---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 303: سایهٔ یاری‌رسان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 303: سایهٔ یاری‌رسان

0

حاشیه‌نشین انگشتش را‌بشود​ روی لب‌هایش گذاشت و‌به‌عنوان​ با کلافگی هیس کرد:

«حرفت رو‌داشتند​ پس بگیر!‌ساخته‌شده​ دیوونه شدی؟»

سانی پلک زد.

«چی؟ نه. خب،‌یکی​ یه مدت دیوونه‌نگهبانان​ بودم. ولی الان نیستم.»

مردِ جوان با تردید‌چنگالِ​ به او نگاه کرد‌سلاح​ و سر تکان داد:

«بازم نفوس بد نزن.‌ساخته‌شده​ حداقل یه خاطره داری‌کشته​ که ازت محافظت کنه؟»

مسئلهٔ مسلح شدن مشکلِ بزرگی برای پیروانِ نفیس بود. بیش از نیمی از آن‌ها زره یا سلاحی از‌استفادهٔ​ جنسِ خاطره نداشتند و مجبور بودند با سلاح‌های معمولی که از هر چیزِ دم‌دستی ساخته شده بود سر‌درست‌وحسابی​ کنند. این یکی از دلایلی بود که مبارزه با نگهبانان و شکارچیان را برایشان تا این حد سخت می‌کرد.

پسرِ دیگر، همان که‌دلایلی​ قبلاً باج می‌داد، آهی‌برایشان​ کشید و به دوستش گفت:

«عقلت رو از دست دادی؟ داری‌خمیده​ با یکی از اعضای دستهٔ شخصیِ بانو‌متعلق​ نفیس حرف می‌زنی. معلومه که خاطره داره.»

با این حرف،‌تیغه‌هایی​ هر دو به شمشیرهای‌بقیه​ دست‌سازِ خودشان چشم دوختند.

این دو نفر جزو کسانی بودند که «چنگال‌های سیاه» در دست داشتند؛ تیغه‌هایی ساخته‌شده‌بهترین‌ها​ از چنگال‌های پیام‌آورِ مناره که سانی و بقیه کشته بودند. انتهای آن‌ها با چرم‌نکن​ پوشانده شده بود تا بشود از آن چنگالِ بلند و خمیده به‌عنوان سلاح استفاده کرد.

با توجه به اینکه این چنگال‌ها متعلق به یک‌سخت​ هیولای سقوط‌کرده بود، در میانِ سلاح‌ها جزو بهترین‌ها به‌کشید​ حساب می‌آمدند. اما استفادهٔ مؤثر از آن‌ها کارِ آسانی نبود.

حاشیه‌نشین چهره در هم کشید.

«آره. لعنت بهش! اشتباه نکن، من به اینکه یکی از چنگال‌های‌پوشانده​ سیاه رو دستم می‌گیرم افتخار می‌کنم. ولی اگه هر کدوممون یه مجموعهٔ‌هیولای​ درست‌وحسابی از خاطره‌ها داشتیم... مطمئنم اون حرومزاده‌ها دیگه نمی‌تونستن یکی‌یکی شکارمون کنن.»

سانی با حالتی‌به‌عنوان​ پیچیده به او نگاه‌اینکه​ کرد. سپس لبخند زد.

«یه خاطرهٔ خوب‌یکی​ می‌تونه خیلی چیزا‌نگهبانان​ رو عوض کنه، درسته.»

به‌محض اینکه رویش‌بشود​ را برگرداند، لبخند از‌به‌عنوان​ روی صورتش محو شد.

ولی قرار نیست جونتون‌ساخته‌شده​ رو نجات بده. همه‌تون‌کشته​ فقط یه مشت مردهٔ متحرکید.

با این فکر، آن دو‌استفاده​ خفته را جا گذاشت، از روی‌سقوط‌کرده​ سنگر بالا رفت و دور شد.

