---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 838: بوم • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 838: بوم

0

لعنتی...

صدها آدمِ سنگ‌شده از وحشت با ترس نگاه می‌کردند که یکی از بخش‌های دیوارِ بیرونیِ محفظهٔ غول‌پیکر‌خیره​ کمی خم شد. بدشکلیِ زشتی روی آن پدیدار شد و با فرونشستنِ بازتابِ صدای بلند و گوش‌خراشِ‌جیغ​ کوبش، صدای هجومِ آب به درونِ شکاف‌های باریکِ میانِ لایه‌های مختلفِ بدنهٔ زره‌پوشِ ناوِ جنگی به گوش رسید.

چهرهٔ سانی در هم‌شده​ رفت. انگشتانش لرزید و‌خیره​ سپس کمی سر چرخاند.

«بلند شید، سربازها.»

دورن، کوئنتین، کیم و لاستر آمادهٔ نبرد‌عده‌ای​ برخاستند. با این حال، حسِ نامحسوسی از‌بخشِ​ تردید پشتِ نقابِ حرفه‌ای‌بودن و خونسردی‌شان پنهان بود.

آن‌ها به‌عنوانِ نیروهای زبدهٔ حکومت‌خالی​ می‌دانستند چطور با موجوداتِ کابوس،‌جای​ دیگر بیدارشدگان و انواع‌واقسامِ هیولاها بجنگند.

اما چطور‌ممکن​ باید به‌شده​ مصافِ اقیانوس می‌رفتند؟

لحظه‌ای بعد، چیزی دوباره با صدای کوبشی رعدآسا به پهلوی کشتی برخورد کرد و‌ثانیه​ فرورفتگیِ روی دیوارهٔ محفظهٔ وسایلِ نقلیه را عمیق‌تر کرد. کسانی که از همه به آن‌جیغ​ نزدیک‌تر بودند، به خود لرزیدند و عقب کشیدند. عده‌ای برگشتند و پا به فرار گذاشتند.

چیزی نگذشت که فضای اطرافِ بخشِ آسیب‌دیدهٔ دیوار به‌کلی خالی شد. همهٔ افرادِ داخلِ محفظهٔ بزرگ تا‌به‌کلی​ جای ممکن از آن دور شده بودند، خود را به دیوارِ روبه‌رو چسبانده و به آن بدشکلیِ‌مطلق​ عظیم خیره مانده بودند. یک ثانیه در سکوتِ مطلق گذشت، سپس ثانیه‌ای دیگر. و بعد، یکی دیگر.

تنها صدای‌آسیب‌دیدهٔ​ هجومِ آب‌به‌کلی​ به گوش می‌رسید.

کسی با‌ممکن​ صدایی خفه‌شده​ ناسزا گفت...

بوم!

چند نفر جیغ کشیدند. دیوار بیشتر به داخل خم شد، بخشِ بدشکلش بزرگ‌تر‌اطرافِ​ شد و کمی بیشتر در محفظهٔ وسایلِ نقلیه پیشروی کرد. نالهٔ بلند و‌شده​ بمِ فلزِ درهم‌پیچیده در فضا طنین انداخت و لرزه‌اش تا عمقِ استخوان‌هایشان نفوذ کرد.

«سروان!»

کیم با نگاه به دیوارهٔ کج‌وکوله رنگش پرید.‌خیره​ سانی حس کرد توانِ سرشتِ کیم ذهنش را‌می‌رسید​ لمس کرد و سپس، درکش از جهان تغییر یافت.

همه‌چیز تا حدِ زیادی مثلِ قبل بود، اما دیوارِ‌روبه‌رو​ آسیب‌دیده هاله‌ای از چند رنگِ ملایم به خود گرفت. گویی‌تنها​ نقاشی دیوانه با قلم‌مویی لرزان روی آن خط‌خطی کرده بود.

بیشترِ دیوار همان خاکستریِ فلزی ماند، اما نزدیک به فرورفتگیِ‌گذاشتند​ عظیم، آلیاژِ زره‌پوش به رنگِ نارنجیِ مضطرب و قرمزِ کم‌رنگ درآمد.‌داخلِ​ در عوض، لکهٔ کوچکی از رنگِ قرمز، زنده و درخشان بود.

سانی دندان‌هایش‌آسیب‌دیدهٔ​ را به‌به‌کلی​ هم فشرد...

بوم! بوم! بوم!

