---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1684: عذابِ خالص • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1684: عذابِ خالص

0

راهِ فراری نداشتند،‌فلس‌های​ اما نمی‌توانستند با‌بعد​ تایرنتِ نفرین‌شده هم بجنگند.

در آن وضعیت، تنها راهِ نجاتی‌می‌دانست​ که نفیس می‌دید این بود که تمرکزِ‌شعله‌ها​ تایرنت را برای لحظه‌ای به هم بزند.

ارادهٔ ناپاکِ پلید بود که نمی‌گذاشت به جنگل‌اوداچیِ​ برسند. اگر آن اراده حتی برای چند لحظه‌افتاد​ سست می‌شد، راهِ فرار به رویشان باز می‌شد.

نفیس هیچ امیدی به کشتنِ آن خدای شرور نداشت و‌شعله‌ها​ از پسِ نبردی طولانی با آن هم برنمی‌آمد. با این‌عذاب​ حال... تقریباً مطمئن بود که دست‌کم می‌تواند به آن صدمه بزند.

درد را بهتر از خیلی‌ها می‌شناخت. می‌دانست چقدر سخت‌تبدیل​ است وقتی جسم و روحت در شعله‌ها سیاه می‌شود،‌آبشاری​ آرام و استوار بمانی. می‌دانست زنده‌زنده سوختن چه حسی دارد.

آن عذاب ارادهٔ‌بهتر​ هر کسی را‌می‌دانست​ در هم می‌شکست.

اما حریفِ این بارش تایرنتِ نفرین‌شده‌آهی​ بود. هر شعله‌ای نمی‌توانست به آن صدمه‌تاریک​ بزند و حملاتِ همیشگی‌اش اصلاً کافی نبود.

پس باید‌می‌شناخت​ تمامِ توانش را‌سخت​ به کار می‌گرفت.

...و این کار زمان می‌برد.

سرورِ سایه‌ها‌درد​ باید این زمان‌می‌شناخت​ را برایش می‌خرید.

با نزدیک شدنِ‌گذرایی​ آسوراهای مهاجم، نگاهِ‌آهی​ گذرایی به او انداخت.

سپس آهی کشید‌می‌دانست​ و اوداچیِ سیاهش‌است​ را رها کرد.

شمشیرِ تاریک به سوی زمین افتاد، اما‌اوداچی​ در هوا مثلِ مایع موج برداشت. نفیس‌لباس‌ها​ حس کرد درخششِ فلس‌های مارمانندی را دیده است.

لحظه‌ای بعد، اوداچی به سیلابی از سایه‌ها تبدیل شد و بعد به شکلِ انسان درآمد... شکلِ زنی که لباس‌ها‌زنده‌زنده​ و پوستش کاملاً سیاه بود و موهایش مثلِ آبشاری از تاریکیِ ابریشمین می‌ریخت. پشت به نفیس ایستاده بود و‌کار​ چهره‌اش دیده نمی‌شد. با این حال، انگار آن زنِ مرموز زیباترین چیزی بود که نفیس در عمرش دیده بود.

فراتر از‌نگاهِ​ آن... حضورش حضورِ‌سپس​ یک متعالی بود.

تا همین لحظه‌ای پیش،‌چقدر​ دو قدیس در برابرِ‌جسم​ جانورانِ اعظم قرار داشتند.

حالا سه نفر بودند.

سرورِ سایه‌ها شمشیرِ دیگری از دلِ تاریکی بیرون کشید‌است​ و بی‌درنگ به سوی آسوراهای مخوف یورش برد. زنِ سیاه‌پوش‌زنده‌زنده​ هم با سرعتی مهیب و وقاری وصف‌ناپذیر به دنبالش رفت.

کسری از‌نگاهِ​ ثانیه بعد با‌سپس​ پلیدها درگیر شدند.

حیف که‌می‌شناخت​ نفیس نمی‌توانست نبردشان‌سخت​ را تماشا کند.

داشت به‌درخششِ​ درونِ روحِ‌مارمانندی​ خودش دست می‌برد.

