---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 494: سواره‌نظام • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 494: سواره‌نظام

0

سانی در تمامِ عمرش از دیدنِ هیچ‌کس این‌قدر خوشحال‌جنگ‌دیده​ نشده بود. استاد جت درست سرِ بزنگاه رسید و نگذاشت‌کدام​ از تصمیمش برای فرستادنِ قدیس به کمکِ رین پشیمان شود.

...بماند که‌مبارزانِ​ تماشایش هم‌جنگ‌دیده​ واقعاً لذت‌بخش بود.

مهم‌تر از آن — قطع کردنِ بازوی یک تایرنتِ سقوط‌کرده فقط با یک ضربه! حتی برای یک‌محاصرهٔ​ عروج‌یافته هم این کار شاهکاری باورنکردنی بود. تایرنت‌ها موجوداتی نبودند که کسی معمولاً جرئت کند به‌تنهایی به‌سردش​ مصافشان برود. بلکه هیولاهایی هولناک بودند که می‌توانستند دسته‌های کاملی از مبارزانِ باتجربه و جنگ‌دیده را تارومار کنند.

استادها به‌ندرت با هم کار می‌کردند، صرفاً به این دلیل که تعدادشان بسیار کم بود و هر کدام کارهای‌کارهای​ زیادی برای انجام دادن داشتند. اما روبه‌رو شدن با یک تایرنت از آن دست اتفاقاتی بود که آن‌ها را‌همه​ وادار می‌کرد با هم متحد شوند. و حتی در آن صورت هم، تضمینی نبود که همه از نبرد زنده برگردند.

واقعاً معلم جولیوس اغراق نمی‌کرد‌دسته‌های​ وقتی می‌گفت حتی قدیس‌ها هم‌تارومار​ از دروگرِ روح جت حساب می‌برند.

با این حال... هرچند ورودش تماشایی بود، آیا می‌توانست با تایرنت بجنگد و زنده بماند؟‌کارهای​ با اینکه سرکرده به‌شدت مجروح شده بود، اما آن زخم حاصلِ یک حملهٔ غافلگیرانه بود.‌شوند​ حالا که او این برتری را از دست داده بود، اوضاع می‌توانست خیلی زود عوض شود.

استاد جت، انگار که‌داده​ بخواهد به افکارش جواب‌عوض​ بدهد، نگاهی به او انداخت.

با وجود اینکه در محاصرهٔ تپه‌هایی از جسد بودند‌تارومار​ و آن غولِ ترسناک مثلِ پیام‌آورِ شومی بالای سرشان‌کدام​ سایه انداخته بود، ناگهان لبخندی غیرمنتظره روی صورتِ سردش نشست.

«...نقابِ باحالیه.»

با این حرف، دروگرِ روح به جلو جَست زد و به هاله‌ای آبی‌رنگ تبدیل‌کدام​ شد. حرکاتش چنان سریع بود که سانی تنها به این دلیل می‌توانست آن‌ها را‌می‌کرد​ تشخیص دهد که یک بیدارشده بود و حواسش بسیار برتر از یک انسانِ معمولی بود.

چند اتفاق هم‌زمان رخ داد.

گلیوِ تیره به پرواز درآمد و چنان سریع چرخید که شبیه دایره‌ای تار‌می‌کردند​ به نظر می‌رسید. در مسیرِ قوسی‌شکل و پهنِ خود، شکافی خونین در میانِ انبوهِ‌تایرنت​ پلیدها ایجاد کرد و در کسری از ثانیه شکمِ ده‌ها نفرشان را پاره کرد.

هم‌زمان، استاد جت از روی آسفالتِ خونین و درهم‌شکسته‌جنگ‌دیده​ گذشت و پشتِ سرِ تایرنت ظاهر شد؛ سپس گلیو را‌کدام​ گرفت و بی‌درنگ با ضربه‌ای ویرانگر به جلو یورش برد.

اما سرکرده بسیار سریع‌تر بود.

نیزه‌اش طوری در مسیرِ گلیو‌اوضاع​ قرار گرفت که انگار تلپورت شده‌افکارش​ باشد، و سدی شکست‌ناپذیر ایجاد کرد.

سپس اتفاقِ عجیبی افتاد.

سلاح‌های استاد جت ناگهان شبح‌وار و به‌شکلی مورمورکننده درخشان شدند، به‌سادگی‌کنند​ از دستهٔ نیزه گذشتند و بی‌هیچ زحمتی زرهِ موجود را سوراخ‌انجام​ کردند... نه، از آن رد شدند و در اعماقِ سینه‌اش فرو رفتند.

درست همان‌جا که‌باتجربه​ باید یکی از‌کنند​ هسته‌های روحش می‌بود.

«آخه این چه...»

اما اوضاع طبقِ نقشهٔ او پیش نرفت. سانی از اخمِ‌کنند​ محوی که روی صورتِ جت نشست، و از این واقعیت‌زیادی​ که سرعتِ تایرنت ذره‌ای کم نشد، به این موضوع شک کرد.

