چپتر 482: پیشکشِ صلح
0سانی از اتفاقی که تازه افتاده بود آنقدر به هم ریخته بود که آن روزنداشت نمیتوانست هیچ کارِ دیگری بکند. پس فقط به زیرزمین رفت، واردِ عالمِ رؤیا شد وسرحالتر بهجای اینکه برای مبارزه با موجوداتِ کابوس بیرون برود، در اتاقِ کوچکش در پناهگاه ماند.
آنجا تمامِبگذرند شب راوحشتناکی در آرامش خوابید.
این طرزِ رفتار برای سانی بسیار عجیب بود، اما بسیاری از بیدارشدگان هر روز دقیقاً همین کار را میکردند. مگر اینکهکمکش دژشان موردِ حمله قرار میگرفت — اتفاقی که در بیشترِ بخشهای عالمِ رؤیا زیاد رخ میداد — یا وظیفهٔ خاصی به آنهابخواهید محول میشد، وگرنه افراد فقط در اقامتگاههای خود میماندند، میخوابیدند و بدونِ اینکه خود را به خطر بیندازند، به دنیای واقعی برمیگشتند.
عدهای دیگر برای امرار معاش در دژ کارهای مختلفی میکردند و دربدونِ تمامِ این مدت پشتِ دیوارهایش در امان میماندند. کمتر کسی پیدا میشد کهپشتِ مدام پا به بیرون بگذارد و به مصافِ طبیعتِ وحشیِ عالمِ رؤیا برود.
و چهطلسم کسی میتوانستانسانها سرزنششان کند؟
هرچه باشد، بیشترِ مردم برخلافِ میلشان بیدارشده میشدند. این طلسم بود که میخواست انسانها جانشان رااتفاقاً به خطر بیندازند، از آزمونهای مرگبار بگذرند و رنجهای وحشتناکی را تحمل کنند، نه خودِ مردم. پسمنطقیتری هیچ ایرادی نداشت که کسی بخواهد تا حدِ ممکن و تا جایی که میشود، در امان بماند.
اتفاقاً اینحدِ سانی بود کهمیشود رفتاری غیرطبیعی داشت.
در هر حال، وقتی صبح به دنیای واقعی برگشت، سرحالترمیماندند بود و تعادلِ بیشتری داشت. یک خوابِ راحتِ شبانه کمکش کردمعاش تا با دیدِ منطقیتری به رویاروییِ غیرمنتظرهاش با رین نگاه کند.
بله، اشتباهِ بدی از جانبِ خودش بود، و بله، اینکه رین حالا چهره و نامشنداشت را میدانست اصلاً اتفاقِ خوبی نبود. اما راستش را بخواهید، اتفاقِ خیلی بدی هم نیفتاده بود.تعادلِ رین او را فقط به چشمِ یک همسایه میدید. حتی نه یک آشنا، صرفاً یک... غریبه.
که دقیقاً همان چیزی بود کهکنند سانی میخواست. برای احتیاط، میتوانست تاممکن مدتی اصلاً از خانه بیرون نرود.
...با این حال، عصر که شد، به خودش که آمد دیدحال دوباره در ایوان نشسته است و همانطور که دیگر برایش عادتکرد شده بود، دارد از منظره و یک فنجان چای لذت میبرد.
بعد از اتفاقِ دیروز، بعید میدونموگرنه دیگه اصلاً دلش بخواد به اینبدونِ خونه نزدیک بشه. پس جام امنه...
اما ازطلسم قرارِ معلوم،انسانها اینطور نبود.
خیلی پیش از آنکه رین به خانهاش نزدیک شود، سانی او را دید که دارد از پایانهٔ حملونقلِ عمومی بهحال این سمت میآید، چون یکی از سایههایش را پایینِ خیابان گذاشته بود تا کشیک بدهد. آهی کشید، نگاهش را پایینبدی انداخت و وانمود کرد دارد سطحِ چوبِ مصنوعیِ ایوان را برانداز میکند، به این امید که با دخترِ نوجوان چشمتویچشم نشود.
این بار قرار نبود بهانهایمیشود دستش بدهد تا جلوتر بیایدداشت و با او حرف بزند.
با این حال، فایدهای نداشت. وقتی رین به مسیرِ منتهیمیماندند به درِ خانهاش رسید، کمی قدمهایش را کند کرد، مرددامرار ماند و بعد چرخید و یکراست به سمتِ او آمد.
این دیگه چه وضعشه...
سانی سرش را بلندوحشتناکی کرد و با کمیایرادی تعجب به او خیره ماند.
«اِم... سلام. بازم شمایید.»
سر تکان داد، کولهپشتیاش را درآورد و ظرفِ غذایخود بزرگی از آن بیرون کشید که ظاهراً پر ازعدهای چیزِ خوشمزهای بود. بعد آن را به سمتِ سانی گرفت.
«بفرمایید. مادرم درستش کرده. دوستتونجانشان گفت غذا بیارم، درسته؟ اوه...وحشتناکی و واقعاً ببخشید. بابتِ، میدونید... دیروز.»
سانی چند بار پلک زد،تحمل ظرف را از دستش گرفتبخواهد و کمی به آن خیره ماند.
افیِ لعنتی... کی بهش گفتمیشود غذا بخواد؟ من خودم برایداشت جفتمون بهترین غذا رو میپزم!
سپس لبخندیخاصی ساختگی زدمحول و گفت:
«آره، گفت. مشکلیمیخواست هم نیست. ازآزمونهای مادرت تشکر کن.»
سانی فکر میکرد حرفشان همینجا تمامکنند میشود، اما رین همانجا ماند. حالتِممکن کنجکاوی در چهرهاش به چشم میخورد.
