---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1789: ارتباطِ عجیب • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1789: ارتباطِ عجیب

0

پس از چند روزِ کوتاه‌پیش‌تر​ میزبانی از آتش‌بانان، معبدِ بی‌نام بارِ‌باید​ دیگر در سکوت فرو رفته بود.

اما قرار‌عملیاتیِ​ نبود این سکوت‌می‌کردند​ زیاد طول بکشد.

خیلی زود، قلمروِ تاریکی که سانی در قلبِ گورِ خدا ساخته بود، غرق در تکاپو می‌شد. طبقِ توافقی‌کارکردش​ که با مورگان کرده بود، دژِ او قرار بود در طولِ جنگ به پایگاهِ ثانویهٔ ارتشِ شمشیر تبدیل‌حال​ شود. یگانی نسبتاً کوچک اما زبده در آنجا مستقر می‌شدند و از معبد به‌عنوانِ پایگاهِ عملیاتیِ خود استفاده می‌کردند.

اما آرامش و‌عالمِ​ سکوت خیلی پیش‌تر از‌کارگران​ آن از بین می‌رفت.

هرچه باشد، سربازها باید جایی زندگی می‌کردند. به تخت‌خواب نیاز داشتند، به جایی‌زندگی​ برای پخت‌وپز و غذا خوردن، انباری برای نگهداریِ حجمِ عظیمی از تدارکات، درمانگاه...‌درمانگاه​ و چیزهایی از این دست. همهٔ این‌ها باید پیش از شروعِ جنگ ساخته می‌شد.

به راه انداختنِ جنگ نیازمندِ چیزهای بسیار زیادی بود. درگیریِ نظامی میانِ‌سربازها​ بیدارشدگان از بسیاری جهات متفاوت بود، اما در اساس تفاوتی با دیگر‌نگهداریِ​ جنگ‌های تاریخِ بشر نداشت — نیازمندِ حجمِ غیرقابل‌تصوری از تدارکات و پشتیبانی بود.

سانی پکر بود.

زحمتِ زیادی کشیده بود تا معبدِ بی‌نام را به وضعِ کنونی‌اش درآورد. اما حالا قرار‌چیزِ​ بود به دژی واقعی تبدیل شود؛ مکانی که کارکردش پناهگاهی امن برای مردم در عالمِ رؤیا‌کاسی​ بود. به‌زودی ارتشِ کوچکی از کارگران به آنجا می‌آمدند تا تمامِ کارهای پرزحمت را انجام دهند.

که البته چیزِ بدی نبود.

با این حال،‌خود​ به آن سکوتِ‌آرامش​ آرام‌بخش عادت کرده بود.

امروز، تنها دو انسان زیرِ سقفِ معبدِ باستانی حضور داشتند. یکی‌شان خودِ سانی بود.‌حالا​ دیگری کاسی بود که در مقامِ پیشکارِ خاندانِ بزرگِ دلاوری آمده بود تا وضعیتِ‌تمامِ​ دژ را ارزیابی کند و تمامِ اطلاعاتِ لازم برای آغازِ ساخت‌وساز را گرد بیاورد.

دست‌کم دلیلِ رسمی‌اش این بود.

سانی گمان می‌کرد نفیس شخصاً می‌آید. از اینکه نفیس آنجا‌سربازها​ نبود کمی احساسِ آسودگی می‌کرد؛ ذهنش در تب‌وتابِ قرارِ عاشقانه‌شان‌خوردن​ می‌سوخت و دیدنِ او پیش از آن قرار، کمی خجالت‌آور می‌شد.

از طرفی، دیدنِ‌خود​ کاسی خارج از چارچوبِ‌پیش‌تر​ توافقشان هم لذت‌بخش بود.

سانی گفت: «...ورود به خودِ معبد باید برای سربازها ممنوع باشه، مگه اینکه بخوان از گذرگاه‌واقعی​ استفاده کنن. البته اگه بهمون حمله بشه و خطِ دفاعیِ بیرون بشکنه، می‌تونن بیان داخل پناه‌دهند​ بگیرن. ولی حتی اون موقع هم اجازه نمی‌دم پاشون رو توی خلوتگاهِ داخلی و طبقهٔ زیرزمین بذارن.»

