چپتر 1126: چپتر ۱۱۲۶: افشای غیرمنتظره
0سانی واکنشِ چندانی به این حرف نشان نداد. شنیدنِ اینکه موجودی ترسناکمکافاته مثل جانورسالار به فکرِ قتلِ یکی از نزدیکانش باشد... قطعاً تجربهای دلهرهآورجذب بود. با این حال، شخصِ موردِنظر نفیس بود. پس این حس تازگی نداشت.
همیشه کسی پیداچادرِ میشد که بخواهدسیشان او را بکشد.
دلم میخواد ببینماون چطور میخوای اینبله کار رو بکنی.
لحظهای مکثولی کرد و بعداستاده سر تکان داد.
...راستش، نه. حرفموفراموششده پس میگیرم. اصلاًشاهکار هم دلم نمیخواد.
چند لحظه سکوت دردوردست چادرِ دوردست حاکم بود. سیشاندادن برای جواب دادن عجله نکرد.
وقتی سرانجامولی به حرف آمد،استاده صدایش یکنواخت بود:
«برای این کاراون باید منابعِ خیلیبله زیادی تخصیص بدیم.»
جانورسالار انگار کمی جا خورد. کمانِ ابرویش چنان بینقص بود که حتی سایهٔ سانی هم لحظهایحسرتبار مسحور شد. خوشبختانه، سایهٔ دلگیر را برای جاسوسی از او فرستاده بود؛ آن یکی به اینمیکنه راحتیها تحتتأثیر قرار نمیگرفت. سایه بهسرعت خودش را جمعوجور کرد و به گوش دادن ادامه داد.
«منابعِ خیلیسکوت زیاد؟ ولی اونحاکم فقط یه استاده.»
سیشان سر تکان داد.
«یه استاده،ولی بله. اما نهاستاده یه استادِ معمولی.»
قدیس همانطور که انگورهایپیاده آبدار میخورد، کمی بهخوددرمانگره این حرف فکر کرد.
«فکر کنم تو بهتر از همه بدونی. کاریجواب که توی ساحلِ فراموششده پیاده کرد واقعاً شاهکار بود...باید بهعلاوه، اون یه خوددرمانگره. کشتنِ اینجور آدما خیلی مکافاته.»
آهی کشیدولی و بافقط لحنی حسرتبار گفت:
«چرا باید میرفت و به اون خاندانِ وحشتناک ملحق میشد؟ درسته که ما هم برایفکر جذب کردنش خیلی تلاش نکردیم... ولی پادشاهِ شمشیرها، اون مرد. پیشِ خودش چی فکر میکنه؟ اولآدما اون پسرِ هان لی رو میفرسته تا بکشتش. بعد، توی خانوادهاش ازش استقبال میکنه. واقعاً بیشرمه...»
چشمانِ سانی کمی گشاد شد.
پس کارِ آنویل بود؟
بالاخره فهمید چه کسی پشتِاستاده کاستر بوده است. هرچند، باقدیس این اطلاعات هیچ کاری نمیشد کرد...
سیشان هم انگار جافقط خورده بود. چهرهٔ زیبا ومعمولی غریبش کمی در هم رفت.
«...فکر میکردم ما اونوپیاده فرستادیم. خاندانِ هان لیخوددرمانگره وفاداریشون رو فراموش کردن؟»
جانورسالار خندید.
«نه... تو خیلی وقته توی عالمِ رؤیا گم شدی، شان. یادت رفتهانگورهای که برای بیشترِ خاندانهای کوچک، سه خانوادهٔ بزرگِ ما مثلِ یه پیکرهٔپیاده واحدن. بیشترِ وقتها اونا فقط میتونن حدس بزنن کدوم قلمرو دستور رو داده.»
انگورِ دیگریولی قورت دادفقط و لبخند زد.
«اوه، ما هم کسی رو فرستادیم تا تویخوددرمانگره عالمِ رؤیا بکشتش. منتها فرستادهمون خیلی بیعرضه ازحسرتبار آب دراومد. حتی پاش به شهرِ تاریک هم نرسید.»
سانی کمی جابهجا شد. پس بهجز کاستر قاتلهایجواب دیگری هم در کار بودهاند... ساحلِ فراموششده جانشان راباید گرفته بود تا او مجبور به این کار نباشد.
در همینولی حین، قدیسفقط پوزخند زد:
«ولی اون دختر واقعاً خیلی خوششانسه. وقتی بچه بود، رؤیازادقدیس نذاشت با تمامِ قوا بیفتیم دنبالش. حالا که اون پلیدکاری از دسترس خارجه، اون یه عروجیافتهست. اونم یه عروجیافتهٔ حسابی دردسرساز.»
این بار سانی نتوانست آشفتگیاش راشاهکار پنهان کند. چیزی که تازه شنیدهمکافاته بود، واقعاً مثلِ یک بمب بود.