با این حال، حق‌دلایلی​ با آن‌ها بود. کمبودِ‌برایشان​ خاطره‌ها مشکلِ بزرگی بود.

...سانی در میانِ سایه‌ها قدم برداشت و هر لحظه بیشتر در دلِ دژِ باستانی فرو رفت. قلعهٔ روشن بی‌نهایت عظیم بود‌اما​ و راهروهای پیچ‌درپیچِ بی‌شماری داشت. مسیریابی در برخی از آن‌ها نسبتاً آسان بود، در حالی که برخی دیگر از هیچ منطقِ مشخصی‌مطمئنم​ پیروی نمی‌کردند. برج‌های بلندی با پل‌های هوایی به هم وصل می‌شدند و سیاه‌چال‌های عمیقی غرق در تاریکی و خطر به چشم می‌خورد.

انسان‌هایی با نیتِ قتل در دل، در این راهروها پرسه می‌زدند‌پوشانده​ و در کنارشان چیزهایی بسیار هولناک‌تر هم بودند. گاهی صداهای آزاردهنده‌ای‌متعلق​ در تالارهای سنگی می‌پیچید و سانی را وامی‌داشت بایستد و اخم کند.

چند باری تصمیم گرفت پنهان شود تا گشت‌های نگهبانان یا شکارچیان متوجهش‌میانِ​ نشوند. با دنبال کردنِ ردشان، به چند جسدِ تازه برخورد و پشیمان‌آره​ شد که چرا وقتی فرصتش را داشت، آن حرومزاده‌ها را نکشته بود.

نیم ساعت بعد، سانی جایی زیرِ برجِ اصلیِ قلعه بود‌می‌کرد​ و با قدم‌هایی محتاط از درونِ راهرویی تاریک می‌گذشت. همان موقع،‌عقلت​ صدای درگیری را شنید که از پیچِ بعدی به گوش می‌رسید.

...اه، چه دردسری.

کمی مکث کرد، پیچ را دور زد‌بقیه​ و با صحنه‌ای روبه‌رو شد که این‌بلند​ روزها در دژِ باستانی کاملاً عادی بود.

انسانی سعی‌خمیده​ داشت انسانِ‌سلاح​ دیگری را بکشد.

در این مورد، نگهبانِ تنومندی بود که تا حدی آشنا می‌زد. مردِ درشت‌هیکل شخصِ کوچک و لاغری‌آهی​ را به دیوار فشار داده بود و با دست‌های زره‌پوشش او را خفه می‌کرد. فانوسِ نفتیِ شکسته‌ای روی‌چشم​ زمین می‌سوخت و سایهٔ آن دو نفر را که با هم گلاویز بودند، بزرگ و شوم نشان می‌داد.

چهار خراشِ عمیق روی صورتِ نگهبان بود که خون از‌توجه​ آن‌ها بیرون می‌زد. چهره‌اش از خشم و لذتی تاریک در هم‌اما​ رفته بود. در همین حین، صورتِ قربانی‌اش داشت کم‌کم کبود می‌شد.

زنِ جوانِ ریزاندامی بود با موهای‌مناره​ تیره و چشمانِ قهوه‌ای، که در آن‌چنگالِ​ لحظه پر از درد و ناامیدی بود.

اما درست چند لحظه پیش از آنکه از هوش برود، دستی از‌میانِ​ تاریکی بیرون آمد و خنجرِ شفافِ عجیبی را روی گلوی نگهبان کشید. خونِ‌لعنت​ داغ به هوا فواره زد و مرد با خرخری وحشت‌زده به زمین افتاد.

زنِ جوان تلوتلو خورد، نفسِ خس‌داری کشید و‌برایشان​ گردنِ کبودش را مالید. چند لحظه بعد، سرش را‌آهی​ بالا آورد و با احتیاط ناجی‌اش را برانداز کرد.

