چپتر 974: سایه در پوسته
0در نهایت، سانی با نیو معاملهای کرد. پس از کشتنِ موجوداتِ کابوسِمیرسید بسیار برای دفاع از کاروان، خاطرههای مازادی داشت، و شبگرد برای مسلحمحافظتی کردنِ بیدارشدگانِ خودش، بهشدت نیازمندِ سلاح و زرهی مناسب برای نبردِ زمینی بود.
زمانی یک دستهٔ کامل از آنها در کشتیِ جنگی حضور داشتند، اما حالا تنها چهار نفرمیرسید باقی مانده بودند. از آنجا که این جنگجویانِ خاندانِ شب قرار بود در آیندهٔ نزدیک درسرعتی کنارِ دیگر بیدارشدگان از کاروان دفاع کنند، و قدیس نیز همچنان در خواب بود، سانی سختگیری نکرد.
اینگونه بود که دو خاطرهٔ جدید بهنوعی دست آورد که قرار بود خلأِ زرادخانهاش راتورِ هنگامِ عبور و مبارزه در آب پر کنند.
یکی از آنها طلسمِ سادهای از رتبهٔ بیدارشده بود که به او اجازه میداد زیرِ آبساختهشده نفس بکشد. نامش [مرواریدِ جوهر] بود و دو افسون داشت. یکی بهطورِ غیرفعال هوا تولید میکرد، دیگریداستانِ باید فعال میشد و به حاملش تواناییِ دیدِ واضح میبخشید، انگار که نقابی شیشهای بر چهره داشت.
در توصیفِ طلسم بهسادگی آمده بود که نفسکشیدن جوهرِ حیات استنظر و زیبایی هدفِ آن. آدم باید میتوانست واضح ببیند تا قدرِماهیگیری زیبایی را بداند، و آنقدر زنده بماند تا از آن لذت ببرد.
چقدر رمانتیک.
خاطرهٔ دوم عروجیافته بود و به نظر میرسید... نوعی زره باشد. درشبیه حقیقت، بیشتر شبیه به مهاربندی ساختهشده از تورِ ماهیگیری بود که هیچگونهشنا محافظتی ارائه نمیداد، اما به پوشندهاش اجازه میداد با سرعتی شگفتانگیز شنا کند.
نامِ مهاربند [صیدِ چابک] بود و توصیفش داستانِ شاهِ موشهای آبی را روایت میکرد که قسمساختهشده خورده بود ماهیِ شگفتانگیزی را بخورد، اما بعد فهمید که آن ماهی را فقط میتوان باتوصیفش استفاده از چشمانِ پادشاهِ پرندگان — برادرش — بهعنوانِ طعمه صید کرد. کلِ ماجرا خیلی عجیب بود.
...اما موشِ آبیزنده دیگه چیه؟ مگهببرد موشها ماهی میخورن؟
تنها ایرادِ این مهاربندِ عجیب این بود که مثلِ همیشه، هنگامِ پوشیدنش نمیشد از هیچ خاطرهٔ زرهمانندِ دیگری استفاده کرد. با اینشبیه حال، سانی از دستاوردهایش راضی بود. ناتوانی در دفاع از خود در آب، از زمانِ سفرِ دریایی به قطبِ جنوب مثلِ خوره بهروایت جانش افتاده بود، و با اینکه امیدوار بود هرگز مجبور به استفاده از این خاطرههای جدید نشود، صرفِ داشتنشان به او آرامش میداد.
چند ساعت پس از برخورد با کشتیِ جنگیِ بهگِلنشسته، کاروانحقیقت بارِ دیگر به راه افتاد. طولِ کاروان تغییری نکرده بود،نمیداد اما حالا افرادِ بسیار بیشتری در وسایلِ نقلیه حضور داشتند.
نیو وقتی میگفت هزاران ملوان در آن کشتیِ متلاشیشده حضور دارند، شوخی نمیکرد. و تازه، اینها فقطتورِ کسانی بودند که جانِ سالم به در برده بودند. سانی صادقانه نمیدانست آنها را سرباز بداند یاشاهِ پناهنده، اما میدانست که گروهبان گیر و دیگر افسران بهزودی این موضوع را برایش حلوفصل خواهند کرد.
کاروان سلاحهای یدکیِ زیادی داشت، بهخصوص حالا که انبارهای بارِ باقیماندهٔ کشتیِ جنگی را خالی کردهحقیقت بودند؛ بنابراین احتمالِ زیادی وجود داشت که بسیاری از ملوانان به مبارزانِ فعال تبدیل شوند. حتینامِ اگر اینطور نمیشد، سانی همین حالا هم از داشتنِ یک استادِ دیگر در آنجا راضی بود.
