---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 184: ارزشِ تواضع • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 184: ارزشِ تواضع

0

شکارچیِ قدرتمند به قدیسِ سنگی خیره ماند؛ دستش در هوا‌زنده​ معلق بود و آماده بود تا دستهٔ نیزه را بگیرد.‌سقوط‌کرده‌ها​ چشمانِ فندقی و زیبایش پر از تنش و انتظاری تاریک بود.

تضادِ میانِ آن ژستِ خشن و اینکه‌تخت​ هنوز راحت لای پتو پیچیده شده بود،‌براندازش​ چنان خنده‌دار بود که سانی بی‌اختیار ریز خندید.

«بابا، آروم‌کرد​ باش. تا‌قدیس​ حالا پژواک ندیدی؟»

افی پلک زد.

«اون چیز... مالِ‌زاویه‌ای​ توئه؟ وایسا، تو‌آخه​ یه پژواک گرفتی؟!»

سانی سر تکان‌چیزیه​ داد و به‌روی​ قدیسِ سنگی اشاره کرد.

«آره. با‌کرد​ قدیس آشنا‌قدیس​ شو. خوشگل نیست؟»

شکارچی به موجودِ ساکت‌شانه​ خیره شد و بعد‌سقوط‌کرده‌ها​ با خشم اخم کرد.

«عوضیِ خوش‌شانس! می‌دونی من بعد از سه سال تو‌بکشی​ این خراب‌شده حتی بوی یه پژواک هم به مشامم‌انداخت​ نخورده؟ چطور جرئت کردی قبل از من یکی بگیری، ها؟»

سانی خندید.

«راستش، این دومین‌آره​ پژواکمه. اولی توی‌خوشگل​ هزارتو کشته شد.»

افی مدتِ زیادی به او چشم‌غره رفت، بعد‌سقوط‌کرده‌ها​ با چهره‌ای کاملاً ناامید سر تکان داد. در نهایت،‌تصادفاً​ به سمتِ سایه برگشت و او را برانداز کرد.

«وایسا... این‌چرخید​ همون چیزیه‌براندازش​ که فکر می‌کنم؟»

سانی سر تکان داد.

«آره.»

شکارچی از روی تخت بلند شد، پتو را‌سقوط‌کرده‌ها​ رها کرد و پابرهنه دورِ قدیسِ سنگی چرخید.‌منم​ از هر زاویه‌ای براندازش کرد و بعد گفت:

«آخه چطور تونستی یکی‌براندازش​ از این چیزا رو‌چیزا​ بکشی و زنده بمونی؟»

سانی که بی‌اختیار داشت افی را‌روی​ هم از هر زاویه‌ای برانداز می‌کرد، چند‌زاویه‌ای​ بار پلک زد و شانه بالا انداخت.

«راستش، یه گروه از سقوط‌کرده‌ها تارومارشون کردن. دست‌کم می‌تونم‌موجودِ​ بگم درگیریِ حماسی‌ای بود. منم تصادفاً به‌موقع اونجا بودم‌این​ تا یکیشون رو از پای دربیارم. و حالا اینجاییم.»

افی با‌چند​ تحسین به‌شانه​ سایه خیره شد.

«طبقه‌ش چیه؟»

سانی لبخند زد.

«هیولای بیدار. ولی خودم دیدم که دو تا جانورِ سقوط‌کرده رو کشت، پس... می‌تونم بگم بینِ‌می‌دونی​ هم‌رده‌های خودش یه نخبه‌ست. به‌هرحال، می‌بینی که با وجودِ اون کنارم، شکارِ سه تا هیولا تو‌پژواکمه​ یه شب غیرممکن نیست. البته از قبل بررسی‌شون کرده بودم. برای همین انقدر سریع از پسشون برآمدیم.»

شکارچی دست‌به‌سینه شد، کمی‌شانه​ فکر کرد و بعد‌سقوط‌کرده‌ها​ نگاهِ عجیبی به سانی انداخت.

«چرا داری به من نشونش می‌دی؟‌آخه​ با اون پارانویایی که تو داری، انتظار‌می‌کرد​ داشتم همچین گنجی رو مخفی نگه داری.»

