---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 146: قدرت • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 146: قدرت

0

چند صد خفته با وحشت به جسدِ ازریخت‌افتاده خیره ماندند. زرهِ فلس‌دارِ‌نفری​ جوبی در بارانی از نور ناپدید شد و او ماند و لباس‌هایی پاره‌علاقه‌ای​ و خون‌آلود. حالتی از غافلگیری و گیجی هنوز روی صورتش خشک شده بود.

غرق در خون و درهم‌شکسته، مردی که تا همین یک دقیقه پیش مغرور‌شما​ و سرکش بود، حالا چیزی جز یک جسدِ رقت‌انگیز نبود. وسطِ گودالِ درخشان و‌هاروس​ سرخ‌رنگی نقشِ زمین شده بود و یک حقیقتِ ساده را به همه یادآوری می‌کرد.

هرگز، تحتِ هیچ شرایطی،‌کنید​ جرئت نکنید از گانلاگ،‌می‌افتید​ سرورِ روشن، نافرمانی کنید.

وگرنه شما‌طراحی​ هم به‌شکست‌ناپذیر​ همین روز می‌افتید.

سانی احتمالاً یکی از آن دو نفری‌روز​ در تالارِ بزرگ بود که به جسد نگاه‌جسد​ نمی‌کردند. در عوض، چشم به هاروس دوخته بود.

خودِ هاروس به دیوار خیره‌جرئت​ شده بود و کوچک‌ترین علاقه‌ای به‌کنید​ ثمرهٔ هولناکِ کارِ تاریکش نشان نمی‌داد.

دیگه چه امیدی داشتم؟‌کنید​ احمق. امید... امید یه‌می‌افتید​ زهره. فقط به کشتنت می‌ده.

سانی تمامِ حقایق را می‌دانست، اما تازه‌گوژپشتِ​ الان فهمیده بود که حتی فکر کردن‌راحتی​ به درافتادن با مارِ طلایی چقدر بیهوده است.

همه‌چیز در شهرِ تاریک طوری طراحی شده بود که او و ارتشش را شکست‌ناپذیر کند. به همین خاطر بود که آن‌دوخته​ گوژپشتِ لعنتی توانسته بود شکارچیِ باتجربهٔ سکونتگاهِ بیرونی را به آن راحتی و فقط با تکیه بر زورِ بازویش از پای‌حقایق​ درآورد. حتی مجبور نشده بود توانِ سرشتش را نشان دهد. آخه چرا اختلافِ قدرتِ بدنیِ آن‌ها تا این حد زیاد بود؟

دلیلش این بود که وقتی همهٔ آدم‌های شهرِ تاریک‌روشن​ هستهٔ خفتهٔ یکسانی داشتند، تنها دو چیز می‌توانست کسی‌یکی​ را از بقیه قوی‌تر کند: جوهرِ روح و خاطره‌ها.

و هر‌روشن​ دو در‌کنید​ انحصارِ گانلاگ بود.

تنها او بود که نیروی انسانی و دانشِ لازم برای شکارِ‌باتجربهٔ​ آزادانه در شهرِ تاریک را داشت. این‌گونه، به تنها کسی تبدیل شده‌سرشتش​ بود که منبعِ مطمئنی از خرده‌های روح و خاطره‌ها در اختیار داشت.

هر ته‌مانده‌ای هم که شکارچیانِ مستقل به دست می‌آوردند، دیر یا زود به چنگِ او می‌افتاد، چون‌نمی‌کردند​ گانلاگ اقتصادِ بدویِ این مکانِ شوم را هم در کنترل داشت. با تأمینِ غذا و امنیت در‌داشتم​ ازای چیزی که «خراج» می‌نامیدند، کاری کرده بود که تمامِ منابع فقط در یک مسیر جریان پیدا کنند.

به چنگِ خودش.

با خرده‌های روح و زرادخانهٔ عظیمی از خاطره‌ها، می‌توانست ارتشش را قوی‌تر کند؛ ارتشی که به نوبهٔ‌نمی‌کردند​ خود خرده‌های روح و خاطره‌های بیشتری برایش می‌آورد و این باز هم ارتشش را قوی‌تر می‌کرد... و همین‌طور‌احمق​ تا آخر. چرخه‌ای ساده، بی‌نقص و هولناک بود که با هر گردش، قدرتش را مطلق‌تر از پیش می‌کرد.

