چپتر 1174: جعبهٔ لاکی
0خب این... جالبه.
سانی پنهانی به سمتِ حیاطِکرد درونی و خلوتِ دژِ بندریتقلید میرفت. سایههایش هم در حرکت بودند...
سایهای که نبرد با گلهٔ موجوداتِ کابوس را زیر نظر داشت، بیتوجه بهمانندِ جرقههای شلیکِ سلاحها، روی سطحِ درهمکوبیدهٔ دیوار پرواز میکرد. سایهای که میانِ آوارگان پنهانصدها شده بود، آنها را جا گذاشته و از سمتی دیگر به حیاط نزدیک میشد.
سایهای که مورگان را میپایید در سایهٔنیست کاسی پنهان شد و سایهای که نفیسهمسان را تعقیب میکرد، در سایهٔ خودِ او ماند.
حالا همهٔ آنهادقیقاً داشتند در یکتقلید نقطه به هم میرسیدند.
وسطِ حیاط، در میانِ حلقهای باز از فضای خالی،چهرهاش پیکرِ بلندی ایستاده بود و شمارِ زیادی از سربازانمانندِ و بیدارشدگان سلاحهایشان را به سمتش نشانه رفته بودند.
زرهی پرنقشونگار از فولادِ سیاه، چهرهایتنها زیبا در قابِ حلقههای مویِ کلاغپر...درست و چشمانی سرخ، زنده و درخشان.
او... مورگان بود.
نگو که...
با بیرون آمدنِ مورگانِ واقعی از دروازههای دژ بهچهرهاش همراهِ مادوک و کاسی، سربازانی که مهاجم را نشانهمانندِ رفته بودند با چشمانی گرد به او خیره شدند.
لابد فهمیده بودند موجودی که روبهرویشان ایستاده شاهزادهٔ جنگِ واقعیروحش نیست... اما با این حال، دیدنِ دو زنِ جوانِ کاملاًشمشیرش همسان که به یکدیگر خیره شده بودند، حسِ مورمورکنندهای داشت.
مورگانِ واقعیفهمیده با تحقیرروبهرویشان دندانغروچه کرد.
...بازتاب دقیقاًبازتاب حالتِ چهرهاشحالتِ را تقلید کرد.
و آن پیکرِ تنها دقیقاً همین بود؛ موجودیحالتِ که موردرت از تکهای از روحش ساخته بود،ساخته درست مانندِ زمانی که جانورِ آینه را خلق کرد.
دستِ مورگانِ واقعی روی قبضهٔ شمشیرشتنها نشسته بود، اما بازتاب در عوضدرست جعبهای لاکی و سیاه در دست داشت.
با وجودِ صدها تفنگ و سلاحِجنگِ افسونشده که موجودِ آینهای را نشانهجوانِ رفته بودند، کاملاً آرام به نظر میرسید.
نفیس وارد حیاط شد، ایستاد و با چهرهای خوددار بهتکهای آن صحنهٔ عجیب نگاه کرد. سانی هم از سایهها بیرونقبضهٔ آمده بود و دور از چشمِ بقیه، اوضاع را بررسی میکرد.
اون عوضیِمورمورکنندهای روانی دارهدندانغروچه چیکار میکنه؟
نگاهش روی چهرهٔ حاضران در حیاطتنها چرخید؛ سربازانِ عادی و ملازمانِ بیدارشدهٔدرست خاندانِ دلاوری، چند شوالیه، نفیس، کاسی، مادوک...
یعنی موردرت همان لحظهروبهرویشان جایی میانِ آنها بود وحال داشت از واکنشهایشان لذت میبرد؟
بازتاب که سرشدقیقاً را کمی کجتقلید کرد، مورگانِ واقعی غرید:
«چطور جرئت میکنیتحقیر این چهره رو بهدقیقاً خودت بگیری، موجودِ پست؟»
چهرهاش نقابیدقیقاً از خشمچهرهاش و انزجار بود.
این بار، موجودِ آینهای حالتِ چهرهاش را تقلیداما نکرد. در عوض، لبخندِ دلپذیری زد، تعظیم کردحسِ و جعبهٔ لاکی را آرام روی زمین گذاشت.
سپس بازتاب به حرفحالتِ آمد؛ صدایش هیچ تفاوتیهمین با صدای مورگان نداشت.
«یه... هدیه... برای خواهرِ عزیزم.»
سپس، لبخندش کمی پهنتر شد.
«زود... بیا.فهمیده خیلی... دلم براتشاهزادهٔ تنگ شده بود.»
پیش از آنکه مادوک بتواند جلوی مورگان را بگیرد، او ناگهان از جایی که ایستاده بود ناپدید شد. سرعتشدستِ برای سربازانِ عادی و جنگجویانِ بیدارشده آنقدر زیاد بود که نمیتوانستند با چشمِ غیرمسلح ردش را بگیرند، اما سانی آنصحنهٔ را دید: هالهای محو از سیاه و سرخ که حیاط را شکافت و با سرعتِ گلوله به بازتاب نزدیک شد.
