چپتر 705: پیامآورِ خورشید
0نوکتیس آهی کشید، سپس فنجانِ خالیاش را روی میز گذاشت وپناهگاهِ برخاست. چینهای لباسِ ابریشمیاش را صاف کرد، بعد با لبخندی محوخودمون سر تکان داد و به سوی دشتِ سنگیِ خرسنگها به راه افتاد.
سانی پر از دلهره با عجله به راه افتادخودش تا به او برسد. اما اولین چیزی که بهجدی جادوگر گفت، هیچ ربطی به پیامآورِ سرورانِ زنجیر نداشت.
«استعاره یهدستِ آرایهٔ ادبیه... اِ...جایی یهجورایی مثلِ تشبیه؟»
نوکتیس بامیکند تعجب نگاهیکاری به او انداخت.
«باید بگم خونسردیت قابلستایشه، سانلس. با این حال... واقعاًجدی فکر میکنی الان این موضوع خیلی مهمه؟ بیا، بایدنیست قبل از اینکه مهمونمون به پناهگاه برسه به دیدارش بریم.»
جادوگر به شبحِ کشتیِ پرندهای اشاره کرد که درخودش فاصلهای نهچندان دور، تقریباً همارتفاع با آنها شناور بود.جدی سانی بالِ تاریک را احضار کرد و بعد گفت:
«اِ... نه. فکر نمیکنم. ولی چرا نمیتونیم همینجاجلو با پیامآور روبهرو بشیم؟ نه، صبر کن... اگه هنوزآسیب حتی به پناهگاه نرسیده، پس چرا جزیره داره میلرزه؟»
نوکتیس شانهای بالا انداخت و با ظرافت به هوا برخاست و به سمتِ کشتی پرواز کرد.قرار سانی نمیدانست او با چه وسیلهای این کار را میکند. تنها کاری که از دستِ خودش برمیآمدفرود این بود که تا جایی که میتواند بالا بپرد و بعد در هوا به جلو سُر بخورد.
جادوگر نگاهی بهمیتواند او انداخت و سپسبخورد با لحنی جدی گفت:
«اگه قرار بود همینجا با پیامآور روبهرو بشیم، پناهگاهِ زیبایبرمیآمد من ممکنه... خب... آسیب ببینه. این اصلاً خوب نیست. درپناهگاهِ مورد اینکه چرا جزیره داره میلرزه هم، حدس میزنم خودمون میبینیم...»
طولی نکشید که روی عرشه فرود آمدند. عروسکهای ملوان از قبل بادبانها را برافراشته بودند و باآسیب عجله به اینطرف و آنطرف میرفتند تا کشتی را برای حرکت آماده کنند. کاسی، کای و افیبادبانها هم آنجا بودند، هرچند به نظر میرسید تنها چند لحظه پیش از سانی و نوکتیس رسیده باشند.
سانی که با سؤالی بیصدا به آنها نگاهجایی کرد، افی فقط به سمتِ کاسی سر تکانقرار داد. رازِ واکنشِ سریعِ آنها بهسادگی برملا شد.
جادوگر بیهیچ اتلافِ وقتی به سمتِ پاشنهٔ کشتیِ پرنده رفت و در جایگاهش بهعنوانِ کایبرنتس — راهنماییخوب که کشتی را در حینِ پرواز در هوا هدایت میکرد — قرار گرفت. البته کشتیِ باستانی هیچ چرخِآنطرف سکانی نداشت و در عوض متکی به دو پاروی هدایتگر بود که در انتهاییترین قسمتِ آن قرار داشتند.
حلقهٔ رونیِ حکاکیشدهای بینِ پاروها به چشم میخورد. نوکتیس پا به درونِ آنبپرد گذاشت، چرخید، بهراحتی به سطحِ داخلیِ خمیدهٔ آپلوسترِ بلند تکیه داد و با چهرهاینیست آسوده دستانش را روی پاروها گذاشت. لحظهای بعد، حلقه با نوری اثیری سوسو زد.
کشتیِ پرنده باید هم از نظرِ فیزیکی و هم با جوهرِ روحجدی کنترل میشد. مسیرهای انرژیِ نامرئی در سرتاسرِ طولِ آن کشیده شده بودند کهخودمون همگی به ریشههای درختِ زیبایی که دورِ دکلِ اصلی روییده بود، ختم میشدند.
خوشبختانه، این درخت بود که جریانِ عظیمِ جوهرِ لازم برای پیشراندنِ کشتی در هوا را تولید میکرد، نه کایبرنتس.ممکنه وگرنه کاسی در آینده هرگز نمیتوانست آن را به پرواز درآورد. با این حال، خلبان همچنان باید آن جریان رابودند کنترل میکرد و بهعنوانِ نقطهٔ اتصالِ آن عمل میکرد، و بنابراین، تنها یک بیدارشده میتوانست این کار را انجام دهد.
...یا یک متعالی.
نوکتیس جوهرِ خود را به درونِ حلقهٔ رونی فرستاد وبرمیآمد روحش را به کشتی متصل کرد؛ کشتیِ باستانی بهآرامی بهپناهگاهِ حرکت درآمد و با پرشدنِ بادبانهایش از باد، سرعت گرفت.