نورِ کورکننده‌ای که از پیکرِ درخشانش ساطع می‌شد، شدت گرفت و گرمایش‌روحت​ تحمل‌ناپذیرتر شد. پیچک‌ها و خزه‌هایی که روی ویرانه‌های اطرافش را پوشانده بودند خاکستر‌می‌شکست​ شدند و سازه‌های سنگیِ باستانی را نمایان کردند. سنگ‌های فرسوده کم‌کم ذوب می‌شدند.

قراره درد داشته باشه...

هدفش این بود که به موجودِ‌است​ نفرین‌شده درد وارد کند، اما برای‌می‌شود​ این کار، خودش هم باید عذاب می‌کشید.

وقتی چیزی که تماشایش بیش از حد جانکاه و دیدنش بیش‌انسان​ از حد هولناک بود، آرام‌آرام از زیرِ خاکِ در حالِ فروپاشی‌پشت​ نمایان شد، نفیس اراده‌اش را محکم کرد... و روحش را شعله‌ور ساخت.

این کار با احضارِ شعلهٔ روح یا فعال کردنِ توان‌هایش فرق داشت.‌روحت​ کاری که می‌کرد شاخه‌ای از مهارت‌های سرشتش بود؛ چیزی که همیشه از‌کسی​ پسش برمی‌آمد، اما تازه در گرگ‌ومیش واقعاً یاد گرفته بود چطور انجامش دهد.

به جای اینکه صرفاً‌انداخت​ جوهرِ روح را بسوزاند،‌اوداچیِ​ داشت خودِ روحش را می‌سوزاند.

اما برخلافِ روشِ خامی که در گرگ‌ومیش‌وقتی​ به کار برده بود، نفیس حالا این‌استوار​ کار را بسیار ظریف‌تر و کنترل‌شده‌تر انجام می‌داد.

لحظه‌به‌لحظه هسته‌های روحش ضعیف‌تر می‌شدند و شمارشگرِ خرده‌های روحش‌تبدیل​ با سرعتی وحشتناک پایین می‌آمد. هر خردهٔ روحی که‌آبشاری​ فدا می‌کرد، به سیلابی از شعله‌های سوزان تبدیل می‌شد.

آن جهنمِ درخشان بزرگ و بزرگ‌تر شد‌چقدر​ و قدرتِ هولناکِ نهفته در آن به‌سیاه​ حدی رسید که واقعاً لرزه بر اندام می‌انداخت.

نفیس می‌توانست یک هستهٔ روح را منفجر کند تا انفجاری عظیم به وجود بیاورد. اما‌زمین​ انفجار پدیده‌ای مهارنشدنی بود... به همه طرف پخش می‌شد و هرچه را سرِ راهش بود‌شکلِ​ نابود می‌کرد. چنین فاجعه‌ای می‌توانست دشمنانِ بی‌شماری را، چه ضعیف و چه قوی، از بین ببرد.

با این حال، برای زخم زدن به موجودی به‌روحت​ قدرتمندیِ تایرنتِ نفرین‌شده، چنین ابزارِ تخریبِ پراکنده‌ای اصلاً مناسب‌حسی​ نبود. به چیزی بسیار متمرکزتر، هدفمندتر و مهارشده‌تر نیاز داشت.

نفیس که غرق در عذابی جانکاه بود،‌اوداچی​ حسِ خاکستر شدنِ روحش را تاب آورد‌لباس‌ها​ و دستِ درخشانش را آرام بالا برد.

روبه‌رویش، سرورِ سایه‌ها و قدیسِ‌می‌شناخت​ مرموزی که احضار کرده بود، داشتند‌جسم​ در سیلابِ جانورانِ اعظم غرق می‌شدند.

عمیقاً تمرکز کرد و چند نام را زمزمه کرد و آن‌ها را‌شمشیرِ​ به شکلِ یک وِرد درآورد. جاری کردنِ آن ورد فشارِ وحشتناکی به‌مارمانندی​ ذهنش، به روحِ در حالِ سوختنش و حتی به کالبدِ درخشانش وارد می‌کرد.

نامِ آتش برای مهارِ شعله‌ها.

نامِ باد برای شعله‌ور کردنشان.

این دو آسان‌تر بود.

آن دوِ دیگر...

نفیس کلمه‌ای‌می‌شناخت​ وحشتناک به زبان‌سخت​ آورد و لرزید.

نامِ نابودی بود.

