چپتر 494: سوارهنظام
0سانی در تمامِ عمرش از دیدنِ هیچکس اینقدر خوشحالعوض نشده بود. استاد جت درست سرِ بزنگاه رسید و نگذاشتتپههایی از تصمیمش برای فرستادنِ قدیس به کمکِ رین پشیمان شود.
...بماند کهورودش تماشایش همآیا واقعاً لذتبخش بود.
مهمتر از آن — قطع کردنِ بازوی یک تایرنتِ سقوطکرده فقط با یک ضربه! حتی برای یکوجود عروجیافته هم این کار شاهکاری باورنکردنی بود. تایرنتها موجوداتی نبودند که کسی معمولاً جرئت کند بهتنهایی بهصورتِ مصافشان برود. بلکه هیولاهایی هولناک بودند که میتوانستند دستههای کاملی از مبارزانِ باتجربه و جنگدیده را تارومار کنند.
استادها بهندرت با هم کار میکردند، صرفاً به این دلیل که تعدادشان بسیار کم بود و هر کدام کارهایترسناک زیادی برای انجام دادن داشتند. اما روبهرو شدن با یک تایرنت از آن دست اتفاقاتی بود که آنها راجَست وادار میکرد با هم متحد شوند. و حتی در آن صورت هم، تضمینی نبود که همه از نبرد زنده برگردند.
واقعاً معلم جولیوس اغراق نمیکردداده وقتی میگفت حتی قدیسها همانگار از دروگرِ روح جت حساب میبرند.
با این حال... هرچند ورودش تماشایی بود، آیا میتوانست با تایرنت بجنگد و زنده بماند؟غافلگیرانه با اینکه سرکرده بهشدت مجروح شده بود، اما آن زخم حاصلِ یک حملهٔ غافلگیرانه بود.وجود حالا که او این برتری را از دست داده بود، اوضاع میتوانست خیلی زود عوض شود.
استاد جت، انگار کهبرتری بخواهد به افکارش جوابزود بدهد، نگاهی به او انداخت.
با وجود اینکه در محاصرهٔ تپههایی از جسد بودندافکارش و آن غولِ ترسناک مثلِ پیامآورِ شومی بالای سرشانغولِ سایه انداخته بود، ناگهان لبخندی غیرمنتظره روی صورتِ سردش نشست.
«...نقابِ باحالیه.»
با این حرف، دروگرِ روح به جلو جَست زد و به هالهای آبیرنگ تبدیلحملهٔ شد. حرکاتش چنان سریع بود که سانی تنها به این دلیل میتوانست آنها رانگاهی تشخیص دهد که یک بیدارشده بود و حواسش بسیار برتر از یک انسانِ معمولی بود.
چند اتفاق همزمان رخ داد.
گلیوِ تیره به پرواز درآمد و چنان سریع چرخید که شبیه دایرهای تارانداخت به نظر میرسید. در مسیرِ قوسیشکل و پهنِ خود، شکافی خونین در میانِ انبوهِناگهان پلیدها ایجاد کرد و در کسری از ثانیه شکمِ دهها نفرشان را پاره کرد.
همزمان، استاد جت از روی آسفالتِ خونین و درهمشکستهعوض گذشت و پشتِ سرِ تایرنت ظاهر شد؛ سپس گلیو راتپههایی گرفت و بیدرنگ با ضربهای ویرانگر به جلو یورش برد.
اما سرکرده بسیار سریعتر بود.
نیزهاش طوری در مسیرِ گلیوداده قرار گرفت که انگار تلپورت شدهبخواهد باشد، و سدی شکستناپذیر ایجاد کرد.
سپس اتفاقِ عجیبی افتاد.
سلاحهای استاد جت ناگهان شبحوار و بهشکلی مورمورکننده درخشان شدند، بهسادگیبخواهد از دستهٔ نیزه گذشتند و بیهیچ زحمتی زرهِ موجود را سوراخترسناک کردند... نه، از آن رد شدند و در اعماقِ سینهاش فرو رفتند.
درست همانجا کهتماشایی باید یکی ازبجنگد هستههای روحش میبود.
«آخه این چه...»
اما اوضاع طبقِ نقشهٔ او پیش نرفت. سانی از اخمِجواب محوی که روی صورتِ جت نشست، و از این واقعیتمثلِ که سرعتِ تایرنت ذرهای کم نشد، به این موضوع شک کرد.
