چپتر 1684: عذابِ خالص
0راهِ فراری نداشتند،فلسهای اما نمیتوانستند بابعد تایرنتِ نفرینشده هم بجنگند.
در آن وضعیت، تنها راهِ نجاتیمیدانست که نفیس میدید این بود که تمرکزِشعلهها تایرنت را برای لحظهای به هم بزند.
ارادهٔ ناپاکِ پلید بود که نمیگذاشت به جنگلاوداچیِ برسند. اگر آن اراده حتی برای چند لحظهافتاد سست میشد، راهِ فرار به رویشان باز میشد.
نفیس هیچ امیدی به کشتنِ آن خدای شرور نداشت وشعلهها از پسِ نبردی طولانی با آن هم برنمیآمد. با اینعذاب حال... تقریباً مطمئن بود که دستکم میتواند به آن صدمه بزند.
درد را بهتر از خیلیها میشناخت. میدانست چقدر سختتبدیل است وقتی جسم و روحت در شعلهها سیاه میشود،آبشاری آرام و استوار بمانی. میدانست زندهزنده سوختن چه حسی دارد.
آن عذاب ارادهٔبهتر هر کسی رامیدانست در هم میشکست.
اما حریفِ این بارش تایرنتِ نفرینشدهآهی بود. هر شعلهای نمیتوانست به آن صدمهتاریک بزند و حملاتِ همیشگیاش اصلاً کافی نبود.
پس بایدمیشناخت تمامِ توانش راسخت به کار میگرفت.
...و این کار زمان میبرد.
سرورِ سایههادرد باید این زمانمیشناخت را برایش میخرید.
با نزدیک شدنِگذرایی آسوراهای مهاجم، نگاهِآهی گذرایی به او انداخت.
سپس آهی کشیدمیدانست و اوداچیِ سیاهشاست را رها کرد.
شمشیرِ تاریک به سوی زمین افتاد، امااوداچی در هوا مثلِ مایع موج برداشت. نفیسلباسها حس کرد درخششِ فلسهای مارمانندی را دیده است.
لحظهای بعد، اوداچی به سیلابی از سایهها تبدیل شد و بعد به شکلِ انسان درآمد... شکلِ زنی که لباسهازندهزنده و پوستش کاملاً سیاه بود و موهایش مثلِ آبشاری از تاریکیِ ابریشمین میریخت. پشت به نفیس ایستاده بود وکار چهرهاش دیده نمیشد. با این حال، انگار آن زنِ مرموز زیباترین چیزی بود که نفیس در عمرش دیده بود.
فراتر ازنگاهِ آن... حضورش حضورِسپس یک متعالی بود.
تا همین لحظهای پیش،چقدر دو قدیس در برابرِجسم جانورانِ اعظم قرار داشتند.
حالا سه نفر بودند.
سرورِ سایهها شمشیرِ دیگری از دلِ تاریکی بیرون کشیداست و بیدرنگ به سوی آسوراهای مخوف یورش برد. زنِ سیاهپوشزندهزنده هم با سرعتی مهیب و وقاری وصفناپذیر به دنبالش رفت.
کسری ازنگاهِ ثانیه بعد باسپس پلیدها درگیر شدند.
حیف کهمیشناخت نفیس نمیتوانست نبردشانسخت را تماشا کند.
داشت بهدرخششِ درونِ روحِمارمانندی خودش دست میبرد.
نورِ کورکنندهای که از پیکرِ درخشانش ساطع میشد، شدت گرفت و گرمایشروحت تحملناپذیرتر شد. پیچکها و خزههایی که روی ویرانههای اطرافش را پوشانده بودند خاکسترمیشکست شدند و سازههای سنگیِ باستانی را نمایان کردند. سنگهای فرسوده کمکم ذوب میشدند.
قراره درد داشته باشه...
هدفش این بود که به موجودِاست نفرینشده درد وارد کند، اما برایمیشود این کار، خودش هم باید عذاب میکشید.
وقتی چیزی که تماشایش بیش از حد جانکاه و دیدنش بیشانسان از حد هولناک بود، آرامآرام از زیرِ خاکِ در حالِ فروپاشیپشت نمایان شد، نفیس ارادهاش را محکم کرد... و روحش را شعلهور ساخت.
این کار با احضارِ شعلهٔ روح یا فعال کردنِ توانهایش فرق داشت.روحت کاری که میکرد شاخهای از مهارتهای سرشتش بود؛ چیزی که همیشه ازکسی پسش برمیآمد، اما تازه در گرگومیش واقعاً یاد گرفته بود چطور انجامش دهد.
به جای اینکه صرفاًانداخت جوهرِ روح را بسوزاند،اوداچیِ داشت خودِ روحش را میسوزاند.
