چپتر 741: زنجیرشکن
0سانی چند لحظه بیحرکت ماند و به دیوارهای زیبای عاجیِ پاگودای بزرگی خیرهمیکردند شد که بر فرازِ جهان قد علم کرده بود. با اینکه شعلههای سوزانامید داشت کلِ شهر را میبلعید، اینجا بر لبهٔ پرتگاهش، همهچیز آرام و بیصدا بود.
نمیتوانست باورش کند.
سولوین، قدیسِ جنگ، مرده بود. شاهزادهٔ نامیرا که دربیپایانِ کوهی از فولادِ متحرک محبوس بود، مرده بود. اژدهایبالای نجیبی هم که وظیفهشناسانه از برج محافظت میکرد، مرده بود.
آنها پیروزکشتیِ شده بودند. کابوس...هزار فتح شده بود.
کم و بیش.
از میدانِ غرق به خونِ کولوسئومِ سرخ، تا زندانِ بیپایانِ کابوسها، تا معبدِ روحانیِهزاران جام، تا نبردِ خشمگینانه بر سرِ آسمانِ بالای شهرِ عاج، تا رویارویی با شاهزادهٔ هیچ...اثری هر طور که بود، از همهٔ اینها جان به در برده و پیروز شده بود.
چقدر احتمالبیش داشت چنینغرق اتفاقی بیفتد؟
«فقط پنجکشتیِ ماه... ولی انگارهزار یه عمر گذشت.»
البته، هنوزبخشِ چند مشکلوارد باقی مانده بود.
بیشترِ ارتشِ سرورانِ زنجیرِ هلاکشده هنوز دستنخورده بود و داشت به سمتِ شهر میآمد. دسته ضربهٔ مهلکی به بخشِحالا کوچکی از آن وارد کرده بود، اما هنوز صدها کشتیِ پرنده باقی مانده بودند که هزاران هزار سرباز راآهی حمل میکردند. حالا که فرماندهانشان مرده بودند، مطمئن نبود چه بر سرشان میآید و چه واکنشی نشان خواهند داد.
هیچ اثری از نوکتیس نبود.
و امید هنوز درهزاران غلوزنجیر بود، هرچند کهمیکردند دیگر زمانِ زیادی نمیبرد.
سانی با آهی برخاست و وقتی احساسِ ضعفِ تهوعآوری بر او چیره شد، چهره در هم کشید. روحش بهشدت آسیب دیدهنشان بود... پیش از این هرگز تا این حد به آن فشار نیاورده بود، حتی در طولِ محاصرهٔ منارهٔ سرخ. وضعیتِ بدنشروحش هم چندان تعریفی نداشت. سانی تمامِ توانش را گذاشته بود تا به اینجا برسد و حالا، دیگر توانش ته کشیده بود.
اما بهسمتِ استاد شدن همضربهٔ خیلی نزدیک بود.
آهسته به سمتِ لبهٔ جزیره رفت، چند لحظه به تاریکیِ آسمان زیرینروحانیِ نگاه کرد، بالِ تاریک را احضار کرد و سپس به سمتِ آخرینهمهٔ زنجیرِ باقیمانده که جزیرهٔ عاج را سر جایش نگه میداشت، پایین رفت.
جوهرِ کافی در روحش نمانده بود تا به سایهای چابک تبدیل شود و برای دویدن هم زیادی خسته بود،اثری بنابراین سانی فقط به جلو قدم برداشت و گهگاه از ردای افسونشدهاش استفاده میکرد تا از حلقههای ناهموارِ زنجیرِ آسمانیآسیب بالا برود. مدتی طول کشید تا از شکافِ پهناورِ خلأ عبور کند و به سطحِ جزیرهٔ آرام و آشنا برسد.
چمنزارِ زمردین، سطحِ آرامِ دریاچهای زلال، بیشهٔ آرامِ درختانِ باستانی... پیش از این اینجا بود، در آیندهای دور.سرشان البته حالا جزیره دقیقاً همان شکل را نداشت. گودالهایی از خونِ اژدها روی چمنهای سبز جلزولز میکرد واحساسِ رشتههایی از دود در هوا شناور بود که باد از سمتِ شهرِ در حالِ سوختن با خود میآورد.
به برجِ عاج نگاه کرد و پیکرِ اژدهایکوچکی سفید و زیبایی را دید که دورِ آن پیچیدهحمل بود و هنوز به استخوانهایی فرسوده تبدیل نشده بود.
