چپتر 199: آویزان از صخره
0گندش بزنن!
با پریدن در مغاکِ تاریکسایه و بیانتها، سانی برای لحظهایپرتابی از تمامِ تصمیماتِ زندگیاش پشیمان شد.
چطور کارش به اینجاخنجر کشیده بود؟ کجای کارسایه را اشتباه کرده بود؟
با این حال، وقتی برایثانیه خودکاوی نداشت. هنوز آماده نبود کهدیگر تمامِ زندگیاش از جلوی چشمانش بگذرد.
مسائلِ مهمتری در میان بود.
پیش از آنکه شتابِ پرشش گرفته شود، سانی خارِ خزنده را احضار کرد. تا خنجرِ مثلثیشکلعریض در دستش ظاهر شود، سقوطش شروع شده بود. سانی بیآنکه وقت را تلف کند، خنجر رامچِ با تمامِ توان پرتاب کرد و همزمان سایه را از روی دستش به تیغهٔ کونای فرستاد.
خنجرِ پرتابی در تاریکیِ غارِ زیرزمینی برقی زد، از رویتیغهٔ شکافِ عریض گذشت و در صخرهٔ سختِ آن سویش فروگذشت رفت. به لطفِ تقویتِ سایه، خنجر عمیقاً در سنگ جا گرفت.
آره!
لحظهای بعد، نخِ نامرئی که خارِ خزنده را به مچِ سانی وصل میکرد، کشیده و سفت شد. در یک آن،بکاهد دستش با شدت به جلو کشیده شد. سانی که با تمامِ وجود به نخ چسبیده بود، با سرعتی باورنکردنی درتیر تاریکی تاب خورد. پشتِ سرش، دهها اسکلت به درونِ شکاف سقوط کردند و هر ثانیه شمارِ بیشتری به پایین میافتادند.
اما اوتوان دیگر فاصلهٔهمزمان زیادی گرفته بود.
ها! بخورینش، حرومزادهها!
چند ثانیه بعد، برخوردِ سختش با دیوارهٔ روبهروییِ شکاف، خنده را برفاصلهٔ لبانش خشکاند. سانی سعی کرد کمی از شدتِ ضربه بکاهد، اما بازسعی هم دردِ وحشتناکی داشت. استخوانهایش به ناله افتادند و در آستانهٔ خردشدن بودند.
احتمالاً چند استخوان هم شکست.
سانی برای یکی دو لحظه از هوش رفت. وقتی به خودش آمد، مچِ دستش از دردعریض تیر میکشید و نخِ نامرئیِ خارِ خزنده داشت آرام در پوستش فرو میرفت. سانی با هیسیمچِ از سرِ درد، نخِ نازک را با دستِ دیگرش گرفت و بخشی از فشار را کم کرد.
سپس به بالا نگاه کرد.
حدودِ ده متر بالاتر از او، پنج چهرهٔپایین رنگپریده از لبهٔ پرتگاه سرک کشیده بودند. وحشت،چند شوک و بهت در چهرهشان نقش بسته بود.
آه. درسته. فکردیگر کنم دربارهٔ اینبخورینش خاطرهم چیزی نمیدونن.
در نگاهِ دسته، این ترفندِ نومیدانهٔ او احتمالاً شبیهِ... یک خودکشیِ محض به نظربرقی میرسید. از دیدِ کسانی که از افسونِ پنهانِ خارِ خزنده خبر نداشتند، سانی فقطآره خیز برداشته و در مغاک پریده بود تا بیهیچ ردی در تاریکیاش ناپدید شود.
انگار تصمیم گرفته بود جانش راپرتاب فدا کند تا به بقیه فرصتِ فرارپرتابی بدهد. کاری که یکجور قهرمانِ احمق میکرد.
اصلاً منو میشناسن؟سقوط مگه ممکنه منشمارِ یه همچین کاری بکنم...
