---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 199: آویزان از صخره • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 199: آویزان از صخره

0

گندش بزنن!

با پریدن در مغاکِ تاریک‌روی​ و بی‌انتها، سانی برای لحظه‌ای‌تاریکیِ​ از تمامِ تصمیماتِ زندگی‌اش پشیمان شد.

چطور کارش به اینجا‌می‌افتادند​ کشیده بود؟ کجای کار‌زیادی​ را اشتباه کرده بود؟

با این حال، وقتی برای‌دیگر​ خودکاوی نداشت. هنوز آماده نبود که‌برخوردِ​ تمامِ زندگی‌اش از جلوی چشمانش بگذرد.

مسائلِ مهم‌تری در میان بود.

پیش از آنکه شتابِ پرشش گرفته شود، سانی خارِ خزنده را احضار کرد. تا خنجرِ مثلثی‌شکل‌گذشت​ در دستش ظاهر شود، سقوطش شروع شده بود. سانی بی‌آنکه وقت را تلف کند، خنجر را‌وصل​ با تمامِ توان پرتاب کرد و هم‌زمان سایه را از روی دستش به تیغهٔ کونای فرستاد.

خنجرِ پرتابی در تاریکیِ غارِ زیرزمینی برقی زد، از روی‌حروم‌زاده‌ها​ شکافِ عریض گذشت و در صخرهٔ سختِ آن سویش فرو‌کمی​ رفت. به لطفِ تقویتِ سایه، خنجر عمیقاً در سنگ جا گرفت.

آره!

لحظه‌ای بعد، نخِ نامرئی که خارِ خزنده را به مچِ سانی وصل می‌کرد، کشیده و سفت شد. در یک آن،‌شکافِ​ دستش با شدت به جلو کشیده شد. سانی که با تمامِ وجود به نخ چسبیده بود، با سرعتی باورنکردنی در‌سفت​ تاریکی تاب خورد. پشتِ سرش، ده‌ها اسکلت به درونِ شکاف سقوط کردند و هر ثانیه شمارِ بیشتری به پایین می‌افتادند.

اما او‌پرتاب​ دیگر فاصلهٔ‌سایه​ زیادی گرفته بود.

ها! بخورینش، حروم‌زاده‌ها!

چند ثانیه بعد، برخوردِ سختش با دیوارهٔ روبه‌روییِ شکاف، خنده را بر‌سختش​ لبانش خشکاند. سانی سعی کرد کمی از شدتِ ضربه بکاهد، اما باز‌دردِ​ هم دردِ وحشتناکی داشت. استخوان‌هایش به ناله افتادند و در آستانهٔ خردشدن بودند.

احتمالاً چند استخوان هم شکست.

سانی برای یکی دو لحظه از هوش رفت. وقتی به خودش آمد، مچِ دستش از درد‌گذشت​ تیر می‌کشید و نخِ نامرئیِ خارِ خزنده داشت آرام در پوستش فرو می‌رفت. سانی با هیسی‌وصل​ از سرِ درد، نخِ نازک را با دستِ دیگرش گرفت و بخشی از فشار را کم کرد.

سپس به بالا نگاه کرد.

حدودِ ده متر بالاتر از او، پنج چهرهٔ‌بخورینش​ رنگ‌پریده از لبهٔ پرتگاه سرک کشیده بودند. وحشت،‌لبانش​ شوک و بهت در چهره‌شان نقش بسته بود.

آه. درسته. فکر‌وقت​ کنم دربارهٔ این‌خنجر​ خاطره‌م چیزی نمی‌دونن.

در نگاهِ دسته، این ترفندِ نومیدانهٔ او احتمالاً شبیهِ... یک خودکشیِ محض به نظر‌شکافِ​ می‌رسید. از دیدِ کسانی که از افسونِ پنهانِ خارِ خزنده خبر نداشتند، سانی فقط‌بعد​ خیز برداشته و در مغاک پریده بود تا بی‌هیچ ردی در تاریکی‌اش ناپدید شود.

انگار تصمیم گرفته بود جانش را‌دیگر​ فدا کند تا به بقیه فرصتِ فرار‌سختش​ بدهد. کاری که یک‌جور قهرمانِ احمق می‌کرد.

اصلاً منو می‌شناسن؟‌می‌افتادند​ مگه ممکنه من‌فاصلهٔ​ یه همچین کاری بکنم...

سانی در حالی که از‌کند​ نخِ نامرئی آویزان بود، به سینهٔ‌روی​ دردمندش فشار آورد و داد زد:

«هی، احمق‌ها! من این پایینم!»