کاسی سرش را‌عالمِ​ کمی چرخاند و پرسید:‌کارگران​ «طبقهٔ زیرزمینی هم داره؟»

سانی لبخند زد.

«الکی خودتو نزن به‌استفاده​ اون راه. نفیس دیدش،‌بین​ یعنی تو هم دیدیش.»

زنِ جوان‌جنگ‌های​ از خجالت‌بشر​ سرفه‌ای کرد.

«آره... ببخشید. عادتم شده که‌به‌زودی​ خودم رو بزنم به بی‌خبری.‌کارهای​ وگرنه بقیه پیشم معذب می‌شن.»

سانی نگاهِ‌استفاده​ طولانی و معناداری‌پیش‌تر​ به او انداخت.

از آنجا که فقط خودشان دو نفر در معبد بودند، سانی نقابِ بافنده را‌جایی​ مرخص کرده بود. قدم زدن با چهرهٔ بی‌نقاب به‌عنوانِ سرورِ سایه‌ها حسِ عجیبی داشت...‌درمانگاه​ هرچند کاسی نمی‌توانست حالتِ چهرهٔ او را ببیند و فقط چهرهٔ خودش را می‌دید.

سر تکان داد.

«کاسی، شک دارم تو دنیا کسی بهتر از‌می‌آمدند​ من وسعتِ توانایی‌ها و عمقِ آینده‌نگریت رو بشناسه.‌بدی​ پس لازم نیست نگران باشی که معذبم کنی.»

الان دیگه هیچ‌کس هم بهتر از تو‌می‌رفت​ منو نمی‌شناسه. واقعاً هیچ‌کسِ دیگه‌ای نیست که‌تخت‌خواب​ بتونیم بیشتر از هم بهش اعتماد کنیم.

کاسی لبخندِ کم‌رنگی زد.

«یادم می‌مونه.»

سانی چند لحظه مکث‌رؤیا​ کرد و بعد او‌می‌آمدند​ را به بیرون راهنمایی کرد.

«محیطِ اطرافِ معبد تقریباً از موجوداتِ کابوس پاک‌سازی شده. برای ساختِ پادگان و‌زندگی​ بقیهٔ تأسیساتِ لازم دوروبرش هیچ مشکلی نیست. سایه‌های من هم تو محافظت از‌درمانگاه​ خطِ دفاعی کمک می‌کنن. خودت که می‌دونی چقدر قوی‌ان... روی‌هم‌رفته، پایگاه خیلی امن می‌شه.»

کاسی سر تکان داد.

«سانی، ما نمی‌تونیم برای حفظِ امنیت روی... سایه‌های تو...‌زحمتِ​ حساب کنیم. هرچی باشه، قراره تو نبردهای علیه سرود‌کارکردش​ شرکت کنی. کی می‌دونه، شاید حضورشون جای دیگه‌ای لازم بشه.»

سانی لحظه‌ای به‌عالمِ​ فکر فرو رفت و‌کارگران​ بعد سر تکان داد.

«حق با توئه.»

خیلی عجیب بود که داشتند این‌قدر راحت‌پیش‌تر​ دربارهٔ جنگِ اجتناب‌ناپذیر... جنگِ عالم... حرف می‌زدند.‌جایی​ اما به هر حال واقعیت همین بود.

در حالی که‌تاریخِ​ چهرهٔ ظریفش را‌غیرقابل‌تصوری​ برانداز می‌کرد، پرسید:

«به نظرت‌مردم​ شانسِ پیروزیِ‌رؤیا​ کی بیشتره؟»

کاسی کمی‌استفاده​ سرش را‌آرامش​ کج کرد.

