---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 354: بیداری • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 354: بیداری

0

درست مثلِ بعد از کابوسِ اول، سانی ناگهان حس کرد چیزی درونش دارد‌دومین​ بیدار می‌شود. آن زمان، انگار این قدرتِ تازه نه از منبعی بیرونی، که از‌زده​ درونِ روحش می‌جوشید. این بار هم حسش بسیار شبیه بود، اما شدیدتر و واضح‌تر.

از هسته‌های سایه‌اش سرچشمه می‌گرفت.

گرمایی اثیری اما تقریباً ملموس از آن‌ها ساطع می‌شد. انرژی در سراسرِ بدنش به‌باورنکردنی​ گردش درآمده بود، تغییرش می‌داد و قوی‌ترش می‌کرد. تا حدودی شبیه به همان حسِ عجیبی‌اصلاً​ بود که هر بار با دریافتِ قطعهٔ سایه به او دست می‌داد، اما بسیار قدرتمندتر.

...هزار برابر قدرتمندتر.

و عمیق‌تر.

سانی با نفسی که به‌زحمت به گوش‌قدرتمندتر​ می‌رسید، آرام نشست، چهارزانو زد، سپس چشمانش‌می‌رسید​ را بست و روی این دگرگونی تمرکز کرد.

طولی نکشید که بندبندِ وجودش از آن انرژیِ مرموز سرشار شد. حسِ سرخوشیِ آشنایی وجودش‌داشت​ را فرا گرفت و چون موجی گرم بر ذهنش جاری شد. با این حال، سانی‌دردناک​ می‌خواست بیشتر حس کند، بیشتر بفهمد. می‌خواست این لحظه را با تمامِ جزئیاتش به یاد بسپارد.

هرچه بود،‌حسِ​ این پیروزیِ او‌قطعهٔ​ به حساب می‌آمد.

در پسِ تغییراتِ جسمانی که بدنش برای بهتر،‌تجربه​ قوی‌تر و بی‌نقص‌تر شدن از سر می‌گذراند... دگرگونیِ دیگری‌نبود​ در جریان بود؛ نامحسوس، اما به همان اندازه باورنکردنی.

داشت در روحش رخ می‌داد.

سانی کلمه‌ای برای توصیفش نداشت، اما می‌دانست هرگز چیزی به این شگفت‌انگیزی تجربه نکرده‌باورنکردنی​ است. برخلافِ شکل‌گیریِ دومین هستهٔ سایه، دگرگونیِ روحش اصلاً دردناک نبود و به‌هیچ‌وجه به‌هستهٔ​ آن عذابِ شکنجه‌آوری که خوردنِ یک قطره خونِ ایزدی برایش رقم زده بود، شباهتی نداشت.

حسی بود... طبیعی، درست و ژرف. انگار داشت‌قدرتمندتر​ یک قدم به کامل شدن نزدیک‌تر می‌شد، به‌آرام​ همان چیزی که از اول قرار بود باشد.

موجودی برتر.

طولی نکشید که امواجِ تپندهٔ گرما فروکش کردند و جایشان را به موجی‌گوش​ از سرمای تسکین‌دهنده دادند. آن دردِ مبهمی که از زمانِ ترکِ ساحلِ فراموش‌شده، بی‌سروصدا‌وجودش​ در قلبش جا خوش کرده بود، کمی تسکین یافت. ذهنش آرام و قرار گرفت.

سانی حس می‌کرد... مثلِ شمشیری است که‌شدن​ در کوره‌ای آتشین آبدیده و مستحکم شده باشد؛‌داشت​ موجودی از جنسِ فولادِ سرد، خالص و مقاوم.

آرام نفسش را‌عجیبی​ بیرون داد و‌سایه​ چشمانش را باز کرد.

حس می‌کرد بدنش قوی‌تر، سریع‌تر و مقاوم‌تر شده است؛ شبیه به همان حسی که وقتِ‌اصلاً​ پوشیده شدن در سایه داشت. این تغییر به‌اندازهٔ کافی محسوس بود و می‌دانست اگر از‌طبیعی​ یک یا هر دو سایه برای تقویتِ خودش استفاده کند، این قدرت باز هم بیشتر می‌شود.

اما تفاوتِ اصلی این نبود.

سانی می‌دانست ویژگیِ واقعی که بیدارشدگان را از رؤیابین‌ها متمایز می‌کرد، قدرتِ جسمانی نبود،‌باورنکردنی​ بلکه توانِ ذاتیِ تازه‌ای بود. درست همان‌طور که رؤیابین‌ها قابلیتِ حس کردن و تعامل با‌اصلاً​ هسته‌های روح را به دست می‌آوردند، بیدارشدگان می‌توانستند همین کار را با جوهرِ روح بکنند.

اما دانستن و‌عجیبی​ حس کردن دو‌سایه​ چیزِ متفاوت بود.