نامِ نابودی تا‌بهتر​ نیروی مخربِ شعلهٔ روحش‌چقدر​ را به‌شدت افزایش دهد.

و در نهایت، آخری...

شاید مهم‌ترینشان.

لبخندِ شومی زد.

«...مکافات!»

نامِ راستینِ ایزدِ نفرین‌شده، که‌سپس​ طلسم سرنخش را با چنان‌رها​ سخاوتی در اختیارش گذاشته بود.

تا شعلهٔ ویرانگر را‌چقدر​ به دیوِ باستانی پیوند دهد،‌روحت​ و دیو را به شعله.

نام‌ها قدرتِ زیادی داشتند.

به این ترتیب، نفیس روحِ خودش‌می‌دانست​ را سوخت کرد و شعله و‌روحت​ نابودی را بر سرِ تایرنت فرود آورد.

لحظه‌ای بعد، پرتوی کاملاً سفیدی از شعلهٔ متمرکز از کفِ دستش بیرون جهید و‌سوی​ آن را به پیکرِ وحشتناکِ غولی متصل کرد که کیلومترها دورتر داشت برمی‌خاست. در دم‌تبدیل​ به هدف رسید. عبورش خودِ جهان را سوزاند و جای زخمی بر آن باقی گذاشت.

با وجودِ اینکه از شعله‌سخت​ بود، مثلِ پرتویی از نورِ‌شعله‌ها​ سفیدِ خالص به چشم می‌آمد.

آن نور در گوشتِ مکافات فرو رفت‌اوداچی​ و مثلِ تیغه‌ای تیز آن را شکافت.‌لباس‌ها​ سوختگی‌های وحشتناکی در مسیرش به جا ماند.

درست در همان لحظه‌خیلی‌ها​ که نفیس داشت در‌سخت​ عذابی هولناک غرق می‌شد...

تایرنتِ نفرین‌شده به‌گذرایی​ خود پیچید؛ دردی‌آهی​ تحمل‌ناپذیر ذهنش را شکافت.

صدایی وصف‌ناپذیر، کرکننده و دلخراش جهان را به لرزه درآورد. صدایی‌سیاه​ بود که یک انسانِ عادی... نه، حتی یک بیدارشده، یک استاد،‌می‌شکست​ یا قدیسی ضعیف‌تر را... فقط با شنیدنش به مرزِ جنون می‌کشاند.

مکافات داشت نعره می‌کشید.

«ف—فرار کن!»

نفیس تلوتلو خورد و درخششِ وجودش کم‌رنگ شد. دگرگونی‌اش باطل شد‌کرد​ و بارِ دیگر به شکلِ انسانی‌اش درآمد. ردای سفیدی که به تن‌فلس‌های​ داشت سوخته و جزغاله شده بود و به‌زحمت روی تنش بند بود.

«درسته... باید‌می‌شناخت​ بقیهٔ زره‌ام‌چقدر​ رو احضار کنم...»

اما لحظه‌ای گیج و‌مارمانندی​ منگ شد؛ داشت بهای سوزاندنِ‌تبدیل​ بخشی از روحش را می‌پرداخت.

نفیس به سرورِ سایه‌ها گفته‌می‌شناخت​ بود فرار کند، اما خودش‌وقتی​ نمی‌توانست به توصیهٔ خودش عمل کند.

با این حال، پیش از آنکه بتواند کاری کند، دو بازوی نیرومند او‌تاریک​ را گرفتند. سرورِ سایه‌ها بی‌هیچ ملاحظه‌ای او را بلند کرد و بی‌آنکه حرفی‌بعد​ بزند، پا به فرار گذاشت. سطحِ عقیقیِ زرهش زیرِ دست صاف و خنک بود.

«یعنی... داره... منو می‌بره؟»

خشکش زده بود.

کِی چنین‌درد​ اتفاقی برایش‌خیلی‌ها​ افتاده بود؟

«خودتو جمع‌وجور کن، شاهزاده!»

با وجودِ آن وضعیت، صدایش‌سخت​ مثلِ همیشه سرد و مغرور بود.‌سیاه​ شاید حتی کمی سردتر از همیشه.

لحظه‌ای چشمانش را‌فلس‌های​ بست و بعد بقیهٔ‌اوداچی​ زرهش را احضار کرد.

