چپتر 885: هزارخوار
0سانی با استفاده از این فرصتِ کوتاه، از جا پرید، بهچنین جلو شتافت و شمشیرِ یشمیاش را در شکافِ کوچکی میانِ دوچنان صفحهٔ زره که روی مفصلِ زانوی غول را میپوشاند، فرو برد.
تیغهٔ باریکِ گناهِ تسلا بهراحتی در آنسریع سُر خورد و در گوشتِ دیو نشست وجلوی چند قطره خونِ سیاه و متعفن بیرون کشید.
پیش از آنکه بهنابود عقب بجهد، فقط برایدیگری همین کار وقت داشت.
زخمِ سطحیِ سانیچنین بههیچوجه کشنده یامیتوانست حتی زمینگیرکننده نبود.
اما نیازیامیدِ هم نبودهرچقدر که باشد.
تیغهٔ سریعِ یشمی، طاعونِکرد [نجوای شوم] را بهبهسختی نگهبانِ دروازه منتقل کرده بود.
«بذار ببینیممیکرد ذهنت چقدرنابود قویه، حرومزاده.»
حتی با اینکه سدِ ذهنیِ قدرتمندِ زنجیرِ نامیرا اثرشان را کم کرده بود، نجواهایچنان وهمآورِ گناهِ تسلا مدام به عقلِ خودِ او هم هجوم میآوردند. البته عجیب بود کهمثلِ موجوداتِ کابوس را عاقل فرض کند... هرچه باشد، همهٔ آنها از همان ابتدا دیوانه بودند.
اما سانی امیدِ زیادی داشت. دیو، دیو بود — هرچقدرموجودات هم که شرور باشد، باز هم موجودی هوشمند بود. همان هوشمندییکی که این موجودات را چنین خطرناک میکرد، میتوانست نابود هم بشود.
نگهبانِ دروازه سرانجام حملهٔ دیگری کرد؛ این یکی چنان سریع بود که سانی بهسختی فرصتِ واکنشضربه پیدا کرد. چارهای نداشت جز اینکه دندانهایش را به هم بساید و با تیغهٔ گناهِ تسلا جلویلرزاند ضربه را بگیرد. موجِ ضربهٔ دیگری منفجر شد و او مثلِ گلولهٔ توپ به عقب پرتاب شد.
«گندش بزنن...»
سانی به عقب پرتاب شد و در مسیرش به چند موجودِ کابوس برخورد کرد. چند ضربهٔ ویرانگرواکنش کلِ بدنش را لرزاند و تکههای گوشتِ لهشده به هوا پاشید. دهها متر دورتر از نگهبانِ دروازهبزنن به زمین خورد، کمانه کرد و بعد کمی غلت زد و شیارِ عمیقی در برف به جا گذاشت.
با این حال، در تمامِ این مدت لبخندِهوشمند شرورانهای بر لب داشت. چون درست پیش از درهمشکستنِسرانجام دفاعش، موفق شده بود مچِ دستِ دیو را ببُرد.
غول همان موقع به او رسیدهچنان بود، پس سانی بیدرنگ برخاست ونداشت برای رویارویی با او به جلو شتافت.
برای مدتی کوتاه، که با این حال مثلِ یک ابدیت گذشت، دورِ پلیدِ فاسدشده رقصید. سانی با شیرجهزدندندانهایش در سایهها و استفاده از ظهورِ سایه، توانست تنها با اختلافِ کسری از ثانیه از موجودِ وحشتناک جلوترکلِ بماند. چند زخمِ سطحیِ دیگر روی بدنِ غول پدیدار شد و قطراتِ خون از روی زرهِ استخوانیاش پایین غلتید.
در ابتدا انگارچنین دیو هیچ آسیبیمیتوانست ندیده بود. اما بعد...
اول، حرکاتش کمیزیادی کند و تاباز حدی نامنظم شد.
بعد بدنش منقبض شد.
موجود لرزید و ناگهاننابود به سرِ خودش کوبید،دیگری انگار میخواست سرگیجهاش را بپراند.
هرچه زخمهای روی بدنِخطرناک غول بیشتر میشد، نجواهایبشود تیغهٔ شوم هم بلندتر میگرفت.
سرانجام، دیو در حالتی ناموزون خشکش زد؛ بازوهایشهوشمند شل آویزان ماند و گردنش با زاویهای عجیببشود کج شد. چند ثانیهٔ طولانی و پرتنش بیحرکت ماند.
سپس، غرشی مورمورکنندهدیگری از دهانش برخاستچنان و جهان را لرزاند.
«این دیگه...»
با فروپاشیِ عقلِ نگهبانِ دروازه... یا جنونش... یا هر چیزی که شعورِ فاسدش را هدایت میکرد،بهسختی انگار دریایی بیکران از خونخواهی و جنون پلید را در خود غرق کرد. با غُرشی حیوانی،پرتاب دوباره حرکت کرد و مثل کوهی از عضله، استخوان و خشمِ مرگبار به سمتِ سانی یورش برد.
