---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1435: نقشهٔ زمان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1435: نقشهٔ زمان

0

طیِ چند چرخهٔ بعدی، سانی همان کارها را تکرار کرد. قطعهٔ عالمِ سایه را احضار می‌کرد، جت‌جایگزینِ​ را نجات می‌داد، همراهِ دسته واردِ شبکهٔ غارهای زیرِ جزیره می‌شد و ترورِ غار را از پای درمی‌آورد.‌کنارِ​ سپس به آن سوی جزیره می‌رفتند، افی را پیدا می‌کردند و تا پایانِ حلقه از خطر پنهان می‌شدند.

هر بار، زمانِ رسیدن به لبهٔ‌منحصربه‌فردش​ شمالیِ گلِ باد کوتاه‌تر می‌شد... اما‌همچنین​ هنوز با زمانِ مطلوب فاصلهٔ زیادی داشت.

از این رو، سانی به بررسیِ جزیره و بی‌نقص کردنِ نقشهٔ زمانش‌نبود​ ادامه داد. دسته را در امان نگه می‌داشت — یا دست‌کم تلاشش‌کار​ را می‌کرد — و گلِ باد را از طریقِ حسِ سایه می‌کاوید.

از آنجا که قطعه بُردِ حسش را به‌شدت افزایش داده بود، به‌سرعت پیشرفت می‌کرد. سانی از پیش می‌دانست زیر نظر‌همچنین​ گرفتنِ کدام نقاطِ جزیره بیش از حد خطرناک است، در نتیجه توانست از جلبِ توجهِ موجوداتی که آنجا می‌زیستند دوری‌نیز​ کند. گذشته از آن موجوداتِ هولناک، بقیهٔ جانورانِ محبوس در گلِ باد حالا برایش حکمِ یک کتابِ باز را داشتند.

یا بهتر است گفت، تا حدودی مثلِ یک کتابِ باز. هرچند می‌توانست حرکتِ سایه‌هایشان را حس کند، اما این حسِ‌بینایی​ منحصربه‌فردش جایگزینِ کاملی برای بینایی نبود. همچنین نمی‌توانست جایِ تجربهٔ رویاروییِ واقعی با پلیدها را بگیرد... خوشبختانه، سانی در چرخه‌های‌آینهٔ​ پیشین این کار را کرده بود. حسِ سایه، در کنارِ تجربه‌ای که از پیش داشت، برای تهیهٔ نقشه کافی بود.

آینهٔ حقیقت را‌می‌توانست​ نیز با درجاتِ متفاوتی‌جایگزینِ​ از موفقیت آزمایش کرد.

دومین توانِ سرشتی که سانی سعی در کپی کردنش داشت، پیش‌بینیِ کاسی بود؛ با خود حساب کرده بود که‌پلیدها​ دیدنِ چند ثانیه از آینده، او را تقریباً شکست‌ناپذیر می‌کند. با این حال، سانی ناامید شد. به نظر می‌رسید‌دومین​ سازگاریِ لازم برای استفاده از توانِ او با بالاترین بازدهی را دارد، اما این کار بیش از حد عجیب بود.

مدت‌ها بود که به دیدنِ جهان از زاویه‌های مختلف به‌طور هم‌زمان عادت کرده بود؛ هر چه باشد، از‌بینایی​ همین طریق می‌توانست با سایه‌هایش به شناسایی بپردازد. کفنِ غروب نیز توانِ ذهنی‌اش را بیشتر کرده بود. با‌نقشه​ این حال... درکِ ناگهانیِ دو رشتهٔ زمانیِ مجزا، اما در حالِ حرکت و هم‌پوشانی، دیگر خارج از تحملش بود.

اولین باری که سانی توانِ پیش‌بینی را فعال کرد، در دم گیج شد و زمین خورد. صرفاً‌جایگزینِ​ تلاش برای برداشتنِ یک قدم کافی بود تا فلج شود. مبهوت و سرگردان، مدتی کورکورانه تلوتلو خورد،‌کرده​ سپس افسونِ آینهٔ حقیقت را غیرفعال کرد و خرد شدنش را به چشم دید. سرش گیج می‌رفت.

شاید سانی می‌توانست با شیوهٔ عجیبِ کاسی در درکِ‌برای​ جهان سازگار شود، اما این روند قرار نبود کوتاه‌پلیدها​ باشد. بهتر بود وقتش را صرفِ بررسیِ فرصت‌های دیگر کند.

از سوی دیگر، تسلط یافتن بر توانِ نف در مهارِ آتش به‌اندازهٔ کافی‌همچنین​ آسان بود. متأسفانه، بدونِ سازگاری‌های او و شعلهٔ روحش چندان فایده‌ای نداشت. همین حرف‌تجربه‌ای​ را می‌شد دربارهٔ توانِ کاسی برای دیدنِ جهان از طریقِ شخصِ دیگری نیز زد.

بعد نوبت به جت می‌رسید. سانی امیدِ زیادی به توانِ عروج‌یافتهٔ او داشت؛ نه به‌جایگزینِ​ این خاطر که اجازه می‌داد قطعه‌های هسته‌های روحِ خردشده را جذب کند و هستهٔ خودش‌پیشین​ را ارتقا دهد، بلکه چون محدودیتِ میزانِ تقویتِ بدنش با جوهر را از بین می‌برد.

سانی در مقایسه با استادها، ذخیرهٔ عظیمی از‌بهتر​ جوهر داشت... پس فکر می‌کرد با کمکِ این توان‌جایگزینِ​ می‌تواند خودش را به اندازهٔ یک قدیس قدرتمند کند.

