چپتر 314: ترکِ شهرِ تاریک
0پس از آنکه همهچیز تمام شدنابودیِ و نفیس با شعلههایش بازماندگان را درمانگروهِ کرد، از راهِ دخمهها به شهر بازگشتند.
شاید دلش میخواست ارتشِ هیولاهای نامرده را که حالارفته تایرنتی برای بازگرداندنشان به زندگی نداشتند، از هم بدرد.آمدند اما در نهایت، با چیزی جز سکوت روبهرو نشدند.
انبوهِ اسکلتهای درنده که زمانی چیزی نمانده بود جانِ سانی و بقیهٔ دسته را بگیرد، دیگرهمه وجود نداشت. تونلهای تاریکی که زیرِ ویرانهها کشیده شده بودند، پر از کپههای استخوان بود کهباید آرامآرام به غبار تبدیل میشدند. انگار به محضِ نابودیِ سرورِ مردگان، خادمانش هم از بین رفته بودند.
پس از مدتی، گروهِ انسانها از برجِدوردست فروریختهٔ فانوسِ دریایی بیرون آمدند و راهشانمیکوبیدند را به سمتِ قلعهٔ روشن ادامه دادند.
قرار بود پیش ازانگار ترکِ شهرِ تاریک، آخرینمردگان شبشان را آنجا بگذرانند.
در اتاقِ کوچکی درگرانیتی اعماقِ دژِ باستانی، هفتدرونِ نفر دورِ میزی جمع شدند.
سانی، نفیس، کاسی،نفرینشده کاستر، افی، کایجایی و سیشان بودند.
بیرون از دیوارهای قلعه، تاریکیِ مطلقِ شب جهان را بلعیدهبین بود. موجوداتِ کابوس در ویرانههای نفرینشده پرسه میزدند و جایی درراهشان دوردست، امواجِ سیاه به سطحِ گرانیتی و تسلیمناپذیرِ دیوارِ شهر میکوبیدند.
درونِ اتاق، نورِ سردِنابودیِ یک فانوسِ خاطره چهرههایشانبین را روشن کرده بود.
عجیب بود که همه ساکت بودند،دیوارِ انگار نمیدانستند چه بگویند. سرانجام، سانیخاطره با خمیازهای بلند سکوت را شکست.
«میشه زودتر تمومش کنیم؟پرسه فردا روزِ طولانیایه و بعضیامونسیاه باید به خوابِ زیباییشون برسن.»
نگاهی زیرچشمی بهمیشدند کای انداخت، کمی فکرسرورِ کرد و بعد گفت:
«راستش از امروز به بعد،سرورِ هر روز قراره طولانی باشه.مدتی پس بیاین فقط انجامش بدیم.»
نفیس چند لحظه بهگرانیتی او خیره ماند، بعددرونِ حرفش را تکرار کرد:
«...انجامش بدیم.»
با اینتبدیل حرف، خاطرههایشانانگار را احضار کردند.
یک تاچیِ ساده ونابودیِ یک خنجرِ شبحوار دربین دستانِ سانی ظاهر شد.
چکشِ جنگیِ ظریفیسطحِ با منقاری باریک درمیکوبیدند دستانِ سیشان پدیدار گشت.
افی نیزهٔ برنزیِ زیباپرسه و سپرِ گرد وامواجِ سنگینش را احضار کرد.
سرانجام، نوارِ فلزیِ سادهای که با تکجواهریسرورِ تزئین شده بود، از نور بافته شدانسانها و آرام روی سرِ ستارهٔ دگرگون نشست.
اینها خاطرههای تکه بودند.
سپیدهدم، اوج،سیاه غروب، نیمهشب،گرانیتی آفتاب، مهتاب...
...و ستاره.
آخرین خاطره، شنلِ سفیدِ کوتاه و روانی بود کهخادمانش روی شانههای افی افتاد. این همان تکهای بود کهدریایی پس از کشتنِ سرورِ مردگان به دست آورده بود.
چند لحظهانگار کسی تکان نخورد.سرورِ بعد افی گفت:
«خب، اِ... حالا چی؟»
نفیس سرش را کمی کجمیزدند کرد و بعد اخم کرد.سطحِ سرانجام پس از مدتی گفت:
«بیاین نزدیکتر.»
وقتی نزدیک شدند، اتفاقِ غیرمنتظرهای افتاد. سانی حس کرد قبضهٔ سلاحهایش ناگهان داغبرجِ شد و خیلی زود، هر دو تکهٔ نیمهشب و مهتاب شروع به ساطعپیش کردنِ نوری شبحوار و اثیری کردند. همین اتفاق داشت برای تکههای دیگر هم میافتاد.
هفت پرتوِ نور به سمتِ مرکزِ اتاق شلیک شدند و بهسردِ هم برخورد کردند. سپس در هم آمیختند و خیلی زود، هفتبلند شیء از آن نور بافته شدند و در هوا معلق ماندند.
کلیدهایی بودند ساختهشده از فلزیمیزدند درخشان، که هفت ستارهٔ تابانسطحِ روی سطحشان حک شده بود.
این تجلیِ همان سوگندِ وحشتناکی بود که هزاران سال پیشبین آن هفت قهرمان یاد کرده بودند. کلیدهایی که برای مهرآمدند و موم کردنِ نفرینِ تاریکیِ بلعنده در زیرِ زمین استفاده میشدند.