سانی لحظهٔ کوتاهی به آن منظرهٔ ترسناک خیره ماند،هوشمندی سپس با آرامش از میانِ سایهها قدم برداشت وحملهٔ حدودِ بیست متر پشتِ سرِ آن وحشتِ مجنون ظاهر شد.
ناپدید شدنش انگار تأثیرِ چندانی رویِ دیو نداشت. شاید پلیدِ درهمشکسته که در جنونیبساید مهارنشدنی غرق شده بود، اصلاً متوجهِ آن نشد. نگهبانِ دروازه فقط دستانِ درازش راموجودِ جلو برد، نزدیکترین موجودِ کابوس را گرفت و بیرحمانه آن را از هم درید.
سپس، بیآنکه از منظرهٔ مخوفِ جسدِ پارهپاره راضی شده باشد، زوزه کشید و به میانِ ازدحامِ اطرافشنداشت پرید؛ بدنها را خرد میکرد و تکهتکه میدرید. فقط در چند ثانیه، دیوِ مجنون موجوداتِ کابوسِ بیشتریبرخورد را نسبت به تمامِ آنهایی که سانی در مسیرِ رسیدن به آن کشته بود، از پای درآورد.
«کـ... لعنتی...»
سانی با نگاه به نگهبانِ دروازهباز که داشت همهچیز را ویران میکرد، بیاختیارمیکرد لرزید. گناهِ تسلا واقعاً سلاحِ ترسناکی بود.
...فقط خیال میکرد،دیگری یا نجواهای تیغهٔ یشمیسریع کمی واضحتر شده بود؟
واقعاً حس میکرد میتواند یاد بگیرد کهحملهٔ آنها را بفهمد. اگر فقط کمی دقیقترواکنش گوش میداد... کمی طولانیتر... بله، حتماً میفهمید...
ادامهٔ نبرد طول نکشید. بیدارشدگانِ ورن و اهریمنها در خطِ مقدم با ازدحامِمیکرد لاشخورها میجنگیدند و دیوِ دیوانه مرکزِ آن را تارومار میکرد. بسیاری از موجوداتِ کابوسچارهای سعی کردند برای نجاتِ جانشان به نگهبانِ دروازه حمله کنند، اما همگی شکست خوردند.
اما سانی شکست نخورد.
از پای درآوردنِ دشمنی بیعقل بینهایت آسانتر از دشمنی مکار بود و غولِ مجنون انگار تمامِ تواناییِ درست فکر کردنش راضربه از دست داده بود. با غرق شدن در نفرینِ [نجوای شوم]، به جانوری هار تبدیل شده بود. سانی از این فرصت بهرهدهها برد و توجهِ دیوِ فاسدشده را به سمتِ دیگر پلیدها کشاند، و همزمان با دقت و حوصله زرهِ آن را تکهتکه میکرد.
ترفندِ کار این بود که از تیررسِ نگاهش دور بماند و فقط از پشت به غول حمله کند. البته،چارهای مانور دادن در میانِ ازدحامِ پلیدها بدونِ گیر افتادن در گوشهای کارِ آسانی نبود، اما هرجومرجی که میدانِ نبردویرانگر را فرا گرفته بود چنان همهجانبه بود که سانی حتی کمتر از همیشه با این کار به دردسر افتاد.
سرانجام، خونِ نگهبانِ دروازه را ریخت، باموجودی دهها بریدگی قدرتش را تحلیل برد و درنابود نهایت قلبِ سیاه و بیقرارش را سوراخ کرد.
چند لحظه بعد، صدایکرد طلسم از میانِ هیاهویبهسختی نبرد به گوشش رسید:
[دیوی فاسدشده کشته شد: بلعندهٔ بیشمار.]
[...سایه قویتر میشود.]
جسدِ غول با صدایکرد مهیبی به زمین افتادبهسختی و آن را لرزاند.
سانی لحظهایمیکرد با تعجب بهبشود آن خیره ماند.
یک دیوِ فاسدشده... ناگهان، اولین لحظاتش در ساحلِ فراموششده را به یاد آورد و کوسهٔ هیولاواری که نزدیک بود او را ازبساید ترس زهرهتَرک کند. آن هم یک موجودِ فاسدشده بود. با توجه به دو خردهٔ روحی که سنتوریونهای زرهپوش بعداً از نیمهٔ لاشههوا برداشت کردند — لاشهای که موجودی بسیار هولناکتر از خود به جا گذاشته بود — آن کوسه یا یک دیو بود یا اهریمن.
چه کسی فکرش را میکرد کهباز روزی برسد که او پلیدهایی همرده بامیکرد آن هیولای ترسناک را از پای درآورد؟
سانی سرش را تکانکرد داد، گناهِ تسلا را چرخاندواکنش و به اطراف نگاه کرد.
وقتش بودمیکرد بقیهٔ این کثافتکاریبشود را جمع کند...