آرام، چهار چهره از آن پنج‌دیگر​ چهره چرخیدند تا مستقیم به پایین‌برخوردِ​ نگاه کنند. حالتِ چهره‌شان کاملاً خنده‌دار بود.

کاسی فقط‌پایین​ سرش را‌اما​ کج کرد.

...اما حالتِ‌بی‌آنکه​ چهرهٔ او‌تلف​ هم دیدنی بود.

سانی پوزخندی زد و شروع کرد به بالا رفتن. از آنجا که نخِ خارِ خزنده‌عریض​ می‌توانست به ارادهٔ او طولش را تغییر دهد، دستور داد کوتاه شود و راحت تا بالا‌مچِ​ رفت؛ گهگاه هم پایش را سبک روی دیوارهٔ عمودیِ شکاف می‌گذاشت تا کار را سریع‌تر کند.

طولی نکشید که از لبهٔ پرتگاه‌دیگر​ بالا رفت و در حالی که‌برخوردِ​ نفس‌نفس می‌زد، روی زمینِ سرد ولو شد.

بقیهٔ اعضای‌پایین​ دسته فقط به‌دیگر​ او خیره ماندند.

«...چیه؟»

افی اولین‌پرتاب​ کسی بود که‌روی​ به حرف آمد:

«آه... خوشحالم که زنده‌ای، سانی.‌اما​ ولی خب... این دیگه چی‌حروم‌زاده‌ها​ بود؟ چطوری این کار رو کردی؟»

سانی فقط کونای را به سمتش پرت کرد. همین که زنِ‌برخوردِ​ شکارچی خم شد تا آن را بردارد، سانی نخِ نامرئی را‌بکاهد​ کشید و خنجر را به پرواز درآورد تا به دستِ خودش برگردد.

«اوه، اون؟ مثل آب خوردن بود.‌خنجر​ چیزی نبود که با یه چاقو‌تیغهٔ​ و یه تیکه نخ حل نشه... کم‌وبیش.»

تصمیم گرفت نگوید که در آن چند لحظهٔ کوتاه میانِ‌تاریکیِ​ پریدن از لبهٔ شکاف و فرو کردنِ خارِ خزنده در‌فرو​ صخره‌های سمتِ دیگر، چیزی نمانده بود خودش را خیس کند.

افی چند بار‌پایین​ پلک زد، بعد‌دیگر​ آرام قد راست کرد.

«...خاطرهٔ باحالیه. از کجا آوردیش؟»

سانی کونای را مرخص‌تلف​ کرد و با خستگی‌پرتاب​ دستش را تکان داد.

«اون هیولاهای جوجه‌تیغی توی‌سایه​ شهر رو یادته؟ از‌فرستاد​ یکی از اونا گرفتمش.»

با این حرف، بقیه تنهایش گذاشتند. آن‌ها‌فاصلهٔ​ هم زخمی و از پا افتاده بودند. همه‌روبه‌روییِ​ نیاز داشتند استراحت کنند و زخم‌هایشان را ببندند.

نفیس خواست برای درمانشان کاری کند،‌فاصلهٔ​ اما افی جلویش را گرفت. زنِ‌سختش​ شکارچی با چهره‌ای درهم سر تکان داد.

«هنوز نه. یه مانعِ دیگه‌کند​ مونده که باید ازش رد بشیم.‌روی​ لازم داریم تو اوجِ آمادگیت باشی.»

ستارهٔ دگرگون نگاهی به او انداخت، چند لحظه مکث کرد‌تاریکیِ​ و دوباره نشست. آن بیرون، حرفِ راهیاب قانون بود. اگر افی‌رفت​ می‌گفت نفیس باید توانش را نگه دارد، چاره‌ای جز اطاعت نداشت.

سانی خسته‌تر از آن بود که اهمیتی‌فاصلهٔ​ بدهد. می‌دانست به لطفِ بافتِ خون قرار نیست‌روبه‌روییِ​ از خونریزی بمیرد، و فعلاً همین کافی بود.

فقط می‌خواست استراحت کند.

مدتی بعد، با شنیدنِ صدای کشیده شدنِ پایی روی زمین سر بلند کرد و دید کای دارد کنارش می‌نشیند.‌برقی​ کماندارِ جذاب برای کسی که تازه از دلِ همان مهلکه بیرون آمده بود، بیش از حد زیبا و مرتب به‌می‌کرد​ نظر می‌رسید. اما سانی کم‌کم به این نتیجه می‌رسید که چاره‌ای ندارد جز اینکه با این ویژگیِ اعصاب‌خردکن کنار بیاید.