آن عوضی به‌جای اینکه روحش آسیب ببیند یا یکی از هسته‌هایش نابود شود، فقط‌می‌کردند​ یک قدم به جلو برداشت و نیزه‌اش را بالا برد؛ نیزه‌ای که ناگهان با نوری‌دست​ کورکننده شعله‌ور شد و محوطهٔ روبه‌روی دروازه را غرق در درخششِ سرخ و تهدیدآمیزی کرد.

سانی آهی کشید.

«خب... این یعنی‌برتری​ وقتشه گورمو از‌خیلی​ اینجا گم کنم.»

این نبردی نبود که بتواند از پسش بربیاید، دست‌کم نه در وضعیتِ فعلی‌اش. به‌صرفاً​ نظر می‌رسید استاد جت اوضاع را تحت کنترل دارد — حتی اگر در نهایت‌دست​ حریفِ سرکردهٔ گورتپه نمی‌شد، دست‌کم می‌توانست او را معطل کند تا بقیهٔ نیروهای حکومتی برسند.

از طرفِ دیگر، سانی احتمالاً بر‌کاملی​ اثرِ پیامدهای ویرانگرِ نبردشان که وقوعش حتمی‌به‌ندرت​ بود، به‌سادگی از صفحهٔ روزگار محو می‌شد.

از آنجا که قدیس در سالنِ ورزشیِ مدرسه‌به‌ندرت​ اوضاعِ خوبی داشت و از بچه‌ها و معلم‌ها‌زیادی​ محافظت می‌کرد، دیگر نیازی نبود نگرانِ رین هم باشد.

تنها کاری‌حالا​ که باقی‌داده​ مانده بود...

این بود که قطعه‌های سایهٔ بیشتری جمع کند و، با‌کنند​ کمی شانس، در حالی که دروگرِ روح داشت کارهای سخت‌زیادی​ را انجام می‌داد، یکی دو خاطرهٔ دیگر هم به جیب بزند!

باز خوبه که خیلی زودتر از سیزده دقیقه رسید...‌جنگ‌دیده​ عجب کارمندِ نمونه‌ای! تازه دارم می‌فهمم چرا استاد جت‌بسیار​ همیشه انگار کم‌خوابی داره. امیدوارم حکومت حقوقش رو زیاد کنه...

سانی با این فکر از جا بلند شد و با استفاده‌دلیل​ از گامِ سایه، نزدیکِ آن شش بیدارشده ظاهر شد؛ همان‌هایی که چیزی‌تایرنت​ نمانده بود زیرِ دست‌وپای موجوداتِ کابوس که داشتند جلو می‌آمدند، لِه شوند.

راستش، معجزه بود‌برتری​ که همهٔ آن‌ها‌خیلی​ هنوز زنده بودند.

سانی بار دیگر اوداچی را احضار کرد، شکارچی‌ای‌جنگ‌دیده​ را که با کمان زنِ جوانِ آشنا را هدف‌بسیار​ گرفته بود کشت و نگاهی گذرا به دختر انداخت.

چیزی پشتِ سرش منفجر شد، درست همان‌مبارزانِ​ سمتی که استاد جت داشت با تایرنت‌می‌کردند​ می‌جنگید، و هاله‌ای سرخ و تیره رویش انداخت.

«س—سرور ولگرد! باید چی‌کار کنیم؟!»

مگر واضح نبود؟

فرار کنین احمق‌ها!

سانی پشتِ نقابِ سیاه و ترسناکش چهره در‌باتجربه​ هم کشید و دهان باز کرد. صدایش پر از‌تعدادشان​ حرص بود، چون مجبور بود چنین دروغِ مزخرفی بگوید:

«بایستین و بجنگین.»

دختر به او خیره‌داده​ ماند. ناگهان شرم به‌وضوح‌عوض​ در چهره‌اش نقش بست.

«معلومه... معلومه... یه‌می‌توانستند​ بیدارشده باید همین‌مبارزانِ​ کار رو بکنه...»

سانی که به‌زور جلوی نالهٔ حرص‌درآرش‌کاملی​ را گرفته بود، عضلاتِ دردمندش را سفت‌به‌ندرت​ کرد و مارِ روح را بالا برد.

چه مسخره‌بازی‌ای! خدا‌باتجربه​ کنه این جمله‌م‌کنند​ توی شبکه وایرال نشه...

در نهایت، دروازه مهار‌دسته‌های​ شد و معجزه‌آسا هیچ‌جنگ‌دیده​ تلفاتِ غیرنظامی‌ای در پی نداشت.

مدت کوتاهی پس از ظاهر شدنِ استاد جت، نیروی ضربتِ حکومت بالاخره از راه رسید.‌صرفاً​ چند نفربرِ هواییِ سریع با غرشِ موتورهای جت از آسمان فرود آمدند و ده‌ها بیدارشده‌اتفاقاتی​ از آن‌ها پایین پریدند؛ همگی زره‌هایی عالی به تن و سلاح‌هایی قدرتمند در دست داشتند.