سپس جادوگر که با لبخندیجایی بیخیال پاروها را در دست داشت،لحنی نگاهی به کاسی انداخت و گفت:
«سرودِ سقوطکردگان، بانوی من... میخواستی ببینی چطور این زیبارو رو هدایت میکنم؟ اینمبخورد فرصتت که یه استاد رو در حالِ کار ببینی! واقعاً تو کلِ پادشاهیِ امید،میزنم سکانداری ماهرتر و برجستهتر از من پیدا نمیشه. البته، این پرواز خیلی طول نمیکشه...»
ناگهان ساکت شد، با حالتی شرمندهسُر به دخترِ نابینا نگاهی انداخت وزیبای بعد معذب گلویش را صاف کرد.
«خب، اِ... فکروسیلهای کنم "دیدن" کلمهٔتنها درستی نبود... همم...»
کاسی چند لحظهخودش ساکت ماند، سپسمیتواند با لحنی خنثی گفت:
«...بهش عادت دارم. نگران نباشید.»
سانی که میدانست زنِ جوان به کشتیِ پرنده وجدی رازهایش علاقه دارد، آن دو را تنها گذاشت ونیست به گوشهای رفت. با چهرهای پرتنش به دوردست خیره شد.
نوکتیس توضیح نداده بود که چرا نزدیک شدنِ پیامآور باعث لرزشِ پناهگاه میشود، اما سانی خودش حدسهایی میزد. تمامِقرار جزیرهها با زنجیرهای آسمانی به هم وصل بودند؛ پس هر لرزشِ شدیدی ناگزیر مثلِ موج به اطراف پخش میشد. سؤالملوان این بود که... چه چیزی میتوانست لرزهای چنان قدرتمند ایجاد کند که از فاصلهٔ چند جزیره آن را حس کنند؟
...شاید غولی فولادی میتوانست.
دندانهایش را به هم سایید.
«پیامآورِ سرورانِ زنجیر... شوخیش گرفته بود؟ نوکتیسبخورد خیلی راحت یادش رفت بگه که اینآسیب پیامآور قراره خودش یکی از اون سرورها باشه...»
و آخه منظورِ جادوگر چی بود که میگفت باید پیامآور روجایی جای دیگهای ببینن تا به پناهگاه آسیبی نرسه؟ مگه قرار نبودممکنه فقط حرف بزنن؟ کارِ پیامآورها همین بود، مگه نه؟ رسوندنِ پیام؟
با عبورِ چند جزیره از زیرِ کشتیِبپرد پرسرعت، ناگهان چشمش به جزیرهای بسیار آشناپناهگاهِ افتاد. البته در این دوران شکلِ دیگری داشت.
جزیرهٔ دستِ آهنین هنوز نسبتاً بزرگ و پوشیده از چمنزاری نرم بود، اما ستونهایلحنی سنگیِ باستانی که در آینده میشکستند، اینجا هنوز پابرجا بودند و سه دایرهٔ هممرکزخودمون میساختند. از بالا شبیه به ساعتِ آفتابیِ عظیمی به نظر میرسیدند... یا شاید ساعتِ مهتابی.
و البته هیچ دستِ آهنینِ عظیمیسُر وسطِ جزیره نیفتاده بود تا اینزیبای نامِ عجیب را به آن بدهد.
...دستکم هنوز نه.
ناگهان سرماییدستِ در ستونبرمیآمد فقراتِ سانی دوید.
با این حال وقت نداشت بیشترخودش به آن فکر کند، چون در همانبخورد لحظه چیزِ دیگری توجهش را جلب کرد.
کمی دورتر، غرق در مهِ سپیدهدم، میتوانست جزیرهٔ همسایه راقرار ببیند. در آن لحظه، ارتفاعِ جزیره از آنها بیشتر بود. جزیرهمیزنم ناگهان تکان خورد و پیکرِ انسانیِ کوچکی از لبهاش پایین پرید.
در واقع، فقطوسیلهای به خاطرِ فاصلهتنها کوچک به نظر میرسید.
سانی حس کردخودش کای در کنارشمیتواند بیحرکت و منقبض شد.
با تابشِ آفتاب بر سطحِ فولادیاش، پیکر در هوا به پرواز درآمدسُر و با پرشِ خود فاصلهٔ غیرقابلتصوری را طی کرد. انگار آرام حرکت میکرد،مورد اما سانی میدانست که این فقط خطای دیدی ناشی از ابعادِ عظیمش است.
و واقعاً هم پیکرِ درخشان لحظهبهلحظهسُر بزرگتر میشد و با نزدیکتر شدن،زیبای به غولِ فولادیِ خیرهکنندهای بدل گشت.
غول که با پرشش بهراحتی چندین کیلومتر را طی کرده بود، روی سطحِ جزیرهٔ دستِسُر آهنین فرود آمد و باعث شد کلِ جزیره به یک سو کج شود و تکانمیزنم بخورد. زنجیرهای آسمانی دیوانهوار به صدا درآمدند و ابری از خاک و سنگ به هوا برخاست.
غولِ عظیم بیآنکه به هرجومرجی که بهبپرد پا کرده بود توجهی کند، آرام صاف ایستاد،زیبای بیحرکت ماند و بعد کمی سرش را چرخاند.
...مستقیماً به کشتیِ پرنده نگاه میکرد؛ هیچ حالتیجایی در چهرهٔ فولادی و زیبایش دیده نمیشد وقرار دو خورشید در سطحِ صیقلیِ چشمانِ فولادیاش بازتاب مییافت.
شاهزادهٔ خورشید آمدهمیتواند بود تا پیامیسُر به نوکتیس برساند.