چپتر 980: پایتختِ محاصره
0آمادهسازی زیاد طول نکشید. کاروان کهگیج داشت برای آخرین حمله آماده میشد، سهباری استاد کوتاه دربارهٔ نقشهٔ نبرد گفتگو کردند.
کارِ زیادی نداشتند. اگر همهچیز خوب پیش میرفت، مدافعانِ شهر بیشترِ موجوداتِ کابوسبرایشان را به سمتِ خود میکشیدند و نامنظمها جادهٔ کوهستانی را پاکسازی میکردند. باسنگینِ این حال، همیشه بهتر بود برای محکمکاری چند نقشهٔ جایگزین هم داشته باشند.
در میانههای کار،خطی روان نگاهی خریدارانه بهبعد سانی انداخت و گفت:
«...فرق کردی، سانلس.»
سانی گیجگفت سرش راکردی کمی کج کرد.
«چرا فرق نکرده باشم؟ آخرین باریگِلیِ که همدیگه رو دیدیم، هنوز یهبعد بیدارشده بودم. اوه... یا منظورت پوستمه؟»
روان بامومی لبخند سرزیگزاگ تکان داد.
«نه، منظورم ظاهرتعلامت نیست. فقط بهواکنش نظر... بزرگتر میای.»
سانی چند بار پلک زد.
«خب بزرگترخاطرهای شدم دیگه؟شبیه حدودِ دو سال؟»
استادِ خوشقیافه خندید.
«آره شدی. به هربدم حال، فکر کنم تا جاییشبیه که میشه آمادهایم. علامت بدم؟»
سانی سر تکان داد. روان با دیدنِ این واکنش، خاطرهای را احضارباشم کرد که شبیه به یک لوحِ گِلیِ مومی بود. فقط خطی زیگزاگداد روی آن کشید، بعد برایشان دست تکان داد و به سمتِ گریفینش رفت.
چیزی نگذشت که عملیاتی که قرار بود بیشترِ موجوداتِ کابوس را از دره دور کند،گریفینش آغاز شد. همهچیز با رگبارِ سنگینِ موشکها شروع شد و به دنبالش، یک گروهانِ کامل ازکامل ماشینهای جنگیِ متحرک در آن سوی دره پدیدار شدند که دستههای بسیاری از بیدارشدگان همراهیشان میکردند.
سانی و نیو در سکوت هجومِ دریای پلیدها را تماشا کردند، بعدچیزی نگاهی به هم انداختند و به سمتِ ماشینهایشان دویدند. پلید و بلکی ازگروهانِ جا برخاستند و بدنهای تکیدهشان را تکان دادند تا برای نبرد آماده شوند.
انتظارشان زیاد طول نکشید.
بهمحضِ اینکه گلهٔ موجوداتِ کابوس مسیرشان را به آن سوی دره کج کردند و در تعقیبِهنوز نیروی انحرافیِ درحالعقبنشینی از آن بیرون ریختند، کرگدن غرید و به جلو یورش برد. نفربرِ زرهیِبار دربوداغان بینقص کار میکرد؛ انگار تمامِ توانِ باقیماندهاش را برای آخرین یورشِ باشکوه جمع کرده بود.
ستونِ طولانیِ ماشینهااحضار به دنبالِ آن غولِمومی آهنین به راه افتادند.
کاروان به سینهٔ دره سرازیر شد. پیش از آنکه موجوداتِگریفینش کابوسِ باقیمانده بتوانند واکنشی نشان دهند، بارانی از گلوله، تیر وسنگینِ پرتابههای جادویی بر سرشان فرود آمد و هیولاها را تکهتکه کرد.
کمی دورتر، انتهایِ گلهٔ فریبخورده حس کرد یک جای کار میلنگد. دهها پلید برگشتند وروی ستونِ ماشینها را دیدند که داشت پایین میآمد. زوزهها و جیغهایشان بقیهٔ موجودات را هم خبرسنگینِ کرد و انبوهی از آنها تلوتلو خوردند و به تقلا افتادند تا هدفشان را عوض کنند.