تقریباً در همان زمان، خودروهای زرهی در جاده ظاهر شدند و به روی انبوهِ موجوداتِ کابوس آتش گشودند. توپ‌های طلسم‌فناوری‌شان‌اما​ توانست پلیدهای ضعیف‌تر را پودر کند و قدرتمندترها را از خیابان‌های شهر دور براند. این ماشین‌ها که انسان‌های عادی هدایتشان‌اغراق​ می‌کردند، برای کنترلِ میدانِ نبرد بودند تا کارِ بیدارشدگان را برای نابودیِ موجوداتی که سلاح‌های انسانی حریفشان نمی‌شد، راحت‌تر کنند.

پشت‌بندِ آن‌ها، دسته‌ها، ماشین‌ها‌داده​ و سربازانِ عادیِ بیشتری‌عوض​ هم از راه رسیدند.

در کمالِ ناباوری، استاد جت واقعاً تایرنت را از پای درآورد. گرهِ نبردشان‌می‌کردند​ زمانی باز شد که جت ناگهان مسیرِ حمله‌اش را از خودِ سردسته تغییر‌شدن​ داد و جمجمهٔ سه‌چشمی را که مثل کلاه‌خود به سر گذاشته بود، هدف گرفت.

به‌محضِ اینکه توانست جمجمه را ترک بیندازد، شعله‌های سرخی که در چشمانِ‌استادها​ اشباح می‌سوخت خاموش شد و آن‌ها را گیج و ضعیف به جا‌داشتند​ گذاشت. خیلی‌هایشان راحت روی زمین افتادند و حیاتِ شومشان را از دست دادند.

تایرنت تلوتلو خورد و بعد مثلِ تپه‌ای از خزِ پوسیده‌صرفاً​ و گوشتِ خشکیده فرو ریخت؛ افتادنش لرزه‌ای به جانِ میدانِ‌اما​ نبردِ خونین انداخت. این بار، دیگر واقعاً و به‌کلی مُرده بود.

پس از آن، کفهٔ‌داده​ ترازوی نبرد به‌شدت به‌عوض​ نفعِ انسان‌ها سنگینی کرد.

سانی با دیدنِ تیمِ ویژه‌ای از بیدارشدگان که برای‌تارومار​ تأمینِ امنیتِ دانش‌آموزان واردِ مدرسه شدند، قدیس را مرخص‌کدام​ کرد و برای آخرین بار نگاهی به صحنهٔ کشتار انداخت.

دلش خون بود.

...نه به خاطرِ ویرانی و خرابی‌ای که خیابان‌های زمانی‌می‌کردند​ آرام را در بر گرفته بود، بلکه به خاطرِ تمامِ‌داشتند​ خرده‌های روح و امتیازهای مشارکتی که داشت از دست می‌داد.

چه ظلمی! چه بی‌عدالتیِ بزرگی!

خب، دست‌کم تعدادِ خیلی زیادی قطعهٔ سایه و‌جنگ‌دیده​ چند خاطره گیرش آمد و حتی یک سبکِ‌تعدادشان​ نبردِ جدید، ژرف و به‌طرزِ زیرکانه‌ای مرگبار یاد گرفت.

اما این‌هولناک​ فکر هم‌می‌توانستند​ چندان تسلایش نداد.

سانی در حالی‌باتجربه​ که چیزی نمانده بود‌استادها​ گریه‌اش بگیرد، آهی کشید...

و در سایه‌ها محو شد.

ولگرد بی‌آنکه حرفی بزند یا سهمی بخواهد، همان‌قدر ناگهانی که پیدایش شده‌به‌ندرت​ بود، غیبش زد. تنها چیزی که از او به جا ماند، ده‌ها موجودِ‌روبه‌رو​ کابوسِ مُرده بود و یادِ نبردش در ذهنِ کسانی که او را دیدند.

و مدتی بعد، در کوچه‌ای تاریک و خلوت، سانلسِ بیدارشده که از فراخوانِ دفاع‌می‌کردند​ از دروازه طفره رفته بود، به سمتِ گوشه‌ای دنج رفت و خم شد تا‌تایرنت​ صندوقِ حریص را بردارد؛ صندوقی که داشت دزدکی از پشتِ یک سطل‌زبالهٔ بزرگ سرک می‌کشید.

سانی رابطش را برداشت، دستی روی درِ‌استادها​ صندوق کشید و مرخصش کرد؛ بعد با‌کدام​ چهره‌ای درهم‌رفته به صفحهٔ نمایش خیره شد.

آهِ سنگینی‌حالا​ از میانِ‌داده​ لب‌هایش خارج شد.

«آه، ترسو بودن چقدر خوبه...»

ناولها | novelha.net