رؤیازاد... آستریون؟
مرموزترین فرمانروا، آستریون... وقتی نفیس بچهبله بود از او محافظت کرده بود؟انگورهای چی؟ چرا باید چنین کاری میکرد؟
راستش، سانی همیشه حس میکرد چیزِ عجیبی در داستانِ کودکیِ نفیس وجود دارد. خاندانهای بزرگ همیشهکنم در تلاش بودند او را بکشند و یکی پس از دیگری قاتل میفرستادند... با این حال، چراآهی شکست خورده بودند؟ چرا یک قدیس نفرستاده بودند تا مشکل را یک بار برای همیشه حل کند؟
پیشتر فرض کرده بود دو احتمال وجود دارد. یا وظیفهٔ کشتنِ آخرین دخترِ شعلهٔ جاودان اهمیتِ چندانی نداشته،چرا یا قلمروها بهخاطرِ لزومِ پنهانکاری محدودیت داشتهاند. حرکتِ یک قدیس برای حذفِ یک انسانِ معمولی، بهویژه کسی ازمیفرسته یک خانوادهٔ سرشناس، چیزی نبود که بشود بهراحتی رویش سرپوش گذاشت، چرا که آنها همیشه در کانونِ توجه بودند...
یا دستکم این چیزی بود که پیشتر فکر میکرد. حالا، پس ازوقتی شناختِ بیشترِ خاندانهای بزرگ و نحوهٔ کارشان، سانی فهمیده بود که هیچچیز مانعشانخورد نبود تا هر کسی را که میخواهند بیهیچ عقوبتی سلاخی کنند... مگر خودشان.
اگر آستریون کسی بود که دلاوری واما سرود را در تلاششان برای خلاص شدن ازفکر شرِ نفیس محدود میکرد، خیلی چیزها روشن میشد.
اما پرسشهایولی بیشتری همفقط به میان میآورد.
برای نمونه، انگیزهاش چه بود؟
آیا به این خاطر بود که او هم مانند خودشعجله یک رؤیازاد بود؟ نوعی احساساتِ خاص که آن فرمانروای مرموززیادی نسبت به دخترِ همرزمِ سابقش داشت؟ یا چیزی کاملاً متفاوت؟
سانی بهسادگی نمیدانست.اون و متأسفانه، جانورسالاربله واردِ جزئیات نشد.
در این میان، سیشان بااستاده اخم به قدیسِ آسودهخاطر نگاه کرد.همانطور گوشهٔ لبش به پایین کج شد.
«...خیلی مغرور شدی، بین.پیاده از اون موجود باخوددرمانگره صدای بلند حرف نزن.»
عجیب آنکه جانورسالار طوری رفتار کرد که انگار مقصر است. اونکرد که بینِ آن دو بزرگتر و قدرتمندتر بود، بهجای اینکه سیشانبدیم را بابتِ سرزنش کردنش توبیخ کند، با نگاهی گناهکارانه سر تکان داد.
«ببخشید... حق با توئه.»
کمی ساکت مانداون و بعد سرشبله را تکان داد.
«اما باید فکری به حالِ ستارهٔ دگرگون کرد. بیدارشدگانِ تحتِ فرمانش همینطوری هم دردسر بودن. امیدوار بودم بلبل و پروردهٔ گرگهاوحشتناک فاصلهشون رو حفظ کنن، اما به نظر میرسه خیلی باهاش صمیمیان... هیچکدوم رو نمیشه دستکم گرفت. حالا اون استاد سانلس همچشمانِ هست. چه شخصیتِ بیرحمی... اون هم تو یه ظاهرِ به این بانمکی. چه حیف. مگه قرار نبود فقط یه پیشاهنگِ ساده باشه؟»
سیشان لبخندِ کمرنگی زد.
«تو مدام بازماندههای ساحلِ فراموششده رو دستکم میگیری. هیچکدوم از کسایی که از اونجا جونِ سالم به در بردن ساده نیستن. سانلس...ساحلِ خیلی بیشتر از چیزیه که به نظر میرسه. هرچند که یه دیوانهست. اون موقع تو شهرِ تاریک، با ستارهٔ دگرگون به مشکلجذب خورد و ماهها بهتنهایی تو ویرونهها زندگی کرد. حتی من هم نمیتونستم از اون جونِ سالم به در ببرم، اما اون برد.»
جانورسالار چند لحظه فکر کرد.
«مهمونِ ما چند باری با سانلسِ عروجیافته درگیر شده، نه؟ زیاد در موردش حرفکشید نزد، برای همین فرض کردم چیزِ زیادی برای گفتن نیست. اما باید بهتر میدونستم.پادشاهِ اون... شخص... استانداردهای عجیبی داره. برای اون، یه دیوانهٔ دیگه اصلاً ارزشِ اشاره کردن نداره.»
سانی از این گفتگو متوجهِ دو چیز شد. اول اینکه نقشهاش برای ظاهر شدنآمد بهعنوان یک وحشیِ بیرحم دستکم تا حدودی موفقیتآمیز بود. دوم اینکه موردرت رازهایش راچنان با خاندانِ بزرگِ سرود در میان نگذاشته بود... درست همانطور که سانی انتظار داشت.
«جای تعجب نداره...»
جانورسالار انگورِولی دیگری قورت داداستاده و ناگهان پرسید:
«راستی، حالِساحلِ باست چطوره؟ خوبواقعاً ازش مراقبت میکنی؟»
سیشان مدتی به خواهرشدوردست خیره ماند، بیآنکه ازجواب این حرف خوشش آمده باشد.
«حالش خوبه. در موردِ نفیس وبله آتشبانانش هم... در این مقطع، بهترهانگورهای تلاشمون رو جای دیگهای صرف کنیم.»
قدیس خندید.
«خوبه، خوبه... باشه،فراموششده فعلاً ستارهٔ دگرگونشاهکار و متحدانش رو نمیکشیم.»
لحظهای مکثسکوت کرد ودوردست بعد لبخند زد.
«اما بالاخره بایداون یه نفر روبله بکشیم. وقت تنگه...»