چپتر 1695: همهچیز طبقِ برنامه
0سانی آواتاری جا گذاشت تا در آشپزخانهوقتی به آیکو کمک کند و خودش بهخوشحالی همراهِ نفیس از تجارتخانهٔ درخشان بیرون رفت.
آواتار از مزیتِ پوشیدنِ ردایِ مهآلود بیبهره بود، اما تا زمانی که پا به سالنِخوشحالی غذاخوری نمیگذاشت، حضورِ متعالیاش بهخوبی مهار میشد. از آنجا که کلِ فضایِ داخلیِ تجارتخانهٔ درخشان درونِسفارشِ فضایِ ذخیرهسازیِ ابعادیِ میمیکِ شگفتانگیز قرار داشت، بعید بود کسی بتواند اتفاقاتِ داخلِ آشپزخانه را ببیند.
با این حال، کافه بهمحضِ رفتنِ مشتریانِ فعلی برای آن روز تعطیل میشد.نداشت وقتی سانی ماجرایِ قرارداد با آتشبانان را به آیکو گفت، او تا چندکارهایِ لحظه از خوشحالی در پوستِ خود نمیگنجید... اما خیلی زود، به مشکلی برخوردند.
هرچند هدفِ واقعیِ جایگاهِ «تأمینکنندهٔ خاطره» پنهان کردنِ سفارشِ یک شمشیرِ افسونشده برای نفیس بود،بنابراین اما این پوشش همچنان باید حفظ میشد. به این معنا که تجارتخانهٔ درخشان واقعاً بایدخورده کارِ فروشِ خاطرههایِ بهدستآمدهٔ آتشبانان و همچنین تهیهٔ خاطرههایِ درخواستیِ آنها را بر عهده میگرفت.
مشکل اینجا بود که شهرتِ سانی بهعنوانِ دلالِ خاطره چیزی جز یک پوششِ دروغین نبود و او در واقعیتزود شبکهٔ ارتباطیِ لازم برای جوش دادنِ چنین معاملاتی را نداشت. خوشبختانه، آیکو از زمانِ ادارهٔ یکتنهٔ تجارتخانهٔ درخشان درواقعاً گذشته هنوز رابطهایی داشت؛ بنابراین، باید طرحی تجاری میریخت و بسیاری از کارهایِ مربوطه را با نهایتِ شتاب پیش میبرد.
دخترِ ریزنقش از این وظیفهٔ ناگهانیروز جا خورده بود، اما سانی تقریباً میتوانستچند انعکاسِ تپههایِ سکه را در چشمانش ببیند.
بههرحال، این وضعیتی بودنبود که آیکو و آواتارلازم در تجارتخانهٔ درخشان داشتند.
اما درلازم این میان،دادنِ خودِ سانی...
داشت نفیس رافعلی در قدمزدنی آرامتعطیل در حصار همراهی میکرد.
باید اعتراف میکرد که زوجِ جالبی ساخته بودند. نفیس در لباسِ غیرنظامیِ آراستهاش، باوقار وخوشحالی نافذ به نظر میرسید و لباسِ خودِ سانی هم شیک و باسلیقه بود. سانی متوجه شدسفارشِ که نگاههایِ زیادی را به خود جلب کردهاند؛ حتی بعضیها برمیگشتند تا رفتنشان را تماشا کنند.
بعضیهایشان نفیسپوششِ را میشناختندنبود و بعضی نه.
از این همه توجه کمی معذبمعاملاتی بود، اما میدانست که اصلاً بهگذشته همین دلیل در ملأعام ظاهر شدهاند.
خیابانهایِ حصار در آن موقعِ روز پرجنبوجوش بود.ماجرایِ نفیس با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد وخود لبخندِ محوی رویِ لبانش نقش بسته بود. سرانجام پرسید:
«مدتِ زیادیهرفتنِ تو حصار زندگیبرای میکنین، استاد سانلس؟»
سانی سر تکان داد.
«نه... فقط حدودِ یک سال.»