سانی در حالی که اززیادی نخِ نامرئی آویزان بود، به سینهٔدیوارهٔ دردمندش فشار آورد و داد زد:
«هی، احمقها! من این پایینم!»
آرام، چهار چهره از آن پنجپرتاب چهره چرخیدند تا مستقیم به پایینفرستاد نگاه کنند. حالتِ چهرهشان کاملاً خندهدار بود.
کاسی فقطشکاف سرش راکردند کج کرد.
...اما حالتِاما چهرهٔ اوفاصلهٔ هم دیدنی بود.
سانی پوزخندی زد و شروع کرد به بالا رفتن. از آنجا که نخِ خارِ خزندهشکافِ میتوانست به ارادهٔ او طولش را تغییر دهد، دستور داد کوتاه شود و راحت تا بالانامرئی رفت؛ گهگاه هم پایش را سبک روی دیوارهٔ عمودیِ شکاف میگذاشت تا کار را سریعتر کند.
طولی نکشید که از لبهٔ پرتگاهپرتاب بالا رفت و در حالی کهفرستاد نفسنفس میزد، روی زمینِ سرد ولو شد.
بقیهٔ اعضایشکاف دسته فقط بهثانیه او خیره ماندند.
«...چیه؟»
افی اولینتوان کسی بود کهسایه به حرف آمد:
«آه... خوشحالم که زندهای، سانی.توان ولی خب... این دیگه چیتیغهٔ بود؟ چطوری این کار رو کردی؟»
سانی فقط کونای را به سمتش پرت کرد. همین که زنِدیگر شکارچی خم شد تا آن را بردارد، سانی نخِ نامرئی رالبانش کشید و خنجر را به پرواز درآورد تا به دستِ خودش برگردد.
«اوه، اون؟ مثل آب خوردن بود.بخورینش چیزی نبود که با یه چاقوروبهروییِ و یه تیکه نخ حل نشه... کموبیش.»
تصمیم گرفت نگوید که در آن چند لحظهٔ کوتاه میانِپرتابی پریدن از لبهٔ شکاف و فرو کردنِ خارِ خزنده درسویش صخرههای سمتِ دیگر، چیزی نمانده بود خودش را خیس کند.
افی چند بارکند پلک زد، بعدپرتاب آرام قد راست کرد.
«...خاطرهٔ باحالیه. از کجا آوردیش؟»
سانی کونای را مرخصفاصلهٔ کرد و با خستگیچند دستش را تکان داد.
«اون هیولاهای جوجهتیغی تویهمزمان شهر رو یادته؟ ازکونای یکی از اونا گرفتمش.»
با این حرف، بقیه تنهایش گذاشتند. آنهاهمزمان هم زخمی و از پا افتاده بودند. همهغارِ نیاز داشتند استراحت کنند و زخمهایشان را ببندند.
نفیس خواست برای درمانشان کاری کند،شمارِ اما افی جلویش را گرفت. زنِفاصلهٔ شکارچی با چهرهای درهم سر تکان داد.
«هنوز نه. یه مانعِ دیگهزیادی مونده که باید ازش رد بشیم.دیوارهٔ لازم داریم تو اوجِ آمادگیت باشی.»
ستارهٔ دگرگون نگاهی به او انداخت، چند لحظه مکث کردپرتابی و دوباره نشست. آن بیرون، حرفِ راهیاب قانون بود. اگر افیفرو میگفت نفیس باید توانش را نگه دارد، چارهای جز اطاعت نداشت.
سانی خستهتر از آن بود که اهمیتیهمزمان بدهد. میدانست به لطفِ بافتِ خون قرار نیستغارِ از خونریزی بمیرد، و فعلاً همین کافی بود.
فقط میخواست استراحت کند.
