---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 131: عبور از شهرِ تاریک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 131: عبور از شهرِ تاریک

0

ویرانه‌های حزن‌انگیزِ شهری که زمانی باشکوه بود، همچون هزارتویی سنگی و متروک گرداگردشان پهن‌تلکه​ شده بود. با آسمانِ خاکستریِ بالای سر و سکوتِ مرگی که دستهٔ چهارنفرهٔ خفتگانِ‌باسنی​ مضطرب را در بر گرفته بود، انگار داشتند در گورستانی پهناور و غول‌آسا قدم می‌زدند.

سانی باید مدام به خودش یادآوری می‌کرد که وحشت‌های بی‌شماری در سایه‌های شومِ‌نبود​ شهرِ تاریک پنهان شده‌اند. یک پیچِ اشتباه می‌توانست آن‌ها را در خطری مهلک بیندازد.‌همراهیِ​ در این ویرانهٔ باستانی، چاره‌ای نداشتند جز اینکه جانشان را به دستِ راهنمایشان بسپارند.

از بختِ نیک، راهنمایشان شاعرِ مرده و عبوسی نبود، بلکه زنِ جوانِ قدبلند‌قدبلند​ و بسیار جذابی بود که زرهی باستانی و به‌طرزِ دلپذیری بدن‌نما به تن‌بی‌مصرف​ داشت. در شرایطِ کنونی، سانی همراهیِ جنگجویی را به میرزابنویسی بی‌مصرف ترجیح می‌داد.

در واقع، شرایط هیچ ربطی به این موضوع نداشت. اصلاً نمی‌توانست موقعیتی را تصور کند که در آن‌جوانِ​ حضورِ نویسنده‌ای به دردی بخورد. تا جایی که می‌دانست، همهٔ نویسنده‌ها آدم‌های تنبل و بی‌عرضه‌ای بودند که تنها‌شرایط​ مهارتِ واقعی‌شان تلکه کردنِ مردمِ صادق بود، در حالی که از شکنجه دادنشان با پایان‌های تعلیقیِ سادیستی لذت می‌بردند.

بماند که هیچ‌کدامشان‌جایی​ باسنی مثلِ افی‌نویسنده‌ها​ نداشتند... اِ... وایسا، چی؟

سانی افکارِ منحرفش را پس زد،‌راهنمایشان​ اخم کرد و به خودش یادآوری‌عبوسی​ کرد که احساساتش را مهار کند.

به‌نوعی، این اجبارِ بی‌رحمانه نعمتی بود. واقعیتِ پرخطرِ شهرِ ویران‌بلکه​ نمی‌گذاشت روی آن ناامیدیِ تلخی تمرکز کنند که پس از‌داشت​ حقایقِ شومِ روزِ گذشته، قلبشان را در چنگالِ خود فشرده بود.

فقط باید قدم از‌نداشتند​ قدم برمی‌داشتند و زیاد‌راهنمایشان​ به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردند.

قدم‌به‌قدم. این‌گونه‌بخورد​ قرار بود‌می‌دانست​ زنده بماند.

سانی آهِ سنگینی کشید،‌جانشان​ نگاهی به اطراف انداخت‌بختِ​ و به راهش ادامه داد.

همان‌طور که افی گفته بود، عبور از ویرانه‌ها عذابی کُند و طاقت‌فرسا بود. شکارچی آن‌ها‌جذابی​ را از میانِ هزارتوی پیچیدهٔ خیابان‌های پهن و باریک، در مسیری عجیب و درهم‌پیچیده که فقط‌هیچ​ خودش می‌شناخت، پیش می‌برد. بیشترِ اوقات مجبور می‌شدند بایستند و پنهان شوند تا خطری نادیده بگذرد.