سانی کمی بیحرکت ماندغرق و سپس رفت تازندانِ کای را پیدا کند.
مردِ جوان کمی آنطرفتر روی چمنها افتاده و بیهوش بود. زرهش ذوب وسرشان متلاشی شده بود و پوستِ پوستهمانندش آسیبدیده و سوخته به نظر میرسید. بسیاریزیادی از استخوانهایش شکسته بود و چهرهٔ ازریختافتادهاش از درد در هم رفته بود.
اما زنده بود.
سانی پس از بررسیِ وضعیتِ دوستش، به این نتیجه رسیداما که جانِ کای در خطر نیست. زخمهایش با وجودِ شدت، آنقدرمطمئن نبودند که یک بیدارشده را از پای درآورند. دستکم در کوتاهمدت...
سانی که نمیدانست چه کارِ دیگری از دستش برمیآید، کفنِ عروسکگردان را احضارجام کرد، آن را لوله کرد و پارچهٔ نرم را بهعنوانِ بالش زیرِ سرِ کمانداربرده گذاشت. سپس چند لحظه درنگ کرد، دستش را روی شانهٔ کای زد و برخاست.
سپس آهسته به جلو قدم برداشتسرباز و روبهروی سرِ اژدهای مرده ایستاد وسرشان به دروازههای بستهٔ پشتِ آن نگاه کرد.
همین بود.
زندانِ امید...
در حالی که دروازهها را بررسی میکرد، ناگهان چیزیبیپایانِ پشتِ سرش خشخش کرد. سانی چند لحظه بیحرکت ماندبالای و سپس آهسته برگشت. چشمانش تاریک و گودافتاده بود.
...حالوروزِ نوکتیس به بدیِ بعد از نبرد با سولوین نبود، اما چندان تعریفی هممیآید نداشت. جادوگر لتوپاره و درهمکوبیده بود و سراسرِ بدنش پوشیده از سوختگیهای وحشتناک بود.آهی لباسهای فاخرش تبدیل به تکهپارههایی شده بود و موهای سیاهِ کلاغیاش سوخته و نامنظم بود.
انگار... فرق هم کرده بود.
گویی بارِ جنونی که چشمانِ خاکستری و زیبایش را تار کرده بود سرانجام از بین رفتهسرباز و آنها را شفاف و درخشان به جا گذاشته بود. جادوگر پرنشاط و آسوده بود وغلوزنجیر هالهای خنک و آرامبخش از خود ساطع میکرد. حضورِ دوستانهاش سانی را همچون آغوشی در بر گرفت.
شاید قرنها پیش هم همینگونه بود؛ پیش اززندانِ آنکه وظیفهٔ غلوزنجیر بودن برای آرزو مسخش کندسرِ و زیرِ بارِ نفرینِ بندگیِ ابدی کمر خم کند.
نوکتیس نگاهی به بالا و بهسرباز گسترهٔ عاجیِ پاگودای بزرگ انداخت ونبود سپس با لبخند به سانی نگاه کرد:
«آه، سانلس! لطفاً ظاهرِوارد نامرتبم رو ببخش. انگار...پرنده انگار پیروز شدیم، نه؟»
سانی چند لحظه مکثدسته کرد و بعد درکوچکی سکوت سر تکان داد.
سپس روبیش به جادوگرغرق کرد و پرسید:
«خب. حالاکشتیِ چی؟ همین؟هزاران کارمون تموم شد؟»
نوکتیس کمی ساکتکوچکی ماند و بعدصدها آرام سر تکان داد.
«خب... راستش،سمتِ فقط یهدسته کارِ کوچیک مونده.»
لبخندِ کجی روی صورتِ سانی نشست و نگاهشزندانِ را دزدید تا چشمانش را از جادوگر پنهان کند.آسمانِ صدایش با لحنی تلخ از سنگِ نامعمولی بلند شد:
«...فکر میکردم گفتیپرنده خودش میتونه یهسرباز زنجیر رو پاره کنه.»
نوکتیس لبخند زد.
«اوه، بهسمتِ نظرم میتونه.دسته با این حال...»
لبخندِ مردِ نامیرا رنگ باختخونِ و محو شد و چهرهاش حالتیمعبدِ عجیب و بیروح به خود گرفت.
«...ولی معنیش اینپرنده نیست که بایدسرباز این کار رو بکنه.»