نفیس ابرویی بالا انداخت.
«قبلش کجا بودین؟»
سانی چند لحظهدروغین مکث کرد وشبکهٔ بعد شانه بالا انداخت.
«بعد از قطبِ جنوب... اینور ومعاملاتی اونور. بعد از کابوس، مدتی روگذشته به گشتوگذار تو مناطقِ وحشی گذروندم.»
سانی مشخص نکرد منظورش کدام کابوس است و گذاشت نفیس خودش برداشتِ اشتباهی بکند. اینکه بگوید سالها پیشخیلی از سکونت در حصار در عالمِ رؤیا سرگردان بوده، چیزِ عجیبی نبود. در گذشته چنین کاری به قیمتِحفظ جانش تمام میشد، اما پس از باز شدنِ دروازههایِ رؤیا، رفتوآمد میانِ دژهایِ مختلف بسیار بیشتر شده بود.
قلمروِ شمشیر و قلمروِ سرود دیگر اتحادهایِ سستی از پایگاههایِ دورافتاده نبودند، بلکه داشتند بهسرعت بهپوستِ دولتهایی واقعی تبدیل میشدند. این روزها در مناطقِ وحشیِ عالمِ رؤیا همهجور فعالیتی در جریان بود؛شمشیرِ جاده کشیده میشد، مسیرهایِ تجاری شکل میگرفت، ایستگاههایِ بینراهیِ مستحکم ساخته میشد و کارهایی از این دست.
با توسعهٔ زیرساختِ قلمروها باواقعیت سرعتی خیرهکننده، نیاز بود کهدادنِ افرادِ مختلفی راهیِ مناطقِ وحشی شوند.
پهنهٔ وسیعِ عالمِ رؤیا — دستکم آن بخشهایی که به دستِ انسانها فتح شده بود — دیگرتجاری جایی نبود که فقط جنگجویان بتوانند در آن زنده بمانند. البته بیدارشدگان باید از هر تیمی محافظت میکردند،سکه اما حالا زمینشناسان، نقشهکشان، سازندگان، کاوشگران، پیامرسانها، تاجران و متخصصانِ بیشمارِ دیگری هم در این گستره سفر میکردند.
نفیس احتمالاً پیشِ خود فکرروز میکرد که او در گذشتهآتشبانان عضوِ کاروانِ تجاریِ بزرگی بوده است.
نفیس لبخند زد.
«فکر کنم... حدودِ سه ساله که اینجام. اما با اینهمه مأموریتیچنین که میرم، تعدادِ روزهایی که واقعاً تو حصار گذروندم حتی به سهتجاری ماه هم نمیرسه. پس یهجورایی، شما بیشتر از من اینجا زندگی کردین.»
لبخندش کمی رنگِ حسرت گرفت.
«زندگی تو حصارفعلی چه حسی داره؟تعطیل منظورم اینطرفِ دریاچهست.»
سانی چند لحظه به اینبرای سؤال فکر کرد و بعدقرارداد با لحنی ملایم جواب داد:
«خب، یهجورایی آرومه... حداقل برای من. همیشه یه اتفاقی در جریانه و شهر پر از شور و شروقه، اما برخلافِ شهرهایِ جهانِ بیداری، اینجامیریخت کمتر خفهکنندهست؛ هم به معنایِ واقعیِ کلمه و هم استعاری. هوا تمیزه و مردم... به زندگیشون خوشبینن. تو زمین، همه روزهاشون رو با اینقدمزدنی تظاهر میگذروندن که نمیدونن همهچیز داره از هم میپاشه. اما اینجا، همه دارن با هم کار میکنن تا همهچیز رو از صفر بسازن. حسِ خوبیه.»