آن عوضی بهجای اینکه روحش آسیب ببیند یا یکی از هستههایش نابود شود، فقطبدهد یک قدم به جلو برداشت و نیزهاش را بالا برد؛ نیزهای که ناگهان با نوریانداخته کورکننده شعلهور شد و محوطهٔ روبهروی دروازه را غرق در درخششِ سرخ و تهدیدآمیزی کرد.
سانی آهی کشید.
«خب... این یعنیحالا وقتشه گورمو ازاوضاع اینجا گم کنم.»
این نبردی نبود که بتواند از پسش بربیاید، دستکم نه در وضعیتِ فعلیاش. بهوجود نظر میرسید استاد جت اوضاع را تحت کنترل دارد — حتی اگر در نهایتلبخندی حریفِ سرکردهٔ گورتپه نمیشد، دستکم میتوانست او را معطل کند تا بقیهٔ نیروهای حکومتی برسند.
از طرفِ دیگر، سانی احتمالاً براوضاع اثرِ پیامدهای ویرانگرِ نبردشان که وقوعش حتمیجواب بود، بهسادگی از صفحهٔ روزگار محو میشد.
از آنجا که قدیس در سالنِ ورزشیِ مدرسهسرکرده اوضاعِ خوبی داشت و از بچهها و معلمهاحالا محافظت میکرد، دیگر نیازی نبود نگرانِ رین هم باشد.
تنها کاریغافلگیرانه که باقیبرتری مانده بود...
این بود که قطعههای سایهٔ بیشتری جمع کند و، باجواب کمی شانس، در حالی که دروگرِ روح داشت کارهای سختمثلِ را انجام میداد، یکی دو خاطرهٔ دیگر هم به جیب بزند!
باز خوبه که خیلی زودتر از سیزده دقیقه رسید...عوض عجب کارمندِ نمونهای! تازه دارم میفهمم چرا استاد جتمحاصرهٔ همیشه انگار کمخوابی داره. امیدوارم حکومت حقوقش رو زیاد کنه...
سانی با این فکر از جا بلند شد و با استفادهشده از گامِ سایه، نزدیکِ آن شش بیدارشده ظاهر شد؛ همانهایی که چیزیانگار نمانده بود زیرِ دستوپای موجوداتِ کابوس که داشتند جلو میآمدند، لِه شوند.
راستش، معجزه بودحالا که همهٔ آنهااوضاع هنوز زنده بودند.
سانی بار دیگر اوداچی را احضار کرد، شکارچیایبخواهد را که با کمان زنِ جوانِ آشنا را هدفجسد گرفته بود کشت و نگاهی گذرا به دختر انداخت.
چیزی پشتِ سرش منفجر شد، درست همانخیلی سمتی که استاد جت داشت با تایرنتبدهد میجنگید، و هالهای سرخ و تیره رویش انداخت.
«س—سرور ولگرد! باید چیکار کنیم؟!»
مگر واضح نبود؟
فرار کنین احمقها!
سانی پشتِ نقابِ سیاه و ترسناکش چهره درزود هم کشید و دهان باز کرد. صدایش پر ازوجود حرص بود، چون مجبور بود چنین دروغِ مزخرفی بگوید:
«بایستین و بجنگین.»
دختر به او خیرهبرتری ماند. ناگهان شرم بهوضوحزود در چهرهاش نقش بست.
«معلومه... معلومه... یهاوضاع بیدارشده باید همینعوض کار رو بکنه...»
سانی که بهزور جلوی نالهٔ حرصدرآرشاوضاع را گرفته بود، عضلاتِ دردمندش را سفتجواب کرد و مارِ روح را بالا برد.
چه مسخرهبازیای! خداتماشایی کنه این جملهمبجنگد توی شبکه وایرال نشه...
در نهایت، دروازه مهارخیلی شد و معجزهآسا هیچبخواهد تلفاتِ غیرنظامیای در پی نداشت.
مدت کوتاهی پس از ظاهر شدنِ استاد جت، نیروی ضربتِ حکومت بالاخره از راه رسید.نگاهی چند نفربرِ هواییِ سریع با غرشِ موتورهای جت از آسمان فرود آمدند و دهها بیدارشدهناگهان از آنها پایین پریدند؛ همگی زرههایی عالی به تن و سلاحهایی قدرتمند در دست داشتند.