شاید کای صفتِ عجیبی داشت‌روی​ که باعث می‌شد تحت هر‌تاریکیِ​ شرایطی خوب به نظر برسد.

سانی با نگاه‌پایین​ به مردِ جوانِ زیبارو‌فاصلهٔ​ آهی کشید و گفت:

«هی، بلبل. حالت چطوره؟»

کای پشتِ‌بی‌آنکه​ سرش را خاراند‌کند​ و جواب داد:

«آه... بد‌پرتاب​ نیستم. اونجا خیلی‌روی​ نفس‌گیر بود، نه؟»

سانی سر تکان داد.

«آره. خب... چیزی شده؟»

کماندارِ جذاب کمی من‌ومن کرد.

«نه، واقعاً. فقط‌هم‌زمان​ می‌خواستم سه تا‌تیغهٔ​ چیز بهت بگم.»

عجب آدمِ عجیبیه.

«اوه؟ باشه، بگو.»

کای متفکرانه‌بی‌آنکه​ به او نگاه‌کند​ کرد و گفت:

«خب، اول از همه، الان کاملاً‌تیغهٔ​ می‌فهمم منظورت چی بود وقتی گفتی‌زیرزمینی​ دیوانه‌ای. چون اون پرشت... واقعاً دیوانه‌وار بود!»

سانی تک‌خنده‌ای کرد.

«فکر کنم‌پایین​ همین‌طوره. ولی‌اما​ زنده‌ام، مگه نه؟»

کماندار سر‌بی‌آنکه​ تکان داد‌تلف​ و لبخند زد.

«یه چیزِ دیگه که می‌خواستم بگم اینه که فهمیدم چطور تونستی اون‌همه ماه توی ویرانه‌ها زنده‌گذشت​ بمونی. شمشیرزنیت... تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. فکر کنم آدمای خیلی کمی توی شهرِ تاریک بتونن‌می‌کرد​ از مبارزه با تو جونِ سالم به در ببرن. برای همین، الان همه‌چیز منطقی‌تر به نظر می‌رسه.»

سانی نمی‌دانست در برابرِ این تعریف چه احساسی داشته باشد. از یک طرف،‌سختش​ تحسین شدن برای چیزی که آن‌همه برایش زحمت کشیده بود، حسِ خوبی داشت.‌وحشتناکی​ از طرفِ دیگر، همچنان ترجیح می‌داد دیگران او را ضعیف و بزدل بدانند.

این کار‌پایین​ کشتنِ احمق‌ها را‌دیگر​ خیلی آسان‌تر می‌کرد.

شانه بالا انداخت.

«ممنون. چیزِ سوم چیه؟»

کای مدتِ زیادی ساکت ماند، انگار سعی‌فاصلهٔ​ داشت کلماتِ مناسب را پیدا کند. سرانجام‌دیوارهٔ​ سر تکان داد و با احتیاط گفت:

«درسته. در موردِ اون پرشت... یادت هست که من می‌تونم پرواز‌برخوردِ​ کنم، مگه نه؟ پس می‌تونستم بدونِ هیچ مشکلی تو رو از‌بکاهد​ روی شکاف رد کنم. پس، اِهم... چرا اون کار رو کردی؟»

سانی مدتی در سکوت‌تلف​ به او خیره ماند؛‌پرتاب​ با چهره‌ای خشک و بی‌روح.

...گندش بزنن.

راستش، در آن گیرودار،‌می‌افتادند​ این جزئیاتِ حیاتی را‌زیادی​ به‌کلی فراموش کرده بود.

پس از سکوتی طولانی و‌دیگر​ معذب‌کننده، سانی دهان باز کرد‌چند​ و با لحنی بی‌روح گفت:

«اوه، می‌دونی. تو‌وقت​ اون لحظه به‌خنجر​ نظرم ایدهٔ خوبی اومد.»

کای پلک زد‌هم‌زمان​ و نگاهِ عجیبی‌تیغهٔ​ به او انداخت.

«یه... یه ایدهٔ خوب؟»

سانی گلویش را صاف‌اما​ کرد و به مردِ‌بخورینش​ جوانِ جذاب چشم‌غره رفت.

«جواب داد، مگه نه؟‌تلف​ پس... بیا دیگه هیچ‌وقت در‌هم‌زمان​ موردش حرف نزنیم... هیچ‌وقت. باشه؟»

ناولها | novelha.net