---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 418: خدمهٔ بازمانده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 418: خدمهٔ بازمانده

0

«لعنت!»

پیش از آنکه نخستین شبحِ چوبی حتی بتواند کامل شکل بگیرد، قدیس‌اما​ بر سرش آوار شده بود. تیغهٔ تکهٔ نیمه‌شب در هوا درخشید... و‌تلی​ با صدای خفهٔ برخوردِ تبر به تنهٔ درخت، در بدنِ موجود فرو رفت.

نتیجه هم کم‌وبیش همان بود: با اینکه توانست کمی آسیب بزند، شبح بریدگیِ سطحی را‌دیر​ نادیده گرفت و به جلو خیز برداشت. با تهدیدی ویرانگر بالای سرِ شوالیهٔ سنگیِ ظریف قد‌کندِ​ علم کرد. دستانش با نیرویی خردکننده فرود آمدند و تیغه‌های چوبی کلاه‌خودِ قدیس را نشانه رفتند.

«...چوب که‌پهلو​ نمی‌تونست سنگ رو‌نیمی​ ببُره. مگه نه؟»

انگار سایه تمایلی به امتحان کردنِ این موضوع نداشت. به‌راحتی حملهٔ موجود را جاخالی داد‌کار​ و ضربه‌ای رو به بالا زد؛ نوکِ تکهٔ نیمه‌شب را در گردنِ دشمن فرو کرد.‌وزنش​ شمشیر که با یکی از سایه‌های سانی تقویت شده بود، تا اعماقِ چوبِ سخت فرو رفت.

لحظه‌ای بعد، سایهٔ دوم دورِ بدنِ دیوِ کم‌حرف پیچید‌ضربهٔ​ و باعث شد پوستش با درخششی تاریک بتابد. جواهرِ‌انداخت​ مرجانیِ سوگندِ شکسته روی زرهِ سینهٔ سیاهش به‌روشنی می‌درخشید.

قدیس تیغه‌اش را چرخاند و به پهلو کشید؛ با این کار نیمی از گردنِ شبحِ چوبی متلاشی شد و بارانی‌آورد​ از تراشه‌های چوب به هوا برخاست. موجود تلوتلو خورد و ضربهٔ دیگری پرتاب کرد، اما دیگر دیر شده بود —‌عروسکِ​ سایه با آرامش وزنش را از یک پا به پای دیگر انداخت، ضربه‌ای ویرانگر فرود آورد و دشمنش را گردن زد.

شبح از هم پاشید و دوباره به تلی از آوار‌تلوتلو​ تبدیل شد. قدیس با بی‌تفاوتی به آن نگاه کرد و سپس‌انداخت​ لبهٔ کندِ تیغهٔ تکهٔ نیمه‌شب را دو بار به شانه‌اش کوبید.

صدای طلسم زمزمه کرد:

[جانوری سقوط‌کرده کشته شد: عروسکِ ملوان.]

[سایه قوی‌تر می‌شود.]

سانی دندان‌هایش‌نیمی​ را روی‌بارانی​ هم فشرد.

«گندش بزنن!»

قدیس که با دو سایه تقویت‌متلاشی​ شده بود، یکی از این عروسک‌ها‌ضربهٔ​ را بدون مشکلِ چندانی شکست داده بود.

...با این حال، تعدادِ بی‌شماری از آن‌ها داشتند از‌به‌روشنی​ زمین برمی‌خاستند. سانی پیش از آنکه حسابِ کار از‌بارانی​ دستش در برود، دست‌کم چند دَه عروسک را شمرد.

«باید چیکار کنم؟»

مبارزه با گلهٔ جانورانِ سقوط‌کرده آشکارا خودکشی بود.‌تلوتلو​ می‌توانست عقب‌نشینی کند، یا به قدیس دستور دهد حواسشان‌وزنش​ را پرت کند و خودش مخفیانه واردِ کشتی شود.

همچنین می‌توانست یکی از سایه‌ها را برگرداند، آن را جلوتر بفرستد و‌ضربهٔ​ سپس با استفاده از گامِ سایه، در یک آن فاصلهٔ بینِ موقعیتِ‌گردن​ فعلی‌اش و لاشهٔ کشتی را طی کند. اما این یعنی قدیس ضعیف‌تر می‌شد.

«تصمیم، تصمیم...»

«باید چند‌نیمی​ دقیقه‌ای دووم‌بارانی​ بیاره، مگه نه؟»

سانی نگاهی به دیوِ‌متلاشی​ کم‌حرف انداخت، آهی کشید‌تلوتلو​ و به سمتِ کشتی دوید.

«شما سه تا، خوش بگذرونین!»

قدیس نگاهش کرد، سپس‌شکسته​ در سکوت روی برگرداند و‌به‌روشنی​ تکهٔ نیمه‌شب را بالا برد.

سانی در حالِ پریدن از سایه‌ای‌برخاست​ به سایهٔ دیگر بود که چیزی با‌دیگر​ صدای رعدآسایی پشتِ سرش در هم شکست.

[جانوری سقوط‌کرده کشته شد...]

«ولی نه دیگه اون‌قدر...»

مهم نبود دیوش وقتی با سایه تقویت می‌شد و‌ضربهٔ​ خاطره‌ای قدرتمند در دست داشت چقدر مهیب است؛ او‌انداخت​ همچنان فقط یک بیدارشده بود. سانی باید عجله می‌کرد...