گاهی زیرِ آسمانِ خالی راه می‌رفتند، گاهی به داخلِ ساختمان‌های فرسوده می‌خزیدند و مدتی‌عبوسی​ را لابه‌لای توده‌های آوارِ درونشان سینهخیز می‌رفتند. مواقعِ دیگر، افی می‌توانست آن‌ها را یکراست‌کنونی​ از میانِ خانه‌های نیمه‌آوار پیش ببرد تا از کوچه‌های خلوتِ آن‌سو سر در بیاورند.

یکی دو بار حتی به پشت‌بام‌ها رفتند و با راه رفتن روی سفال‌های به‌شدت لَق یا تیرهای حمالِ لخت،‌شکنجه​ پریدن از روی شکاف‌های پهناور و حفظِ تعادل روی تخته‌چوب‌های نیمه‌پوسیده‌ای که کسی برای وصل کردنِ فاصله‌های خیلی عریض آنجا‌اجبارِ​ گذاشته بود، مسیر را پیش بردند. در این مواقع، یا نف یا سانی، کاسی را در آغوش می‌گرفتند و می‌بردند.

سانی با دیدنِ اینکه فضای داخلیِ برخی ساختمان‌ها چقدر دست‌نخورده باقی مانده بود، جا خورد. انگار ساکنانش‌قدبلند​ همین چند روز پیش آنجا را ترک کرده بودند، نه اینکه در واقعیت هزاران سال از رفتنشان گذشته‌هیچ​ باشد. به همین دلیل، توانست گوشه‌هایی از نحوهٔ زندگیِ شهروندانِ این شهرِ باستانی در آن دوران را ببیند.

منظره‌ای عجیب و وهم‌انگیز بود.

همچنین به‌وضوح فهمید که افی واقعاً ویرانه‌ها را خوب می‌شناسد. هر جا که می‌رفتند، نشانه‌هایی از رفت‌آمدها و آماده‌سازی‌های قبلیِ او به چشم‌به‌طرزِ​ می‌خورد. از تخته‌هایی که روی شکافِ بینِ سقف‌ها گذاشته شده بود تا تخته‌سنگ‌های سنگینی که برای پنهان کردنِ گذرگاه‌های دست‌ساز به کار رفته‌حضورِ​ بود، پیدا بود که سال‌ها با دقتی وسواس‌گونه تلاش کرده تا بخش‌های بزرگی از این هزارتوی مرگبار را به شکارگاهِ خصوصیِ خودش تبدیل کند.

احترامِ تازه‌ای برای آن زنِ جوانِ ظاهراً بی‌خیال پیدا‌بی‌عرضه‌ای​ کرده بود. کاری کرده بود که عبور از میانِ‌حالی​ ویرانه‌های نفرین‌شده تقریباً امن و آسان به نظر برسد.

با این حال، می‌دانست که این تصور فرسنگ‌ها با حقیقت فاصله دارد. در واقع، حس می‌کرد مرگ مدام‌بسیار​ بیخِ گوششان نفس می‌کشد و تنها دانش و قضاوتِ به‌موقعِ افی است که آن را به‌زحمت دور نگه‌ربطی​ داشته است. دیدنِ چند لاشهٔ تازه‌دریده‌شده در مسیرشان، نشانه‌ای روشن بود که شهرِ تاریک از حیاتی هولناک موج می‌زند.

حتی موجوداتِ کابوسِ‌بسپارند​ ترسناک هم اینجا‌شاعرِ​ در امان نبودند.

بارها صدای دوردستِ کشیده‌شدنِ چنگال روی سنگ را شنیدند، لرزشِ زمین را زیرِ‌مرده​ قدم‌هایی سنگین حس کردند، یا متوجهِ سایه‌های تندی شدند که از میانِ ابرها می‌گذشتند.‌شرایطِ​ در آن لحظات، افی درجا مسیرشان را عوض می‌کرد یا بی‌بروبرگرد مخفیگاهی بی‌نقص می‌یافت.

آشنایی با‌بخورد​ او واقعاً از‌همهٔ​ خوش‌شانسیِ نادرشان بود.

