---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 200: فرود • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 200: فرود

0

پس از مدتی، سانی آن‌قدر‌آهی​ به خودش آمد که با‌غرق​ احتیاط نگاهی به اطراف بیندازد.

تونلی که در آن بودند، با تونل‌هایی که حینِ مبارزه با گلهٔ هیولاهای نامرده پشت‌درونِ​ سر گذاشته بودند کمی فرق داشت. فرسوده‌تر و مخروبه‌تر به نظر می‌رسید. دیوارها و کفش صاف‌خوشبختانه​ و در عین حال ناهموار بود؛ انگار چیزی در طولِ سالیانِ دراز آن‌ها را ساییده باشد.

بدتر از آن، خیس... بود. سانی‌بست​ لرزید و تازه فهمید گودال‌هایی از‌بی‌شمار​ آبِ سیاه دورشان را گرفته است.

بوی نمکِ‌دریا​ دریا در‌پیچیده​ هوا پیچیده بود.

سرش را که بالا آورد،‌آهی​ قامتِ بلندِ شکارچیِ پرهیاهو را‌غرق​ دید و با صدایی گرفته پرسید:

«کجاییم؟»

افی نگاهی به او‌بیرون​ انداخت و با دست‌خروشانی​ به بالا اشاره کرد.

«حدودِ صد متر‌هوا​ زیرِ زمین، تقریباً‌بالا​ درست زیرِ دیوارِ شهر.»

مات‌ومبهوت به او خیره ماند‌آهی​ و آرام‌آرام معنیِ حرفش را‌غرق​ هضم کرد. شکارچی سر تکان داد.

«آره، درست حدس زدی. شب که بشه، اینجا پر‌فوران​ از آبِ دریا می‌شه. اون مغاکِ پشتمون همون چیزیه‌اگر​ که نمی‌ذاره دریای تاریک دخمه‌ها رو زیرِ آب ببره.»

خسته آهی کشید.

«پس مگه اینکه بخوایم غرق بشیم‌بالا​ یا یه جونورِ اعماق بخورتمون، باید‌دید​ هرچه زودتر از اینجا بریم بیرون.»

سانی چشمانش را بست. سیلابِ خروشانی از آبِ سیاه‌بخوایم​ را تصور کرد که از دهانهٔ تونل‌های بی‌شمار فوران می‌کند‌بیرون​ و همچون آبشارهایی از تاریکیِ مطلق به درونِ مغاک می‌ریزد.

آره، اگر وقتی آن اتفاق می‌افتاد هنوز‌تونل‌های​ زیرِ زمین بودند، هیولاهای دریایی کوچک‌ترین مشکلشان‌مطلق​ به حساب می‌آمدند. خودِ دریا جانشان را می‌گرفت.

خوشبختانه تازه اولِ روز بود.

حرفِ افی مثلِ یک علامت بود. چند لحظه‌قامتِ​ بعد، نفیس از جا بلند شد و نگاهی به‌انداخت​ اعضای دسته انداخت. چهرهٔ رنگ‌پریده‌اش آرام و خونسرد بود.

«وقت رفتنه.‌دخمه‌ها​ توانتون رو‌خسته​ جمع کنین.»

همه با آه و نالهٔ‌تصور​ درد از جا برخاستند. سانی‌می‌کند​ آخرین نفری بود که بلند شد.

آخ، درد داره. واقعاً دارم‌چشمانش​ به این فکر می‌کنم که نکنه‌تونل‌های​ جنگیدن با هاروس انتخابِ بهتری بود.

اما نه، نبود. نبرد با اسکلت‌ها هر چقدر‌قامتِ​ هم که وحشتناک بود، دست‌کم می‌شد پیش‌بینی‌اش کرد.‌افی​ از طرفی، هیچ‌چیزِ آن گوژپشتِ لعنتی معلوم نبود.

هیچ‌چیز بدتر از روبه‌رو‌خسته​ شدن با دشمنی نبود‌اینکه​ که هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌دانستی.

دسته که در دلِ تونل پیش‌دهانهٔ​ می‌رفت، سانی خودش را به افی‌آبشارهایی​ رساند و با ته‌مایهٔ کنجکاویِ بی‌دلیلی پرسید:

«راستی، تو اصلاً‌بریم​ چطور راهت رو‌بست​ توی دخمه‌ها پیدا می‌کنی؟»

این‌طور نبود که با‌پیچیده​ خیالِ راحت و تنهایی این‌بلندِ​ تونل‌های مرگبار را گشته باشد.

شکارچی نگاهِ مشکوکی‌ببره​ به او کرد‌کشید​ و شانه بالا انداخت.

«این اطلاعات یه‌جورایی بینِ شکارچیای سکونتگاهِ بیرونی دست‌به‌دست می‌شه. قبلاً چند‌همچون​ باری اومدم اینجا تا از دستِ موجوداتِ کابوسِ خیلی وحشتناک فرار کنم.‌دریایی​ هرچند، راستش رو بخوای، فقط یک بار این‌قدر توی دخمه‌ها پایین اومدم.»

افی لرزید.

«اون موقع توی شهرِ تاریک تازه‌وارد بودم.‌آورد​ قوی‌ترین شکارچیِ قرارگاهِ بیرونی یه‌جورایی منو زیر پروبالش‌کجاییم​ گرفت. با یه گروهِ کامل اومدیم اینجا پایین.»

سانی پشت سرش را خاراند و‌کشید​ وقتی بدنِ کوفته‌اش به این حرکتِ‌جونورِ​ ناگهانی اعتراض کرد، چهره در هم کشید.