همین که سانی از سایه‌ای بیرون آمد، چیزِ عظیمی ناگهان به سمتش یورش برد. بی‌آنکه از‌آرامش​ سرعتش بکاهد، از زیرِ تیغهٔ یک شبحِ چوبیِ دیگر جاخالی داد و با نگاهِ بی‌رحم حمله‌بار​ برد. تیغهٔ نقره‌ایِ شمشیر بدنِ پلید را شکافت و بریدگیِ عمیقی روی پهلوی آن به جا گذاشت.

سانی روی خزه سُر خورد و از تیررسِ حملهٔ موجودِ عظیم گریخت. به عقب چرخید و شمشیرش‌دیر​ را در هوای خالی فرو برد. اما کسری از ثانیه بعد، قبضهٔ سلاحِ تیره دراز شد و‌بار​ آن را به نیزه‌ای بلند بدل کرد. تیغهٔ نقره‌ای با راحتیِ عجیبی سینهٔ شبحِ چوبی را سوراخ کرد.

عروسکِ ملوان هنوز زنده بود، اما روحش آسیب دیده بود. تلوتلو خورد و قدمی به جلو‌نیمی​ برداشت و نیزه را عمیق‌تر در گوشتش فرو برد. سانی سرش را کج کرد، سپس در‌انداخت​ سایه‌ها حل شد و پشتِ موجود پدیدار گشت. لحظه‌ای بعد، تکهٔ مهتاب سرش را سوراخ کرد.

جانوری سقوط‌کرده کشته شد: عروسکِ ملوان.

سایه قوی‌تر شد.

سانی سلاح‌هایش را جمع کرد.

کشته شد...

قدیس هم حسابی مشغول بود.

به عقب که نگاه کرد، دید‌برخاست​ چیزی نمانده قدیس در محاصرهٔ انبوهی‌اما​ از موجوداتِ چوبیِ ترسناک گرفتار شود.

اصلاً خوب نیست...

سانی بی‌آنکه وقتِ بیشتری تلف‌نیمی​ کند، رو برگرداند و به حرکت‌خورد​ به سمتِ لاشهٔ کشتی ادامه داد.

چند دقیقه بعد، سانی به کشتیِ درهم‌شکسته رسید، به‌ضربهٔ​ داخلِ یکی از شکاف‌های بدنه‌اش شیرجه زد و در‌انداخت​ سایه‌ها پنهان شد. سپس بی‌درنگ قدیس را مرخص کرد.

پس از آنکه مطمئن شد هیچ تهدیدِ فوری‌ای در کار نیست، به‌سرعت وضعیتِ دیوِ کم‌حرف را در دریای‌پای​ روح بررسی کرد. سایه در نبرد با دستهٔ اشباح چند زخم برداشته بود، اما هیچ‌کدام چندان جدی نبود.‌زمزمه​ با این حال، باید مدتی را در شعله‌های سیاه و حیات‌بخشِ هستهٔ سایه می‌گذراند تا خودش را ترمیم کند.

خوب استراحت کن، قدیس. حقته...

سانی چند لحظه مکث کرد، سپس خاطره‌هایی را که به‌می‌درخشید​ او سپرده بود پس گرفت. کی می‌دانست قرار است داخلِ‌برخاست​ کشتیِ باستانی با چه چیزی روبه‌رو شود... احتیاط شرطِ عقل بود.

نگاهی به اطراف انداخت و‌تراشه‌های​ فضای داخلیِ اتاقِ کوچکی را که‌پرتاب​ در آن قرار داشت بررسی کرد.

سانی اصلاً نمی‌دانست داخلِ یک کشتی باید چه شکلی باشد، چه برسد به یک کشتیِ چوبیِ کهن مثلِ‌پای​ این. برای همین حتی نمی‌توانست حدس بزند این کابین برای چه کاری ساخته شده است. تنها چیزی که می‌دید‌جانوری​ توده‌هایی از آوار بود... که جهتِ تنوع کاملاً معمولی بودند... و پیچک‌های قهوه‌ایِ ضخیمی که دیوارها را پوشانده بودند.

هوا راکد و‌کشید​ خفه بود. بوی‌متلاشی​ کمی شیرین می‌داد...

ای بابا. دوباره شروع شد.

سانی با لرزشی خفیف،‌بارانی​ به پیچک‌های عجیبِ قهوه‌ایِ‌خورد​ مایل به سرخ خیره شد.

آن چیزها‌کار​ بدونِ شک‌متلاشی​ زنده بودند.

...همچنین منشأ همان بوی‌کار​ شیرینی بودند که در‌تراشه‌های​ هوایِ تنفسیِ سانی پیچیده بود.

بدتر از آن، به‌وضوح تنها‌روی​ بخشِ کوچکی از یک موجودِ‌می‌درخشید​ زندهٔ بسیار بسیار بزرگ‌تر بودند.

با پیچیدنِ حسِ عجیبی در ریه‌هایش، سانی‌تلوتلو​ آهی کشید، تکه‌پارچه‌ای از کوله‌اش درآورد و‌دیر​ آن را محکم دورِ نیمهٔ پایینِ صورتش بست.

بافتِ خون به‌نیمی​ دادم می‌رسه. بذار‌تراشه‌های​ ببینم اون تو چیه...

چند قدم بیشتر برنداشته‌کار​ بود که چیزی روی کفِ‌برخاست​ زمین در مقابلش برق زد.

سانی خم شد، شیءِ کوچک‌روی​ را برداشت و با چهره‌ای‌می‌درخشید​ درهم به آن خیره ماند.

سکهٔ طلاییِ‌نیمی​ سنگینی در کفِ‌تراشه‌های​ دستش نشسته بود.

ناولها | novelha.net