سانی بلند شد،‌چیزیه​ لحظه‌ای مکث کرد‌روی​ و بعد گفت:

«با برنامه‌ای که‌آره​ ریختم، نشون دادنش‌خوشگل​ به تو یه‌جورایی الزامیه.»

افی ساکت‌چند​ شد، بعد‌شانه​ لبخندِ شیطنت‌آمیزی زد.

«آه. شرمنده که ناامیدت می‌کنم. بد برداشت‌تونستی​ نکن، من پایهٔ هر جور تفریحی هستم.‌چند​ ولی سانی... موجوداتِ کابوس دیگه خطِ قرمزِ منه.»

سانی اخم کرد؛ دقیقاً‌فکر​ نمی‌فهمید افی از چه حرف‌رها​ می‌زند. بعد، چشمانش گرد شد.

«چی؟! تو... تو دیگه‌قدیس​ چه منحرفی هستی؟! تمرین! می‌خواستم‌موجودِ​ برای تمرین ازش استفاده کنم!»

شکارچیِ سرکش معصومانه پلک زد.

«تمرین؟ سانی، تو این سن‌وسال یکم بی‌تجربه بودن‌چیزا​ هیچ اشکالی نداره. اتفاقاً خیلی هم جذابه! نیازی‌شانه​ نیست به این‌جور چیزا متوسل بشی، می‌دونی که...»

«بی‌تجربه؟! به کی می‌گی بی‌تجربه؟! من‌روی​ کلی هم تجربه دارم! وایسا... گندش‌چرخید​ بزنن. اصلاً داریم درموردِ چی حرف می‌زنیم؟!»

افی که داشت از خنده روده‌بر می‌شد، سانی را با خشمِ‌بعد​ جوشانش رها کرد، سر تکان داد و به سمتِ آشپزخانهٔ موقت‌مشامم​ رفت. طولی نکشید که بوی هوس‌انگیزِ کباب‌شدنِ گوشت فضا را پر کرد.

...می‌کشمش. باید بکشمش؟ به‌هرحال‌شانه​ دفاعِ مشروعِ محضه. یه هفته‌تارومارشون​ تحملِ این وضع جونمو می‌گیره.

با آهی تمامِ تلاشش را کرد تا آرام‌چیزا​ شود. افکارش که به ریتمِ همیشگی‌شان برگشتند، سانی روبه‌روی‌بالا​ قدیسِ سنگی ایستاد و نفسش را به‌آرامی بیرون داد.

وقتِ یادگیری بود.

سانی در راهِ‌بار​ بازگشت به کلیسای جامع‌گروه​ تصمیمِ سختی گرفته بود.

تصمیم گرفت در طولِ تمرین‌گفت​ با قدیسِ سنگی بدنش را‌زنده​ با قدرتِ سایه تقویت نکند.

با اینکه می‌دانست این کار در آینده دردِ زیادی برایش به همراه‌چرخید​ خواهد داشت، روی انتخابش پافشاری می‌کرد. چند دلیل وجود داشت که می‌خواست تنها‌بار​ با توانِ فیزیکیِ خودش و نه هیچ‌چیزِ دیگر به مصافِ هیولای دست‌آموزش برود.

نخستین و ساده‌ترین دلیل این بود که سانی می‌دانست سایه همیشه در مواقعِ نیاز‌عوضیِ​ کنارش نخواهد بود. درست مانندِ نبرد با پیام‌آورِ مناره که سایه برای گشت‌زنی دور‌یکی​ بود، قطعاً شرایطی پیش می‌آمد که مجبور می‌شد تنها به مهارت‌های خودش تکیه کند.

بماند که واکنش‌های خودش بود که‌انداخت​ او را از دونیم‌شدن به دستِ‌می‌تونم​ شوالیهٔ سیاه نجات داد، نه سایه.

دلیلِ دوم کمتر مشهود بود. این موضوع به سلسله‌مراتبِ قدرت در شهرِ‌داشت​ تاریک ربط داشت. در بالاترین نقطه سقوط‌کردگان قرار داشتند. پایین‌تر از آن‌ها‌می‌تونم​ موجوداتی بودند که صرفاً بیدارشده محسوب می‌شدند. و در پایین‌ترین سطح خفتگان بودند.