او بهتر از خیلیها میدانست این موجودات چقدر خطرناکاند، برایتقلید همین سانی انتظارِ نبردی بهشدت ویرانگر را میکشید. حتی آمادهٔجانورِ عقبنشینی شد... اما در کمالِ تعجبش، آن نبردِ هولناک هرگز درنگرفت.
نه به این دلیل بود که مورگان یکی از برگهای برندهٔ پنهانشدرست را رو کرد، و نه به خاطرِ دخالتِ مادوک. بلکه خیلی ساده،لاکی دلیلش این بود که بازتاب حتی سعی نکرد از خودش دفاع کند.
فقط همانجا ایستاد و با رویِ خوش لبخنداما زد، و در همان حال شمشیرِ مورگان سینهبندِ زرهِمورمورکنندهای سیاه را شکافت و از پشتِ موجود بیرون زد.
آهسته، شبکهای از ترکهای نازک روی پوستِ بازتاب پدیدار شد. چشمانِ مورگان کمی گشادمانندِ شد و تماشا کرد که چطور کپیِ بینقصِ چهرهاش آرام فرو ریخت و بهصدها بارانی از خردهشیشهها تبدیل شد، که سپس در درخششِ نوری نقرهای بیهیچ ردی ناپدید شدند.
به همین سادگی،تحقیر یکی از بازتابهایبازتاب موردرت نابود شد.
با ایندقیقاً حال، اخمِ سانیتقلید فقط عمیقتر شد.
«پس، میخواستفهمیده پیامی برسونه. چهشاهزادهٔ پیامی میتونه باشه؟»
بدون شک، اینکه بازتاب توانسته بود در قلبِ یکی از پایگاههای دلاوری ظاهر شود بیآنکهزمانی کسی متوجه شود، خودش بهتنهایی یک پیام بود. انگار موردرت داشت خانوادهاش را مسخره میکرد، وافسونشده نشان میداد که هیچ نگهبان و محافظی نمیتواند آنها را از خشمش در امان نگه دارد.
مجبور کردنِ مورگان به تماشای نابودیِبازتاب خودش هم یک پیام بود. موردرت داشتموردرت اشاره میکرد که این آیندهٔ گریزناپذیرِ اوست.
...و البته، پیامِ اصلی همانتقلید جعبهٔ لاکیِ سیاه و کلماتی بودساخته که بازتاب به زبان آورده بود.
«هدیهای برای خواهرِ عزیزم.روبهرویشان زود بیا، خیلی دلماما برات تنگ شده بود.»
همهٔ اینهابازتاب یک تحریکِحالتِ بینقص بود.
اما...
آخه داخلِ جعبه چی بود؟
سانی که تماشا میکرد، دید مورگان با چهرهای تاریک شمشیرش را درجوانِ غلاف گذاشت و به پایین نگاه کرد. مادوک آهسته نزدیک شد وچهرهاش با احتیاط به جعبه چشم دوخت. کاسی و نفیس هم جلوتر رفتند.
«ممکنه چیزِ خطرناکی داخلش باشه؟»
صدای کاسیمورمورکنندهای پر ازدندانغروچه تنش بود.
مورگان در سکوت نگاهی به او انداخت و بعدتکهای خم شد تا جعبه را بردارد. انگار میخواست نشاندستِ دهد موردرت هیچ کاری نمیتواند بکند که او را بترساند.
بدون تردید، جعبهموجودی را باز کردجنگِ و داخلش را دید.
حالتِ چهرهٔبازتاب مورگان نامحسوسحالتِ تغییر کرد.
داخلِ جعبه با ابریشمِ سرخکرد تودوزی شده بود، و روی آنتنها ابریشم جمجمهٔ یک انسان قرار داشت.
جمجمه را با دوده پوشانده بودند تا سیاهموردرت به نظر برسد، و سوراخِ زمختی روی پیشانیاش ایجادخلق شده بود، انگار که بخواهد شبیهِ چشمِ سوم باشد.
لحظهای طولانی سکوت حاکم شد، و بعد، تیغِ نجواحال ناگهان دستانش را در جعبه فرو برد و هدیهٔتحقیر شومِ موردرت را برداشت. چهرهاش بهشکلِ عجیبی عبوس بود.
مادوک مشغولِ بررسیِ جمجمهحالتِ بود که مورگان باهمین سؤالی خاموش به او نگریست.
«چیه؟»
قدیس دندانقروچه کرد.
سپس، جمجمه راموجودی آرام روی ابریشمِجنگِ سرخ برگرداند و گفت:
«...شتاده. سرِ شتاده.»