اما برخلافِ روشِ خامی که در گرگومیشوقتی به کار برده بود، نفیس حالا ایناستوار کار را بسیار ظریفتر و کنترلشدهتر انجام میداد.
لحظهبهلحظه هستههای روحش ضعیفتر میشدند و شمارشگرِ خردههای روحشتبدیل با سرعتی وحشتناک پایین میآمد. هر خردهٔ روحی کهآبشاری فدا میکرد، به سیلابی از شعلههای سوزان تبدیل میشد.
آن جهنمِ درخشان بزرگ و بزرگتر شدچقدر و قدرتِ هولناکِ نهفته در آن بهسیاه حدی رسید که واقعاً لرزه بر اندام میانداخت.
نفیس میتوانست یک هستهٔ روح را منفجر کند تا انفجاری عظیم به وجود بیاورد. امازمین انفجار پدیدهای مهارنشدنی بود... به همه طرف پخش میشد و هرچه را سرِ راهش بودشکلِ نابود میکرد. چنین فاجعهای میتوانست دشمنانِ بیشماری را، چه ضعیف و چه قوی، از بین ببرد.
با این حال، برای زخم زدن به موجودی بهروحت قدرتمندیِ تایرنتِ نفرینشده، چنین ابزارِ تخریبِ پراکندهای اصلاً مناسبحسی نبود. به چیزی بسیار متمرکزتر، هدفمندتر و مهارشدهتر نیاز داشت.
نفیس که غرق در عذابی جانکاه بود،اوداچی حسِ خاکستر شدنِ روحش را تاب آوردلباسها و دستِ درخشانش را آرام بالا برد.
روبهرویش، سرورِ سایهها و قدیسِمیشناخت مرموزی که احضار کرده بود، داشتندجسم در سیلابِ جانورانِ اعظم غرق میشدند.
عمیقاً تمرکز کرد و چند نام را زمزمه کرد و آنها راشمشیرِ به شکلِ یک وِرد درآورد. جاری کردنِ آن ورد فشارِ وحشتناکی بهمارمانندی ذهنش، به روحِ در حالِ سوختنش و حتی به کالبدِ درخشانش وارد میکرد.
نامِ آتش برای مهارِ شعلهها.
نامِ باد برای شعلهور کردنشان.
این دو آسانتر بود.
آن دوِ دیگر...
نفیس کلمهایمیشناخت وحشتناک به زبانسخت آورد و لرزید.
نامِ نابودی بود.
نامِ نابودی تابهتر نیروی مخربِ شعلهٔ روحشچقدر را بهشدت افزایش دهد.
و در نهایت، آخری...
شاید مهمترینشان.
لبخندِ شومی زد.
«...مکافات!»
نامِ راستینِ ایزدِ نفرینشده، کهسپس طلسم سرنخش را با چنانرها سخاوتی در اختیارش گذاشته بود.
تا شعلهٔ ویرانگر راچقدر به دیوِ باستانی پیوند دهد،روحت و دیو را به شعله.
نامها قدرتِ زیادی داشتند.
به این ترتیب، نفیس روحِ خودشمیدانست را سوخت کرد و شعله وروحت نابودی را بر سرِ تایرنت فرود آورد.
لحظهای بعد، پرتوی کاملاً سفیدی از شعلهٔ متمرکز از کفِ دستش بیرون جهید وسوی آن را به پیکرِ وحشتناکِ غولی متصل کرد که کیلومترها دورتر داشت برمیخاست. در دمتبدیل به هدف رسید. عبورش خودِ جهان را سوزاند و جای زخمی بر آن باقی گذاشت.
با وجودِ اینکه از شعلهسخت بود، مثلِ پرتویی از نورِشعلهها سفیدِ خالص به چشم میآمد.
آن نور در گوشتِ مکافات فرو رفتاوداچی و مثلِ تیغهای تیز آن را شکافت.لباسها سوختگیهای وحشتناکی در مسیرش به جا ماند.
درست در همان لحظهخیلیها که نفیس داشت درسخت عذابی هولناک غرق میشد...
تایرنتِ نفرینشده بهگذرایی خود پیچید؛ دردیآهی تحملناپذیر ذهنش را شکافت.
صدایی وصفناپذیر، کرکننده و دلخراش جهان را به لرزه درآورد. صداییسیاه بود که یک انسانِ عادی... نه، حتی یک بیدارشده، یک استاد،میشکست یا قدیسی ضعیفتر را... فقط با شنیدنش به مرزِ جنون میکشاند.
مکافات داشت نعره میکشید.
«ف—فرار کن!»
نفیس تلوتلو خورد و درخششِ وجودش کمرنگ شد. دگرگونیاش باطل شدکرد و بارِ دیگر به شکلِ انسانیاش درآمد. ردای سفیدی که به تنفلسهای داشت سوخته و جزغاله شده بود و بهزحمت روی تنش بند بود.