مدتی بعد، با شنیدنِ صدای کشیده شدنِ پایی روی زمین سر بلند کرد و دید کای دارد کنارش مینشیند.ضربه کماندارِ جذاب برای کسی که تازه از دلِ همان مهلکه بیرون آمده بود، بیش از حد زیبا و مرتب بهدرد نظر میرسید. اما سانی کمکم به این نتیجه میرسید که چارهای ندارد جز اینکه با این ویژگیِ اعصابخردکن کنار بیاید.
شاید کای صفتِ عجیبی داشتسایه که باعث میشد تحت هرپرتابی شرایطی خوب به نظر برسد.
سانی با نگاهکند به مردِ جوانِ زیباروهمزمان آهی کشید و گفت:
«هی، بلبل. حالت چطوره؟»
کای پشتِاما سرش را خاراندزیادی و جواب داد:
«آه... بدتوان نیستم. اونجا خیلیسایه نفسگیر بود، نه؟»
سانی سر تکان داد.
«آره. خب... چیزی شده؟»
کماندارِ جذاب کمی منومن کرد.
«نه، واقعاً. فقطپرتاب میخواستم سه تاروی چیز بهت بگم.»
عجب آدمِ عجیبیه.
«اوه؟ باشه، بگو.»
کای متفکرانهاما به او نگاهزیادی کرد و گفت:
«خب، اول از همه، الان کاملاًروی میفهمم منظورت چی بود وقتی گفتیغارِ دیوانهای. چون اون پرشت... واقعاً دیوانهوار بود!»
سانی تکخندهای کرد.
«فکر کنمشکاف همینطوره. ولیکردند زندهام، مگه نه؟»
کماندار سراما تکان دادفاصلهٔ و لبخند زد.
«یه چیزِ دیگه که میخواستم بگم اینه که فهمیدم چطور تونستی اونهمه ماه توی ویرانهها زندهعریض بمونی. شمشیرزنیت... تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. فکر کنم آدمای خیلی کمی توی شهرِ تاریک بتوننوصل از مبارزه با تو جونِ سالم به در ببرن. برای همین، الان همهچیز منطقیتر به نظر میرسه.»
سانی نمیدانست در برابرِ این تعریف چه احساسی داشته باشد. از یک طرف،پرتابی تحسین شدن برای چیزی که آنهمه برایش زحمت کشیده بود، حسِ خوبی داشت.لطفِ از طرفِ دیگر، همچنان ترجیح میداد دیگران او را ضعیف و بزدل بدانند.
این کارشکاف کشتنِ احمقها راثانیه خیلی آسانتر میکرد.
شانه بالا انداخت.
«ممنون. چیزِ سوم چیه؟»
کای مدتِ زیادی ساکت ماند، انگار سعیهمزمان داشت کلماتِ مناسب را پیدا کند. سرانجامتاریکیِ سر تکان داد و با احتیاط گفت:
«درسته. در موردِ اون پرشت... یادت هست که من میتونم پروازدیگر کنم، مگه نه؟ پس میتونستم بدونِ هیچ مشکلی تو رو ازلبانش روی شکاف رد کنم. پس، اِهم... چرا اون کار رو کردی؟»
سانی مدتی در سکوتفاصلهٔ به او خیره ماند؛چند با چهرهای خشک و بیروح.
...گندش بزنن.
راستش، در آن گیرودار،خنجر این جزئیاتِ حیاتی راسایه بهکلی فراموش کرده بود.
پس از سکوتی طولانی وثانیه معذبکننده، سانی دهان باز کرداما و با لحنی بیروح گفت:
«اوه، میدونی. تودیگر اون لحظه بهبخورینش نظرم ایدهٔ خوبی اومد.»
کای پلک زدپرتاب و نگاهِ عجیبیروی به او انداخت.
«یه... یه ایدهٔ خوب؟»
سانی گلویش را صافکردند کرد و به مردِپایین جوانِ جذاب چشمغره رفت.
«جواب داد، مگه نه؟فاصلهٔ پس... بیا دیگه هیچوقت دربرخوردِ موردش حرف نزنیم... هیچوقت. باشه؟»