حضورِ نیو برای روحیهٔ همهٔ افرادِ کاروان هم معجزه کرد؛ نه فقط چون عروجیافته بود، بلکه بهنوعی خاطرِ آن ورودِ پرزرقوبرقش. اگر راهی تضمینی برای جلبِ تحسینِ دیگران وجود داشت، این بود که درستشنا در لحظهٔ مناسب، گلهای از موجوداتِ کابوس را که قصدِ خوردنشان را داشتند، به رگبارِ توپخانه ببندی.
«ها... شایدرمانتیک باید این روشنظر رو یادم بمونه...»
سانی همچنان نگهبانی داد تا اینکه ستونِ خودروها چرخید و با پشتسرحقیقت گذاشتنِ بزرگراهِ ساحلی، دوباره به سمتِ کوهستان بالا رفت. تازه آن موقعسرعتی به خودش اجازه داد استراحت کند و از سقفِ کرگدن به داخلش رفت.
پس از ردوبدل کردنِ چند کلمه با پروفسوررمانتیک اوبل و بث، به یکی از محفظههای خوابحقیقت رفت و درش را بست تا کمی تنها باشد.
آنجا چند لحظهببیند درنگ کرد و سپسزنده رونها را احضار کرد.
پس از کمی فکر کردن، سانی سرانجام تصمیم گرفت خطر کند وشبیه ردایِ جهانِ زیرین را به روحش پیوند بزند. نمیدانست چه میشود وشنا فکرِ اینکه بدونِ زرهی مناسب بماند، فراتر از کمی نگرانکننده بود، اما...
راستش را بخواهید،چقدر سانی بهشدت کنجکاوعروجیافته بود ببیند چه میشود.
طولی نکشید کهزنده به رشتهای ازببرد رونهای سوسوزن خیره ماند.
[یادگار پیوند بخورد؟]
چند لحظه تردیدچقدر کرد، آهی کشید ونظر بعد آرام زمزمه کرد:
«بله.»
سانی محضِ احتیاط ردا را مرخص کرده بودبماند و حالا پارچهٔ نرمِ کفنِ عروسکگردان را به تننوعی داشت. به همین دلیل، در همان لحظه تغییری ندید.
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
و بعد،ببرد صدای طلسمرمانتیک به گوش رسید.
گفت:
[خاطره نابود شد.]
چشمانِ سانی گرد شد.
«چی؟!»
جا خورد و چیزی نماندهبداند بود سرش به سقفِ محفظهببرد بخورد. قلبش یک لحظه ایستاد.
«این دیگهرمانتیک چه وضعشه؟!عروجیافته منظورت چیه؟!»
اما بعد،ببرد صدای طلسم دوبارهدوم در سرش پیچید.
[صفت به دست آمد.]
همزمان، سانی تغییری... تغییری ژرف اما غیرقابلتوضیح حس کرد. انگارحقیقت این تغییر هم بر بدنش اثر میگذاشت هم بر روحش. دردناکپوشندهاش نبود و حسِ آسیبرسانی هم نداشت... فقط خیلی، خیلی عجیب بود.
انگار پوستش به سنگرمانتیک تبدیل شده بود، اما همزماننوعی دقیقاً مثلِ قبل مانده بود.
همزمان حس میکرد افسونهای ردایِ جهانِ زیرینچقدر در نوکِ انگشتانش است؛ با اینکه زرهِ عقیقیباشد احضار نشده و در واقع نابود شده بود.
«...ها؟»
سانی مدتی بیحرکت ماند و سعی کرد بفهمدزره چه بلایی سرش آمده است. بعد که نتوانستماهیگیری پاسخی پیدا کند، توجهش را به رونهای سوسوزن داد.
در فهرستِ خاطرههایش،چقدر دیگر اثری ازعروجیافته ردایِ جهانِ زیرین نبود.
با این حال...
حالا صفتِ تازهای داشت.
سانی نفسشرمانتیک را حبسعروجیافته کرد و خواند:
صفتها: [مقدّر]، [شعلهٔ ایزدی]، [استادِ سایهها]، [بافتِ خون]، [بافتِ استخوان]...
و آنجا در انتهایِقدرِ فهرست، رشتهٔ تازهای ازبماند رونها پدیدار شده بود.
صفت: [پوستهٔ مرمرین].