«چیزِ خاصی نیست، فقط یه کمبماند پاستا با قارچ و سسِ خامهست. غذایصبح موردعلاقهم. اِ... سانی، درسته؟ راستی، من رینم.»
دوباره به ظرفِ غذا نگاه کرد و نظرش را دربارهٔ بودنش تغییر داد. چیزِ خاصی نیست، هان... حاضر بود شرط ببندد موادیکارهای که اسم برده همه طبیعی هم هستند. زمین تا آسمان با خمیرِ مصنوعی فرق داشت؛ همان چیزی که آدمهایی مثل او دربیدارشده حاشیه میخوردند تا فقط شکمشان را سیر نگه دارند. سانی چند نفری را میشناخت که برای خوردنِ چنین چیزی حاضر بودند آدم بکشند.
لبخندش واقعیتر شد.
«آره، منبگذرند سانیام. ازوحشتناکی آشناییت خوشبختم، رین.»
دخترک لبخندِ کمرنگیممکن زد، چند لحظه مکثاتفاقاً کرد و بعد پرسید:
«پس واقعاً هجده سالته؟ ومیشد تنهایی تو خونهٔ خودت زندگیمیماندند میکنی؟ یعنی، با اون دوستِ خوبت.»
سانی شانهای بالا انداخت.
«آره. البته اون فقط تاتحمل وقتی که یه جا برایبخواهد خودش پیدا کنه اینجا میمونه. چطور؟»
دختر باحدِ چشمهای گردشدهجایی نگاهش کرد.
«آخه... برای تنها زندگیمحول کردن یه کم کوچیک نیستی؟خود پدر و مادرت نگران نمیشن؟»
چند ثانیه به اوانسانها خیره ماند، بعد سرشبگذرند را کمی کج کرد.
«فکر کنم برای تنها زندگی کردنکنند تو بهترین سنِ ممکنم. و نه،ممکن پدر و مادرم ذرهای هم نگرانم نمیشن.»
رین لبخند زد،ممکن انگار جذابترین حرفِبماند دنیا را شنیده باشد.
«ولی، مثلاً... کی غذاتو میپزه؟ نه، وایسا... کیاقامتگاههای خرید میکنه؟ پولتوجیبی میگیری؟ یا از دانشگاهت کمکهزینهواقعی داری؟ وایسا... اصلاً دانشگاه میری؟ یه عالمه سؤال دارم!»
سانی توی دلش نالید.
سؤال... متنفرم از سؤال!
اما درحدِ ظاهر آرامشِ خودشمیشود را حفظ کرد.
«اینا دیگه چه سؤالیه؟ معلومه که خودم خرید میکنم و غذامیخوابیدند میپزم. کی به دانشگاه نیاز داره؟ کمکهزینه! اگه میخوای بدونی، منکارهای یه کارآفرینِ جوونِ بهشدت موفقم. در واقع، هر کاری دلم بخواد میکنم.»
رین به او خیره ماند.
«و پدر و مادرت همینجوری میذارن هر کاری بخوای بکنی؟ هر روزممکن دربارهٔ آینده، اهمیتِ داشتنِ یه شغلِ مفید، و اینکه چطور باید برایسرحالتر وقتایی که ممکنه به طلسم مبتلا بشی همیشه آماده باشی، برات سخنرانی نمیکنن؟»
سانی ابرو در هم کشید.
«نه، هیچکدوم.»
رین باطلسم حسرت نگاهش کردجانشان و آه کشید.
«خوشبهحالت! مامانبگذرند و بابایوحشتناکی من عینِ شاهینن!»
...شاهین دیگهحدِ چیه؟ لابدجایی چیزِ بدیه...
مدتی ساکت ماند؛آنها حالتی پیچیده دروگرنه چهرهاش پدیدار شد.
سرانجام، سانی گفت:
«...به مامان و بابات سخت نگیر. در واقع اونی که خوششانسه تویی. من یهجورایی حقیقت رو پیچوندم.رفتاری برای پدر و مادرم مهم نیست کجام و چیکار میکنم... چون اصلاً پدر و مادر ندارم. پس...رویاروییِ ترجیح میدادم جای تو باشم تا جای خودم، هرچند وضعیتِ منم عالیه. مالِ تو یه کم عالیتره.»
لبخند از روی لبهای رین محوبماند شد. با حالتی غمگین و ناخوانا درصبح چهرهٔ رنگپریدهاش نگاهش کرد. سپس آرام گفت:
«اوه... که اینطور. ببخشید. نمیدونستم.»
لبخندِ کوچکیطلسم زد وانسانها دست تکان داد.
«خب، پسبگذرند من دیگه میرم.تحمل نوشِ جان، سانی!»
دخترِ جوان کولهپشتیاشممکن را دوباره انداخت رویاتفاقاً دوشش، چرخید و رفت.
سانی مدتی در ایوان ماندمیشد و به سینیِ غذا خیره شد.میخوابیدند رفتهرفته، حالتی تاریک در چهرهاش نشست.
دیگه نمیتونم دست روی دست بذارم...آزمونهای باید یه تصمیمی بگیرم و دستبهکارکنند بشم. تا همینجاشم خیلی وقت تلف کردم...
تا الان از انجامِ هر کاری برای آماده کردنِنداشت رین در برابرِ احتمالِ ابتلا به طلسم طفره رفتهغیرطبیعی بود، چون نمیدانست باید چه کار کند و چطور.
اما این دسترویدستگذاشتنممکن باید تمام میشد. بایداتفاقاً فکری به حالش میکرد...