ناگهان، هفت کلید به جریانهایی از نورخادمانش بدل شدند و به سوی هر هفت نفریفانوسِ که در اتاق جمع شده بودند، پرتاب شدند.
پرتویی به سینهٔ سانیگرانیتی خورد و ناپدید شد؛درونِ در هستهاش جذب شده بود.
صدای طلسم در گوشش پیچید:
[...کلیدِ سوگند به دست آمد.]
سانی لرزید. اصلاًسطحِ نمیخواست کاری با آنمیکوبیدند سوگندِ شوم داشته باشد.
...اما درویرانههای نهایت، چارهٔپرسه دیگری نداشت.
ستارهٔ دگرگون نگاهی به بقیهٔمحضِ افرادِ حاضر در اتاق انداخت،بین لحظهای درنگ کرد و گفت:
«ما آمادهایم.»
در نورِ کمجانِ سپیدهدم، دروازههای قلعه برای آخرین بار بازسطحِ شدند. صفی طولانی از انسانها از میانشان گذشتند و دژِچهرههایشان باستانی را که مدتها به آنها پناه داده بود، ترک کردند.
از زیرِ جمجمههایی که تاب میخوردند گذشتند، بیآنکه هیچ توجهیبین به آنها بکنند. پس از آن همه درگیری، کسی به خودشراهشان زحمت نداده بود آن چیزهای مخوف را از زنجیرهایشان باز کند.
حتی اگر جمجمهها را هم برمیداشتند، باز هم کسی نمیتوانست صدهاگروهِ جانی را که در این مبارزه از دست رفته بود وروشن هزاران مرگی را که پیش از آن رخ داده بود، فراموش کند.
پانصد نفر از تپه پایین آمدند و به شهرِ تاریکنورِ پا گذاشتند. چند موجودِ کابوس سعی کردند به آنها حملهسرانجام کنند، اما پیش از آنکه بتوانند آسیبی برسانند، تکهپاره شدند.
این پانصد انسان جمعیتی بیدفاع نبودند. آنها ارتشی کارکشتهسیاه بودند، ارتشی متشکل از خفتگانی فوقالعاده قدرتمند... شاید قدرتمندترین خفتگانیخاطره که نژادِ بشر تا به حال به خود دیده بود.
از میانِ ویرانهها گذشتند و هر چیزی را که جرئت میکردرفته راهشان را ببندد، از دمِ تیغ گذراندند. طولی نکشید که خفتگان بهقلعهٔ مرزِ غربیِ شهرِ تاریک نزدیک شدند و از دیوارِ باستانی بالا رفتند.
آنجا ایستادند و برگشتندنابودیِ و در سکوتی سنگین بهرفته شبحِ قلعهٔ روشن خیره شدند.
...تا آن موقع، ستونهایی از دودِ سیاه از تکتکِ پنجرههایش به هوا برمیخاست. چیزی نگذشت که تمامِ قلعه در شعلههایسرانجام خشمگین فرو رفت، شعلههایی که آرامآرام سنگِ سفیدِ دیوارهایش را میبلعیدند. مرمرِ باشکوه ترک خورد و ذوب شد و درفکر آن حرارتِ وحشتناک از بین رفت. برجهای کوچکتر لرزیدند و تکان خوردند، و سپس در آن کورهٔ سوزان فرو ریختند.
آتش داشت آرامآرام قلعهٔ روشنمیزدند را نابود میکرد و آنسطحِ را به ویرانهای مذاب بدل میساخت.
بهنوعی، این سرانجام برازندهاش بود.محضِ هرچه باشد، همهچیزِ شهرِ تاریکبین خیلی وقت پیش ویران شده بود.
در کمالِ تعجب، این عملِ ویرانگرانه ایدهٔ ستارهٔ دگرگون نبود. او نبود که دستورفروریختهٔ داد قلعهٔ روشن را پشتِ سرشان بسوزانند؛ حرکتی نهایی تا در روحِ همه حک کندتاریک که دیگر راهِ بازگشتی در کار نیست. سانی چنین چیزی را از نفیس انتظار داشت.
اما نه،سیاه این تصمیمِگرانیتی خودِ مردم بود.
آنها میخواستند دژِ باستانی را نابود کنند، چون از آنسطحِ متنفر بودند. نفرتشان از این سنگهای باستانی و غرق درچهرههایشان خون، تنها کمی کمتر از نیازشان به آنها برای زندهماندن بود.
و حالا که داشتند میرفتند، میخواستند قلعهٔ روشن را از صفحهٔ روزگارمدتی محو کنند. شاید اگر قلعه از بین میرفت، یادِ تمامِ تاریکیهایی کهروشن آنجا به چشم دیده و خودشان مرتکبش شده بودند نیز همراهش محو میشد.
پس از مدتی، شبحِ بدقواره و کجومعوجِ دژِ در حالِمدتی مرگ کاملاً در پسِ آتش و دود پنهان شد. خفتگانِ ساکتقلعهٔ آرام از آن منظره روی برگرداندند و به دوردستها نگاه کردند.
داشتند به غرب نگاه میکردند.
مقصدشان آنجا بود.
تا منارهٔتبدیل سرخ راانگار محاصره کنند.
خفتگان یکی پس از دیگریسرورِ از دیوار پایین آمدند ومدتی شهرِ تاریک را پشتِ سر گذاشتند.
قبلی
بعدی