آهی کشید و نگاهش را به ستونهای دودیپرنده دوخت که از فرازِ شهرِ رو به مرگمطمئن به آسمان میرفت. نگاهش دور و سنگین بود.
«تا حالا دیدی یه گرگ برای فراربخشِ از تله پنجهش رو بجوه، سانلس؟ آه... منظرهٔهزار وحشتناکیه. همچین سرنوشتی رو برای هیچکس آرزو نمیکنم.»
نوکتیس مدتی ساکتمیدانِ ماند و بعد باسرخ لحنی حسرتبار اضافه کرد:
«گرگها... باید آزاد باشن.»
سپس دوباره لبخندی بیخیال روی چهرهٔ زیبایشکشتیِ نشست و جادوگر در حالی که جرقههاییحالا در چشمانِ خاکستریاش میرقصید، رو به سانی کرد.
«خب، دوستِ من...میآمد بالاخره وقتش رسیدمهلکی که چیزی ازت بخوام.»
دست دراز کرد و کفِ دستشکولوسئومِ را باز نگه داشت. سانی ساکت ماندجام و حاضر نشد به جادوگر نگاه کند.
«چاقوی ابسیدین رو بهم میدی؟»
لعنت بهش!
سانی حرفهای زیادی برای گفتنضربهٔ داشت. میخواست خیلی کارها بکند.اما احساساتِ زیادی در دلش میجوشید...
اما میدانستبیش این کار اشتباهخونِ و بیرحمانه است.
خیانت.
آهِ سنگینی کشید و رواما به نوکتیس کرد. چرخشی ازهزار جرقهها دورِ دستش پدیدار شد.
«میدونی، من تا حالا یهضربهٔ گرگِ واقعی ندیدم. و آره، میدمشصدها بهت... حالا که اینقدر قشنگ خواستی...»
درِ صندوقِ حریص را باز کرد، دستی درزندانِ آن کشید و چاقویی را که از یک تکهٔآسمانِ یکپارچهٔ ابسیدین تراشیده شده بود، در دستِ جادوگر گذاشت.
نوکتیس آن را گرفت و باسرباز آرامش به تیغهٔ سیاه نگاه کرد.نبود انگشتانش آرام دورِ دسته گره خورد.
لبخندی غمگین روی چهرهاش نشست.
«خب، پس... انگار وقتِ خداحافظیه. بدرود، سانلس.بخشِ تو دوستِ فوقالعادهای برام بودی. و من...هزاران امیدوارم من هم دوستِ خوبی برات بوده باشم.»
آهی کشید، چندمیدانِ لحظه مکث کردکولوسئومِ و بعد اضافه کرد:
«اما قبل از اینکههزاران از هم جدا بشیم،میکردند باید چیزی بهت بگم.»
سانی با نگاهی تاریکوارد به او خیره شدپرنده و با صدایی گرفته پرسید:
«چی؟»
نوکتیس دربیش سکوت سرغرق تکان داد.
«تو... تو واقعاً باید دست از سرِ اینمیکردند لباسهای سرتاسر مشکی برداری. عجب رنگِ بیروح ونشان خستهکنندهای! آه، سانلس... تو خیلی بهتر از اینایی...»
با این حرف،کوچکی جادوگر خندید وصدها قدمی به جلو برداشت.
ثانیهای مکث کرد و بعد سانیمهلکی را در آغوش کشید. به خاطرِ اختلافِپرنده قدشان، سانی مجبور شد کمی خم شود.
نوکتیس خندهای کردمیدانِ و بعد برایکولوسئومِ لحظهای ساکت شد.
سپس آهی کشید وهزاران زمزمه کرد؛ صدایش ناگهانمیکردند بم و سنگین شد.
تنها چند کلمه،کوچکی که هر کدامصدها وزنی بیاندازه داشت:
«هرگز به ایزدان اعتماد نکن.»
سپس جادوگر سانی را رهاخونِ کرد، برای آخرین بار لبخندکابوسها زد و به راه افتاد.
طولی نکشیدکشتیِ که ازهزاران دید پنهان شد.
و کمی بعد، با پاره شدنِ آخرینکشتیِ زنجیری که جزیرهٔ عاج را سرِ جایشحالا نگه داشته بود، جزیره لرزشِ خفیفی کرد.
سانی دندانهایش را بهدسته هم سایید، نگاهش را گرفتوارد و چشمانش را پاک کرد.
شانههایش فرو افتاد.
«عوضیِ لعنتی... بازم گولم زدی...»