هر نبردی که یک انسان در این مکانِ نفرین‌شده با آن روبه‌رو می‌شد، در برابرِ نیرویی کوبنده‌تونستی​ بود. با گذشتِ زمان سانی با این واقعیت کنار آمده بود و این روزها می‌توانست با کمکِ‌می‌تونم​ سایه، تقریباً پایاپای با طبقه‌های پایین‌ترِ پلیدهای بیدارشده بجنگد... هرچند هنوز هم ضعیف‌تر بود، اما نه خیلی.

با این حال تهِ دلش می‌دانست که دیر یا زود مجبور می‌شود با دشمنانِ‌عوضیِ​ سقوط‌کرده بجنگد. و تقریباً مطمئن بود که باید با انسان‌هایی شمشیر بزند که هسته‌هایشان‌یکی​ را لبالب از جوهرِ روح اشباع کرده‌اند و در نتیجه بسیار قوی‌تر از او هستند.

به همین دلیل تجربه‌اش در شکارِ هیولاهایی که از حالتِ تقویت‌شده‌اش خیلی قوی‌تر نبودند، در واقع یک مانع محسوب می‌شد. این‌یکیشون​ کار لبهٔ برنده‌اش را کُند می‌کرد و باعث می‌شد فراموش کند تقلا در برابرِ دشمنی که فرسنگ‌ها از او برتر است‌می‌بینی​ واقعاً چه معنایی دارد؛ دانش و ذهنیتی که برای داشتنِ شانسی جهتِ زنده‌ماندن در آینده، به‌شدت به حفظِ آن نیاز داشت.

باید خودش‌چرخید​ را متواضع‌براندازش​ نگه می‌داشت.

و در نهایت حقیقتی وجود داشت که در طولِ این شش ماه در ساحلِ فراموش‌شده آموخته بود؛‌تونستی​ اینکه هیچ‌چیز برای رشدِ یک نفر مفیدتر از مبارزه با حریفی برتر نیست، به‌خصوص اگر آن مبارزه‌می‌تونم​ به شکست ختم شود. یک شکست بیشتر از ده‌ها پیروزی در برابرِ دشمنانِ ضعیف‌تر به آدم درس می‌داد.

مشکل اینجا بود که در این مکانِ نفرین‌شده هر شکستی به معنای مرگ بود. بنابراین سانی در واقع تجربهٔ چندانی در باختن به‌نخورده​ کسی نداشت. از اول تا آخر تنها سه بار طعمِ شکست را چشیده بود: یک بار در نبرد با سنتوریونِ زره‌پوش، یک بار وقتی‌برگشت​ زیرِ شاخه‌های درختِ روح با نفیس روبه‌رو شد و یک بار هم در همین کلیسای جامع، وقتی شمشیرِ شوالیهٔ سیاه شکمش را پاره کرد.

هر یک از آن شکست‌ها‌بالا​ بیشتر از هر چیزِ دیگری‌کردن​ به او درس داده بود.

...بنابراین داشتنِ فرصتِ مبارزه با هیولایی که بسیار‌چیزا​ قدرتمندتر از او بود اما هیچ تمایلی به کشتنش‌بالا​ نداشت، فرصتی بی‌نهایت نادر و ارزشمند به شمار می‌رفت.

به همین دلیل بود که سانی اراده‌اش را‌بلند​ محکم کرد و در حالی که به مصافِ‌آخه​ قدیسِ سنگی می‌رفت، گذاشت سایه روی زمین بماند.

نفسِ عمیقی کشید، تکهٔ نیمه‌شب را‌خوشگل​ احضار کرد، گاردِ دفاعی گرفت و مستقیم‌اخم​ به چشمانِ شوالیهٔ سنگیِ تهدیدآمیز خیره شد.

«بهم حمله کن.»

او هم بی‌آنکه حتی یک ثانیه‌آخه​ را تلف کند، دقیقاً همان کاری را‌می‌کرد​ کرد که به او گفته شده بود.

اوه... گندش بزنن!

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net