مردِ جوانِ بسیار رنگ‌پریده و لاغری بود با چهره‌ای کم‌سن‌وسال و چشمانِ تیره‌متعلق​ که گیراییِ عجیبی داشت. در آن لحظه، داشت خنجرش را با آستینِ زرهش‌نبود​ پاک می‌کرد و با حالتی بی‌تفاوت به نگهبانِ در حالِ مرگ خیره شده بود.

در واقع، به شکلی نگران‌کننده بی‌خیال بود، اصلاً شبیه کسی نبود‌پوشانده​ که تازه جانِ انسانِ دیگری را گرفته باشد. نه انزجار و‌متعلق​ ترسی در چهره‌اش دیده می‌شد و نه لذت و پیروزی، فقط... هیچ‌چیز.

چهرهٔ قاتلی خونسرد بود.

مردِ جوان رو‌یکی​ به او کرد‌نگهبانان​ و لبخند زد:

«اوه... تو آیکویی، درسته؟»

سانی زنِ جوان را برانداز کرد تا مطمئن شود زخمِ کاری برنداشته است. او‌بلند​ را از روزهای حضورش در قلعه کمی می‌شناخت. آن زمان، از معدود کسانی بود‌حساب​ که می‌توانستند خراج بدهند بی‌آنکه نگرانِ جور کردنِ خرده‌های کافی برای هفتهٔ بعد باشند.

صاحبِ تنها قمارخانهٔ شهرِ تاریک بود، چیزی که خودبه‌خود کاسبی‌اش‌هیولای​ را میانِ اعضای لشکر محبوب می‌کرد. اما به همین دلیل هم‌آسانی​ بسیاری از آن‌ها از این دخترِ ریزجثه کینه به دل داشتند.

آیکو با احتیاط سر تکان داد. معمولاً شیطنتی در چشمانش برق‌پسرِ​ می‌زد، اما در آن لحظه چیزی جز ترسی خفه در آن‌ها‌دست​ نبود. سانی تکهٔ مهتاب را مرخص کرد و با لحنی دوستانه گفت:

«از دیدنت خوشحالم. من سانی‌ام.»

زنِ جوان کمی‌تیغه‌هایی​ به او خیره‌مناره​ ماند و بعد گفت:

«تو از‌خمیده​ آدمای ستارهٔ‌سلاح​ دگرگونی، درسته؟»

چهره در هم کشید.

«من آدمِ هیچ‌کس نیستم. کاملاً‌بلند​ آقای خودمم. ولی آره، در‌توجه​ حالِ حاضر نفیس... فکر کنم کارفرمامه.»

آیکو مکثی کرد‌تیغه‌هایی​ و با صدایی‌مناره​ مؤدبانه و دلنشین گفت:

«که این‌طور... خب، سانی.‌سلاح​ ممنون که جونمو نجات‌چنگال‌ها​ دادی. پس من دیگه می‌رم.»

سانی پوزخند زد.

«اوه، ببخشید... مگه من گفتم‌بلند​ می‌تونی بری؟ فکر نکنم. در‌توجه​ واقع، اصرار دارم که بمونی.»

آیکو نگاهی به جسدِ نگهبان انداخت و دوباره به‌انتهای​ مردِ جوانِ رنگ‌پریده خیره شد. خیالاتی شده بود یا‌استفاده​ واقعاً رگه‌هایی از جنون در چشمانِ مرد دیده می‌شد؟

«آه، پس چرا از اول نگفتی! اگه‌اینکه​ می‌خوای بمونم، قطعاً می‌مونم. واقعاً باعثِ افتخارمه.‌بهترین‌ها​ ولی، اِ... سانی... دقیقاً واسه چی می‌خواستی بمونم؟»

سانی پشتِ سرش‌یکی​ را خاراند و با‌شکارچیان​ کمی مکث جواب داد:

«اوه، خوشحالم که پرسیدی. راستش، دارم سعی‌به‌عنوان​ می‌کنم یه شکارِ گنده بزنم. و با‌هیولای​ خودم گفتم شاید تو بتونی کمک کنی...»

ناولها | novelha.net