سه ضربهٔ پی‌درپی به بدنهٔ بیرونی کوبیده شد، آسیب را تشدید کرد و باعث شد دیوار بیشتر‌گذشت​ خم شود. مردم جیغ کشیدند و سعی کردند بیشتر از آن دور شوند، اما عملاً جایی برای رفتن‌نالهٔ​ نداشتند. عده‌ای به خروجیِ محفظهٔ وسایلِ نقلیه چشم دوختند و عده‌ای دیگر، خشک‌زده به دیوارهٔ درهم‌پیچیده خیره ماندند.

هرطور که بود، دیواره هنوز‌عقب​ مقاومت می‌کرد. فلز بارِ دیگر‌گذاشتند​ ناله کرد، اما تاب آورد.

ده دوازده‌آسیب‌دیدهٔ​ ثانیه هیچ‌به‌کلی​ اتفاقی نیفتاد.

سپس، ضربهٔ دیگری به بخشِ آسیب‌دیدهٔ بدنه کوبیده شد و دیوار‌سکوتِ​ کمی بیشتر خم شد. با این خمیدگی، شکافِ باریکی درست در‌بوم​ همان نقطه‌ای که آلیاژ به رنگِ قرمزِ درخشان درآمده بود، پدیدار شد.

تک‌قطره‌ای از آبِ سیاه‌بزرگ​ از میانِ شکاف بیرون‌شده​ زد و به پایین غلتید.

صدها نفر با وحشتی که‌عقب​ در چهره‌شان نقش بسته بود،‌گذاشتند​ به آن قطره چشم دوختند.

...اما پیش از آنکه ضربهٔ بعدی بدنه را بشکافد، ناگهان سیلی از سایه‌ها برخاست و همچون‌عظیم​ موجی به سمتِ دیوارِ کج‌وکوله هجوم برد. موجِ سایه‌ها روی بخشِ آسیب‌دیده متمرکز شد، بر سطحِ‌چند​ آن پاشید و سپس به شکلی عجیب جامد شد و به یک حائلِ موقت تغییرِ شکل داد.

سانی از فشارِ ملموس نگه‌داشتنِ چنین تودهٔ سنگینی از سایه‌ها،‌ثانیه​ ناله‌ای کرد. با این حال، کاملاً در حدِ توانش بود...‌ناسزا​ البته اگر بستنِ نشتی تنها کاری بود که باید می‌کرد.

مشکل اینجا بود که ضرباتِ خردکننده به دیوارهٔ فرورفته‌روبه‌رو​ متوقف نمی‌شد. ضربه‌ها یکی پس از دیگری به آن برخورد‌تنها​ می‌کردند و لرزه به جانِ کلِ آشیانهٔ وسایلِ نقلیه می‌انداختند.

سانی مجبور بود برای سالم نگه‌داشتنِ دیوار، مدام فشارِ متقابل‌گذاشتند​ وارد کند. انگار سعی داشت دروازهٔ قلعه‌ای را محکم نگه دارد‌داخلِ​ در حالی که دژکوبی سنگین از آن طرف به آن می‌کوبید.

ملموس نگه‌داشتنِ سایه‌ها سخت بود، اما وادار‌افرادِ​ کردنشان به اینکه مدام با آن‌همه قدرت به‌چسبانده​ جلو فشار بیاورند، از آن هم سخت‌تر بود.

سانی مشت‌هایش را گره کرد،‌روبه‌رو​ به زیردستانش نگاهی انداخت و با‌سکوتِ​ صدایی که از فشار می‌لرزید گفت:

«دورن... کمکم کن حائل رو به دیواره فشار بدم. کوئنتین، سعی کن با‌مانده​ سرشتت ترک‌ها رو ترمیم کنی. لاستر، جوهرِ دورن و کوئنتین رو تأمین کن...‌بوم​ اگه جوهرِ یکیشون یا هردوشون داشت تموم می‌شد، مالِ خودت رو بهشون انتقال بده.»

سپس رو به بقیهٔ آدم‌هایی‌عقب​ که در آشیانهٔ وسایلِ نقلیه‌گذاشتند​ جمع شده بودند چرخید و غرید:

«به چی زل زدین؟! یه کاری بکنین، احمق‌ها! اونایی که بیدارشده‌ن و سرشتِ به درد بخوری دارن، اگه می‌تونن‌ثانیه​ کمک کنن! اونایی هم که آدمِ معمولی‌ان... توی این بخشِ لعنتی خروارها تجهیزات و ماشین‌آلاتِ کاربردی ریخته! حتی یه‌بزرگ‌تر​ احمقِ تمام‌عیار هم می‌تونه راهی پیدا کنه تا با اون‌همه وسیله بدنه رو تقویت کنه، پس دست به کار بشین!»