تا زمانی که سانی، نفیس و کاسی به شهرِ تاریک رسیدند، شکافِ بینِ نیروهای‌راحتی​ گانلاگ و بقیهٔ ساکنان چنان عمیق شده بود که دیگر هرگز پر نمی‌شد. سانی‌قدرتِ​ شکی نداشت که هستهٔ بیشترِ جنگجویانِ نخبهٔ لشکر، لبالب از جوهرِ روح اشباع شده است.

برای تعدادِ خرده‌های روحی که یک حاملِ طلسمِ کابوس می‌توانست پیش از رسیدن به سقفِ رتبه‌اش جذب کند، محدودیتی وجود داشت... هرچند کمتر‌دیوار​ کسی به آن سقف می‌رسید. ارتقا به رتبهٔ بعدی آن سقف را برمی‌داشت و بدنشان را بسته به میزانِ اشباعِ هسته تقویت می‌کرد.‌الان​ اما در شهرِ تاریک که راهی برای ارتقا وجود نداشت، مردم برای کسبِ قدرت تنها می‌توانستند به مقدارِ خامِ جوهرِ روح تکیه کنند.

این یعنی در میانِ این دیوارهای باستانی، قدرتمندترین‌سرورِ​ گروهِ خفته‌ها در کلِ تاریخِ بشر زندگی می‌کردند؛ گروهی‌احتمالاً​ که همگی به بندگیِ یک مرد سوگند خورده بودند.

...و این همان‌نافرمانی​ مردی بود که نفیس‌روز​ قصدِ کشتنش را داشت.

سانی لرزید و حرف‌های افی را‌خاطر​ به یاد آورد: «...هیچ خفته‌ای نمی‌تونه‌سکونتگاهِ​ گانلاگ رو شکست بده، هیچ‌وقت. اصلاً غیرممکنه.»

ده‌ها جمجمه را هم به‌وگرنه​ یاد آورد که بالای دروازه‌های‌احتمالاً​ قلعه در باد تاب می‌خوردند.

لعنت به همه‌چی... این دفعه می‌خواد منو تو چه‌روشن​ دردسری بندازه؟ واقعاً باید یه بارم که شده راضیش‌یکی​ کنم بی‌خیال بشه. شاید جونم به همین بسته باشه.

اما ته دلش شک داشت که ستارهٔ‌روز​ دگرگون اصلاً تسلیم شدن بلد باشد. دست‌کم‌بزرگ​ نه وقتی پای هدفِ مرموزش در میان بود.

لعنت!

سانی چنان غرقِ این افکارِ تاریک بود که اصلاً‌سانی​ به سخنرانیِ خداحافظیِ گانلاگ گوش نداد. به‌هرحال دستش آمده بود‌چشم​ که آن عوضی دارد چه مزخرفاتی به خوردِ بقیه می‌دهد.

طولی نکشید که سرورِ روشن تختِ سفیدش را ترک کرد و در تاریکیِ پشتِ آن ناپدید شد. ستوان‌ها هم‌نفری​ به دنبالش رفتند و هاروس آخرین نفری بود که خارج شد. به‌محضِ رفتنشان، جسدِ جوبی را بی‌هیچ تشریفاتی بیرون‌نمی‌داد​ کشیدند و گروهی از ندیمه‌ها در سکوت، گودالِ خون را از رویِ کفِ مرمرین و بی‌نقصِ سالن پاک کردند.

میزها را سرِ جایشان برگرداندند و از‌روز​ جمعیتِ خفتگان دعوت شد تا به صبحانه‌شان‌بزرگ​ برسند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود.

با این حال، اشتهای سانی به‌کلی کور شده بود.‌توانسته​ کاسی را از آنجا دور کرد، نگاهی به بشقاب‌های پر‌درآورد​ از غذا انداخت و با لحنی تلخ در دل گفت:

انگار برای‌روشن​ هر چیزی یه‌وگرنه​ بارِ اولی هست.

در دو روزِ باقی‌مانده، سانی هیچ کاری نکرد جز اینکه‌احتمالاً​ دیوانه‌وار اطلاعات جمع کند. چون می‌دانست به‌زودی قلعه را ترک‌هاروس​ می‌کند، در فرستادنِ سایه‌اش به جاهای مختلف کمی جسورتر شد.

زمانِ زیادی را صرفِ جاسوسی از شکارچیان و راهیابان کرد تا تاکتیک‌ها و رازهایشان‌راحتی​ را یاد بگیرد. نحوهٔ آموزشِ نگهبانان را زیر نظر گرفت. فهمید کدام صنعتگران مهم‌اند‌قدرتِ​ و کدام نیستند. تنها قشری که سعی کرد از آن‌ها دوری کند، ندیمه‌ها بودند.