پیش‌تر می‌توانست هستهٔ سایه‌اش را به‌طور مبهمی حس کند. حسی گریزپا و‌شکل‌گیریِ​ اثیری بود، اما جای تردید نداشت. در آغازِ راه، خالی بودنش را‌ایزدی​ حس کرده بود و نزدیک به پایان، لبریز شدنش از قدرت را.

حالا دیگر آن قدرت درونِ هسته‌های سایه حبس نبود، بلکه رها شده بود‌گوش​ و به‌طور طبیعی در سراسرِ بدنش جریان داشت. به‌آرامی به گردش درمی‌آمد، از‌بندبندِ​ هسته‌ها می‌رفت و برمی‌گشت و به‌خودی‌خود استخوان‌ها و عضلاتش را از قدرت اشباع می‌کرد.

سانی غریزتاً حس می‌کرد که با کمی تمرین می‌تواند جریانِ جوهرِ سایه را هدایت کند و‌کلمه‌ای​ در ناحیه‌ای خاص متمرکز سازد. می‌توانست با مصرفِ مقداری جوهر، برای مدتی کوتاه قدرتی باورنکردنی و انفجاری‌عذابِ​ به بازوانش ببخشد، یا پاهایش را چنان از قدرت لبریز کند که دوازده متر در هوا بپرد.

خلاصه اینکه، این‌طور نبود که به‌طرز هیولاواری قوی شده باشد و در تمامِ مدت همان‌طور بماند، طوری که تصادفاً دیوارها را خرد‌روی​ کند و چیزهای ظریف را بشکند. در عوض، می‌توانست با کنترلِ هوشمندانهٔ جوهرِ سایه‌اش، فوران‌های کوتاهی از قدرتِ جسمانیِ واقعاً غیرانسانی به خود‌بفهمد​ ببخشد. در بقیهٔ مواقع هم می‌توانست از اثرِ غیرفعالِ بسیار کمتر، اما همچنان قابل‌توجهِ بدنش که از جوهرِ رهاشده اشباع بود، بهره‌مند شود.

تمرینِ بیشتر...

سانی حالا می‌توانست جوهرِ سایه را غریزی مهار کند، اما اگر می‌خواست واقعاً بر آن‌آرام​ تسلط یابد و این کار را کارآمدتر انجام دهد، باید از بیدارشدگانِ باتجربه می‌آموخت. هرچه‌سرشار​ باشد، برخی از مربیان در آکادمی تنها برای آموزشِ همین موضوع به تازه‌بیدارشدگان حضور داشتند.

علاوه بر این، لایهٔ کاملاً متفاوتی‌بی‌نقص‌تر​ از استراتژیِ نبرد هم بود که باید‌اندازه​ درکش می‌کرد و بر آن مسلط می‌شد.

طرزِ فکرِ خفته‌ها بسیار شبیه به انسان‌های عادی بود، فقط قدرت و ابزارِ بیشتری در دست داشتند. اما نبردهای بیدارشدگان بسیار‌بست​ تاکتیکی‌تر بود. گرچه جوهر همیشه تا حداکثر ظرفیتِ هسته بازیابی می‌شد، اما این کار زمان می‌برد. در واقعیتِ نبرد، جوهر منبعی‌می‌خواست​ محدود به شمار می‌رفت. به همین دلیل، باید در موردِ زمان و نحوهٔ استفاده از آن هوشمندانه و بااحتیاط عمل می‌کردند.

او همچنین باید تا جای ممکن قطعه‌های سایهٔ بیشتری جذب می‌کرد تا‌شکل‌گیریِ​ ظرفیتِ هسته‌هایش را افزایش دهد. خوشبختانه حالا دو هسته داشت، چیزی که‌ایزدی​ از همین الان برتریِ بزرگی نسبت به بقیهٔ بیدارشدگان به او می‌داد.

اما این ویژگیِ شگفت‌انگیزِ جدیدی که‌دست​ دریافت کرده بود، پایانِ بیداری نبود.‌به‌زحمت​ اتفاقِ اصلی هنوز در راه بود...

طلسم دوباره به حرف‌بهتر​ آمد و او را‌می‌گذراند​ غرق در اشتیاق کرد.

[بیداریِ توانِ سرشت...]

[...توانِ سرشت به دست آمد.]

[نامِ توانِ سرشت: گامِ سایه.]

سانی پلک زد‌دریافتِ​ و بعد با عجله‌قدرتمندتر​ رون‌ها را احضار کرد.

نام: سانلس.

نامِ راستین: گمشده از نور.

رتبه: بیدارشده.

طبقه: هیولا.

هسته‌های سایه: [۲/۷].

قطعه‌های سایه: [۰/۲۰۰۰].

درست همان‌طور که انتظار می‌رفت، هر دو هسته‌اش دیگر خفته نبودند‌نفسی​ و بیدار شده بودند. قطعه‌های سایه برای تأمینِ انرژیِ بیداری مصرف‌دگرگونی​ شده بودند و او را به صفرِ مطلق و غم‌انگیزی رسانده بودند.

«هزار قطعه،‌جسمانی​ همین‌جوری به‌بهتر​ باد رفت...»