اما هر ساعتی که می‌گذشت، سانی گرفته‌تر می‌شد. مهم نبود چه آینده‌ای در این مکانِ نفرین‌شده انتظارشان را می‌کشد، شکی نداشت‌به‌طرزِ​ که آن‌ها هم باید برای غذا شکار کنند. این یعنی او هم مجبور بود تمامِ چیزهایی را که افی یاد گرفته بود،‌کند​ و شاید حتی بیشتر از آن را یاد بگیرد. این کار به‌شدت دلهره‌آور به نظر می‌رسید. حتی مطمئن نبود از پسش بربیاید.

دست‌کم قرار نبود این کار را به‌تنهایی‌مرده​ انجام دهد. ستارهٔ دگرگون و کاسی هم بودند‌جذابی​ تا با آن‌ها همراه شود. حضورشان آرامش می‌کرد.

زندگیِ تنهایی در این جهنمِ وحشتناک... اصلاً دلش نمی‌خواست به آن فکر کند. چنین زندگیِ‌نبود​ فلاکت‌باری قطعاً او را می‌کشت، و اگر هم نمی‌کشت، دست‌کم دیوانه‌اش می‌کرد. در آن صورت،‌جنگجویی​ دیگر خودش هم دلش نمی‌خواست زنده بماند. چه کسی حاضر بود چنین بدبختی‌ای را تحمل کند؟

«چرا به چیزی‌جایی​ فکر کنم که اصلاً‌آدم‌های​ قرار نیست اتفاق بیفته؟»

سانی نگاهی به نفیس و کاسی‌راهنمایشان​ انداخت، لبخندش را پنهان کرد و‌عبوسی​ قدم تند کرد تا به افی برسد.

حالا که فکرش را می‌کرد، وضعِ او خیلی بهتر از آن‌زنِ​ شکارچیِ سرکش بود. متحدانِ قابل‌اعتمادی کنارش بودند که با آن‌ها پیوندِ‌کنونی​ اعتماد و همراهی بسته بود. آن سه نفر یکدیگر را قوی‌تر می‌کردند.

گذشته از این، سرشتِ خودش هم می‌توانست توانِ تقویتِ فیزیکیِ جامعِ مشابهی به او بدهد، هرچند نسخه‌ای‌زنِ​ ضعیف‌تر از آن. با این حال، سرشتِ او بسیار همه‌کاره‌تر بود و اجازه می‌داد اثرِ تقویتی را به‌واقع​ خاطره‌ها و اشیاءِ بی‌جان منتقل کند؛ توانِ بی‌نظیرش برای حرکت و گشت‌زنیِ نامرئی هم که جای خود داشت.

سانی می‌توانست خدماتِ سایه‌اش را به افی پیشنهاد دهد، اما مطمئن نبود این کار چقدر امن است. اگر موجوداتی‌شکنجه​ در این ویرانه‌ها پیدا می‌شدند که قادر به درکِ افکار و احساسات بودند، چقدر احتمال داشت بتوانند نگاهِ سایه را‌اجبارِ​ هم حس کنند؟ پیش از آنکه به سایه اجازه دهد خودسرانه پرسه بزند، باید بیشتر یاد می‌گرفت و آزمایش می‌کرد.

این افکار‌نداشتند​ کمی روحیه‌اش‌جانشان​ را باز کرد.

...کمی بعد، در حالی که خورشید داشت به‌عبوسی​ سمتِ افق پایین می‌رفت، بالاخره به پایِ تپه‌ای‌زرهی​ رسیدند که آن قلعهٔ باشکوه رویش بنا شده بود.

سانی سرش را بلند کرد و‌جانشان​ تپشِ دیوانه‌وارِ قلبش را حس کرد. احساسی‌مرده​ سنگین و اضطراب‌آور ذهنش را فرا گرفت.

بسته به اینکه در ادامه چه پیش‌آدم‌های​ می‌آمد، سرنوشتشان برای همیشه عوض می‌شد... یا‌تلکه​ به سمتِ بهتر شدن، یا بدتر شدن.

ناولها | novelha.net