تقریباً در همان زمان، خودروهای زرهی در جاده ظاهر شدند و به روی انبوهِ موجوداتِ کابوس آتش گشودند. توپهای طلسمفناوریشانخیلی توانست پلیدهای ضعیفتر را پودر کند و قدرتمندترها را از خیابانهای شهر دور براند. این ماشینها که انسانهای عادی هدایتشانسرشان میکردند، برای کنترلِ میدانِ نبرد بودند تا کارِ بیدارشدگان را برای نابودیِ موجوداتی که سلاحهای انسانی حریفشان نمیشد، راحتتر کنند.
پشتبندِ آنها، دستهها، ماشینهابرتری و سربازانِ عادیِ بیشتریزود هم از راه رسیدند.
در کمالِ ناباوری، استاد جت واقعاً تایرنت را از پای درآورد. گرهِ نبردشانانداخت زمانی باز شد که جت ناگهان مسیرِ حملهاش را از خودِ سردسته تغییرانداخته داد و جمجمهٔ سهچشمی را که مثل کلاهخود به سر گذاشته بود، هدف گرفت.
بهمحضِ اینکه توانست جمجمه را ترک بیندازد، شعلههای سرخی که در چشمانِافکارش اشباح میسوخت خاموش شد و آنها را گیج و ضعیف به جاپیامآورِ گذاشت. خیلیهایشان راحت روی زمین افتادند و حیاتِ شومشان را از دست دادند.
تایرنت تلوتلو خورد و بعد مثلِ تپهای از خزِ پوسیدهمجروح و گوشتِ خشکیده فرو ریخت؛ افتادنش لرزهای به جانِ میدانِخیلی نبردِ خونین انداخت. این بار، دیگر واقعاً و بهکلی مُرده بود.
پس از آن، کفهٔبرتری ترازوی نبرد بهشدت بهزود نفعِ انسانها سنگینی کرد.
سانی با دیدنِ تیمِ ویژهای از بیدارشدگان که برایافکارش تأمینِ امنیتِ دانشآموزان واردِ مدرسه شدند، قدیس را مرخصغولِ کرد و برای آخرین بار نگاهی به صحنهٔ کشتار انداخت.
دلش خون بود.
...نه به خاطرِ ویرانی و خرابیای که خیابانهای زمانیبهشدت آرام را در بر گرفته بود، بلکه به خاطرِ تمامِاوضاع خردههای روح و امتیازهای مشارکتی که داشت از دست میداد.
چه ظلمی! چه بیعدالتیِ بزرگی!
خب، دستکم تعدادِ خیلی زیادی قطعهٔ سایه وبخواهد چند خاطره گیرش آمد و حتی یک سبکِتپههایی نبردِ جدید، ژرف و بهطرزِ زیرکانهای مرگبار یاد گرفت.
اما اینغافلگیرانه فکر همبرتری چندان تسلایش نداد.
سانی در حالیتماشایی که چیزی نمانده بوداینکه گریهاش بگیرد، آهی کشید...
و در سایهها محو شد.
ولگرد بیآنکه حرفی بزند یا سهمی بخواهد، همانقدر ناگهانی که پیدایش شدهنگاهی بود، غیبش زد. تنها چیزی که از او به جا ماند، دهها موجودِسایه کابوسِ مُرده بود و یادِ نبردش در ذهنِ کسانی که او را دیدند.
و مدتی بعد، در کوچهای تاریک و خلوت، سانلسِ بیدارشده که از فراخوانِ دفاعبدهد از دروازه طفره رفته بود، به سمتِ گوشهای دنج رفت و خم شد تاسایه صندوقِ حریص را بردارد؛ صندوقی که داشت دزدکی از پشتِ یک سطلزبالهٔ بزرگ سرک میکشید.
سانی رابطش را برداشت، دستی روی درِاینکه صندوق کشید و مرخصش کرد؛ بعد باحملهٔ چهرهای درهمرفته به صفحهٔ نمایش خیره شد.
آهِ سنگینیغافلگیرانه از میانِبرتری لبهایش خارج شد.
«آه، ترسو بودن چقدر خوبه...»