«سخت می‌شه گفت. قلمروِ شمشیر ارتشِ قوی‌تری داره. استراتژیست‌های بهتری هم داره. از همه مهم‌تر، برجِ عاج و معبدِ بی‌نام اونجان.‌غذا​ تقریباً قطعیه که پادشاهِ شمشیرها زودتر از ملکهٔ کرم‌ها به گورِ خدا می‌رسه. با حضورِ اون در اینجا، نیروهای دلاوری زودتر‌نظامی​ به گودال‌ها می‌رن و دژهای محلی رو سریع‌تر فتح می‌کنن. سخته تصور کنیم چطور این‌همه برتری تبدیل به یه بهمنِ ویرانگر نمی‌شه.»

لحظه‌ای مکث کرد.

«با این حال قلمروِ سرود... غیرقابل‌پیش‌بینیه. به نظر می‌رسه دلیلی برای اشتیاق به این جنگ ندارن —‌حال​ در واقع، با توجه به ضعف‌هاشون باید دست‌وپا بزنن تا ازش دوری کنن — اما با این‌خاندانِ​ وجود، به اندازهٔ حاکمانِ قلمروِ شمشیر مشتاقن. این یعنی دارن چیزی رو مخفی می‌کنن. خب... معلومه که می‌کنن.»

چهره‌اش کمی درهم رفت.

«اون رویاروییِ تو و پوست‌دزد نزدیکِ قلبِ زاغ. فرستاده‌های خاندانِ شب‌باشد​ به‌وضوح با شاهزاده موردرت در تماس بودن. شاید پشتِ پرده به‌خوردن​ توافقی رسیدن. احتمالاتِ دیگه‌ای هم هست. اما در نهایت، هیچ‌کدوم اهمیتی نداره.»

سانی یکی‌جنگ‌های​ از ابروهایش‌بشر​ را بالا داد.

«نداره؟»

کاسی لحظه‌ای‌استفاده​ ساکت ماند و‌پیش‌تر​ بعد آرام گفت:

«نه. چون نه سرود‌استفاده​ و نه دلاوری برندهٔ جنگ‌می‌رفت​ نمی‌شن. ما جنگ رو می‌بریم.»

سانی خندید.

«با چه اطمینانی هم می‌گی. اما مگه کلِ این ماجرا بر این اساس‌دهند​ نیست که نفیس بدونِ کمکِ طلسم به رتبهٔ مطلق برسه؟ و اصلاً معلوم نیست‌حضور​ که بتونه، چه برسه به اینکه به‌موقع این کار رو بکنه. همه‌ش یه قماره.»

کاسی رو به‌می‌کردند​ او کرد و‌بین​ لبخندِ محوی زد.

«...آره. ولی هر قدمِ دیگه‌ای هم‌آرامش​ تو این مسیر همین‌طور بود. با‌سربازها​ این حال، الان اینجاییم. هنوز سرِ پاییم.»

کمی مکث کرد‌تاریخِ​ و بعد با‌غیرقابل‌تصوری​ صدایی آرام‌تر افزود:

«تازه، کاملاً هم قمار نیست.»

سانی آهی کشید‌می‌کردند​ و بعد او را‌می‌رفت​ به داخلِ معبد برگرداند.

«نیست؟»

زنِ جوان در پاسخ‌بشر​ دادن درنگ کرد. سرانجام‌پکر​ با لحنی گرفته گفت:

«هر شیش نفرمون — اونایی که از مقبرهٔ آریل برگشتیم — جاهای خالیِ عجیبی توی حافظه‌مون داریم. اما‌سکوتِ​ حافظهٔ من بیشتر از همه آسیب دیده. ببخشید... من این راز رو قبل از تو به هیچ‌کس نگفته‌دلاوری​ بودم، سانی، و اعتراف کردنش آسون نیست. حافظه‌ام واقعاً... به‌شدت آسیب دیده و دیگه نمی‌تونم آینده رو ببینم.»

نفسِ عمیقی کشید.

«اما یه زمانی بود که حافظه‌ام سالم بود و می‌تونستم چیزهای زیادی دربارهٔ آینده‌جایی​ از رؤیاهام بفهمم. اون نسخه از من حتماً می‌دونسته که جنگی در راهه، و‌درمانگاه​ اینکه نفیس باید بدونِ به مصاف رفتن با کابوسِ چهارم، فرمانروایان رو شکست بده.»