اما پیش از آنکه انتهای گله بتواند تغییرِ جهت دهد، بارانی از میلههایباری فلزیِ عجیب از آسمان بارید و در خطی پراکنده، زمینِ جلوی پایشان را سوراخنیست کرد. سپس ناگهان قوسهای کورکنندهٔ الکتریسیته میانِ میلهها جهید و دیواری از آذرخش ساخت.
چند موجودِ کابوسِ اول که سعی کردند از این سدروی بگذرند، در دم خاکستر شدند. روان فعلاً آنها را عقبقرار نگه داشته بود، اما ذخایرِ جوهرش احتمالاً زیاد دوام نمیآورد.
بهعلاوه، پلیدهای قدرتمندتر میتوانستند در برابرِ آسیب تاب بیاورند وگریفینش از میانِ دیوارِ آذرخش رد شوند. بقیه هم راحت ازرگبارِ رویش میپریدند... اتفاقاً یکیشان همین الان داشت تلاشش را میکرد.
اما پیش از آنکه فروددیدنِ بیاید، زوبینی از آسمان افتادلوحِ و موجود را به سیخ کشید.
کرگدن از همین حالاکردی به سمتِ ورودیِ دوردستِکمی جادهٔ کوهستانی پیش میرفت.
پژواکهای کاروان جلوتر از ماشینها حرکت میکردند و پلیدهایی را که بهنوعیبعد از حملاتِ دوربرد جان به در برده بودند، تکهتکه میکردند. حتی کلاغ همرگبارِ کمک میکرد؛ شیرجه میزد و با منقار و چنگالهایش دشمنانِ ضعیفتر را میدرید.
سانی تیرها را یکی پس از دیگری رها میکرد. هر کدام به نقطهای بهشدت آسیبپذیرقرار در بدنِ موجوداتِ کابوس مینشست و در دم جانشان را میگرفت. دقتش به شکلِ ترسناکیسوی بینقص بود... ماهها جنگ در قطبِ جنوب، مهارتِ تیراندازیِ روزگاری ابتداییاش را حسابی صیقل داده بود.
کای حتماً بهم افتخار میکرد...
سانی هدفش را کمی جابهجا کرد و نفسش را بیرونچرا داد. دوستش الان داشت چه کار میکرد؟ احتمالاً به ناوهای جنگیِپوستمه لنگرانداخته خیره شده بود و منتظرِ نوبتش بود تا سوارشان شود.
سانی افکارِ مزاحم راشبیه پس زد و رویخطی کارِ پیشِ رو تمرکز کرد.
...تا دیوارِ آذرخشِ روان از کار بیفتد، کاروان از شیبِ تند بالا رفته بود وقرار داشت دره را پشتِ سر میگذاشت. نیو ترتیبی داده بود تا میدانِ مینی دستساز سرِسوی راهِ تعقیبکنندگانِ احتمالی کاشته شود، برای همین احتمالِ زیادی داشت که عقبنشینیشان بیدردسر پیش برود.
و واقعاً همعلامت در کمالِ تعجبِ همه،خاطرهای همهچیز خوب پیش رفت.
بالاتر در کوهستان، سانی روی سقفِ کرگدن ایستاده بود و به دروازهٔباشم آشنای پیشِ رو خیره نگاه میکرد. همانجا بود که چند ماه پیش،داد نگهبانِ دروازه، شاهدِ آلوده را کشته بود. این مکان تغییرِ چندانی نکرده بود.
جادهٔ کوهستانی بهطرزِ مشکوکیشبیه از دشمن خالی بود وزیگزاگ خیلی زود، دلیلش را فهمید.
مردی با زرهِ ورقهایِ سنگین ناگهان از پشتِبرایشان تختهسنگِ بزرگی بیرون آمد، بیزحمت روی سقفِ کرگدندره پرید و درست چند قدمیِ سانی فرود آمد.
صورتش پشتِ نقابِ کلاهخودِ بستهای پنهان بود، اما سانی دیلِلوحِ عروجیافته را — شریکِ سابقِ وینتر و یکی از سروانهایگریفینش گروهانِ نامنظم — از روی طرزِ ایستادنِ استوار و تجهیزاتش شناخت.