مردم برای کسری از ثانیه به او خیره‌خیره​ ماندند. سپس دورن و کوئنتین به سمتِ حائلِ سایه‌کسی​ دویدند. همین باعث شد بقیه هم به تکاپو بیفتند.

صدای کوبشِ دیگری در بخشِ پهناور پیچید، اما هیچ‌کس به آن توجهی‌خیره​ نکرد. حالا که سانی پردهٔ ترسی را که اعضای ارتشِ اول را فلج‌گفت​ کرده بود دریده بود، همه مشغول شدند تا مطمئن شوند دیواره‌ها دوام می‌آورند.

با وجودِ تودهٔ سایه‌ها که آسیب‌دیده‌ترین بخش را تقویت می‌کرد،‌گذاشتند​ برایشان چندان سخت نبود که جلوی شکستنِ چند فرورفتگیِ کوچک‌تر‌افرادِ​ را که خیلی زود در جاهای دیگر پدیدار شدند، بگیرند.

بحرانِ فوری برطرف شد.‌به‌کلی​ افرادِ حاضر در آشیانهٔ‌داخلِ​ وسایلِ نقلیه زنده ماندند.

حالا تنها کاری که از دستشان برمی‌آمد این‌خیره​ بود که صبر کنند و ببینند آیا در‌می‌رسید​ ساعاتِ پیشِ رو هم می‌توانند زنده بمانند یا نه.

...و زنده ماندند.

پس از چیزی که شبیه به ابدیتی از تقلاهای شدید و‌نگذشت​ وحشتناک به نظر می‌رسید، نبردِ بیرون سرانجام نشانه‌هایی از فروکش کردن نشان‌جای​ داد. سانی که رفته‌رفته داشت نگرانِ ذخایرِ جوهرش می‌شد، آهِ آسودگی کشید.

از طریقِ سایه‌اش روی عرشهٔ بالایی، می‌توانست ببیند که ناوگان از لکهٔ پهناورِ آبِ‌روبه‌رو​ سیاهی که سطحِ اقیانوس را کدر کرده بود، گریخته است. توپ‌ها آرام‌آرام بمباران را‌خفه​ متوقف می‌کردند و خدمهٔ ناوهای جنگی از همین حالا ارزیابیِ خسارات را آغاز کرده بودند.

هیکلی عظیم از اعماق بالا آمد و با پریدن به هوا، سطحِ آب را شکافت. سانی برای لحظه‌ای موجودی شبیهِ به یک نهنگِ قاتلِ‌نفر​ هیولاوار را دید که پوستِ سیاه‌وسفیدش پاره‌پاره بود و نشانه‌های بسیاری از درگیریِ شدید با دشمنی ناشناخته و درنده روی آن به چشم می‌خورد.‌ذهنش​ سپس، موجود سوسو زد و به شبحِ کوچکِ یک انسان تبدیل شد که با خستگی از ناوِ فرماندهی بالا رفت و از دیدرس ناپدید شد.

پیکرهای انسانیِ بیشتری از آب بیرون‌ممکن​ آمدند و به کشتی‌های کاروان بازگشتند.‌خیره​ استاد نیو هم در میانشان بود.

مردِ خوش‌قیافه نه‌چندان دور از جایی که سایهٔ سانی پنهان شده بود از عرشه بالا‌آسیب‌دیدهٔ​ رفت و با چهره‌ای خسته نشست. قطراتِ آب از موهای سیاهش می‌چکید. لباسِ غواصی‌اش پاره‌تر از‌مانده​ زمانِ اولین دیدارشان به نظر می‌رسید، اما انگار وارثِ خاندانِ شب هیچ زخمِ جدی‌ای برنداشته بود.

طولی نکشید که چشمانِ نیلی‌اش با بازتابِ اولین‌داخلِ​ پرتوهای نورِ خورشید که از افقِ شرقی سر‌عظیم​ برآورده بودند، درخشیدند. روزِ تازه‌ای فرا رسیده بود.

نبردِ هولناک‌ممکن​ به پایان‌شده​ رسیده بود.

ناولها | novelha.net