با این حال، واقعاً ناامید نشده بود. مقدارِ جوهرِ‌هزار​ مصرف‌شده در طولِ بیداری، ارتباطِ مستقیمی با ظرفیتِ اولیهٔ‌چهارزانو​ هسته و در نتیجه، وسعتِ دگرگونیِ فیزیکیِ یک خفته داشت.

سانی با جمع‌آوریِ هزار قطعه و اشباع کردنِ کاملِ هستهٔ اولش، نه‌تنها هستهٔ دومی به دست آورد، بلکه مطمئن‌عذابِ​ شد بهترین مزایایی را کسب می‌کند که یک خفته می‌توانست در خواب ببیند. بیدارشدگانِ بسیار اندکی پیش از بازگشت‌برتر​ از اولین سفرشان به عالمِ رؤیا، هسته‌هایشان را کاملاً اشباع کرده بودند و حالا، سانی یکی از آن‌ها بود.

تفاوتِ چشمگیری نبود، اما‌قطعهٔ​ در موقعیتِ مرگ‌وزندگی، هر‌هزار​ ذره قدرت به کار می‌آمد.

«دیگه لفت دادن کافیه!»

بی‌تابانه افکارِ مربوط به هسته‌ها و‌سایه​ قطعه‌های سایه را پس زد و‌نفسی​ توصیفِ توانِ سرشتِ جدیدش را پیدا کرد.

توانِ سرشت: [گامِ سایه].

توصیفِ توان: [می‌توانی آزادانه میانِ سایه‌ها حرکت کنی و در یک آن از یکی به دیگری بروی.]

سانی با نگاه به رون‌های‌قطعهٔ​ لرزان، خیلی زود متوجه شد که‌عمیق‌تر​ نیشخندِ احمقانه‌ای روی لبش نشسته است.

«تله‌پورت... این‌کلمه‌ای​ همون تله‌پورته،‌نداشت​ مگه نه؟»

بدونِ شک،‌عجیبی​ این نوعی‌قطعهٔ​ تله‌پورت بود.

چنین توانی همه‌چیز را عوض می‌کرد. قدرتِ تحرکش واقعاً شگفت‌انگیز می‌شد. نه‌تنها می‌توانست‌اندازه​ از آن برای جابه‌جایی استفاده کند و سفرهای آینده‌اش به عالمِ رؤیا را‌شکل‌گیریِ​ آسان‌تر و امن‌تر سازد، بلکه می‌توانست در نبرد هم نقشِ تعیین‌کننده‌ای ایفا کند.

چه چیزی مرگبارتر از قاتلی بود‌سایه​ که می‌توانست از غیب ظاهر شود و‌به‌زحمت​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن از دید محو گردد؟

واقعاً چیزِ زیادی نبود...

البته باید آزمایش می‌کرد تا به حدومرزِ واقعیِ این توانِ شگفت‌انگیز پی ببرد... مثلاً بُردش چقدر بود؟ می‌توانست‌سپس​ به هر سایه‌ای که می‌دید بجهد، یا فقط سایه‌هایی که در محدودهٔ حسِ سایه‌اش بودند؟ سایه باید آن‌قدر عمیق‌گرم​ و بزرگ می‌بود که در آن جا شود، یا حتی کوچک‌ترین و محوترینِ آن‌ها هم کارش را راه می‌انداخت؟

سایه‌های خودش چطور؟ می‌توانست یکی را به‌شدن​ نقطهٔ خاصی بفرستد و بعد از درونش بیرون‌داشت​ بیاید، درست مثل کاری که قدیس معمولاً می‌کرد؟

برای فهمیدنش بی‌تاب بود.

اما پیش از آن،‌نداشت​ دو چیزِ دیگر بود‌تجربه​ که باید بررسی می‌کرد.

یکی خاطرهٔ تازه‌ای بود که به دست آورده‌هزار​ بود. دیگری — همان چیزی که او را‌نشست​ غرق در اشتیاقی پراضطراب می‌کرد — بسیار مهم‌تر بود.

یادگاری بود که قرار‌بهتر​ بود برای تسلط بر گامِ‌دگرگونیِ​ اولِ رقصِ سایه دریافت کند.

با یادگارِ میراثی در دست و صفتِ تباری که در‌برابر​ خونش جریان داشت، سانی از نظرِ تئوری واجدِ شرایط بود‌چشمانش​ تا خاندانِ میراث‌دارِ خودش را تأسیس کند. حتی یک خاندانِ بزرگ!

...البته نه‌کلمه‌ای​ اینکه چنین‌نداشت​ قصدی داشته باشد.

اما پیش از آنکه سانی‌سایه​ بتواند نگاهی به رون‌های مربوطه بیندازد،‌نفسی​ طلسم ناگهان در گوشش زمزمه کرد:

[بیدار شو، سانلس!]

و در یک آن، خلأِ‌می‌دانست​ سیاه و پُر از ستارگانِ‌است​ درخشان و نورِ نقره‌ای ناپدید شد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net