استادِ شوالیه نگاهیفرق به او انداخت وسرش کوتاه سر تکان داد.
سانی پوزخند زد.
«هی، دیل. دیدنت واقعاًزیگزاگ چشمامو روشن کرد. بگوبرایشان ببینم، همیشه اینقدر مسحورکننده بودی؟»
جنگجوی زرهپوش لحظهای به او خیرهواکنش ماند، بعد سر تکان داد. صدایمومی آرامی از پشتِ کلاهخود طنین انداخت:
«...خودت هم بد نیستی، سانی.»
با این حرف، سپرش رالوحِ مرخص کرد و در عوضروی کمانِ بلند و قدرتمندی احضار کرد.
«حالا، میشه لطفاً تمرکز کنی؟ ماکشید نهایتِ تلاشمون رو کردیم، اما هنوزچیزی هم مسیرِ پردستاندازی در پیش داریم.»
...و واقعاً هم همینطور بود.
اما در نهایت،فرق کاروان توانست بهسلامت بهسرش دروازههای فالکون اسکات برسد.
وقتی کرگدن از استحکاماتِ عظیمِ پایتختِ محاصره گذشتخطی و به دیوارِ آلیاژیِ غولپیکر و ظاهراً تسخیرناپذیری نزدیکچیزی شد، سانی بیاختیار با شگفتی به آن خیره ماند.
آن زمان که آنجا راروی ترک کرده بودند، شهر دفاعِ مستحکمیرفت داشت... اما اصلاً اینقدر ترسناک نبود.
دیوارِ آلیاژی دستکم هفتاد متر ارتفاع داشت و کلِ پایتختِ محاصره را احاطه کرده بود. سنگرهای متعددش توپهای ریلیِ ویرانگری رارفت در خود جای داده بودند که انگار از نبردناوهای ازردهخارجشده بازیافت شده بودند. هزاران برجک در طولِ دیوار قرار داشتند؛ برخی زمیندستههای را نشانه رفته بودند و برخی به آسمانِ تاریک خیره بودند. سانی میتوانست امدبلیوپیهای سنگینوزن را ببیند که روی باروها گشت میزدند.
میدانِ کشتارِ اطرافِ شهر پر از اجسادِ بیشمار بود وچرا بیشترِ پلیدها کاملاً تکهتکه شده بودند. تیمهای مهندسی میانِ آنهامنظورت حرکت میکردند و خردههای روح و موادِ ارزشمند را جمعآوری میکردند.
تمامِ قدرتِ ارتشِ اول در اینجا جمع شده بود و خودِ شهر بهبرایشان دژی چنان عظیم تبدیل شده بود که سانی بهسختی میتوانست مقدارِ تلاش، منابعسنگینِ و نبوغی را که صرفِ ساختِ این استحکاماتِ حیرتانگیز شده بود، تصور کند.
فالکون اسکات... آنقدرخطی بزرگ به نظر میرسیدبعد که شکستخوردنش محال بود.
با این حال، تمامِ توجهِ سانی رویخاطرهای دروازههای عظیمِ پایتختِ محاصره متمرکز بود کهزیگزاگ کاروان اکنون بهسرعت به آن نزدیک میشد.
بهمحضِ اینکه سایههای دیوارِ شهر رویش افتاد،سرش آهِ آرامی کشید و ناگهان تلوتلو خورد، انگاردیدیم که تمامِ توانش را از دست داده باشد.
حسِ آسودگیِ شدید و طاقتفرسایی تمامِ بدنِمومی سانی را فرا گرفت. او بهآرامی خوددست را روی سقفِ نفربرِ زرهی پایین کشید.
تصاویرِ مبهمی از آنچه در چند ماهِ گذشته رخ داده بود درچیزی ذهنش جرقه زد. خیابانهای خالیِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹، تاریکیِ وهمانگیزِ تونلِ زیرزمینی، شبحِگروهانِ وحشتناکِ جالوت که از زیرِ امواجِ اقیانوس برمیخاست... و خیلی، خیلی چیزهای دیگر.
حالا همهٔآمادهایم اینها پشتِبدم سرش بود.