مکث کردلازم و سپسدادنِ با اندوه افزود:
«البته همهچیز هم گل و بلبل نیست. بیشترِ مردمی که این طرفِ دریاچه هستن از قطبِ جنوب اومدن، برای همین زخمخورده و آسیبدیدهن. تو بدترین حالتش، مردم به نقطهٔکردنِ جوش میرسن و از کوره درمیرن. جرم و جنایت دقیقاً بیداد نمیکنه، اما هست... بدتر از اون، با اینهمه بیدارشده که الان هست، حکومت و خاندانهای میراثدار دیگه نمیتوننواقعیت درستوحسابی روی همهشون نظارت کنن. اگه یه آدمِ معمولی دچارِ فروپاشیِ روانی بشه یا تسلیمِ طمع بشه یه حرفیه، اما اگه یه بیدارشده باشه... خب، خودت میتونی تصور کنی.»
سانی به نفیسمشتریانِ نگاه کرد وروز لبخندِ دستپاچهای زد.
«ببخشید... انگارپوششِ حالوهوا رونبود خراب کردم.»
نفیس لحظهای به اودادنِ خیره شد، سپس باخوشبختانه عجله نگاهش را دزدید.
«...نه، مشکلی نیست. این دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم بشنوم. آدمایی مثل من وظیفه دارن از بشریتخیلی محافظت کنن، اما در کمالِ تعجب، ما بیشتر تو انزوا و دور از همون مردمی زندگی میکنیم کهحفظ قراره ازشون محافظت کنیم. برای همین، خوبه که این چیزا رو یاد بگیریم. تا ما هم... از کوره درنریم.»
به آبنما رسیدند و در امتدادِ ساحلِ دریاچه به سمتِ کشتیِآتشبانان مسافربریِ دوردست به راه افتادند. این بخش از ساحلِ دریاچه بهبرخوردند شکلِ پارک درآمده بود و آدمهای زیادی آنجا روی چمنها استراحت میکردند.
از جملهپوششِ خیلی ازنبود زوجهای جوان.
سانی ناگهانلازم حس کرد کمیچنین گرمش شده است.
به خودش که آمد، دید بیش از حدماجرایِ به نفیس خیره مانده است؛ به نیمرخش کهخود درخششِ خورشید خطوطِ آن را روشن کرده بود.
«اذیتت میکنه؟ این انزوا؟»
نفیس به او نگاه کرد وشبکهٔ خواست جواب بدهد، اما در همانمعاملاتی لحظه، چشمانِ سانی ناگهان گرد شد.
حالتِ چهرهاش تغییر کرد.
«آخه اینمشتریانِ چه وضعشه...برای بازم نه!»
دلیلش این بود که درست در همان لحظه، لرزشی قدرتمند معبدِ بینامگفت را در گورِ خدایِ دوردست تکان داد. لحظهای حواسش پرت شد... وهدفِ رویِ آشغالی که کسی با بیدقتی روی زمین انداخته بود، لیز خورد.
«امکان نداره... مندروغین یه قدیسم! یهشبکهٔ قدیس، محضِ رضایِ خدایان!»
آخه چرا هر بار که نفیسمعاملاتی رو میدید، آخرش پاش به پایگذشته خودش گیر میکرد و میخورد زمین؟!
سانی با خودش فکر کرد که آیا برای حفظِ تعادلش پشتکی ناگهانی بزند یا نه،پوستِ اما این کار حتی از زمین خوردن هم مضحکتر به نظر میرسید. استفاده از گامِسفارشِ سایه هم اصلاً به صلاح نبود، چون همه میدانستند این توان متعلق به سرورِ سایههاست.
پس تسلیم شد وفعلی خودش را برای برخوردوقتی با زمین آماده کرد.
اما یک لحظه بعد...
نفیس یک قدم جلو آمد و دستش را دورِزمانِ کمرِ او حلقه کرد و دلاورانه، پیش از آنکهمیریخت کمرِ سانی به سنگفرشها برسد، جلوی افتادنش را گرفت.
به خودش که آمد، دید چهرهبهچهرهٔ اوست؛ تمامِ وزنشقرارداد بیهیچ زحمتی روی دستِ قدرتمندِ نفیس افتاده بود وخیلی داشت به چشمانِ خاکستری و آرامِ او نگاه میکرد.