«درسته... بایدمیشناخت بقیهٔ زرهامچقدر رو احضار کنم...»
اما لحظهای گیج ومارمانندی منگ شد؛ داشت بهای سوزاندنِتبدیل بخشی از روحش را میپرداخت.
نفیس به سرورِ سایهها گفتهمیشناخت بود فرار کند، اما خودشوقتی نمیتوانست به توصیهٔ خودش عمل کند.
با این حال، پیش از آنکه بتواند کاری کند، دو بازوی نیرومند اوتاریک را گرفتند. سرورِ سایهها بیهیچ ملاحظهای او را بلند کرد و بیآنکه حرفیبعد بزند، پا به فرار گذاشت. سطحِ عقیقیِ زرهش زیرِ دست صاف و خنک بود.
«یعنی... داره... منو میبره؟»
خشکش زده بود.
کِی چنیندرد اتفاقی برایشخیلیها افتاده بود؟
«خودتو جمعوجور کن، شاهزاده!»
با وجودِ آن وضعیت، صدایشسخت مثلِ همیشه سرد و مغرور بود.سیاه شاید حتی کمی سردتر از همیشه.
لحظهای چشمانش رافلسهای بست و بعد بقیهٔاوداچی زرهش را احضار کرد.
تا زره از جرقههای نور بافته شود،چقدر سرورِ سایهها او را زمین گذاشت وسیاه هر دو با هم بهسمتِ لبهٔ ویرانهها دویدند.
وقتی به داخلِ جنگل گریختند و شهرِکشید فراموششده را پشتِ سر گذاشتند، پژواکِ زوزهٔسوی دردمندِ تایرنتِ نفرینشده هنوز در گودالها میپیچید.
به همین سادگی،میدانست سفرِ اکتشافیِ دونفرهشان بهوقتی گودالها به پایان رسید.
چند ساعت بعد،بهتر نفیس روی پلههایمیدانست معبدِ بینام نشسته بود.
دنیا... بیرحمانه عریان بود، سیاهسپس و سفید، و جایی برای احساسکرد یا سازش در آن نمانده بود.
مثلِ همیشه که پس از استفادهٔ بیشوقتی از حد از سرشتش پیش میآمد، احساساتش سرکوبشدهبمانی و ضعیف بود، تقریباً از بین رفته بود.
دلش سرد بود.
یا شاید آنقدربهتر سوزان بود کهمیدانست سرد به نظر میرسید.
خسته بود،نگاهِ اما خستگیانداخت را حس نمیکرد.
آدم خودِ درد را به یاداست نمیآورد، اما به یاد آوردنِ اینکهمیشود درد کشیده، بیش از حد آسان بود.
دستش را بالا آورد، گذاشت درخششِبعد ملایمی زیرِ پوستش جان بگیرد ودرآمد در سکوت به آن خیره ماند.
«هنوز درد میکنه.»
خوب بود. همین خوب بود. نفیس میدانست تااوداچیِ زمانی که هنوز میتواند درد را حس کندافتاد و از آن بترسد، واقعاً خودش را نباخته است.
آهی کشید.
وقتِ برگشتن بود.
آتشبانان از قبل روبهروی او جمع شده بودند و آمادهٔ رفتن بودند. آنشعلهها سه خفته هم آنجا بودند و با هیبت و شگفتی به اطراف نگاهحریفِ میکردند. حتی تامار، دخترِ میراثدار، هم مغلوبِ فضای سنگینِ معبدِ تاریک شده بود.
در این میان، اربابِ معبدسپس برای بدرقهشان نیامده بود. فقطرها پژواکِ او داشت تماشا میکرد.
سرورِ سایهها...
عجب مردِ مرموزی بود.
نفیس سرش را کمی کج کرد و رفتارِسخت او را در ویرانهٔ فراموششده به یاد آورد.آرام نه در طولِ نبرد... بلکه پیش از آن.
در کمالِ تعجب، انگار آن جنگجوی سرد علاقهٔاوداچیِ زیادی به تاریخ داشت؛ تقریباً مثلِ یک کاشف. اینهوا بُعدی از شخصیتش بود که نفیس پیشتر ندیده بود.
البته با توجه بهچقدر اینکه شناختِ چندانی ازجسم هم نداشتند، قابلدرک بود.
با این حال...
در آندرد لحظه، چشمانِخیلیها بیتفاوتش برقی زد.
به اولین دیدارشان فکرانداخت کرد، زمانی که اواوداچیِ را به دوئل طلبید.
سبکی که به کار میبرد روزگاری متعلق به خانوادهٔروحت نفیس بود — طبیعتاً، نفیس از سرورِ سایهها پرسیده بوددارد چه کسی آن سبک را به او یاد داده است.
و اودرخششِ چه جوابیمارمانندی داده بود؟
لبانش از هم باز شد.
«...هیچکس.»