این پانصد انسان جمعیتی بی‌دفاع نبودند. آن‌ها ارتشی کارکشته‌سیاه​ بودند، ارتشی متشکل از خفتگانی فوق‌العاده قدرتمند... شاید قدرتمندترین خفتگانی‌خاطره​ که نژادِ بشر تا به حال به خود دیده بود.

از میانِ ویرانه‌ها گذشتند و هر چیزی را که جرئت می‌کرد‌رفته​ راهشان را ببندد، از دمِ تیغ گذراندند. طولی نکشید که خفتگان به‌قلعهٔ​ مرزِ غربیِ شهرِ تاریک نزدیک شدند و از دیوارِ باستانی بالا رفتند.

آنجا ایستادند و برگشتند‌نابودیِ​ و در سکوتی سنگین به‌رفته​ شبحِ قلعهٔ روشن خیره شدند.

...تا آن موقع، ستون‌هایی از دودِ سیاه از تک‌تکِ پنجره‌هایش به هوا برمی‌خاست. چیزی نگذشت که تمامِ قلعه در شعله‌های‌سرانجام​ خشمگین فرو رفت، شعله‌هایی که آرام‌آرام سنگِ سفیدِ دیوارهایش را می‌بلعیدند. مرمرِ باشکوه ترک خورد و ذوب شد و در‌فکر​ آن حرارتِ وحشتناک از بین رفت. برج‌های کوچک‌تر لرزیدند و تکان خوردند، و سپس در آن کورهٔ سوزان فرو ریختند.

آتش داشت آرام‌آرام قلعهٔ روشن‌می‌زدند​ را نابود می‌کرد و آن‌سطحِ​ را به ویرانه‌ای مذاب بدل می‌ساخت.

به‌نوعی، این سرانجام برازنده‌اش بود.‌محضِ​ هرچه باشد، همه‌چیزِ شهرِ تاریک‌بین​ خیلی وقت پیش ویران شده بود.

در کمالِ تعجب، این عملِ ویرانگرانه ایدهٔ ستارهٔ دگرگون نبود. او نبود که دستور‌فروریختهٔ​ داد قلعهٔ روشن را پشتِ سرشان بسوزانند؛ حرکتی نهایی تا در روحِ همه حک کند‌تاریک​ که دیگر راهِ بازگشتی در کار نیست. سانی چنین چیزی را از نفیس انتظار داشت.

اما نه،‌سیاه​ این تصمیمِ‌گرانیتی​ خودِ مردم بود.

آن‌ها می‌خواستند دژِ باستانی را نابود کنند، چون از آن‌سطحِ​ متنفر بودند. نفرتشان از این سنگ‌های باستانی و غرق در‌چهره‌هایشان​ خون، تنها کمی کمتر از نیازشان به آن‌ها برای زنده‌ماندن بود.

و حالا که داشتند می‌رفتند، می‌خواستند قلعهٔ روشن را از صفحهٔ روزگار‌مدتی​ محو کنند. شاید اگر قلعه از بین می‌رفت، یادِ تمامِ تاریکی‌هایی که‌روشن​ آنجا به چشم دیده و خودشان مرتکبش شده بودند نیز همراهش محو می‌شد.

پس از مدتی، شبحِ بدقواره و کج‌ومعوجِ دژِ در حالِ‌مدتی​ مرگ کاملاً در پسِ آتش و دود پنهان شد. خفتگانِ ساکت‌قلعهٔ​ آرام از آن منظره روی برگرداندند و به دوردست‌ها نگاه کردند.

داشتند به غرب نگاه می‌کردند.

مقصدشان آنجا بود.

تا منارهٔ‌تبدیل​ سرخ را‌انگار​ محاصره کنند.

خفتگان یکی پس از دیگری‌سرورِ​ از دیوار پایین آمدند و‌مدتی​ شهرِ تاریک را پشتِ سر گذاشتند.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net