چپتر 950: از خط خارجشده
0هنوز با کاروان فاصله داشت، اما تمامِ عرضِ بزرگراه با چیزی شبیه بهستون دیواری بلند از جنسِ آلیاژ مسدود شده بود. اطرافش صحنهای از هرجومرجِ مطلق بود؛مرگ تکههای پارهپارهٔ فلز و تکههای عظیمِ بتن در آشفتگیِ تمام روی جاده افتاده بودند.
سانی اخم کرد و سعی کردتعادلِ از چیزی که میدید سردربیاورد. بعدبستگی از یکی دو ثانیه، زیرلب ناسزایی گفت.
جلوتر از آنها، مانعِ بینِ جاده و راهآهن خرد و خاکشیر شده بود. شیئی که فکر میکرد دیواری آلیاژی است،بدتر در واقع سقفِ واگنِ قطاری بود که به پهلو افتاده بود. احتمالاً در گذشته یکی از این غولهای زرهپوش همینجاکشید از ریل خارج شده و بخشِ کاملی از بزرگراه را به کابوسی از بتنِ شکسته و آلیاژِ لهشده تبدیل کرده بود.
«لعنت...»
سانی پیشتر یک بار سوارِسرعتش قطارِ زرهی شده بود، برای همینتماماً میدانست این دژهای متحرک چقدر ترسناکاند.
«آخه چی میتونستسرنوشتِ یه هیولای آلیاژی مثلشکنندهای این رو نابود کنه؟»
مطمئن نبود که یک زلزله برای خارجشکنندهای کردنِ یکی از آنها از ریل کافیحرکتش باشد، هرچند این منطقیترین نظریهای بود که داشت.
به هر حال، سانیقطاری مشکلاتِ فوریتری از حدساین زدنِ سرنوشتِ قطارِ لهشده داشت.
کاروان نباید سرعتش را کم میکرد... تعادلِ شکنندهای که توانسته بودند ایجاد کنند، تماماً به ایندهد بستگی داشت که ستون به حرکتش ادامه دهد. اگر سرعتشان کم میشد یا بدتر از آن،کابوس مجبور به توقف میشدند، هیچ راهِ فراری از مرگ نداشتند. بهسادگی در میانِ موجوداتِ کابوس غرق میشدند.
با این حال، لاشهٔنباید قطارِ خارجشده از ریلتوانسته راه را کاملاً بسته بود.
سانی چهره در همنباید کشید و بعد دستورِتوانسته کوتاهی در دستگاهِ رابط گفت:
«سام و کوئنتین،واگنِ پژواکها رو برگردونیداحتمالاً عقب پیشِ کرگدن.»
سپس، لحظهای چشمانشسرنوشتِ را بست و حواسششکنندهای را به جلو فرستاد.
سانی پس از استاد شدن و پیش از آمدن به قطبِ جنوب، هیچ فرصتیحرکتش پیدا نکرده بود تا محدودیتهای ظهورِ سایه را در نبرد بسنجد. حالا میدانست که توانِبهسادگی عروجیافتهاش قدرتمندتر از چیزی است که فکر میکرد... بنابراین، میخواست دوباره از آن استفاده کند.
پیش از آنکه کاروان به لاشه برسد، سایههای روی شیبِ کوه جان گرفتند و به جلو رواناگر شدند و شاخکهای بلندی شکل دادند. این شاخکها آلیاژِ واگنِ واژگونشده را شکافتند، آن را گرفتند ولاشهٔ سپس این سازهٔ عظیم را به کناری کشیدند. صدای کرکنندهٔ کشیده شدنِ فلز روی بتن در هوا پیچید.
«یالا... یالا...»
واگن فقط به اندازهای جابهجا شد که راهی برای کرگدن که داشت نزدیک میشد، بازادامه کند. نفربرِ زرهی با دژکوبش چند تکه از مانعِ بتنی را پودر کرد، جاده رامیانِ باز کرد و سپس به پهلو مانور داد و از کنارِ سازهٔ آلیاژیِ لهشده گذشت.
پشتِ آن، معلوم شد که بزرگراه در وضعیتِ وحشتناکی قرار دارد، بنابراین هدایتِ کرگدن از میانِ آن آشفتگیِ فلزاتِ شکستهبدتر مهارتِ زیادی میطلبید. اما لاستر دقیقاً همان کسی بود که از پسِ این کار برمیآمد. او استادانه از تمامِ موانعِکشید جدی دوری کرد و بیآنکه سرعتش را کم کند، از میانِ آنهایی که قابلِ تخریب بودند، با ضربه عبور کرد.
بقیهٔ وسایلِ نقلیه به بزرگیِسرعتش نفربرِ زرهی نبودند، برای همین دنبالتماماً کردنِ آن برایشان چندان سخت نبود.
چند پلید از میانِ لاشهها بیرون خزیدندگذشته تا به کاروان یورش ببرند، اما تیرهابخشِ و گلولههای سمی بیدرنگ بدنشان را سوراخ کرد.