حتی حکاکی‌ها و نقش‌برجسته‌های سنگیِ‌وگرنه​ مختلفی را که دیوارهای قلعه‌احتمالاً​ را زینت می‌دادند، بررسی کرد.

سرانجام هفته‌ای که برایش باج داده بودند به سر رسید. سپیده‌دمِ‌کنید​ روزِ هشتم، سانی و کاسی بارِ دیگر در سالنِ بزرگ با آن‌نگاه​ پنجره‌های شیشه‌ایِ رنگارنگ و زیبا حاضر شدند و دروازه‌های قلعه را دیدند.

با اینکه بیرونِ این دروازه‌ها چیزی جز‌روز​ زاغه‌های کثیف نبود، سانی احساسِ آسودگی می‌کرد.‌بزرگ​ برای رفتن از این خراب‌شدهٔ لعنتی لحظه‌شماری می‌کرد.

آخه چرا‌طراحی​ مردم می‌خوان‌شکست‌ناپذیر​ اینجا زندگی کنن؟

این فکر که از سرش گذشت، تازه فهمید‌می‌افتید​ اصلاً نمی‌داند زندگی در سکونتگاهِ بیرونی چطور است.‌نگاه​ شاید قلعه در مقایسه با آنجا واقعاً بهشت بود.

بعید می‌دونم... آخه چقدر‌شرایطی​ می‌تونه بد باشه؟ لابد‌سرورِ​ هیچ‌وقت تو حاشیه زندگی نکردن.

سر تکان داد و‌کنید​ به سمتِ دروازه‌ها رفت،‌می‌افتید​ اما با شنیدنِ اسمش ایستاد.

سانی سر برگرداند و همان مردِ جوانِ آشنا را با آن صورتِ لاغر‌بیرونی​ و چشمانِ مضطرب دید. هارپر امروز بیش از همیشه آشفته به نظر می‌رسید. لباس‌هایش‌اختلافِ​ کمی نامرتب‌تر بود و چند لکهٔ زشتِ جوهر رویِ کاغذ پوستی‌اش به چشم می‌خورد.

«آه! سان... سانلس و کاسیا، درسته؟ خدای من،‌می‌افتید​ چه زود یه هفته گذشت. آه... داشتم چی‌نگاه​ می‌گفتم؟ اوه، آره. اومدین برای هفتهٔ بعد باج بدین؟»

سانی چند لحظه به او‌جرئت​ خیره ماند، بعد به‌زور لبخندی زد‌کنید​ و خودش را به ناراحتی زد:

«نه. نتونستیم... می‌دونی، خرده جمع‌وگرنه​ کنیم. برای همین داریم می‌ریم. شاید‌یکی​ یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم.»

چشمانِ هارپر‌طراحی​ گرد شد و‌کند​ با لکنت گفت:

«چـ... چی؟ چرا باید... اوه، ببخشید. خیلی متأسفم که‌سانی​ نتونستین بیشتر بمونین. ولی ناامید نشین! سرور گانلاگ واقعاً‌عوض​ مهربونه و زندگی هم غیرقابل‌پیش‌بینیه. مطمئنم به‌زودی می‌تونین برگردین.»

سانی سرش را‌هیچ​ کوتاه تکان داد‌نکنید​ و رو برگرداند.

خدا کنه این‌طور‌نافرمانی​ نشه. دست‌کم نه‌شما​ به این زودی‌ها.

با این فکر، از دروازه‌ها گذشتند و قلعهٔ روشن‌توانسته​ را ترک کردند... همان قلعهٔ موعودی که آن‌همه برای پیدا‌درآورد​ کردنش وقت گذاشته بودند و رؤیایش را در سر می‌پروراندند.

همه‌چیز چقدر ناامیدکننده بود.

سانی و کاسی که بارِ دیگر زیرِ آسمانِ خاکستریِ ساحلِ‌نافرمانی​ فراموش‌شده ایستاده بودند، هوایِ سرد و تازه را به ریه‌تالارِ​ کشیدند و هر دو لبخند زدند. کاسی آستینِ سانی را کشید.

«سانی... حالا چی‌کار کنیم؟»

سانی به زاغه‌های رقت‌انگیزی که زیرِ‌خاطر​ پایشان پهن شده بود نگاه کرد‌سکونتگاهِ​ و بی‌آنکه زیاد فکر کند، جواب داد:

«دیگه چی‌کار؟‌روشن​ می‌ریم نفیس‌کنید​ رو پیدا می‌کنیم.»

ناولها | novelha.net