با کمالِ ناباوری، اولین تلاشش به یکی از فجیع‌ترین مرگ‌هایی ختم شد که در این حلقه تجربه کرده بود. کاشف به عمل‌پیشین​ آمد که توانِ اشباع کردنِ بیش از حدِ بدن با جوهر، فقط به خاطرِ ساختارِ منحصربه‌فردِ جت برای او کار می‌کرد؛ نه‌کاسی​ کاملاً مرده بود، نه کاملاً زنده. وقتی سانی سعی کرد همین کار را بکند، به معنای واقعیِ کلمه از درون متلاشی شد.

دیگر برای‌مثلِ​ بار دوم‌می‌توانست​ تلاش نکرد.

توانِ خفتهٔ جت به او اجازه می‌داد جوهرِ دشمنانی را که می‌کشت جذب کند؛ ابزارِ مفیدی بود، اما نه آن‌قدر‌همچنین​ مفید که آینهٔ حقیقت را فدایش کند، دست‌کم نه در وضعیتِ فعلی‌شان. اما توانِ بیدارِ او بی‌نهایت قدرتمند بود. اینکه‌نیز​ می‌توانست مستقیماً به روحِ دشمنانش ضربه بزند... توصیفِ اینکه چنین توانی سانی را به چه موجودِ مرگبارتری تبدیل می‌کرد، دشوار بود.

تقویتِ فیزیکیِ‌حالا​ افی هم‌حکمِ​ بد نبود.

با این حال... یک‌حرکتِ​ توان بود که از‌کاملی​ همهٔ آن‌ها برتر بود.

توانِ خفتهٔ کاسی.

آن توان به او اجازه می‌داد اطلاعاتِ زیادی دربارهٔ سرشت‌ها و صفت‌های بیدارشدگان، و همچنین صفت‌ها و قدرت‌های نامقدسِ‌نبود​ موجوداتِ کابوس به دست آورد. کاسی برای دریافتِ این اطلاعات باید نزدیکِ هدف می‌بود، اما سانی... سانی می‌توانست روی‌آینهٔ​ سایه‌هایش حساب کند تا چشمِ او باشند. او حتی می‌توانست صرفاً از طریقِ حسِ سایه به اطلاعاتی دست پیدا کند.

این ویژگی به او اجازه داد‌باز​ زندانیانِ گلِ باد را بی‌نهایت سریع‌تر‌هرچند​ از آنچه انتظار داشت بررسی کند.

آهسته اما پیوسته، شناختش از گلِ باد بیشتر شد. دسته با تکیه بر این‌جایِ​ شناخت، موفق شد پلنگِ پوسیده را از پای درآورد. با آن پلیدِ هشت‌پاوشِ عظیم نیز‌کافی​ درگیر شدند و شکستش دادند. حتی یاد گرفتند چطور دستهٔ هزارپاهای سیاه را نابود کنند.

نقشهٔ زمانی‌ای که‌هرچند​ در تلاش برای ساختنش‌منحصربه‌فردش​ بود، رفته‌رفته کامل‌تر می‌شد.

البته جاهای خالی هم در آن به چشم می‌خورد؛ مثلاً سانی هرگز نتوانسته بود چیزِ زیادی‌کاملی​ دربارهٔ برج بفهمد. همچنین چند نقطه در جزیره بود که گشتن در آن‌ها برایش بیش از حد‌کنارِ​ مرگبار تمام می‌شد. اما به‌هرحال نیازی هم به بررسی‌شان نداشت، چون هدفش گشت‌وگذار در گلِ باد نبود.

تنها هدفش این بود که خودش را به افی‌گفت​ برساند و به‌موقع به زنجیرشکن برگردد، بعد از این جهنم‌برای​ فرار کند و دیگر هرگز پشتِ سرش را نگاه نکند.

با این حال...

هرچه نقشهٔ زمانی‌اش به‌می‌توانست​ تکمیل شدن نزدیک‌تر می‌شد،‌جایگزینِ​ تنِ سانی بیشتر یخ می‌کرد.

دلیلش این بود که‌باز​ رفته‌رفته از حقایقی که‌حدودی​ می‌فهمید، بیشتر به وحشت می‌افتاد.

هدف از ساختِ این نقشه، ردیابیِ حرکاتِ موجوداتِ کابوسِ خطرناک در سراسرِ جزیره در طولِ حلقه بود.‌جایگزینِ​ باید از جایشان خبر می‌داشت تا بتواند بهینه‌ترین مسیر را به آن‌سوی جزیره و بالعکس پیدا کند... تا‌کنارِ​ هم جت و هم افی را نجات دهد و در عرضِ یک روز، گلِ باد را ترک کند.

با این حال، وقتی‌حرکتِ​ سانی بیشترِ اطلاعاتِ موردنیازش‌کاملی​ را به دست آورد...

با درکِ اینکه این‌می‌توانست​ هدف کاملاً دست‌نیافتنی است، چیزی‌کاملی​ جز وحشت در وجودش نماند.

حتی بهینه‌ترین مسیر از میانِ مسیرهای نسبتاً امن هم آن‌قدر‌هرچند​ سریع نبود که او را به مقصدش برساند. حتی اگر‌همچنین​ افی را سوارِ کابوس می‌کرد، باز هم وقتِ کافی نداشتند.

با قدرتِ فعلی‌شان و ابزارهایی که در اختیار‌بهتر​ داشتند، یک سفرِ رفت‌وبرگشت در سراسرِ جزیره پیش‌منحصربه‌فردش​ از پایانِ حلقه، عملاً غیرممکن به نظر می‌رسید.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net