سانی با‌جنگ‌های​ دقت به‌بشر​ حرف‌هایش فکر کرد.

«منظورت اینه که...»

کاسی سر تکان داد.

«آره. اگه اون نسخه از من سعی نکرده تدابیرِ‌می‌رفت​ احتیاطی بچینه، یعنی راهی برای پیروزی تو جنگ دیده.‌داشتند​ بنابراین... شاید اون‌قدرها هم که فکر می‌کنی قمارِ بزرگی نباشه.»

سانی مدتی مکث کرد.

می‌دانست که کاسی در چهار سالِ گذشته وضعیتِ روانیِ شکننده‌ای داشته است. نه فقط به خاطرِ از دست‌سکوتِ​ دادنِ تواناییِ دیدنِ گوشه‌هایی از آینده، بلکه به این دلیل که بخشِ زیادی از گذشته‌اش در مه فرو‌دلاوری​ رفته بود... هر چه باشد، سانی هدف و سنگِ بنای تمامِ نقشه‌های او بود، و نقشه‌هایش واقعاً جان‌فرسا بودند.

وقتی بی‌تقدیر شد، بخشِ عظیمی‌پیش‌تر​ از حافظهٔ کاسی کنده و‌سربازها​ فراموشی جای آن را گرفته بود.

بنابراین واقعاً نمی‌خواست امیدهایش را ناامید‌آرامش​ کند. اما خوب هم نبود که‌سربازها​ بگذارد به آن‌ها دل خوش کند.

آهی کشید.

«یا اینکه اصلاً هیچ‌وقت دربارهٔ آیندهٔ بعد‌کارگران​ از مقبرهٔ آریل چیزی نمی‌دونستی. چون همیشه‌البته​ قرار بوده آینده بعد از اون نامشخص بشه.»

ناگهان حالتِ عجیبی در چهرهٔ ظریفِ کاسی پدیدار‌هرچه​ شد. رو به او کرد و چند لحظهٔ‌داشتند​ طولانی ساکت ماند و کوشید احساساتش را مهار کند.

سانی حدس می‌زد‌خود​ که به چه‌آرامش​ چیزی فکر می‌کند.

«حتی اگه ازت‌تاریخِ​ بپرسم هم جواب‌ها رو‌پشتیبانی​ یادم نمی‌مونه، مگه نه؟»

سانی آرام سر تکان داد.

«یادت نمی‌مونه.»

البته عالی می‌شد اگر سانی می‌توانست جاهای‌پیش‌تر​ خالیِ حافظه‌اش را پر کند و بگذارد کاسی‌زندگی​ دوباره احساس کند که خودش است. اما نمی‌توانست.

میانِ آن دو پیوندِ عجیب و تلخی برقرار‌پکر​ بود. دنیا سانی را فراموش کرده بود... اما کاسی‌مکانی​ خودش را فراموش کرده بود. سانی نمی‌دانست کدام‌یک ترحم‌انگیزترند.

با این حال،‌عالمِ​ می‌خواست حتی شده کمی‌کارگران​ به او تسلی بدهد.

سانی با‌استفاده​ آهی نگاهش‌آرامش​ را دزدید.

«...البته، این به‌خود​ اون معنی نیست‌آرامش​ که هیچ‌وقت یادت نمیاد.»

کاسی انگار با حرف‌هایش‌بشر​ خشکش زد. دستی بالا‌پکر​ آورد و دوباره پایین انداخت.

«راهی هست؟ که وجودت برگرده؟»

سانی با‌استفاده​ چهره‌ای درهم‌رفته‌آرامش​ مکث کرد.

البته مدت‌ها بود‌خود​ که به این‌آرامش​ مسئله فکر می‌کرد.

در نهایت، به‌تاریخِ​ این نتیجه رسیده‌غیرقابل‌تصوری​ بود که راهی هست.

ناولها | novelha.net