«ما... رسیدیم؟»
دروازههای فالکون اسکات آرامآرامشبیه باز شدند، گویی میخواستندخطی به سؤالش پاسخ دهند.
در واقع، سانی حق داشت.
بالاخره توانسته بودعلامت افرادش را بهواکنش جای امنی برساند.
در سراسرِ مرکزِ قطبِ جنوب، انسانها درمومی حالِ عقبنشینی به سمتِ شمال بودند؛ بهدست سوی آخرین سنگرِ همنوعانشان در این مکانِ متروک.
...با این حال، انسانهازیگزاگ تنها کسانی نبودند کهبرایشان در این مسیر حرکت میکردند.
ابرِ گرسنه وعلامت پهناوری بهآرامی میانِ قلههایخاطرهای بلند در حرکت بود.
جایی در ساحل، دستهای از موجوداتِ کابوس رفتارِ عجیبی داشتند. پلیدها آهسته و بیصدا به سمتِهنوز امواجِ خروشان رژه میرفتند. یکی پس از دیگری واردِ آبِ تاریک میشدند و بیهیچ ردی زیرِبار سطحِ آن ناپدید میشدند. یک روز بعد، همین صحنهٔ وهمانگیز را میشد در مناطقِ شمالیتر هم دید.
دوردستها، در اعماقِ کوهستان، رودی از تاریکی در درهای عمیق جریان داشت. اگر کسی میتوانست از نزدیکچیزی به آن نگاه کند، میدید که این تاریکی در واقع از سوسکهای سیاه و کوچکِ بیشماری تشکیلمتحرک شده است. سوسکها هر چیزی را در مسیرشان میبلعیدند و آنها نیز به سمتِ شمال در حرکت بودند.
در جایی دیگر، به نظر میرسید کوهی متحرک در همان جهت حرکت میکند. غولِ سنگی داشت ازدور میانِ چشماندازِ ویرانشده راهش را باز میکرد و جهان با هر قدمش میلرزید. تنها چشمش کورکورانه بهبسیاری دوردست خیره شده بود، انگار که میتوانست هزاران کیلومتر را بشکافد و به چیزی پنهان نگاه کند.
وقتی ماه درعلامت آسمانِ شب پدیدار شد،خاطرهای چشمِ غول بسته شد.
در جایی دوردست نیز کولاکی در جریان بود. در مرکزش، که باباشم حلقهای از آرامشِ مطلق احاطه شده بود، موجودی عجیبالخلقه روی برفها شناور بود.منظورم طولی نکشید که بادها شدت گرفتند و با خشم در یک جهت وزیدند...
شمال، شمال، شمال.
...و روی دامنهٔ کوهی ناهموار، پلیدِ قدرتمندی آماده میشد تا از بقایایچیزی دشمنی که کشته بود ضیافتی به پا کند. اما پیش از آنکهدنبالش بتواند، سایههای اطرافش ناگهان جان گرفتند و شبحی تاریک از میانشان بیرون آمد.
موجود بلندقامت و انساننما بود و صفحاتِ استخوانیِ کاملاً سیاهی بدنِ نرم و قدرتمندش را پوشانده بود.بعد پیش از آنکه پلید بتواند واکنشی نشان دهد، چیزی تکان خورد و فوارهای از خون برف رادنبالش به رنگِ سرخ درآورد، و خیلی زود تکههای گوشتِ پارهپاره و امعاء و احشاء نیز به دنبالش ریختند.
موجودِ تاریک سرِ قطعشدهٔ پلید را با دستش که دو انگشت نداشتباشم بالا آورد و چند لحظه به آن خیره شد. خیلی زود، صداهایداد آزاردهندهٔ خرد شدن به گوش رسید که در زوزهٔ باد غرق میشد.
وقتی موجود غذای هولناکش را تمام کرد،مومی چند لحظه درنگ کرد و سپس بهدست شمال خیره شد؛ چشمانش از نفرتی سرد میسوخت.
در پایین، درخطی دوردست، شهرِ بزرگی نزدیکِبعد اقیانوس گسترده شده بود.
...فالکون اسکات.