«آره؟ اون گروه حتماً‌خروشانی​ خیلی قوی بوده که‌بی‌شمار​ از اینجا زنده برگشته.»

شکارچی نگاهی به‌بریم​ او انداخت و‌بست​ لبخندِ تلخی زد.

«...کی حرفی از زنده برگشتن‌سرش​ زد؟ راستش، همه‌شون مردن. من‌شکارچیِ​ تنها کسی بودم که زنده موند.»

سانی مدتِ زیادی‌ببره​ به او خیره‌کشید​ ماند و بعد پرسید:

«اگه همه‌شون مردن،‌سیلابِ​ پس آخه چرا‌دهانهٔ​ ما رو آوردی اینجا؟»

افی شانه‌ای بالا انداخت.

«چون اون گروه هر چقدر هم قوی بود، حتی به گردِ‌پرهیاهو​ پای این یکی هم نمی‌رسید. اصلاً می‌فهمی ما شش نفر روی‌متر​ هم رفته چقدر قوی هستیم؟ لامصب. اصلاً دلم نمی‌خواست دشمنِ خودمون باشم.»

سپس چند‌دخمه‌ها​ لحظه مکث‌خسته​ کرد و افزود:

«تازه، این بار می‌دونم قراره با‌دهانهٔ​ چی روبه‌رو بشیم. صحیح و سالم‌آبشارهایی​ از اینجا می‌ریم بیرون، بهم اعتماد کن.»

سانی آدمِ چندان زودباوری نبود، اما در این‌خروشانی​ لحظه واقعاً چاره‌ای نداشت. شکارچیِ قدبلند را به حالِ‌تاریکیِ​ خود رها کرد و مدتی در سکوت قدم برداشت.

حالا شیبِ تونل‌ها به‌شدت رو به‌بالا​ پایین بود. با گذشتِ هر دقیقه، دسته‌صدایی​ عمیق و عمیق‌تر به زیرِ زمین می‌رفت.

رفته‌رفته حسِ کنجکاوی‌اش بیدار شد. حالا که‌مگه​ نبردِ طاقت‌فرسا با ارتشِ مردگان را پشت سر‌باید​ گذاشته بودند، سانی به چیزِ عجیبی فکر می‌کرد.

آخه آن‌همه اسکلتِ‌سیلابِ​ انسانی دقیقاً از‌دهانهٔ​ کجا آمده بودند؟

صدها، اگر نگوییم هزاران اسکلت در این پایین، در دخمه‌ها به چشم می‌خورد.‌فوران​ حتی اگر تمامِ شکارچیانی که تا به حال در قرارگاهِ بیرونی زندگی کرده‌هنوز​ بودند در این تونل‌ها جان می‌دادند، باز هم تعدادشان به این حد نمی‌رسید.

بماند که هر کس در شهرِ تاریک‌آورد​ تلف می‌شد، معمولاً خوراکِ هیولایی وحشتناک می‌شد‌پرسید​ و استخوان‌هایش زیرِ دندان‌های آن پودر می‌شد.

افی که ناگهان به‌خسته​ دسته اشاره کرد بایستند، رشتهٔ‌بخوایم​ افکارِ بیهوده‌اش را پاره کرد.

پس از اینکه چیزی را با‌دهانهٔ​ نفیس در میان گذاشت، سر تکان‌آبشارهایی​ داد و رو به بقیه کرد:

«گوش کنین. به تالارِ مرکزیِ این هزارتو‌سیلابِ​ نزدیک شدیم. خروجیِ سطحِ زمین دقیقاً همون‌می‌کند​ جلوئه. با این حال، رسیدن بهش آسون نیست.»

شکارچیِ قدبلند‌دریا​ مکث کرد‌پیچیده​ و سپس گفت:

«اگه می‌خوایم بریم بیرون، باید سریع عمل کنیم. یه موجودِ کابوسِ گنده و چاق و حروم‌زاده توی اون تالار‌بیرون​ زندگی می‌کنه. با این حال، طول می‌کشه تا کامل بیدار بشه. پس... وانستین نگاش کنین، هول نکنین، خونسردیتون رو از‌اتفاق​ دست ندین. شاید ترسناک به نظر برسه، ولی اگه دنبالِ نفیس برین و هر کاری گفت بکنین، مشکلی پیش نمیاد.»

کمی صبر کرد تا‌خروشانی​ مطمئن شود همه منظورش را‌فوران​ فهمیده‌اند و بعد پوزخند زد.

«خیلی خب. اگه‌بریم​ همه آماده‌ان، بریم‌بست​ به دیدنِ سرورِ مردگان.»

«چی... سرورِ مردگان؟»

سانی که اصلاً از شنیدنِ این اسم‌مگه​ خوشش نیامده بود، تکهٔ نیمه‌شب را احضار کرد‌باید​ و با بی‌میلی به دنبالِ افی راه افتاد.

...به‌زودی، واردِ‌بست​ تالارِ زیرزمینیِ‌خروشانی​ عظیمی شدند.

با دیدنِ آنچه‌بریم​ درونش بود، چشمانِ‌بست​ سانی گشاد شد.

سرانجام فهمید آن‌همه‌هوا​ شبحِ اسکلتی از‌بالا​ کجا آمده بودند.

همچنین فهمید ساکنانِ‌ببره​ شهرِ باستانی کجا‌کشید​ ناپدید شده بودند.

...همه‌شان اینجا بودند.

ناولها | novelha.net