تا زره از جرقه‌های نور بافته شود،‌چقدر​ سرورِ سایه‌ها او را زمین گذاشت و‌سیاه​ هر دو با هم به‌سمتِ لبهٔ ویرانه‌ها دویدند.

وقتی به داخلِ جنگل گریختند و شهرِ‌کشید​ فراموش‌شده را پشتِ سر گذاشتند، پژواکِ زوزهٔ‌سوی​ دردمندِ تایرنتِ نفرین‌شده هنوز در گودال‌ها می‌پیچید.

به همین سادگی،‌می‌دانست​ سفرِ اکتشافیِ دونفره‌شان به‌وقتی​ گودال‌ها به پایان رسید.

چند ساعت بعد،‌بهتر​ نفیس روی پله‌های‌می‌دانست​ معبدِ بی‌نام نشسته بود.

دنیا... بی‌رحمانه عریان بود، سیاه‌سپس​ و سفید، و جایی برای احساس‌کرد​ یا سازش در آن نمانده بود.

مثلِ همیشه که پس از استفادهٔ بیش‌وقتی​ از حد از سرشتش پیش می‌آمد، احساساتش سرکوب‌شده‌بمانی​ و ضعیف بود، تقریباً از بین رفته بود.

دلش سرد بود.

یا شاید آن‌قدر‌بهتر​ سوزان بود که‌می‌دانست​ سرد به نظر می‌رسید.

خسته بود،‌نگاهِ​ اما خستگی‌انداخت​ را حس نمی‌کرد.

آدم خودِ درد را به یاد‌است​ نمی‌آورد، اما به یاد آوردنِ اینکه‌می‌شود​ درد کشیده، بیش از حد آسان بود.

دستش را بالا آورد، گذاشت درخششِ‌بعد​ ملایمی زیرِ پوستش جان بگیرد و‌درآمد​ در سکوت به آن خیره ماند.

«هنوز درد می‌کنه.»

خوب بود. همین خوب بود. نفیس می‌دانست تا‌اوداچیِ​ زمانی که هنوز می‌تواند درد را حس کند‌افتاد​ و از آن بترسد، واقعاً خودش را نباخته است.

آهی کشید.

وقتِ برگشتن بود.

آتش‌بانان از قبل روبه‌روی او جمع شده بودند و آمادهٔ رفتن بودند. آن‌شعله‌ها​ سه خفته هم آنجا بودند و با هیبت و شگفتی به اطراف نگاه‌حریفِ​ می‌کردند. حتی تامار، دخترِ میراث‌دار، هم مغلوبِ فضای سنگینِ معبدِ تاریک شده بود.

در این میان، اربابِ معبد‌سپس​ برای بدرقه‌شان نیامده بود. فقط‌رها​ پژواکِ او داشت تماشا می‌کرد.

سرورِ سایه‌ها...

عجب مردِ مرموزی بود.

نفیس سرش را کمی کج کرد و رفتارِ‌سخت​ او را در ویرانهٔ فراموش‌شده به یاد آورد.‌آرام​ نه در طولِ نبرد... بلکه پیش از آن.

در کمالِ تعجب، انگار آن جنگجوی سرد علاقهٔ‌اوداچیِ​ زیادی به تاریخ داشت؛ تقریباً مثلِ یک کاشف. این‌هوا​ بُعدی از شخصیتش بود که نفیس پیش‌تر ندیده بود.

البته با توجه به‌چقدر​ اینکه شناختِ چندانی از‌جسم​ هم نداشتند، قابل‌درک بود.

با این حال...

در آن‌درد​ لحظه، چشمانِ‌خیلی‌ها​ بی‌تفاوتش برقی زد.

به اولین دیدارشان فکر‌انداخت​ کرد، زمانی که او‌اوداچیِ​ را به دوئل طلبید.

سبکی که به کار می‌برد روزگاری متعلق به خانوادهٔ‌روحت​ نفیس بود — طبیعتاً، نفیس از سرورِ سایه‌ها پرسیده بود‌دارد​ چه کسی آن سبک را به او یاد داده است.

و او‌درخششِ​ چه جوابی‌مارمانندی​ داده بود؟

لبانش از هم باز شد.

«...هیچ‌کس.»

ناولها | novelha.net