بدنهایشان تقریباًرفتنِ به همفعلی چسبیده بود.
نفیس با آرامشدروغین نگاهش کرد وشبکهٔ با لحنی یکنواخت پرسید:
«استاد سانلس... حالتون خوبه؟»
دلِ سانی لرزید.
در سکوت بهمشتریانِ او خیره ماند وتعطیل رنگ از رخش پرید.
او... اصلاً حالش خوب نبود.
«آخه این چه وضعشه؟! مگه وسطِ یه درامِ عاشقانهم؟! اگهادارهٔ اینطوره... آخه چرا من اونیام که میفته تو بغلِ یکیکارهایِ دیگه؟! وظیفهٔ مَرده که نقشِ اولِ زنِ خوشگل رو بگیره!»
با اینکه عاشقانه ژانرِ محبوبش نبود، سانی در سالهای زندگیاش در حاشیه، داستانهای اینچنینیِ زیادی خوانده ونمیگنجید دیده بود. آن زمان، همیشه نقشهای اولِ زنِ بیچاره را مسخره میکرد که انگار همیشه پاهایشان به همباید گیر میکرد، لیز میخوردند و میافتادند... و البته درست میافتادند در آغوشِ نقشهای اولِ مردِ سرد و بیتفاوت.
حتی شک کرده بود که شایدروز آبِ محلِ زندگیِ این شخصیتها مشکلی دارد،چند چون انگار هیچ تعادلی در حرکاتشان نبود.
کی فکرش را میکردنبود که یک روز خودش همجوش در چنین وضعیتی گرفتار شود؟
آن هم در نقشِ اشتباهی!
گلویش را صاف کرد.
«الان خوبم،رفتنِ ممنون. میتونیدفعلی ولم کنید.»
انگار نفیس تازه هماننبود لحظه فهمید که هنوزلازم او را نگه داشته است.
آدمهای زیادی باجوش چشمانِ گردشده بهمعاملاتی آنها خیره شده بودند.
نفیس چند لحظه ساکت ماند، سپس بهنرمی او را روی پاهایشگفت ایستاند، دستش را از دورِ کمرِ او باز کرد و بهآرامیهرچند به موهای خودش دست کشید. حالتِ چهرهاش کاملاً بیتفاوت باقی ماند.
«که اینطور. خوبه.»
سانی ردایِ مهآلود را مرتب کردشبکهٔ و سعی کرد یادِ لمسِ گرمِمعاملاتی او را از ذهنش بیرون کند.
و موفق نشد.
رویش را برگرداند، آهی کشید، خم شد وماجرایِ آشغال را برداشت. سپس به سمتِ سطلزبالهای درخود آن نزدیکی رفت و آن را داخلش انداخت.
وقتی پیشِرفتنِ نفیس برگشت،فعلی لبخندِ شرمندهای زد.
حالا باید چه میگفت؟
«من... ازلازم آدمایی که آشغالچنین میریزن خوشم نمیاد.»
«این دیگه چی بود؟!»
نفیس سر تکانمشتریانِ داد، درحالیکه هنوز نگاهشتعطیل به جای دیگری بود.
«آره. بیا... الان دیگه عجله کنیم تا بهلازم کشتی برسیم. فکر کنم تا همینجا هم بهاندازهٔادارهٔ کافی خوب نقش بازی کردیم. کارت عالی بود.»
سانی پلک زد.
«آره... یه نقشبازیِفعلی خوب، درسته... با خودموقتی گفتم یکم بداههکاری کنم...»
آن دو در سکوت به راهشان به سمتِ کشتیماجرایِ ادامه دادند. سانی آنقدر حرصی و خجالتزده بود که نمیتوانستخیلی حرف بزند و نفیس... احتمالاً میلی به حرف زدن نداشت.
با اینپوششِ حال، حالتِ عجیبیواقعیت در او بود.
آیا شانههایشلازم چند باردادنِ لرزیده بود؟
نه... احتمالاًمشتریانِ فقط خیالاتیبرای شده بود.