طولی نکشید که کاروان از میانِتعادلِ آوارها گذشت... اما سانی بهجای اینکه نفسِستون راحتی بکشد، فقط دندان به هم فشرد.
پشتِ بقایای قطارِ زرهی، فوجِ دیگری ازشکنندهای موجوداتِ کابوس سرِ راهشان پنهان شده بود؛ فوجیادامه بسیار بزرگتر و خطرناکتر از تمامِ دستههای قبلی.
بدتر از همه اینکه چون دیر متوجهِشکنندهای آن شده بودند، زمانِ چندانی نداشتند تاحرکتش با حملاتِ دوربرد از تعدادِ پلیدها کم کنند.
کاروان در خطری جدی بود.
«لعنت!»
سانی نگاهی گذرا به کمانِ سیاه درشکنندهای دستانش انداخت؛ خوب میدانست که این بارحرکتش قدرتِ آن بهتنهایی کافی نیست. وضعیت وخیم بود.
...که یعنیزدنِ وقتش بود سوارهنظامسرعتش را خبر کند.
به فکرش رسید کابوس را نزدیکِ کرگدن احضار کند و با ژستی جذاب از روی سقف بپرد روی زین، درست مثلِ قهرمانهای خفنِ وبتونها، امابار بعد از خیرِ این نمایشبازی گذشت. نه اینکه سانی نتواند از روی وسیلهٔ نقلیهٔ در حالِ حرکت روی پشتِ اسبی در حالِ تاخت فرود بیاید،نظریهای مسئله فقط این بود که زینِ کابوس یک خاطره بود و هر بار که احضار میشد، باید آن را با دست روی مرکبِ سیاه میگذاشت.
حالا دیگر سانی میتوانست اسبش را بدونِ زین براند، اما استفادهٔتماماً مؤثر از هر نوع سلاحِ سردی بدونِ رکاب کموبیش منتفی بود.توقف رکابها هرچند ناچیز به نظر میرسیدند، اما برای نبردِ سواره ضروری بودند.
آهی کشید.
«انگار من اصلاً خفن نیستم...»
با این فکر، سانی کابوس را مستقیماًگذشته روی سقفِ کرگدن احضار کرد و همزمانبخشِ گناهِ تسلا و [زینِ گرانقیمت] را فراخواند.
طولی نکشید که نریانِ مهیبِ سیاه روبهرویش ایستاد و در حالی که شعلههای سرخِ وحشی در چشمانشاگر میسوخت، به جلو خیره شد. کابوس خرناسهای کشید و دو ردیف نیشِ فلزیاش را که شبیه به دندانهایخارجشده گرگ بود، نشان داد. انگار حسابی خوابیده بود و حالا لهله میزد تا چند پلید را تکهتکه کند.
مهتاب رویزدنِ سطحِ تیرهٔ شاخهایسرعتش آدامانتینِ مرکب درخشید.
«نگران نباش... تا چندنباید لحظهٔ دیگه فرصت پیداتوانسته میکنی حسابی جولان بدی...»
سانی بیدرنگ زین را روی پشتِ سیاه مرکب گذاشت و آن راریل در جایش محکم کرد. درست در همان لحظه، تفنگِ سامارا غرید وپیشتر گلولهای درخشان را به دلِ تاریکی فرستاد. پاسخش همسراییِ زوزههای جانوری بود.
سانی ناسزایی گفت، قبضهٔنباید گناهِ تسلا را گرفتتوانسته و روی زین پرید.
سانی برای لحظهای چشمانش را بست وشکنندهای هجومِ نجواهای موذیانه را به ذهنش حسحرکتش کرد. امروز، انگار از همیشه واضحتر بودند.
نفسِ عمیقی کشید، بعدنباید به جلو نگاه کرد وایجاد کابوس را به تاخت واداشت.
مرکبِ سیاه خیز برداشتقطاری و با قوسی بلنداین از روی سقفِ کرگدن پرید.
...داخلِ نفربرِ زرهی، لاستر با شنیدنِ صدای کوبیده شدنِ سمهایکنند آدامانتین درست بالای سرش یکه خورد و بعد گردن کشیدبدتر تا به شبحِ سریعِ اسبِ در حالِ پرش خیره شود.
«آآآ، اینزدنِ دیگه چهنباید وضـ... وضعشه!»
لحظهای مکث کردسرنوشتِ و بعد باتعادلِ صدایی خفه اضافه کرد:
«...چقدر باشکوهه لعنتی.»
سانی همانطور که به سمتِ انبوهِ پلیدها شیرجه میرفت،ایجاد قبضهٔ گناهِ تسلا را محکمتر چسبید و با ریختنِ جوهرمیشد به درونِ آخرین آرزو، تنها افسونِ آن را فعال کرد.
«بیا معنیِ ترسِسرنوشتِ واقعی رو به اینشکنندهای عوضیها نشون بدیم، کابوس...»